تبليغاتX
خیابانهای سرد شب...

خیابانهای سرد شب...

در خیابانهای سرد شب جز خداحافظ...خداحافظ صدایی نیست!!!

ريو مي دانست كه ...باسيل هاي طاعون هرگز نمي ميرند يا هرگز محو نمي شوند...مي توانند سالهاي سال لا به لاي مبل و ميز و تخت بخوابند...صبورانه در اتاق هاي خواب ، زير شيرواني ، كنده هاي درختان ، دستمال ها و كاغذهاي كهنه بيارامند و شايد روزي دوباره براي عبرت يا بدبختي بشر سر بر بياورند و طاعون ، موشهايش را بيدار كند و اين موشها را بفرستد تا در شهري راضي و خوشحال بميرند.

                                   (كامو – رمان طاعون)

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 19:22  توسط آیدین  | 

از جنگلها گذشتم...

              ببرها را دریدم...

اما...

ساسها مرا جویدند.

                           (برشت)

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 14:40  توسط آیدین  | 

به ياد شير زن دشت كربلا...

پناه غريبان شام غريبان...

اسطوره صبر...

...

...

...

سر ني در نينوا مي ماند اگر زينب نبود...

                         كربلا در كربلا مي ماند اگر زينب نبود...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 19:45  توسط آیدین  | 

شاه حسين...

              كاش بودم....

                   پاسدار خيمه بي پاسدارت مي شدم...

...

...

باز هم عاشورا...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 23:16  توسط آیدین  | 

بسيار گريست تا كه بي تاب شد آب

خونريخت ز ديد گان و خوناب شد آب

از شدت تشنه كامي ات اي سقا

آن روز ز شرم روي تو ، آب شد آب

                                    (محمد رضا سهرابي نژاد)

***

با پرچم و مشك گفتگويي داريم

از خو دل خويش ، وضويي داريم

هر چند شما لشكر و خنجر داريد

ما هم به خدا قسم ، عمويي داريم!

                                           (محبوبه زارع)

***

در حريمت نه فقط دلشدگان حيرانند

عشق هم دست به دامان تو دارد عباس!

***

به دريا پا نهادو تشنه لب بيرون شد از دريا

جوانمردي نگر ،همت ببين ، غيرت تماشا كن

***

فردا تاسوعاست....روزي كه به اسم حضرت عباسه....

منو كه تا حالا تنها نذاشته و شرمندشم...ازش هر چي ميخواين بگين...دست رد نميزنه
به سينه تون...امانتدار مهربون و خوب...امكان نداره اسمش براي من با بغض همراه نباشه....

يا اباالفضل!

از همه دنيام كه نا اميد بشم ....اول خدارو دارم...بعدم شما...متشكرم به خاطر همه چيز!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 0:28  توسط آیدین  | 

السلام عليك يا ابا عبدالله

من طنز مي نويسم. اما پيش تو مي شود حقيقت را بي خجالت اعتراف کرد که «کارم از گريه گذشته است بدان مي خندم.» يا حسين (ع) اي امام آزادي که به اندازه يک تاريخ هم شانه باشرف ايستاده يي، ما را درياب. من به قاعده توان اندکم، خنده قسمت مي کنم. نخواستم اين ستون حتي در اين روزهاي عزيز تعطيل شود که اين نذر من است يا حسين (ع). يکي قيمه قسمت مي کند، يکي شربت خيرات مي کند، يکي... من با اين دستان هميشه تهي لبخند نذري مي دهم. يا حسين (ع) ما را با رشادتت به شهامت خنديدن به تمام ظالمان تاريخ مهمان کن. اي عزيز فاطمه، آب، مهريه مادر توست؛ زلال، جاري، پاک، شفاف و روح بخش. من، اين کم ترين دوستداران تو، در اين نامه هاي گاه و بيگاه، به قاعده مقدورات، جان مي کنم که کمي شفاف کنم فضاي اطرافم را و کمي جاري باشم در بطن دردهاي تمام نشدني مردمم و... يگانه خواسته ام اين روزها از تو ي بزرگوار اين است که توانم بدهي تا نلغزم تا نترسم تا از صراط حق خارج نشوم تا... تا بتوانم کماکان بنويسم. يا حسين (ع) فردا تاسوعاست. اين روزها همه دست ها به دعا بلند است. ديده ام يا حسين ديده ام که در همين دسته ها و شيون ها و اشک ها و سوزهاي دل، از تو شفا گرفته اند. ديده ام، ديده ام يا حسين که با همين نذرها و خيرات ها از تو حاجت گرفته اند. من حاجتمند دست به دعا را، با تمام بار گناهان بسيار بر دوش، ببين، فرداي بهتر اين ملک، آينده روشن تر اين سامان، حاجت ديرپاي ساليان ما جماعت است، ما را شهامت بهتر شدن، ما را رشادت در راه حق گام نهادن، ما را دوري از بي تفاوتي، ما را جسارت ابراز حقيقت عطا کن. يا حسين (ع) به آرزوهاي ما، به افق پيش روي ما، لبخند ارزاني کن. ما در فضاي طنز زندگي مي کنيم اما نمي خنديم، خنده مهمان ما نمي شود يا حسين (ع) ما را تواني ده تا دردهاي کهنه مان، به دست خويش علاج کنيم و فرداهايي را شاهد باشيم که اگر به آسمان دوردست چشم دوختيم ببينيم که از اون بالا کفتري نمي آيد.

