تبليغاتX
خیابانهای سرد شب...

خیابانهای سرد شب...

در خیابانهای سرد شب جز خداحافظ...خداحافظ صدایی نیست!!!

لابيرنت در اندرون ماست اگر نميتوانيم از آن خارج شويم اين بدان معناست  كه نمي خواهيم خارج شويم.زيرا لابيرنت به شكل آرزوها سرابها گمانها وسبكسريهاي روح ودل است.لابيرنت همان كاخ شكوهمند درون است كه در آن هر كس در هر لحظه از هستي خود به روي گرداندن از چهره سخت  واقعييت وسوسه ميشود جايي كه خلاصي شخص از آن جا بي نهايت دشوار است.

***

باز فروختن آنچه كه از ديگري خريده ام برايم لذتي ندارد ، بزرگترين لذت من در آن است كه بتوانم از خود چيزي بر آن بيفزايم. 

***                                                                              

پدر بزرگ از كودكي در گوش من مي گفت:كافي نيست بگوييم كه هستيم و بوده ايم بايد چيزي بر جاي گذاشت وچنان كرد كه موجوديت ما با مرگمان پايان نگيرد.

***

برادران من!

پايان همه چيز خداست...!

***

اميدوار باش خدا را در جايي جز همه جا بتواني ديد.

***

گناه چيزي است كه آزادانه نتوان به آن دست زد...

خدايا...

مرا ازاين اسارت برهان!

                          (آندره ژيد)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 18:43  توسط آیدین  | 

ما همان خداوندي هستيم كه مي توانيم طول يك شب را به بلنداي روز قيامت كنيم...و يا به شما بيش از اندازه روشنايي ارزاني داريم...چرا نمي شنويد؟

                                                                          (قرآن كريم)

پ.ن:...!بهتر ز اينم مگه ميشه؟...پس از خدا بخاطر روشنايي هاش تشكر مي كنيم.

پ.ن:این یکی ربطی به مطلب بالا نداره:

؟....!!؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 1:42  توسط آیدین  | 

يك روز يك ملك مقرب سمت راست خداوند جاي مي گيرد.

اما نه ميكائيل است و نه جبرئيل.بلكه ابليس است كه سرانجام توانسته سياهي نفرت انگيزش را به نور و روشنايي بدل كند.

                       (نيكوس كازانتزاكيس

                                 سرگشته راه حق)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 18:54  توسط آیدین  | 

در بين موجوداتي كه بر روي زمين مي رويند و خون از جسمشان مي ريزد

زن بوته اي ست كه از همه زخم ديده تر است .

ما بايد هرچه زر گيرآورده ايم بدهيم و عشق مردي را بخريم و جسم خود را فرمانبردار او سازيم...

اينجاست كه دندانهاي زهرآگين شرم را حس مي كنيم.

و از همه بدتر اينكه نمي دانيم اين فرمانروا چه كسي خواهد بود.

زن در خانة خود هرگز شيوه اي را نياموخته است تا با آن مردي را كه در كنارش مي خسبد

 به سوي صفا و آرامش رهبري كند.

زني كه پس از رنج بسيار شيوه اين كار را بياموزد...

 و روشي در پيش بگيرد كه مرد از او سير نگردد و يوغ خود را بيرحمانه سنگينتر نسازد،

 نفسي مي كشد كه فرخنده و مقدس است؛ وگرنه بهتراست مرگ را خواستار باشد.

اگر مرد،درون خانه،از ديدن چهرة زن خويش خسته گردد

 از خانه بيرون مي رود و در جايي نشاط انگيزتر آسايش قلب خود را پيدا مي كند،

 اما زن منتظر مي ماند....و آرزوهاي خود را تنها به يك روح وابسته مي دارد...

و مردم مي گويند كه تنها مردان با جنگ روبرو مي شوند

و زنان در پناه خانه مي نشينند و از هر خطري در امانند...چه دروغ خنده انگيزي:

براي من ،سپر در دست با جنگهاي آنان روبرر شدن سه بار آسانتر است تا كودكي را در شكم پروردن...

                                                                                       (تراژدي مدئا اثر اوريپيد)

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 23:39  توسط آیدین  | 

يك پيشنهاد:

به اين سه تا وبلاگ سر بزنيد....با اينكه دير به دير به روز ميشن...ولي آرشيو بسيار جالبي دارند.

 

دنیای کوچک آقای اوف

گوشه دنج خانم سبز

آقای تخته سیاه

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 11:21  توسط آیدین  | 

يك توضيح:

نوار قصه هايي كه در پست قبل معرفي كردم، مربوط ميشه به سالهايي دور(من متولد1362 هستم...حتي قبل از اون) چيزي حدود سي يا سي و پنج سال پيش....تاريخ دقيق ندارم.

اما از اونجا كه پرسنل بسيار خوب و حرفه اي يي روي اين داستانها كار كردند...و از طرفي داستان هايي دارن كه هيچ وقت كهنه نميشن...هميشه ارزش داشتن...گوش دادن و لذت بردن رو  دارن.

