غروبگاهان، همواره ،؛ ميان شب و روز مبارزة كوتاهي در ميگيرد. شب هنگامي كه با كله گنده سياهش ، از كرانه هاي دوردست ، به زمين سرك مي كشد ، انگشت اشاره اش را بلند مي كند و تهديد كنان به روز مي گويد :(( راهت را بكش برو! من آمدم.))
البته اين تهديد، كم و بيش ، به اين معني است كه (( لطفا جل و پلاست را جمع كن و تشريف ببر!))
اما روز كه ساعتها لم داده و خوابيده است ، زورش مي آيد از جايش بلند شود ، اين است كه در هر گوشه و كناري ، روي هر بامي و بناي بلندي ، به تنبلي، مي خوابد و از جايش جنب نمي خورد.
شب ، آفتاب در حال فروفتن را به روز نشان مي دهد و مي گويد :(( حالا ديگر نوبت من است، پاپوشهايت را بپوش و راه بيفت ! وگرنه مجبور مي شوي پابرهنه بروي.))
سپس شب دهان سياهش را باز مي كند و روز را با نفس پر قوتش ، كه باد شامگاهي نام دارد ، فوت مي كند و تا دوردستها مي راند، اول به نروژ و چند ساعت بعد به ايسلند مي اندازد كه اقامتگاه بعدي روز است.
آن وقت ، شب مي شود.
مه نمناك و سفيدي همه جا را مي پوشاند ، هوا سرد ميشود ، زيرا شب ميليون ها سال است كه در تلاش و تكاپوست ، و چون سراسر جهان را سينه خيز در مي نوردد ، تنش همواره عرق كرده و به گفته خودمان ، مه آلود است.
مردم كارشان را تعطيل مي كنند .ماشينهاي كارخانه ها از كاركردن باز مي ايستند ، در كوچه ها و خيابانها چراغها روشن مي شوند . مردم در كنار خيابانها صف مي بنددند تا سوار تاكسي و اتوبوس بشوند و به خانه هايشان بروند و بنشينند تلوزيون تماشا كنند يا غذا تهيه كنند و شكم بچه هايشان را سير كنند و بالاخره بخوابند و خوابهاي خوش ببينند.
شب، در كوچه و خيابان كمي احساس تنهايي مي كند و زير لبي مي لندد، (( هيچ كس مرا دوست ندارد ، هر وقت مي آيم چراغها را روشن مي كنند. كسي كه واقعا دوستم داشته باشد وجود ندارد.))
اما در واقع ، شب اشتباه مي كند. زيرا هنگامي كه مردمان روز روانه خانه هايشان شدند ، آدمهاي شب ، كم كم ، سرو كله شان پيدا مي شود . درهاي پناهگاهها آهسته به صدا در مي آيند، و چشمهايي با ترديد ، بيرون را نگاه مي كنند تا ببينند آيا وقت بيرون رفتن رسيده است يا نه؟ آن وقت ، پاركها ، لابلاي درختان ، سايه هايي ديده مي شوند.
اينها كساني هستند كه سر پناهي براي ماندن ندارند و شبها را در پاركها ، در بستر بي آب جويها ، در حالي كه تكه روزنامه اي زيرشان انداخته اند ، بيتوته مي كنند .
همه شهر زندگي پنهاني را آغاز مي كند . تا انسان شبهايي را دربيرون از خانه نگذراند ، و به راستي ، با شب دوستي نكند ، هرگز نمي فهمد كه در دل شب چه ها مي گذرد .
چه بسا آدمهايي كه شبهايشان را در زير پلها ، باراندازها ، و هر كجايي كه سر پناهي در برابر برف و باران داشته باشند به سر مي برند.
در اينجور جاها آدمهايي هستند كه از سرما مي لرزند و يخ مي زنند ، آنها يقه پالتوي كهنه شان را تا زير چانه بالا مي كشند و در زير آن كز مي كنند و به خود مي پيچند . در چنين شبهايي كه هوا بسيار سرد است ، در هواي آزاد خوابيدن اصلا لطفي ندارد ، مخصوصا كه گاه گاه پليش هم سر مي رسد ، چراغ قوه اش را روشن مي كند و مزاحم مي شود.
گاهي هم موشها پاچه شلوار آدم را مي جوند و از آن بالا مي روند. خيلي شبها هم سوز مي آيد و خفتگان زير پلها را ،از سرما ، مي لرزاند.
اين آدمهاي آواره چراغهاي روشن خيابانها و خانه ها را مي بينند ، و مردم پولدار هم كه در رستورانها شاد و خندان ، مي خورند ، مي آشامند ، مي بينند .
معمولا ويترين مغازه ها پر از آنچنان اشياي گرانبهايي است كه كمتر كسي قدرت خريدن آنها را دارد. اين آدمهاي ژنده پوش كه زير پالتو هاي پاره پورشان كز كرده اند ، وقتي اين ويترينها را مي بينند ، زير لبي ، با خود مي گويند :(( تمامي اين چيزها به خاطر آن است كه مردم به زور باور كنند ، زندگي خوب و خوشي دارند . مردم بيايند ما را ببينند كه در اينجا ، بيرون – زير آسمان – شبهايمان را به روز مي رسانيم ، چرا كه پول كرايه منزل و يك لقمه غذا را نداريم . در اين سرزمين آدمهايي مثل ما فراوانند.))
خودروهاي پليس ، بي وقفه ، در كوچه هاي تاريك در گشت و گذار است و آژير آزاردهنده آنها چون زوزه گرگهاي گرسنه ، يك لحظه خاموش نمي شود .
آژيرها داد مي زنند :(( ما براي شكار آمده ايم، شكار آدمها فقير!))
***
متن بالا...از كتاب (قيام در كودكستان ) نوشته (گورماندر)و ترجمه آقاي (علي كاتبي) آورده شده....
اين كتاب رو سوم دبستان بودم كه خوندم، داستان يك عده بچه كه عليه مربي ها و مدير كودكستان خودشون دست به قيام ميزنند....داستاني ساده و مهيج براي همون سن....اما اين بخش از كتاب ...تووي اون دوران هم برام تعجب آور بود.... چرا همچين متني در يك كتاب كودكان آورده شده بود؟...اون روزها هم اين قسمت كتابرو بيشتر از باقيش دوست داشتم.
حالا اينجا نوشتمش....چون مثل اينكه اين گفته ها هميشه مصداق دارند و كهنه نمي شن.
((...آدمهايي مثل ما در اين شهر فراوانند))
پ.ن:اين كتابرو انتشارات سروش چاپ كرده...من چاپ دوم اين كتاب رو به سال 1369 دارم...دنبالش نگردين....ديگه تجديد چاپ نشده...خود انشاراتيش هم نداره.