                                                              (ابراهيم رها)

***

اين روزها زيادن كساني كه روزنامه( اعتماد) رو مي خونن و مطمئنا يكي از ستونهايي كه حتما به اون سر مي زنن (پست خانه)ست كه نوشتن اونرو اقاي (ابراهيم رها) به عهده دارن...متن بالارو من از شماره امروز روزنامه (اعتماد) از ستون (پست خانه) آوردم...اميدوارم آقاي( رها) و دوستان خوب( اعتماد)ي منو ببخشن...ولي كار خوبرو به هر صورت بايد گسترش داد و چه كاري بهتر از نوشته هاي آقاي( رها) و چه دعايي بهتر از دعايي كه ايشون كرد . چه كسي بهتر از امام حسين براي دخيل بستن.

(آقاي رها يكي از نويسنده هاي خوب هقته نامه 40چراغ هم هستن)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 12:37  توسط آیدین  | 

مبارزه براي بدست آوردن پيروزي...به مراتب از خود پيروزي شيرينتر است.

*

فرار وقتي خوب است كه عاقلانه باشد و واقعا آن را بخواهي.

                                                                             (اوريانا فالاچي)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 3:48  توسط آیدین  | 

غروبگاهان، همواره ،؛ ميان شب و روز مبارزة كوتاهي در ميگيرد. شب هنگامي كه با كله گنده سياهش ، از كرانه هاي دوردست ، به زمين سرك مي كشد ، انگشت اشاره اش را بلند مي كند و تهديد كنان به روز مي گويد :(( راهت را بكش برو! من آمدم.))

البته اين تهديد، كم و بيش ، به اين معني است كه (( لطفا جل و پلاست را جمع كن و تشريف ببر!))

اما روز كه ساعتها لم داده و خوابيده است ، زورش مي آيد از جايش بلند شود ، اين است كه در هر گوشه و كناري ، روي هر بامي و بناي بلندي ، به تنبلي‌، مي خوابد و از جايش جنب نمي خورد.

شب ، آفتاب در حال فروفتن را به روز نشان مي دهد و مي گويد :(( حالا ديگر نوبت من است، پاپوشهايت را بپوش و راه بيفت ! وگرنه مجبور مي شوي پابرهنه بروي.))

سپس شب دهان سياهش را باز مي كند و روز را با نفس پر قوتش ، كه باد شامگاهي نام دارد ، فوت مي كند و تا دوردستها مي راند‌، اول به نروژ  و چند ساعت بعد به ايسلند مي اندازد كه اقامتگاه بعدي روز است.

آن وقت ، شب مي شود.

مه نمناك و سفيدي همه جا را مي پوشاند ، هوا سرد ميشود ، زيرا شب ميليون ها سال است كه در تلاش و تكاپوست ، و چون سراسر جهان را سينه خيز در مي نوردد ، تنش همواره عرق كرده و به گفته خودمان ، مه آلود است.

مردم كارشان را تعطيل مي كنند .ماشينهاي كارخانه ها از كاركردن باز مي ايستند ، در كوچه ها و خيابانها چراغها روشن مي شوند . مردم در كنار خيابانها صف مي بنددند تا سوار تاكسي و اتوبوس بشوند و به خانه هايشان بروند و بنشينند تلوزيون تماشا كنند يا غذا تهيه كنند و شكم بچه هايشان را سير كنند و بالاخره بخوابند و خوابهاي خوش ببينند.

شب، در كوچه و خيابان كمي احساس تنهايي مي كند و زير لبي مي لندد، (( هيچ كس مرا دوست ندارد ، هر وقت مي آيم چراغها را روشن مي كنند. كسي كه واقعا دوستم داشته باشد وجود ندارد.))

اما در واقع ، شب اشتباه مي كند. زيرا هنگامي كه مردمان روز روانه خانه هايشان شدند ، آدمهاي شب ، كم كم ، سرو كله شان پيدا مي شود . درهاي پناهگاهها آهسته به صدا در مي آيند، و چشمهايي با ترديد ، بيرون را  نگاه مي كنند تا ببينند آيا وقت بيرون رفتن رسيده است يا نه؟ آن وقت ، پاركها ، لابلاي درختان ، سايه هايي ديده مي شوند.

اينها كساني هستند كه سر پناهي براي ماندن ندارند و شبها را در پاركها ، در بستر بي آب جويها ، در حالي كه تكه روزنامه اي زيرشان انداخته اند ، بيتوته مي كنند .

همه شهر زندگي پنهاني را آغاز مي كند . تا انسان شبهايي را دربيرون از خانه نگذراند ، و به راستي ، با شب دوستي نكند ، هرگز نمي فهمد كه در دل شب چه ها مي گذرد .

چه بسا آدمهايي كه شبهايشان را در زير پلها ، باراندازها ، و هر كجايي كه سر پناهي در برابر برف و باران داشته باشند به سر مي برند.

در اينجور جاها آدمهايي هستند كه از سرما مي لرزند و يخ مي زنند ، آنها يقه پالتوي كهنه شان را تا زير چانه بالا مي كشند و در زير آن كز مي كنند و به خود مي پيچند . در چنين شبهايي كه هوا بسيار سرد است ، در هواي آزاد خوابيدن اصلا لطفي ندارد ، مخصوصا كه گاه گاه پليش هم سر مي رسد ، چراغ قوه اش را روشن مي كند و مزاحم مي شود.

گاهي هم موشها پاچه شلوار آدم را مي جوند و از آن بالا مي روند. خيلي شبها هم سوز مي آيد و خفتگان زير پلها را ،از سرما ، مي لرزاند.

 اين آدمهاي آواره چراغهاي روشن خيابانها و خانه ها را مي بينند ، و مردم پولدار هم كه در رستورانها شاد و خندان ، مي خورند ، مي آشامند ، مي بينند .