...

...

مثلا در مورد داستان شاپرك خانم....من اين كاست رو سالهاي ساله كه دارم...ديگه چيزي ازش نمونده...تابستون گذشته توي يك مغازه روبروي دانشگاه تهران چشمم خورد به اين نوار و نوار كوتي و موتي...داشتم از خوشحالي به خاطر انتشار دوباره اينها بال در مي آوردم....تازه هيجان زده هم بودم چون كاست من 4 دقيقه پاياني داستان شاپرك خانوم رو هم نداشت...وسط مغازه از خوشحالي بغض گلومو گرفته بود.اين بود كه تصميم گرفتم اينجا معرفيشون كنم...تا اونهايي كه مثل خودم دنبالشون مي گردن راحتتر پيداشون كنن و اونهايي هم كه نميشناسنشون...آشنا بشن...تهيه كنن و اميدوارم لذت ببرن.

لینک فایلهای صوتی شاپرک خانم برای دانلود:

شاپرک خانم یک

شاپرک خانم دو

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 0:17  توسط آیدین  | 

شاپرك خانوم

نويسنده و كارگردان:بيژن مفيد

بازيگران: سوسن مقصودلو، بهمن مفيد،  بيژن مفيد، تامي و سحر، فهيمه راستكار، رضا رويگري ، جمشيد گرگين ، سيروس ابراهيم زاده

شاپرك خانوم براي فرار از چنگ سياهيي كه بهش حمله كرده بود خوشو به درون يك انباري ميندازه و به محض ورود به انباري به دام يك عنكبوت ميفته.

عنكبوت ولي با ديدن زيبايي شاپرك خانون اونرو آزاد ميكنه و قرار ميشه كه شاپرك خانوم براي اينكه عنكبوت از گشنگي نميره بره و چند تا از حشره هايي كه در انباري زندگي مي كردن گول بزنه و براي عنكبوت به درون تارهاش ببره...

شاپرك خانوم نخستين بار در سال 1352در تهران به روي صحنه آمد.اين نمايش همچنين در كشورهاي انگليس،آلمان، ايالات متحده و استراليا اجرا شده است.

این نوار زیبا توسط کارگاه موسیقی منتشر شده(دستشون واقعا درد نکنه)

 

لینک فایلهای شاپرک خان برای دانلود کردن:

شاپرک خانم یک

شاپرک خانم دو

خاموشي دريا

نويسنده:ژان بروله(وركور)

كارگردان: بيژن مفيد

بازيگران: بيژن مفيد، ناصر طهماسب، فهيمه راستكار

نام مستعار وركور((Vercorsدر ادبيات معاصر فرانسه هماره با اثر فراموش ناشدني (خاموشي دريا) همراه است ، و اين نام مستعار از آن ژان بروله(Jean Bruller) ،نويسنده نامدار فرانسوي و عضو نهضت مقاومت فرانسه در جنگ جهاني دوم ، مي باشد كه سازمان انتشارات (نيمه شب) را براي آن نهضت پايه گذاري كرد و در 1942 كتاب ياد شده را براي آن سازمان نوشت.اين داستان و نيز اثر بعدي او به نام (گردش در آسمان) نشان دهنده روحيه ي سازش ناپذيري و نماد برجسته اي از پايداري روشنفكران زمان در برابر تجاوز آلمان هيتلري به ميهن آنها بود.

باز هم کارگاه موسقی...

كوتي و موتي

نويسنده و كارگردان : بيژن مفيد

بازيگران: فريده صابري، نيما گرگين، رضا رويگري ، هنگامه ياشار، آذر دانشي، سيروس ابراهيم زاده، بهمن مفيد، رضا ژيان

داستان دو تا خرگوشه كه قصد دارن با هم ازدواج كنن... اما دروغ بزرگي به هم گفته بودن ...يكيشون گفته بود عموش پلنگه و اونيكي هم براي اينكه كم نياره گفته بود داييش شيره...حالا اين عمو و دايي قرار بود توي عروسي اين دوتا خرگوش شركت كنن...

***

اولين پرواز

نويسنده: ماكسيم گوركي

مترجم و كارگردان:سيروس ابراهيم زاده

بازيگران:هنگامه ياشار، شمسي فضل اللهي، رضا ژيان ، رضا رويگري ، فهيمه راستكار(گوينده)،

شعر و آهنگ : بيژن مفيد

با صداي: هنگامه ياشار

ماجراي يك جوجه گنجشك شيطون و سر به هوا و كنجكاو وعجوله كه هم مي خواد خيلي سريع دنيارو بشناسه و هم خيلي سريع بزرگ بشه...پر در بياره..تا پرواز بكنه...به همين خاطر براش اتفاقي ميفته كه مادرش براي نجات اون مجبور ميشه خودشو به خطر بندازه و ...

 

این نوار هم به وسیله کارگاه موسیقی منتشر شده...

