در تهران خاکستری به سر می برم.اینبار اما خاکستری تر از بارهای قبل.دیگر می دانم برای دل تنگی مادرم کاری از کسی بر نمی آید.ده روزی می شود که که پیکر نحیف و لاغر و زخم خورده مادر بزرگ را به رسم امانت به خاک سپردیم تا در روزی که می گویند می اید او را به ما و ما را به او بازگرداند.آن چیزی که به خاک سپردیم جسمی بیشتر نبود.مادر بزرگ روحی داشت صبور و استوار محکم.گله ای اگر می کرد از روزگار به حق بود که آنچه من می دانم جز سختی برایش نداشت...می دانم مادر بزرگ٬من را...ما را با دنیایی از خاطرات خوب و حرفهای قشنگ تنها گذاشت و خودش با دنیایی از سوال به دیدن کسانی رفت که مسبب آن سوالها بودند و ایمان دارم در آن روزی که خدای مادر بزرگ به داوری بر می خیزد بدون شک او را تنها نخواد گذاشت.آخرین کارت تبریکی که برایش فرستادم برای روز مادر بود.برایش نوشتم (برای مادربزگ...برای همه حرفهای خوبی که با هم زدیم)...در جواب به من گفت ( برای نوه...و قربان معرفتش).
همه ما اطرافش بودیم اما او تنها بود.مثل همه آدمهای خوبی که گوشه گیر هستند.اما کسی نیست که خاطره ای بد از او داشته باشد.از دخترک عکاس محله تا پسرک صاحب مغازه خرازی که کاموا به مادر بزرگ می فروخت تا برای ما ببافد ببافد ببافد.از کسانی که تنها خاطره هایشان از او به بیست چند سال قبل بر می گردند تا مادر که آخرین لحظه ها هم بالای سرش بود.
دلم نمی خواد از سختی روزهای ۷ ماه اخیرش بگویم.دلم می خواهد فقط از خنده ها و روزهای خوبش بگویم.دلم می خواهد بگویم از اشک پدرم وقتی در تقویم بالای سر مادر بزرگ در اتاق خوابش (همین هفته ی پیش که دیگر مادر بزرگ نبود) دید که در برگه روز سی ام دی یادداشت کرده بود (تولد بهنام).دلم می خواهد از پالتوی بلند و ژاکت و پلیوری بگویم که پارسال برایم بافت.با همان دستهایی که رگهای آبیش آنقدربرجسته بود که می ترسیدی به آنها دست بزنی.دلم می خواهد از گلدوزی دو جوجه زرد بگویم که برای تولد دو سالگیم دوخت.دلم می خواهد بگویم برای من رو تختیی دو نفره!! قلاب بافی کرد ۵ رج آخرش که چیزی حدود چهار متر بود را همین ماه پیش تمام کرد.دلم می خواهد بگویم من هم ازاو قلاب بافی یاد گرفتم...بافتنی یاد گرفتم و فقط بلدم شالگردن ببافم. اما دستهای مادر بزرگم با نخ و قلاب و میل بافتنی معجزه می کرد.دلم می خواد بگویم مادر بزرگم ٬ بزرگ بود.دلم می خواهد بگویم دلم برای مادر بزرگم تنگ شده...خیلی تنگ شده.
تصمیم گرفتیم تا بر روی سنگی که قرار است نشانیی باشد از آرمگاه مادر بزرگ٬ قطعه ای از برشت را بنویسیم که به راستی توصیفی است از آنچه ماد بزرگ بود:
زمانی که دیده فرو بست٬ به دل خاکش سپردیم
پس از او باز هم گلها می رویند و مرغان می خوانند
او٬بر خاک هیچ سنگینی نکرد
چه اندازه درد می بایست تا او این چنین سبک شود؟
پ.ن:امشب شب جمعه است...مادر بزرگ های رفته و به خصوص مادر بزرگ مرا فراموش نکنید.خواهش می کنم.هر چند او...آنها...آنقدر خوب بودند که ما هنوز نیازمند دعای آنها هستیم.