معمولا ويترين مغازه ها پر از آنچنان اشياي گرانبهايي است كه كمتر كسي قدرت خريدن آنها را دارد. اين آدمهاي ژنده پوش كه زير پالتو هاي پاره پورشان كز كرده اند ، وقتي اين ويترينها را مي بينند ، زير لبي ، با خود مي گويند :(( تمامي اين چيزها به خاطر آن است كه مردم به زور باور كنند ، زندگي خوب و خوشي دارند . مردم بيايند ما را ببينند كه در اينجا ، بيرون – زير آسمان – شبهايمان را به روز مي رسانيم ، چرا كه پول كرايه منزل و يك لقمه غذا را نداريم . در اين سرزمين آدمهايي مثل ما فراوانند.))

خودروهاي پليس ، بي وقفه ، در كوچه هاي تاريك در گشت و گذار است و آژير آزاردهنده آنها چون زوزه گرگهاي گرسنه ، يك لحظه خاموش نمي شود .

آژيرها داد مي زنند :(( ما براي شكار آمده ايم، شكار آدمها فقير!))

***

متن بالا...از كتاب (قيام در كودكستان ) نوشته (گورماندر)و ترجمه آقاي (علي كاتبي) آورده شده....

اين كتاب رو سوم دبستان بودم كه خوندم، داستان يك عده بچه كه عليه مربي ها و مدير كودكستان خودشون دست به قيام ميزنند....داستاني ساده و مهيج براي همون سن....اما اين بخش از كتاب ...تووي اون دوران هم برام تعجب آور بود.... چرا همچين متني در يك كتاب كودكان آورده شده بود؟...اون روزها هم اين قسمت كتابرو بيشتر از باقيش دوست داشتم.

حالا اينجا نوشتمش....چون مثل اينكه اين گفته ها هميشه مصداق دارند و كهنه نمي شن.

                                   ((...آدمهايي مثل ما در اين شهر فراوانند))

 

پ.ن:اين كتابرو انتشارات سروش چاپ كرده...من چاپ دوم اين كتاب رو به سال 1369 دارم...دنبالش نگردين....ديگه تجديد چاپ نشده...خود انشاراتيش هم نداره.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 1:53  توسط آیدین  | 

زن تنها معرف وتعيين يكي از دو جنس انسان نيست، بلكه معرف يك ارزش است . همه ي زنان شايستگي ندارند كه زن ناميده شوند.عصيان در برابر اين واقعييت كه زن زاده شده اند به اندازه ي افتخار به زن بودنشان ابلهانه است.

                                                   ( ميلان كوندرا)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 2:0  توسط آیدین  | 

و براي شما از آسمان آب فرو فرستاديم...

                                             (قرآن كريم)

...

...

خدايا...هر چقدر هم شكر كنيم ...باز هيچي نگفتيم...

بندرعباس...

بارون...

...

...

باروني داره مياد اينجا...عجيب باروني...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 1:6  توسط آیدین  | 

بنويس از سفر سرو پشيمانم سخت...

بعد نقطه سر سطر.

از همين حسرت دير....

                     تا ابد...ريز و درشت...

                                     مشق شب خواهي داشت!

                                                             (شهيار قنبري)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 23:21  توسط آیدین  | 

ميهن پرستي آخرين خاكريز انسانهاي ريا كار است.

                                                      (ساموئل جانسون)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 13:18  توسط آیدین  | 

هيچ يك نمي دانند چگونه گذرشان به مهمانسراي دو دنيا افتاد و چه زماني از آن خارج خواهند شد و سرانجام به كجا خواهند رفت. شخصيتها در اين مكان رازآميز گرد هم آمده اند تا درباره زندي خود تامل كنند و به دغدغه هاي هميشگي بشر بينديشند.

نمايشنامه (مهمانسراي دو دنيا) حكايتي پر از رمز ، شگفت انگيز و غافلگير كننده در فضايي ميان رويا و واقعيت ، مرگ و زندگي ، كمدي و تراژدي.

...

اين نمايشنامه هم با وجود داشتن چند شخصيت با خلقيات متفاوت و گاها غير قابل تحمل...از فضاي آرامش بخش در عين حال تا حدودي هيجان انگيز برخورداره...اتفاق در اين داستان ناگهاني به وقوع مي رسه...و گاهي اون چيزي نيست كه حدس ميزنيم...

این کتاب رو خانم شهلا حائری ترجمه کردن وانتشارات قطره هم اون رو چاپ کرده.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 10:51  توسط آیدین  | 

در پاريس سالهاي دهه 1960 (مومو) پسر بچه دوازده ساله يهودي با پيرمرد عرب خيابان (آبي) دوست مي شود.اما ظاهرا ماجرا ابهام هايي در خود دارد: (موسيو ابراهيم) بقال ، عرب نيست ، خيابان (آبي)، (آبي) نيست ، و پسر بچه هم شايد يهودي نباشد...

اينها توضيحاتي بود كه پشت جلد كتاب موسيو ابراهيم و گلهاي آسماني ،‌نوشته اريك ايمانوئل اشميت و ترجمه شده به وسيله آقاي حميد كريم خاني، آورده شده...(اين كتاب توسط انتشارات – كتاب مس – منتشر شده.)

...

البته داستان به همين سادگي نيست...منم در حدي نيستم كه بخوام توضيحي بدم...ولي فضاي ايجاد شده توي اين داستان ...تا حد زيادي سرده....جز در مواردي كه موسيو ابراهيم حضور داره...

در كتاب (اسكار و خانم صورتي ) كه نوشته همين نويسنده ست...از ابتدا ، با وجود اينكه همه از بيماري و نهايتا مرگ اسكار مطلع هستيم...اما آرامش خاصي وجود داره...ولي در اين كتاب...از ابتداي داستان...سياهي...سردي...وغم عجيبي احساس ميشه.اما بايد تا آخر داستان صبر كرد....