 

بالای این تصویر که از جلد این نوار کاست گرفته شده..نوشته قصه کودکان...ولی به نظر من یک قصه اگه خوب باشه...اگر کسانی مثل افرادی که دست اندرکاران این کار هستند اونرو به وجود اورده باشند...تنها مال کودکان نیست...

ترب

نويسنده و كارگردان : بيژن مفيد

بازيگران:سوسن مقصودلو، رضا رويگري، بهمن مفيد، هنگامه ياشار، فريده صابري، سيروس ابراهيم زاده

لازم به توضيح نيست...همون داستان معروف...ولي با تفاوتهايي كه فقط موقع گوش دادن داستان بهش پي مي بريد...

اين نمايش در نوروز 1360 از سيماي جمهوري اسلامي ايران پخش شده است.

***

دم گربه

نويسنده:مارسل امه

برداشت و برگردان:ليلي گلستان

كارگردان:سيروس ابراهيم زاده

گوينده داستان:فهيمه راستكار

بازيگران: تامي مفيد، سحر شهاب، هنگامه ياشار، شمسي فضل اللهي، رضا رويگري

زحمت انتشار این کاست رو هم کارگاه موسیقی به عهده گرفته...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 2:27  توسط آیدین  | 

گاهي فكر مي كنم درست است كه مرگ هم يكي از قوانين طبيعت است ، اما آدم تنها در برابر قانون است كه احساس حقارت و كوچكي مي كند  . يك مسئله ايست كه هيچ كاريش نمي شود كرد. حتي نمي شود براي از ميان بردنش مبارزه كرد.فايده اي ندارد . بايد باشد. خيلي هم خوب است.

                                                                           (فروغ فرخزاد)

**

اول مي خواستم عنوان اين مطلبرو بگذارم(چهل و يكمين سالگرد خاموشي يك فروغ)...اما مادر گفت : وقتي تويي كه از نسل چهارم و پنجم بعد از فروغ شعرهاشو ميخوني و دوست داري...چطور مي توني بگي خاموشي فروغ؟

پس ننوشتم...چون براستي كه خاموشي براي كساني چون فروغ فرخزاد كلمه اي ست بس ناجوانمردانه...هر چند كه او و كساني مثل او از اين ناجوانمردي ها زياد ديده اندو همچنان هم مي بينند...

اولين شعر فروغ كه خواندم لذت بردم...(آن روزها ...) بود.هرچند (ما) (آن روزها) يي به يادنداريم...ولي با اين همه جاي جاي اين شعر ...براي من هم خاطره بود از دوستاني كه با آنها ( عشقمان را در غبار كوچه مي خوانديم...)...آن روزها براي همه ياد آور پاكي...معصوميت...و قداستيت به اندازه ترس از تاريكي...(هر كه از تاريكي نمي ترسيد...در چشمهايم قهرماني بود...)...وخب...بادبادكهايي كه از روزنامه مي ساختيم...و از چوبهاي پر خار نخل...برايشان تراز مي گذاشتيم...(...آن بامهاي بادبادكهاي بازيگوش)...

و اين روزها...كه ديگر واقعا حتي طعم آن روزهاي ما را هم ندارد...چه برسد به روزهايي كه فروغ فرخزاد حسرت آنها را داشت...

همين.

...

...

در ادامه قسمتي از شعر (مرگ در مرداب ) فروغ فرخزاد و بعد دو مرثيه براي فروغ...يكي از زنده ياد (احمد شاملو) و  ديگري از زنده ياد (مهدي اخوان ثالث)...انتخاب شده از كتاب (جاودانگي).(هر چند دوستان و دوست داران فروغ آنقدر زياد بودند و هستند كه انتخاب يكي يا دوتا از آنها بسيار سخت است.

و بعد ...مجموعه اي از عكسهاي فروغ...

(مرگ در مرداب)

...

آهوان اي آهوان دشتها

گاه اگر در معبر گل گشتها

جويباري يافتيد آواز خوان

رو به استغناي درياها روان

جاري از ابريشم جريان خويش

خفته بر گردونه طغيان خويش

يال اسب باد در چنگال او

روح سرخ ماه در دنبال او

ران سبز ساقه ها را مي گشود

عطر بكر بوته ها را مي ربود

بر فرازش در نگاه هر حباب

انعكاس بي دريغ آفتاب

خواب آن بي خواب را ياد آوريد

مرگ در مرداب را ياد آوريد

                                 (فروغ فرخزاد)

**

(مرثيه)

بجستجوي تو

بر درگاه  كوه مي گريم ،

در آستانه دريا و علف.

 

بجستجوي تو

در معبر بادها مي گريم،

در چهار راه فصول ، در چارچوب شكسته پنجره اي

كه آسمان ابر آلوده را

قابي كهنه مي گيرم.

 

به اتظار تو

اين دفتر خالي

تا چند

         تا چند

                 ورق خواهد خورد؟

 

جريان باد را پذيرفتن ،

عشق را

كه خواهر مرگ است.

