سعدی!چو جورش می بری نزدیک او دیگر مرو
ای بی بصر! من می روم؟او می کشد قلاب را
بعد از مدتها اومدم و فقط می خوام بنویسم که :این روزها هم باز همون رفیق قدیمی...مسافر کوچولو...بهم کمک می کنه که شبها بخوابم.
توی قسمت شب عید خانه سبز ، همون اول اولش ، خانوادگی دم پنجره ایستاده بودن و منتظر این بودن که یک پرنده کوچیک که هر سال میامد و روی گلدون کنار پنجره شون مینشست بیاد و خبر از آمدن بهار بیاره. پرندهه اومد.نشست و همه شونو خوشحال کرد . عاطفه ( مهرانه میهن ترابی) از نگرانیش درباره اینکه اولین بار که شاهد این انتظار بود گفت و این سوال مطرح شد که آیا ممکنه بهار نیاد؟ و خب طبیعتا پاسخ منفی بود.
متولد سومین ماه بهارم...اما عاشق پاییز و وزمستون....ولی میدونم که این دوتا هم بدون بهار معنی خودشونو از دست میدن.بهار نمیشه که نیاد.نمی تونه که نیاد.وقتی به اومدن چیزی ، اتفاق افتادن چیزی ، رخ دادن چیزی ایمان داشته باشیم...نمی شه که اتفاق نیفته.پس بهار ( شما از این بهار هر تعبیری که دوست دارین داشته باشین) میاد...و اونوقت که می تونیم دستو پامونو کش بدیم و یک آخیش از ته دل بگیم...لحظه ی اومدنشو شکر کنیم و توی اون لحظه برای همه از صاحب بهار خوب بخواییم.توی این چند سال ، همیشه این روزها از این لحظه حرف زدم.چون خیلی بزرگه.لحظه ایه که هیچی نیست اما اونقدر بزرگه که یه عالم چیزو توی خودش داره.28 ساله ( منهای 6 سال اولش) منتظرم توی این لحظه یک اتفاق بیفته...اما نیفتاده.اما دارم به این نتیجه می رسم اتفاقی بزرگتر از خود این لحظه وجود نداره:اینکه اونی که اون بالا نشسته و این لحظه رو خلق کرده بهت اجازه بده باز هم تجربه ش کنی و بهت بگه بیا! روبروی تو ممکنه!!! یک سال دیگه باشه...ممکنه بیشتر از یک سال باشه و خیلی چیزها ممکنه....اگر به این لحظه و به من که برات درستش کردم ایمان داری...بسپر همه چیزو به من و باز هم برو جلو.
و من باز هم بغض می کنم (بغض که هیچی....جلوی اشکامو نمی تونم بگیرم) وقتی به این فکر میکنم که تا چند روز دیگه قراره به بزرگترین لحظه هر سال برسم و این اجازه رو دارم که بهش بگم:
يا مقلب القلوب و الابصار *يا مدبر الليل و النهار*يا محول الحول والاحوال*حول حالنا الي احسن الحال
پ.ن:بله بله بله خود خودتو می گم! می دونم که ایمان داری بهار میاد...فقط خواستم باز بهت یاد آوری کنم...روزهای سخت چاره ای جز تموم شدن ندارن!می دونی امسال توی این لحظه بزرگ تو و عزیزانت توی ذهنم هستین و می دونی که برای تو و اونها بهترینهارو از صاحب این لحظه می خوام.
بعد از یک صحبت طولانی و مبسوط با مامان اومدم با نمک بازی در بیارم ، بهش گفتم: پسرت خیلی خیلی آدم حساسیه...بهم گفت : ریدم به این حساس بودنت آیدین!!!
تو خورشیدِ من
گرم و درخشان
فقط...
هوای بالهایم را داشته باش!!
(آیدین - زمستان ۱۳۹۰)
گفتم: «چیزی که تو شهریار کوچولوی خوابیده مرا به این شدت متاثر میکند وفاداری اوست به یک گل: او تصویرِ گل سرخی است که مثل شعلهی چراغی حتا در خوابِ ناز هم که هست تو وجودش میدرخشد...» و آن وقت او را باز هم شکنندهتر دیدم. حس کردم باید خیلی مواظبش باشم: به شعلهی چراغی میمانست که یک وزش باد هم میتوانست خاموشش کند.
(شازده کوچولو - آنتوان سنت اگزوپری)
مدتها ست اینجا ننوشتم...من اینجارو خیلی دوست دارم ولی خب...اون بالا هم گفتم که گاهی اوقات ریتم زندگی آدم تغییر میکنه.دیروز اینجا ۵ ساله شد.چه پنج سالی.