(اين كتاب با نامهاي ديگه اي مثل:(موسيو ابراهيم و گلهاي قرآن ) و (موسيو ابراهيم و
گلهاي خورشيد ) توسط انتشاراتي هاي ديگه به چاپ رسيده.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 8:54  توسط آیدین  | 

من دوست دارم همان جايي باشم... كه خدا مي خواهد.

                                                              (كوينتن تارانتينو)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 3:22  توسط آیدین  | 

 

اريك ايمانوئل اشميت سال 1960 در فوي – له – ليون فرانسه به دنيا آمد.فارغ التحصيل رشته فلسفه از دانش سراي عالي پاريس است. رساله دكترايش (ديدرو يا فلسفه اغواگري) بود. اشميت فعاليت ادبيش را از تئاتر شروع كرد و با چهار نمايشنامه ، ( شب والون) و (ديدار كننده) ، (وارياسيون معما گونه ) در فرانسه وبسياري از كشورهاي جهان با استقبال چشمگير مردم و منتقدان رو به رو شد.

در نمايشنامه هاي او بازيگران توانمند و پرآوازه اي چون (آْلن دلون) ،(ژان پل بلموندو) ،(دانيل داريو) و (دونالد ساترلند) ايفاي نقش كرده اند. نمايشنامه (ديدار كننده) در سال 1994 جايزه مولير را به خاطر (اعتلاي تئاتر) ، (بهترين مولف ) و (بهترين نمايشنامه نويس ) براي او به ارمغان آورد.

داستان اين نمايشنامه تك پرده اي ، ديدار فرويد با خدا است. در شب 22 آوريل 1938 ، هنگامي كه نازي ها اتريش را اشغال مي كنند ، فرويد كه دخترش دستگير شده با شتاب عازم پاريس است . در اين حال خداوند در هيئت شبح نويسنده يي با  فرويد گفت و گو مي كند و خداناباوري او را مورد انتقاد قرار مي دهد و مي گويد :تا امشب باور داشتي زندگي پوچ است ، اما از اين پس آن را پررمز و راز خواهي يافت.

از نمايش نامه هاي ديگر او مي توان (مكتب شيطان ) ، (فاسق) ، (فردريك يا بلوار جنايت) و (مهمانسراي دو دونيا ) را نام برد.

جايزه تئاتر آكادمي فرانسه در سال 2001 به مجموعه آثار او اهدا شد. اريك ايمانوئل اشميت كه دوره كامل كنسرواتوار موسيقي ليون را نيز به پايان برده است بسيار علاقمند و مسلط به موسيقي است و اپراهاي (عروسي فيگارو) و (دون ژوان) اثر موزار را به فرانسه ترجمه و تنظيم كرده است.

اشميت در مصاحبه اي گفته است:

((خانواده ام با اينكه لامذهب بودند در يازده سالگي مرا به كلاس شرعيات فرستادند و
خيلي ساده گفتند : معهذا آن را بايد بداني! آن جا ذوق بحث و گفتگوي فلسفي در من پيدا شد اما پس از يك سال چيز زيادي از مقدسات درك نكردم. اين نخستين آثار ذوقي شرعيات و تعليمات ديني بعدها با خواندن آثار نيچه ، سارتر و فرويد از بين رفت. اما سالها بعد با كشف دكارت و كي يركگور و لايب نيتس و به ويژه پاسكال خداناباوري من سست شد و به آگنوستي سيسم(انكار وجود مطلقات ذهني ) گرائيدم.

تا اين كه ... در چهارم فوريه 1989 با دوستانم به هوقار رفته بوديم و به بلندترين نقطه آن يعني قله طاهر رسيديم . خواستم اولين كسي باشم كه پايين مي روم .  متوجه شدم كه راه را اشتباه رفته ام اما يك حس مقاومت ناپذير (گم شدن) وادارم كرد ادامه بدهم. وقتي شب و سرما فرارسيد چون چيزي همراه نداشتم خودم را زير شن ها مدفون ساختم . با اين كه مي بايست مي ترسيدم اما تنهايي و شب ، زير آسمان پر ستاره واقعا فوق العاده بود . آن جا بود كه ادارك مطلق را تجربه كردم و با ايمان و اطمينان به يك فرمان و يك نداي وجداني متحول شدم . افكار فلسفي ام هم ياري كرد. فلسفه بود كه مرا نجات داد . آموخت كه خودم باشم . فلسفه ستون فقرات من است . مكتب حقيقت نيست بلكه مكتب آزادي است . وقتي روبروي كسي قرار مي گيرم به مرگ او مي نديشم و به مرگ خودم . با خودم  ميگويم هر دو خواهيم مرد چه مضحك است...نويسنده بايد از خودشيفتگي و نااميدي بپرهيزد و به ديگران عشق و آسودگي تقديم كند.))

نخستين رمان اشميت (فرقه خودپرستان ) در سال 1994 منتشر شد و بعدها (انجيل پيلاتوس ) ، (سهم ديگري) و (زماني يك اثر هنري بودم ) را منتشر كرد.

***

از اين نويسنده دو نمايشنامه (مهمانسرای دو دنیا) و (خرده جنایت های زنا شوهری) و دو داستان كوتاه با نامهاي (موسیو ابراهیم و گلهای آسمانی) و (اسکار و خانم صورتی) و يك مجموعه پنج داستاني با عنوان (يك روز قشنگ باراني ) در ايران ترجمه و چاپ شده...(البته من از اين تعدادش خبر دارم...).

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 22:30  توسط آیدین  | 

قطعه زير از آقاي ايرج جنتي عطايي آورده شده...بي ربط به اين روزهايي كه تووي اون هستيم نيست...