و جاودانگي

                 رازش را

                     با تو در ميان نهاد.

 

پس به هيات گنجي در آمدي:

بايسته و آز انگيز

گنجي از آن دست

كه تملك خاك را و دياران را

                                از اين سان

                                      دلپذير كرده است!

 

نامت سپيده دمي است كه بر پيشاني آسمان مي گذرد

- متبرك باد نام تو!

و ما همچنان

             دوره مي كنيم

                             شب را و روز را

                                               هنوز را...

                                                          (سروده  احمد شاملو براي فروغ فرخزاد)

**

(و از شعري ناتمام...)

...هنوز از مرگ نيما من دلم خون بود...

 

چه بود ، اين تير بيرحم ، از كجا آمد

كه غمگين باغ بي آواز ما را باز

درين محرومي و عرياني پاييز

بدينسان ناگهان محرو و خالي كرد

از آن تنها و تنها قمري محزون و خوشخوان نيز...

...

دريغا آن پري شادخت شعر آدميزادان

در ين نفرين شده مسكين خراب آباد

...زني مردانه تر از هرچه مردانند...

زني آزاده و آزاد...

                         (سروده مهدي اخوان ثالث براي فروغ فرخزاد)

**

چند عکس:

فروغ فرخزاد یک

فروغ فرخزاد دو

فروغ فرخزاد سه

فروغ فرخزاد چهار

فروغ فرخزاد پنج

و یک کار فلش(خودم ساختم...ببخشید که حرفه ای نیست)..روی لینک راست کلیک کنید و Save target as... رو بزنيد...:

به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد

این هم یک فایل زیپ شامل چند عکس از فروغ فرخزاد با کیفیت بالا و سایز بزرگ(مثل فایل فلش دانلود میشه):

فروغ فرخزاد(پک عکس)

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 2:7  توسط آیدین  | 

مي خواهم دعا كنم...

با همان قدرتي كه مي خواهم كفر بگويم.

مي خواهم مجازات كنم...

با همان قدرتي كه مي خواهم ببخشم.

مي خواهم هديه كنم...

با همان قدرتي كه از آغاز داشتم.

مي خواهم پيروز شوم...

آخر نمي توانم پيروزي آنان را بر خودم ببينم!

                                       (آلساندرو پاناگوليس_مبارز يوناني)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 2:45  توسط آیدین  | 

من چه مي دانستم

دل هر كس دل نيست

قلبها، ز آهن و سنگ

قلبها، بي خبر از عاطفه اند.

                            (حميد مصدق)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 1:26  توسط آیدین  | 

خيلي خيلي برام صحبت كردن از مسافر كوچولو مهمه...

نمي خوام اغراق كنم...ولي يك جورايي احساس جدا نشدنيي نسبت به اين كتاب دارم...داستانش طولاني...شايدم با خودتون مي گيد به ما چه ربطي داره كه مي خواي داستان خودت و مسافر كوچولورو بگي؟

ميدونم ممكنه خسته كننده باشه...ولي احساس منرو نسبت به اين كتاب بخونيد تا شايد نظرتون نسبت بهش عوض بشه...چون متاسفانه ديدم كسانيرو كه ادعاي كتابخوني و روشنفكريشون ميشه ولي يك كلمه از مسافر كوچولورو نمي فهمن و كسايي رو كه اين داستانرو دوست دارن مسخره مي كنن.نه اينكه فكر كنيد  كساني كه مسافر كوچولورو خوندن  و دوستش دارن آدماي كتابخون و روشنفكري هست...نه قصد من روشن كردن تفاوت ميون اين قشر با اون قشر نيست ...ازمم بر نمي آد.

ولي اينو مطمئنم كساني كه مسافر كوچولورو داستاني((كودكانه))يا ((صرفا سرگرم كننده)) يا حتي ((داستاني پراكنده و بدون ربط به هم)) يا ((اصلا نفهميدم جريان پسره و گله چي بود!)) مي دونن يه چيزي كم دارن...اينا مسافر كوچولرو با فيلم هندي اشتباه گرفتن...و من براي خودم متاسفم كه كتابمرو براي مطالعه به چنين كساني دادم،...بگذريم...

مادرم از روزي كه قصد كرد براي من كتاب بخره و يك كتابخونه درست بكنه(زماني كه من هنوز نبودم..)، يك دفتر برداشت...از اولين كتابي كه برام خريد، به ترتيب شماره توي اين دفتر نوشت، بعد هم براي كتابام يك فهرست الفبايي درست كرد. (هنوز هم هر كتابي كه مي خرم اول شماره مي خوره بعد توي فهرست الفبايي نوشته ميشه...)اينارو گفتم تا برسم به اين كه شمارة مسافر كوچولو توي اين دفتر هست 136 و سال خريدش 1365. يعني درست وقتي من سه سالم بود...از وقتي يادم مي آد نوار مسافر كوچولو توي گوشم بوده...صداي خود زنده ياد شاملو...... زنده ياد مقبلي...زنده ياد مهدي فتحي و خانم اميري ...آقاي بهزاد فراهاني... آقاي احمد آقالو...و....(يعني اينجوري بگم كه يك روز بر حسب اتفاق...از اون اتفاقاي خوب...توي خيابون آقاي فراهاني رو ديدم،بعد از اينكه تونستم شونة ايشون رو ببوسم گفتم:همه كارهايي كه كرديد يك طرف...اما شما براي من روباه مسافر كوچولو هستيد).

