تبليغاتX
خیابانهای سرد شب...

خیابانهای سرد شب...

در خیابانهای سرد شب جز خداحافظ...خداحافظ صدایی نیست!!!

صبح تلخی دارم
تلخ٬
و به نومیدی می کوشم که جنون را از خود دور کنم.
مثل این است که در صحرایی خشک...
تا افق از همه سو وحشت و تنهایی
سر گردانم
مثل این است که ناگاه مرا٬
دست جادویی بادی پنهان
از سر قله امید٬
به دهان دره تاریکی انداخته است...
که تهش راه به دوزخ دارد٬
و سقوط من در آن
تا صبح قیامت
کش خواهد یافت.
صبح تلخی دارم
زیرا دیشب
دسته ای دزد وقیح و سفاک
خانه ام را
با خاطر آسوده زدند.
هر چه از عمق وجودم
با درد کشیدم فریاد
یکی از این همه همسایه در ظاهر پابند اصول
بیدار نشد٬
یا اگر شد٬
نه صدایی از او برخاست٬
نه چراغش را روشن کرد
تا اقلا دزدان را به هراس اندازد.
صبح تلخی دارم
تلخ
روز وحشتناکی خواهم داشت٬
تلخ و وحشتناک!
                    (محمود کیانوش)

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 20:54  توسط آیدین  | 

...
وحشت در قلب هوا مي تپد،
وسياهي لوحه نامش را
با گستاخي ديوانه واري
بر پيشاني آفتاب مي آويزد
.
شرابها طعم خون گرفته اند،
و نگاهها برندگي شمشير،
عواطف به جاي لقمه
زير دندانها جويده مي شود،
و دوستي فريب رنگيني ست
كه چهره ها را مي پوشاند.
...
تو اين را مي داني،
ما اين را مي دانيم
ليكن آنها مي كوشند
تا قلب هوا را از وحشت به تش در آورند
و نام سياهي را بر پيشاني خورشيد بياويزند.
ما نمي گذاريم،
از بيراهه شان باز مي گرديم
و به تنهايي نفرينشان مي كنيم.
ما نمي گذاريم،
زير آوارها مي خنديم
در چنگال طوفانها آواز مي خوانيم
و اگر فرو افتيم
واگر ير نخيزيم
با روشني و گرمي خونمان
به آفتاب،
به بهار و گياه درود مي گوييم
ما نمي گذاريم،
از بيابان خشك دلهره هاشان مي گريزيم،
و از دره امن ترانه هامان
راهي به ديار پاكي و روشنايي مي يابيم.
بازو در بازو گام بر مي داريم،
چهره به چهره آواز مي خوانيم،
سينه به سينه زندگي و انسان را ستايش مي كنيم.
از سپيده دم روزها
به سوي غروب آنها سفر مي كنيم،
تا هر شبانگاه راهي براي بازگشتن
به سپيده دمي ديگر داشته باشيم.

پ.ن:نام اصلی این شعر (بهار سی و هشت)است و به این روزهای ما به شدت نزدیک...دوستداران استاد خرده نگیرند...که حتما ایشان هم همین حال را دارند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 23:3  توسط آیدین  | 

شریک شدیم٬چهل ثانیه پایان زنگی اش را...
شریک شدیم٬قوت قلب دادنها به اویی که با مرگ روبرو شده بود:نترس ندا جان نترس...
شریک شدیم٬معصومیتی که در چشمان ندا بود...
شریک شدیم٬قرمزی خونی که از پاکترین قلبها آمد٬قلبی که همه چیز را زیبا می خواست...
شریک شدیم٬ آخرین لحظه را...
شریک شدیم٬شناختن سفاک صفتی را که فقط یاد گرفته بکشد...
اما....
خرداد هشتادو هشت فقط متعلق به نداست...به ندا و همه آنهایی که در این ده روز به ندا پیوستند
ندا...تو خرداد هشتادو هشت را جاویدانتر از هر خردادی کردی...اما چه تلخ.
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 1:10  توسط آیدین  |