***

رازقي پرپرشد...

       باغ در چله نشست...

                    تو به خاك افتادي...

                               كمر عشق شكست.

ما !!!

نشستيم و تماشا كرديم...

                   (ايرج جنتي عطايي)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 2:22  توسط آیدین  | 

 

دوست خوبم حامد ماهوتي(کافه پوستر) چهار تا پوستر زيبا درباره عاشورا كار كرده كه خيلي ديدني هستن...پيشنهاد ميكنم حتما بريد و ببينيدشون.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 1:19  توسط آیدین  | 

تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي همت كن

و بگو ماهي ها...

حوضشان بي آب است...

باد...

مي رفت به سروقت چنار...

من...

به سروقت خدا مي رفتم!

                        (سهراب سپهري)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 0:9  توسط آیدین  | 

از اينكي نميشه گذشت...!!

روي نفت و گاز خوابيديم...اونوقت هنرمندا و ورزشكاراي مملكتو انداختن جلو كه:( توي مصرف گاز صرفه جويي كنين).نه اينكه صرفه جويي كار درستي نيست ...نه...ولي چرا بايد وضع به جايي برسه كه مجبور به همچين كارهايي بشن!!!

...

...

همين...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 0:7  توسط آیدین  | 

اين كوزه چو من عاشق زاري بودست

در بند سر زلف نگاري بودست

اين دسته كه بر گردن او مي بيني

دستيست كه بر گردن ياري بودست

                                             (خيام)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 0:44  توسط آیدین  | 

زندگي مثل يك سنگ سر راه حقيقت دارد.

                                      (سهراب سپهري)

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 0:53  توسط آیدین  | 

به فكر خودت باش و بگذار ديگران هم از اين امتياز برخوردار باشند.

                                                                                   (ولتر)

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 14:52  توسط آیدین  | 

سلام...

خداحافظ...

چيز تازه اگر يافتيد بر اين دو اضافه كني...

تا بل باز شود...

اين در گم شده بر ديوار!

***

يادمان باشد كسي مسئول دلتنگي ها و مشكلات ما نيست...اگر ردپاي دزد آرامش و سعادت را دنبال كنيم، سر انجام به خودمان خواهيم رسيد كه در انتهاي هر مفهومي نشسته ايم و همه چيزهاي تلنبار مربوط و نامربوط را زيرورو مي كنيم.

                                           (حسين پناهي)

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 2:1  توسط آیدین  | 

 

كتابي داشتم به اسم (اساطير يونان)...سالها پيش خوندمش...در يكي از فصلهاش در مورد يكي از خدايان يونان ميگفت ،‌كه باعث به وجود آمدن سياست شده بود...توي اون فصل سياست رو (حكومت نيك ) معني  كرده بود...خيلي تعجب كردم ، نه اينكه تصوري از معني كلمه سياست داشته باشم...نه...ولي با اون چيزهايي كه مي دونستم ، نمي تونستم (حكومت نيك) رو توي يك رديف بگذارم.

حالا كتابي دارم به اسم (دانشنامه سياسي) ، كاري از آقا داريوش آشوري.در اين كتاب سياست اينگونه معني شده:

سياست در معناي عام: هر گونه راهبرد و روش و مشي براي اداره يا بهكرد هر امري از امور ، چه شخصي و چه اجتماعي .

سياست در معناي خاص: هر امري كه مربوط به دولت و مديريت و تعيين شكل و مقاصد و چگونگي فعاليت دولت باشد از مقوله امور سيساسي است.امور سياسي شامل مسائل مربوط به ساخت دولت ، ترتيب امور كشور، رهبري طبقات ، مسائل كشاكش بر سر قدرت سياسي ميان حزبها و گروههاي با نفوذ و غيره است.

دو معنايي كه آقاي آشوري براي سياست آوردن...به خصوص معناي خاص سياست...بيشتر با اون چيزي كه در دنيا مي بينيم شبيه تا معناي سياست در (اساطير يونان).

اين چيزهايي كه نوشتم براي اين بود كه يادآوري كنم سياست در اغلب موارد جالب نيست. (همون چيزي كه هر روز داريم مي بينيم...و بعضا خودمون هم ازش استفاده مي كنيم)...باقي حرفهام تووي ادامه مطلب(همين لينك پايين) نوشته شده...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 1:15  توسط آیدین  | 

تووي نمايشگاه كتاب سال 1376 بندرعباس ...پدرم منرو به يكي از دوستاي قديميش معرفي كرد...باورم نمي شد...من سالها به صداش گوش داده بودم...تمام نوار قصه هايي كه با صداش داشتم از حفظ بودم...مدتها توي راديو به برنامه هاش (راه شب) گوش مي كردم...حالا روبروش ايستاده بودم و داشتم از نزديك مي ديدمش و باهاش حرف مي زدم...

همونجا يك نوار قصه تازه و كتابشرو برام امضا كرد و بهم داد...

امضا:

حميد عاملي....

صداي گرمي كه سالها موقع نوشتن مشق براي من قصه هايي مثل نخودي...كدوي قلقله زن...شغال خر سوار...بچه گربه عجيب و ... تعريف كرده بود...صدايي كه هميشه دوست داشتم و خواهم داشت...

اما...

چند وقتي بود كه سرطان داشت... بالاخره سرطان كار خودشو كرد...
پيرمرد خوش صداي قصه گو....ديگه بين ما نيست...كاش قهرمانهاي قصه ها توانايي
كمك كردن به اونو داشتن...حميد عاملي در گذشت.

اما...

تنها صداست كه مي ماند...

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 14:24  توسط آیدین  | 

ساعت 1:19 شانزدهم دي ماه...