اما راستشو بخواين...اوايل (اين اوايل كه مي گم يعني تا  هفت هشت سالگيم) از اين داستان و اين نوار بدم مي اومد...مادرم اين داستانرو خيلي خيلي دوست داره و اكثر اوقات وقتي با هم قرار بود نوار قصه گوش كنيم ، اين نوارو مي ذاشت(ولي من دلم اون موقع مدرسه موشها...مهمان ناخوانده...خرگوشها و ستاره ها..خانم حنا...و...مي خواست)به همين خاطر از نوار مسافر كوچولو زده شدم...

اما وقتي تونستم با كمك مادرم مفاهيم رو(مثل دوست داشتن...وابستگي...تنهايي)جوري درك كنم كه تا حدودي ماجراي مسافر كوچولورو برام روشن كنن، شنيدن و خوندن مسافر كوچولو براي من لذت بخش شده بود.راستشو بخواين سال 76 بوديا ديرتر كه ديگه واقعا مسافر كوچولو...گلش...تنهاييش...روباهش و اهلي كردنشو كاملا مي فهميدم و بيشتر و بيشتر از قبل دوستش داشتم.

(شبها موقع خواب يك بار كامل گوشش مي كردم بعد مي خوابيدم...mp3 اين داستانرو هم گير اوردم كه هم موقع كار با كامپيوتر و هم بوسيله mp3 player اونرو گوش بدم...فرمت آكربات ريدرشم از اينترنت گرفتم و هميشه تو كامپيوترم دارمش...و اين اواخر هم از طريق يك سايت خوب به اسم آسان افزار نرم افزار جاواي مسافر كوچولورو هم به دست آرودم و روي گوشيم نصب كردم وهر جا مي رم با خودم دارمش.)

اما خيلي خيلي ناراحت كننده بود وقتي  اين داستانرو به چند تا  از همكلاسي هام در دانشگاه معرفي كردم و اون كتاب قديمي عزيز خودمرو براي خوندن بهشون دادم...بعد از دو سه روز بهم گفتن...((ديگه وقت قصه خوندنت گذشته، يه ذره كتابهاي بزرگترارو بخون...)) يا ((من كه نفهميدم پسره و گلش چرا اينجوري با هم رفتار مي كردن و آخر ماجراشون چي شد...))...اينارو كه ميشنيدم فقط يك صدا توي گوشم بود((...اين آدم بزرگا راستي راستي چقدر عجيبن...))

نمي دونم فاصله گرفتن از دنياي بزرگي براي بعضي از ماها ، حتي براي يك مدت كوتاه ،( به اندازه خوندن يك كتاب با حجم مسافر كوچولو )اونقدر سخته كه حاضر بشيم براي خالي نبوندن عريضه و اينكه صرفا نظري داده باشيم همچين قضاوتها و فكرهاي وحشتناكي در مورد اين كتاب بكنيم؟

من كسي هستم كه معمولا مقدمه كتابهارو نمي خونم(مي دونم اشتباه بزرگي)...اما بعضي از كتابها، مثل همين مسافر كوچولو، مقدمشون راهنما و راهگشاي كل ماجراي كتاب هستن...اگه اين مقدمرو بخونيم،همون اول كار خيلي چيزها دستگيرمون  ميشه...بعد مي تونيم تصميم بگبريم كه اين كتابرو بخونيم يا نه....

نمي دونم...شايد چون من زود با مسافر كوچولو...عشقش به گلش...تنهاييش...تلاشش براي پيدا كردن دوست...و...آشنا شدم فهمش برام راحته...شايد چون باهاش بزرگ شدم...اينقدر ساده مي فهممش.

چيزهايي كه من از اين داستان فهميدم خيلي خيلي ساده ست . مثلا اينكه مسافر كوچولو به خاطر تنهايي كه داشت ساده و صادقانه عاشق گل سرخي شد كه توي اختركش شايد زيباترين چيزي بود كه وجود داشت.

اينكه واقعا دوست داشتن و ابراز علاقه كردن و جلب توجه كردن و نشان دادن دوست داشتن، راه هايي داره كه بايد اونارو ياد گرفت تا مثل خود مسافر كوچولو و  گل سرخش، باعث دلخوري و دل شكستن همديگه نشد.

اينكه هر چقدر زيادتر بگردي، كمتر، كسي رو  براي دوستي خوب و صادقانه پيدا مي كنيم. ( يار در خانه و ما گرد جهان مي گرديم...)

اينكه تنهايي همه جا هست...بعضي وقتا خوب نيست و بعضي وقتا بهترين حسي كه ميشه داشت...

راجع به مسافر كوچولو  سالهاي ساله كه دارن حرف مي زنن...اپرا ميسازن...كتاب مي نويسن...و خيلي چيزهاي ديگه هم مي تونيم دربارش يگيم اما:

جز با دل هيچ چيزرو چنان كه بايد نميشه ديد...نهاد و گوهر رو چشم سر نمي بينه .

(آنچه اصل است از ديده پنهان است....)

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 11:40  توسط آیدین  | 

سكوت آب...

           مي تواند تشنگي باشد و فرياد عطش.

سكوت گندم...

          مي تواند گرسنگي باشد و فرياد پيروزمند قحط؛

همانگونه كه سكوت آفتاب...

                               ظلمت است.

اما سكوت آدمي فقدان جهان و خداست!

                                           غريو را تصور كن!

هزار گونه سخن در دست داشتيم و آن نگفتيم...

كه به كار آيد...

 زيرا كه فقط يك سخن..

                              در مبان نبود:

                                                آزادي.

ما نگفتيم...

تو تصورش كن.

                (احمد شاملو)

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 1:26  توسط آیدین  | 

تا  به  حال  نگاهت  به  آن  کنجِ  تيره  افتاده  ؟

چگونه  ميشود  مثل  تو  بود  و  نديد  ؟ 

يادم  ميايد  انگار  آخرين  قطعه  پازل  بودم  وقتي  روي  سينه ات  گذاشتيم  ؟!

آخرين...  که  از  همه  کوچکترين بود .

و  بعد  تو  شدي  همان  مشهورِ  همه  !

روي  پازلت  همه  چيز  هست  ،  از  همه  رنگ  ،  همه جنس  ،  همه  نور  ،  همه  سنگ  ،  همه  خشم  ،  همه  چيز  ..  !!!

فقط  آن  بالا  ،  گوشه  سمت  چپ ،  يک  تکه  از  يک  شکل  ناقص  هست !

يک  تکه  از  يک  ابر  کبود  که  تا  بي نهايتي  که  خارج  از  ذهن  توست  مي تواند  پاييزي  باشد  .

و  توي  پازل تو  فقط  براي  همان  گوشه  کوچکش  جا  بود  !

و  ابر کبود  خيلي  بزرگ  !  ...  خيلي  .

بي نياز  مشهور  ...

تا  به  حال  نگاهت  به  آن  کنج  تيره  افتاده  ؟

                                                                (؟)

پ.ن:اين متن رو توي يك برنامه (با سندباد) از يكي از اين شبكه هاي تهاجم فرهنگي!!! شنيدم...نشوني وبلاگي رو هم كه اين متن رو از اون خونده بود داد...ولي من يادم رفته...خلاصه اگر صاحب متن داره مي خوندش حلال كنه....بي گناهم.

 

پ.ن 1: فقط چون قشنگ بود آوردمش...به برداشت هاي متفاوتي كه ممكنه ازش داشته باشين هم كاري ندارم....

پ.ن2:خودم....ايمان دارم كه بي نياز مشهور بيشتر از اون چيزي كه لياقتم باشه هوامو داره...من هم دوستش دارم...فقط همين ازم بر مي آد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 1:16  توسط آیدین  | 

اگر خداوند را در بين انسانها نيافتي...

او را در بين ستارگان هم نخواهي يافت...

                                      (يوهان كاسپار لاواترار)

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 1:0  توسط آیدین  | 

شايد گاهي اوقات بهتر باشد حقايق را نفهميم و هميشه همينطور احمق باقي بمانيم... چون حقيقت هميشه به نوعي تلخ است.

                                               (اوريانا فالاچي)

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 0:0  توسط آیدین  | 

از من داخل شهر آلام مي شوند

از من به سوي رنج ابدي مي روند

از من پاي به جرگه گمگشتگان مي گذارند

عدالت،صانع والاي مرا به ساختنمي برانگيخت...

پديد آورنده ام قدرت الاهي بود و عقل كل و عشق نخستين.

پيش از من هيچ چيز افريده نشده بود كه جاويد باشد...و من خود عمري جاودان دارم...

شما كه داخل مي شويد،دست از هر اميدي بشوييد!

                                                                  (دانته)

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 20:14  توسط آیدین  | 

زنبوري روز مراسم خاكسپاري مادر c او را نيش زد.اشخاص زيادي در حيات خانة پدري c گرد آمده بودند. من c را در چهار سالگي بي پايانش ديدم كه نخست از درد نيش زنبور يكه خورد و سپس درست پيش از گريستن با چشمانش حريصانه ميان تمام حاضران به جستجوي كسي بر آمد كه هميشه او را تسلا مي داد، اما ناگهان اين پيگيري را متوقف ساخت و در يك آن همه چيز را دربارة غيبت و مرگ دريافت. اين صحنه كه چند لحظه اي بيش نپاييد، دردآورترين منظره اي بود كه هرگزدر عمرم مانند آن را نديده بودم.