ديشب ساعت 5:14 صبح تازه مي خواستم بخوابم...چراغو خاموش كردم...تازه داشتم توي جام گرم مي شدم...هواي بندرعباس اين روزا حسابي بهاري بهاريه...به همين خاطر پنجره ها بازن...داشت يواش يواش خوابم مي برد كه از مسجد نزديك خونمون صداي تيك تاك قبل از اذان بلند شد...

گوش دادم...

تيك تاك...تيك تاك...اذان صبح به افق بندرعباس...تمام تنم لرزيد...از دور و نزديك صداي اذان بلند شد...

الله اكبر الله اكبر...

از  خودم خجالت كشيدم...

خدا داشت صدامون مي كرد....مي گفت:

شماهايي كه خوابين يا در حال خوابيدن هستيد...من هستم ...هميشه هستم...من
فراموشتون نمي كنم...

بعد بارون گرفت ...باورم نمي شد....

همين.

***

هر كس سپاس گويد براي خود گفته...وهر كس كفران ورزد...پروردگار من بي نياز و كريم است.

(قرآن كريم- نمل)

***

پي نوشت:

الان هم بارون گرفت...

...

...

اگه بارون بزنه...

آخ اگره بارون بزنه!

                (احمد شاملو)

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 1:33  توسط آیدین  | 

سخن من نه از درد ايشان بود...

خود...

از دردي بود كه ايشانند...

                       (احمد شاملو)

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 2:46  توسط آیدین  | 

هیچ چیز ساده تر از خدا نیست...!

                                        (آندره ژيد)

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 2:40  توسط آیدین  | 

اي شرم...!

اي كبود...!

تنها براي مردمك چشمهاي اوست...

                                   گر مي پرستمت!

                                       (احمد شاملو)

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 2:1  توسط آیدین  | 

داستان اسكار و خانم صورتي نامه هاي پسر بچه ده  ساله اي است به خدا. اين نامه ها را (خانم صورتي كه) هر روز در بيمارستان كودكان با او ديدار مي كند يافته است . نامه ها توصيف داوزده روز از زندگي شوخي وار و شاعرانه اسكار است.داوزده روز پر از آدمهاي مضحك و متاثر كننده.

اين دوازده روز شايد واپسين روزها باشند ، اما به لطف (مامان صورتي) ، كه پيوند
عاشقانه ايي با (اسكار كوچولو) برقرار مي سازد ، روزهاي افسانه يي خاهند شد...

(پشت جلد كتاب)

***

اول قصد داشتم اين كتابرو كه حجمشم خيلي كمه...توي دوازده روز بخونم...مثل تعداد نامه ها...ولي وقتي دستم گرفتم نتونستم بذارمش زمين...كار يك ساعت بود.

و...در پايان داستان...فقط آرامش بود ...همين...

اين كتابرو (اريك ايمانوئل اشميت) نو شته وخانم (مهتاب صبوري) ترجمش كردن. انتشارات (بازتاب
 نگار ) هم چاپش كرده...

چهار تا كتاب ديگه از همين نويسنده (دو تا نمايشنامه و يك مجموعه داستان با ترجمه خانم شهلا حائري) و يك داستان بلند (با ترجمه حميد كريم خاني) خوندم كه تووي چند روز آينده در مورد اونا هم مي نويسم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 20:14  توسط آیدین  | 

به میلادی...یک سال دیگه گذشت...آغاز سال جدید میلادی رو به همه هموطنان مسیحی تبریک
مي گم...

همه با هم اميدواريم و دعا مي كنيم كه سال 2008 سالي باشه كه خوني به ناحق و ناروا ريخته نشه...نه...نه...اصلا خوني ريخته نشه...

سالي باشه كه تووش...همه ما...حداقل مهربون زندگي كردنرو ياد بگيريم...

و...

خدايا!

امسال و هر سال... مارو تنها نذار...آمين

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 16:19  توسط آیدین  | 

دوست عزيزي بهم توصيه كرده به وبلاگم دو بخش اضافه كنم يكي( سياسي) و ديگري( اجتماعي)...ازمم خواسته در اولين باري كه به وبلاگم سر ميزنه اين دو بخش اضافه شده باشه...

ولي من تووي اين پست مي خوام ازش وقت بگيرم تا خوب فكر كنم...شايد اين دو بخشرو بخوام به روش ديگه اي توي وبلاگم بگنجونم...نه اونطوري كه تووي اكثر وبلاگها اومده...كمي زمان مي بره...ولي به زودي انجام ميدمش...

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 2:3  توسط آیدین  | 

اين روزها كه مي گذرد

 شادم

اين روزها كه مي گذرد

شادم

كه ميگذرد

اين روزها

شادم

كه مي گذرد ...

             ( قيصر امين پور)

اين روزها كه ميگذرد

شادم

زيرا

يك سطر در ميان

آزادم

و ميتوانم

هر طور و هر كجا كه دلم خواست

جولان دهم

"در بين اين دو خط"

                  (قيصر امين پور)

***

زيبا و ساده  بودو فكر كردم جذابتره كه نام شعرهاي آورده شده از زنده ياد قيصر امين پور را در پايان بنويسم شايد وسوسه شويم دوباره بخوانيمش .

شعر اول : تلقين

شعر دوم: نيمه ي پر ليوان
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 1:58  توسط آیدین  | 

اميدوارم مفيد فايده باشي...

نه خيلي غير ضروري،

تا در لحظات سخت...

وقتي ديگر چيزي باقي نمانده...

همين مفيد بودن كافي باشد تا تو را سر پا نگه دارد.

                                                          (ويكتور هوگو)

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 2:18  توسط آیدین  | 

ما موجوداتي فوق طبيعي نيستيم. ما فرزندان خاكيم و فرزندان حيات. ما از خاك جداييم تا آن حد كه اعتقاد به جدايي داريم... اما ما نمي توانيم و نيز نبايد از آن جدا باشيم ...اگر خواسته باشيم رويدادهاي بشري ادامه يابد.

         (اكتاوياپاز)

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم دی 1386ساعت 2:51  توسط آیدین  | 

چرخ يك گاري در حسرت واماندن اسب...

اسب در حسرت خوابيدن گاريچي...

مرد گاريچي در حسرت مرگ...

                    (سهراب سپهري)

+ نوشته شده در  شنبه هشتم دی 1386ساعت 5:11  توسط آیدین  | 

پيامبر خدا به علي (ع) فرمودند:

سوگند به آن كه جان من در دست اوست! اگر طوايفي از امت من نمي گفتند آن چه را طايفة نصارا درباره پسر حضرت مريم (حضرت عيسي(ع)) مي گويد (كه او را خدا و پسر خدا مي دانند) ، هر آينه
درباره تو سخني مي گفتم كه بر اثر آن از اين پس هرگاه بر جماعت مسلمانان مي گذشتي ، خاك زير دو قدمت را براي بركت مي گرفتند و مي بردند.

عيد غدير مبارك...

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 18:58  توسط آیدین  | 

يكي از دوستاي من چند ماهيه كه ازدواج كرده...خودش و همسرش همديگرو خيليم دوست دارن...ولي يك مقدار داره بهشون سخت ميگذره ( خوب ميدونين چرا)...امشب با اس ام اس حالشونرو پرسيدم...خودتون بخونين:

من:سلام بر زوج جوان ، چطورايين؟

دوستم:قربانت مرد تنها...تو چطوري...جواب امتحانت اومد؟

من: نه زوج جوان...10 دي مياد...اوضاع چطوره...همان است كه بايد يا همان است كه  نبايد؟

دوستم:نه بابا ...همان است كه نبايد...

***

براي مادرم همين اس ام اسهارو خوندم و  ادامه دادم كه:(دلم نيومد بهش بگم كه خربزه و خوردن و پاي لرز و نشستن...)

نياز به دلداري و دادن اميد دارن...اما چرا بايد اول زندگي يك نفر نياز به دادن اميد داشته باشه...اوضاع مساعد نيست اصلا...نه براي اونا...نه براي اكثريتمون...

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 1:17  توسط آیدین  | 

كتابي كه الان مي خوام بهتون پيشنهاد خوندنشو بدم اسمش هست ((ما جراي عجيب سگي در شب)).

نويسندة اين كتاب آقاي (( مارك هادون)) و مترجمش خانم ((شيلا ساساني )) هستند و توسط نشر افق چاپ و منتشر شده....

خلاصة داستان اينه كه:

پسري به نام ((كريستوفر جان فرانسيس بون)) كه دچار بيماري ((اوتيسم)) هست...در يك  نيمه شب با جسد سگ همساية خودشون روبرو ميشه و تصميم مي گيره كه قاتل اين سگرو پيدا بكنه...و اين ماجرا به جاهايي مي رسه و حقايقي رو براي اين پسر روشن مي كنه  كه ارزش خوندن رو داره...واقعا داره...

خوندن مقدة مترجم در مورد اين اثر لازمه...چون به علت بيماريي كه قهرمان داستان داره نكات دستوري در اين اثر (مثل تكرار ((و)) يانقطه گذاري ها و ...) شكل خاصي پيدا كرده كه خانم ساساني توضيحات خوبي درباره اين موارد در مقدمه خودشون دادن.

در ادامه دو قسمت كوتاه از اين كتاب رو مي نويسم...من از اين دو قسمت بسيار بسيار لذت بردم(شايد به خاطر موقعيتي هم كه در هنگام خوندن كتاب داشتم تاثير زيادي از اين دو قسمت گرفتم).

***

و وقتي به آسمان نگاه مي كني مي داني داري ستارگاني را تماشا مي كني كه صدها و هزارها سال نوري از تو دورند. و حتي بعضي از آنها ديگر وجود ندارند ، چون طول كشيده تا نور اين ستاره ها به ما برسد و ما الان آن رامي بينيم و درحالي كه اين ستاره ها ديگرمرده اند و يا متلاشي شده اند و به كوتوله هاي قرمز تبديل شده اند و اين باعث مي شود كه احساس كني كه خيلي كوچكي و اگر در زندگيت مشكلاتي داشته باشي خيلي خوب است كه فكر كني اين مشكلات قابل چشم پوشي اشت يعني آنقدر كوچك هستند كه مي تواني آنها را به حساب نياوري.

***

 وبهترين حالت اين است كه آدم از اتفاق خوبي كه قراراست بيفتد با خبر باشد...درست مثل موقعي كه مردم مي دانند كه قرار است در يك روز به خصوص خسوف اتفاق بيفتد و يا كسي بداند كه قرار است براي كريسمس به او ميكروسكوپ هديه بدهند و از طرفي بدترين حالت اين است كه آدم از اتفاق بدي كه قرار است بيفتد با خبر باشد...درست مثل اين كه آدم مي داند قرار است در يك روز به خصوص براي پر كردن دندانش به دندانپزشك برود . ويا اينكه قرار است براي تعطيلات به فرانسه برود...اما من فكر مي كنم كه از همه بدتر اين حالت است كه آدم نداند اتفاقي كه قرار است بيفتد خوب است يا بد...!

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 1:15  توسط آیدین  | 

دوستان...بياييد قبل از هر كاري اول وكلا را از بين ببريم!

                                                               (شكسپير)

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 1:3  توسط آیدین  | 

تو در پناه خدایی...و خدا هیچگاه دیر نمی کند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 4:18  توسط آیدین  | 

هميشه به مرگ فكر كردن توهيني است به زندگي....