در اين زندگي لحظاتي است كه شناختي غير قابل تسلا به روحمان راه مي يابد و آن را فرو مي شكند. در پرتو روشنايي اين لحظات كه نمي دانم فرا رسيده است يا نه، بايد حرف بزنيم ، يكديگر را دوست بداريم و از ته دل با هم بخنديم.

                                                               ***

قسمت بالا از كتابي به اسم((رستاخيز)) نوشتة ((كريستين بوبن)) ، ترجمة ((سيروس خزائلي)) آورده شده.اين كتابرو نشر ((صداي معاصر)) چاپ و منتشر كرده.

قسمتهايي مثل اين كه براتون نوشتم در اين كتاب زياد پيدا مي شه...نوشته هايي كه گاهي خودمون به صورت تجربي درك كرديم و يا اطرافيانمون تجربه كردن.مطالبي كه بعضي از اونها واقعا آرامش دهنده...بعضي خوشحال كننده...و بعضي،نكته هايي دارن كه واقعا باعث فكر كردن مي شه.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 0:23  توسط آیدین  | 

خانم جان گفت:مواظب باش کار دست خودت ندهی...

ما...آن روز منظور خانم جان را نفهمیدیم...

اما...

اگر منظورش ابریشم موهای مینا بود...که دیگر کار از کار گذشته است...

                                                                                            (شهریار قنبری)

پ.ن:گمان یک همچین چیزی بود...آخه خیلی وقته نشنیدمش.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 13:13  توسط آیدین  | 

در نظر من، اين ، زيباترين و حزن انگيزترين منظره عالم است. آنقدر به اين منظره به دقت نگاه كنيد كه مطمئن  بشويد اگر روزي در آفريقا به كوير صحرا سفر كرديد حتما آن را خواهيد شناخت.

و اگر پا داد و گذرتون به آنجا افتاد، به التماس ازتان مي خواهم كه عجله به خرج ندهيد و ، درست زير ستاره،چند لحظه توقف كنيد.آن وقت اگر پسر بچه ئي به طرف تان آمد، اگر خنديد ، اگر موهايش طلائي بود، اگر وقتي سئوالي ازش شد جوابي نداد، لابد حدس مي زنيد كه كيست.

در آن صورت لطف كنيد و نگذاريد من اين جور افسرده خاطر بمانم : بي درنگ برداريد به من بنويسيد كه او برگشته.

 

مسافر کوچولو

آنتوان سنت اگزوپری

ترجمه احمد شاملو

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 21:36  توسط آیدین  | 

فانوس ستاره ها، خموش است؛

شب...

چون دل مرده،

بي خروش است.

كوهي ز نگفته ها ، به دوش است...

در چشمة دل، هزار جوش است...

بر شاخة روز...

مرغ لالم؛

هر شب...

زملال روز نالم.

با روز هزار چشم و گوش است...

اما شب تيره راز پوش است.

                                (محمد زهري)

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 1:45  توسط آیدین  | 

من از جهان بي تفاوتي فكرها و حرفها و صداها مي آيم...

و اين جهان...

به لانة ماران مانند است.

و اين جهان؛

پر از صداي حركت پاهاي مردميست،

كه همچنان..

كه تو را مي بوسند...

در ذهن خود طناب دار تو را مي بافند...

                                             (فروغ فرخزاد)
 
پ.ن:یکی طلبت...
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 1:4  توسط آیدین  | 

درحسرت يك نعره مستانه بمرديم                  ويران شود اين شهر كه ميخانه ندارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 1:38  توسط آیدین  | 

حقايق هيچگاه از بين نمي روند،چون ناديده گرفته مي شوند!

                                                           (آلدوكس كلسن)

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 18:35  توسط آیدین  | 

نامه اي در جيبم...

                و گلي در مشتم...

                        غصه اي دارم با ني لبكي...

سر كوهي گر نيست...

               ته چاهي بدهيد...

                       تا براي دل خود بنوازم...

عشق جايش تنگ است!

                                (حسين منزوي)

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 1:23  توسط آیدین  | 

یک عمر ز کودکی به استاد شدیم

یک عمر ز استادی خود شاد شدیم

افسوس ندانیم که ما را چه رسید

از خاک بر آمدیم و بر باد شدیم

                                    (خیام)

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 19:22  توسط آیدین  | 

حتما خيليهاتون كتاب چنين گفت زرتشت نيچه رو خوندين...پس حتما نيچه رو هم ميشناسين(هر چند شناختنش به همين سادگي ها نيست)...اما منظورم بيشتر همين كتابش بود...به خاطر همون جمله معروف...

اما باز هم قصد ديگه اي دارم...اونم صحبت كردن درباره كتابي به اسم (پيامبر كفرگو) نوشته آقاي (اردلان عطار پور)...و منتشر شده توسط نشر فراروان .