                                                                  (ولتر)

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 2:39  توسط آیدین  | 

5 ديماه...سالروز زلزله بم...همين...چيز ديگه اي هم مگه ميشه گفت!!! ( يه فاتحه براي اونايي كه رفتن و آرزوي صبر براي اونايي كه موندن)

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 1:18  توسط آیدین  | 

من خدا را در قمقه اي آب يافتم...در عطر پيچ امين الدوله...در خلوص برخي كتابها و حتي نزد
 بي دينان....اما تقريبا ، وي را هيچگاه نزد كساني كه كارشان سخن گفتن از اوست نيافتم...!

                                                                                     (كريستين بوبن)
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 1:18  توسط آیدین  | 

در ابتدا كلمه بود و كلمه نزد خدا بود و كلمه خدا بود*

                                          (باب اول – انجيل يوحنا)

***

تولد پيامبر مهرباني ، عيسي مسيح (ع) ، بر همة هموطنان خوب و مهربان مسيحي مبارك.

به اميد روزيكه همه دنيا قدر كاري كه مسيح(ع) برايشان كرده است را بفهمند و مهربان شوند...

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 23:7  توسط آیدین  | 

مي گويند چيزي چون گل گيلاس زود گذر نيست...

اما من ساعتي را به ياد دارم،

كه گل زندگي با يك كلمه پژمرد...

باد هم نمي وزيد!

           (تسورا يوكي)
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 15:1  توسط آیدین  | 

هيچ وقت وارد هيچ جنگي نشويد...مخصوصا جنگ با خودتان...!

                                                                           (برشت)

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 2:24  توسط آیدین  | 

برفِ نو، برفِ نو، سلام، سلام!

بنشين، خوش نشسته‌اي بر بام.

 

پاکي آوردي ــ اي اميدِ سپيد! ــ

همه آلوده‌گي‌ست اين ايام.

 

راهِ شومي‌ست مي‌زند مطرب

تلخ‌واري‌ست مي‌چکد در جام

اشک‌واري‌ست مي‌کُشد لب‌خند

ننگ‌واري‌ست مي‌تراشد نام

 

شنبه چون جمعه، پار چون پيرار،

نقشِ هم‌رنگ مي‌زند رسام.

 

مرغِ شادي به دام‌گاه آمد

به زماني که برگسيخته دام!

ره به هموارْجايِ دشت افتاد

اي دريغا که بر نيايد گام!

 

تشنه آن‌جا به خاکِ مرگ نشست

کآتش از آب مي‌کند پيغام!

کام ِ ما حاصلِ آن زمان آمد

که طمع بر گرفته‌ايم از کام...

 

خام‌سوزيم، الغرض، بدرود!

تو فرود آي، برفِ تازه، سلام!

                                  (احمد شاملو)

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 18:10  توسط آیدین  | 

سرنوشتي نيست كه نتوان با تمسخر و تحقير بر آن غلبه كرد...

                                                                               (كامو)

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 0:35  توسط آیدین  | 

گوش كن

وزش ظلمت را مي شنوي؟

من غريبانه به اين خوشبختي مي نگرم

من به نوميدي خود معتادم

گوش كن

وزش ظلمت را مي شنوي؟

لحظه اي

و پس از آن هيچ.

پشت اين پنجره شب دارد مي لرزد

و زمين دارد

باز مي ماند از چرخش...

پشت اين پنچره يك نامعلوم

نگران من و توست.

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 21:47  توسط آیدین  | 

تا آگاه نشده اند عصيان نمي كنند و تا عصيان نكنند نمي توانند آگاه شوند!

                                                                          (جرج اورول – كتاب 1984)

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 21:39  توسط آیدین  | 

(ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد)

 

زمان گذشت...

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

چهار بار نواخت

امروز روز اول ديماه است...

من راز فصلها را مي دانم

و حرف لحظه ها را ميفهمم

نجات دهنده در گور خفته است...

و خاك ، خاك پذيرنده...

اشارتيست به آرامش.

***

سلام...

نبودم...دلم براي نوشتن وبلاگم تنگ شده بود...(وبلاگ قبليم كه همين اسمو داشت هك شد...
نمي دونم چرا هكش كردن...هر چقدرم صحبت كردم پس ندادنش ...ولش كن... فضا اونقدر زياد هست تا من يك خيابون ديگه توش درست كنم...درست عين خيابون قبلي...

از بيست و پنج ابان ننوشتم تا حالا...

صبر كردم تا وبلاگو اول ديماه بيارم بالا...وبلاگي هم كه  پيش از اين داشتم با شعري از فروغ فرخزاد شروع شده بود(اسم وبلاگ هم از يك شعر با همين عنوان از فروغ فرخزاد انتخاب شده).

پس:

خدايا...

مرا صفايي عطا كن..

تا آنچه را توانايي تغيير ندارم

بپذيرم...

مرا شجاعتي عطا كن...

تا آنچه را توانايي تغيير دارم تغيير دهم

و خردي...

تا آن دو را از هم باز شناسم.

                              (قديس فرانسوايي آسيزي)

***

دوباره شروع مي كنيم...چون بزرگترين گناه ...نا اميد شدنه. هر چند اين روزها كمتر كسي پيدا ميشه كه جواب سلام بهمون بده...ولي منتظر جواب سلامامون مي مونيم....

 

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
 به اكراه آورد دست از بغل بيرون
 كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
 چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
 مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور
 منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
 تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت...
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان ...
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين...
درختان اسكلتهاي بلور آجين...
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه...
غبار آلوده مهر و ماه ...
زمستان است !

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 21:25  توسط آیدین  |