كتابيه كه منو آخرش شكه كرد...زيبا بود ...خيلي خيلي زيبا بود...اين كتاب با همون جمله نيچه شروع ميشه و به جايي ميرسه كه اصلا فكرشم نميشه كرد...

روی لینک پایین راست کلیک کنین و save target as.. رو بزنيد

دریافت کتاب پیامبر کفرگو

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 20:27  توسط آیدین  | 

چشمانم را مي بندم و دسته اي پرنده در حال پرواز را مي بينم.اين خيال يك ثانيه طول مي كشد.شايد هم كمتر . نمي دانم چند پرنده ديده ام.تعدادشان مشخص بود يا نه؟اين مسئله،مسئله وجود خدا را در بر دارد . اگر خدا وجود داشته باشد عدد مشخص است...زيرا خدا مي داند چند پرنده ديده ام.اگر خدا وجود نداشته باشد عدد مشخص نيست زيرا هيچ كس نمي داند چند پرنده ديده ام.

در اين مورد من تعدادي پرنده ديده ام كه گيريم كمتر از ده تا و بيشتر از يكي بوده اند و نه نه‌، نه هشت‌، نه هفت ، نه شش، نه پنج ، نه چهار، نه سه، نه دو پرنده ديده ام كه بين يك تا ده است و نه نه‌، نه هشت‌، نه هفت ، نه شش، نه پنج الخ...اين عدد صحيح نامفهوم است...پس خدا وجود دارد.

                                                                        (خورخه لويس بورخس)

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 20:32  توسط آیدین  | 

زندگي براي آنها كه فكر مي كنند يك كمدي و براي آنها كه احساس مي كنند يك تراژديست.

                                       (هوريس والپول)

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 1:22  توسط آیدین  | 

مهم است كه انتخاب كنيم...و مهمتر اينكه به موقع انتخاب كنيم.

                                                                      (سورن كي ير كگور)

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 1:37  توسط آیدین  | 

هي فلاني!

زندگي شايد همين باشد...!

                                (مهدي اخوان ثالث)

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 18:59  توسط آیدین  | 

ژيل بر اثر حادثه اي مرموز دچار فراموشي مي شود . همسرش ليزا  او را به خانه مي آورد اما ژيل كه حافظه اش را از دست داده است و سعي مي كند از صحبت ها و تعريف هاي همسرش گذشته را بازسازي كند و هويت خود را بازيابد . اما آيا ليزا به او دروغ نمي گويد تا تصوير ديگري از زندگي
 زناشويي شان ارائه دهد ؟ اصلا اين زن كيست ؟ آيا حقيقت دارد كه همسر اوست؟

(خرده جنايت هاي زنا شويي) داستان زوجي است در پي حقيقت . در اين نمايشنامه اریک ایمانوئل اشمیت با طنزي سياه ، تحليلي ظريف از دلدادگي و زندگي زناشويي ارائه مي دهد و خواننده را متحير و شگفت زده هر لحظه غافلگير مي كند .

...

...

من كه هنوز شامل زندگي زناشويي نشدم...اونايي كه شدن بخونن و مواظب اطرافشون باشن‌!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 23:1  توسط آیدین  | 

شعري كه در دو پست قبلتر نوشته بودم يك قسمت از ترانه اي با نام (Everybody knows)   نوشته آقاي لئونارد كوهن هست كه خودشون هم اين ترانه رو خوندن.

(Hallelujah)و(Dance me to the end of love) دو تا ديگه از كارهاي كوهن هست كه من بسيار دوست دارمشون.

من به عنوان ترجمه براي اين قسمت چيزي نمي نويسم...چون اصطلاح در اين متن زياد به كار برده شده . به مدد ديكشنري اون چيزي كه برداشت مي كنم رو اينجا مي زارم:

 

همه مي دانند كه تاسها ريخته شدند

همه مي دانند كه انگشتهايي صليب وار گره خورده تاسهارو ريختند

همه مي دانند كه جنگ به پايان رسيده

همه مي دانند كه آدمهاي خوب از دست رفته اند

همه مي دانند كه مبارزه يك تباني بود

فقير ، فقير مانده و ثروتمند ، ثروتمند تر شده

اين گونه مي گذرد...

همه مي دانند...
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 18:52  توسط آیدین  | 

...و ما همان خداوندی هستیم که می توانیم طول یک شب را به بلندای روز قیامت کنیم و یا به شما بی اندازه روشنای ارزانی داریم...چرا نمی شنوید.

                                                                    (قرآن کریم)

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 19:27  توسط آیدین  | 

Everybody knows that the dice are loaded
Everybody rolls with their fingers crossed
Everybody knows that the war is over
Everybody knows the good guys lost
Everybody knows the fight was fixed
The poor stay poor, the rich get rich
That's how it goes
Everybody knows

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 0:10  توسط آیدین  | 

گاويست در آسمان و اسمش پروين

يك گاو دگر نهفته در زير زمين

چشم خردت باز كن از روي يقين

زير و زبر دو گاو مشتي خر بين

                                       (خيام)

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 12:31  توسط آیدین  |