خيلي خيلي برام صحبت كردن از مسافر كوچولو مهمه...
نمي خوام اغراق كنم...ولي يك جورايي احساس جدا نشدنيي نسبت به اين كتاب دارم...داستانش طولاني...شايدم با خودتون مي گيد به ما چه ربطي داره كه مي خواي داستان خودت و مسافر كوچولورو بگي؟
ميدونم ممكنه خسته كننده باشه...ولي احساس منرو نسبت به اين كتاب بخونيد تا شايد نظرتون نسبت بهش عوض بشه...چون متاسفانه ديدم كسانيرو كه ادعاي كتابخوني و روشنفكريشون ميشه ولي يك كلمه از مسافر كوچولورو نمي فهمن و كسايي رو كه اين داستانرو دوست دارن مسخره مي كنن.نه اينكه فكر كنيد كساني كه مسافر كوچولورو خوندن و دوستش دارن آدماي كتابخون و روشنفكري هست...نه قصد من روشن كردن تفاوت ميون اين قشر با اون قشر نيست ...ازمم بر نمي آد.
ولي اينو مطمئنم كساني كه مسافر كوچولورو داستاني((كودكانه))يا ((صرفا سرگرم كننده)) يا حتي ((داستاني پراكنده و بدون ربط به هم)) يا ((اصلا نفهميدم جريان پسره و گله چي بود!)) مي دونن يه چيزي كم دارن...اينا مسافر كوچولرو با فيلم هندي اشتباه گرفتن...و من براي خودم متاسفم كه كتابمرو براي مطالعه به چنين كساني دادم،...بگذريم...
مادرم از روزي كه قصد كرد براي من كتاب بخره و يك كتابخونه درست بكنه(زماني كه من هنوز نبودم..)، يك دفتر برداشت...از اولين كتابي كه برام خريد، به ترتيب شماره توي اين دفتر نوشت، بعد هم براي كتابام يك فهرست الفبايي درست كرد. (هنوز هم هر كتابي كه مي خرم اول شماره مي خوره بعد توي فهرست الفبايي نوشته ميشه...)اينارو گفتم تا برسم به اين كه شمارة مسافر كوچولو توي اين دفتر هست 136 و سال خريدش 1365. يعني درست وقتي من سه سالم بود...از وقتي يادم مي آد نوار مسافر كوچولو توي گوشم بوده...صداي خود زنده ياد شاملو...... زنده ياد مقبلي...زنده ياد مهدي فتحي و خانم اميري ...آقاي بهزاد فراهاني... آقاي احمد آقالو...و....(يعني اينجوري بگم كه يك روز بر حسب اتفاق...از اون اتفاقاي خوب...توي خيابون آقاي فراهاني رو ديدم،بعد از اينكه تونستم شونة ايشون رو ببوسم گفتم:همه كارهايي كه كرديد يك طرف...اما شما براي من روباه مسافر كوچولو هستيد).
اما راستشو بخواين...اوايل (اين اوايل كه مي گم يعني تا هفت هشت سالگيم) از اين داستان و اين نوار بدم مي اومد...مادرم اين داستانرو خيلي خيلي دوست داره و اكثر اوقات وقتي با هم قرار بود نوار قصه گوش كنيم ، اين نوارو مي ذاشت(ولي من دلم اون موقع مدرسه موشها...مهمان ناخوانده...خرگوشها و ستاره ها..خانم حنا...و...مي خواست)به همين خاطر از نوار مسافر كوچولو زده شدم...
اما وقتي تونستم با كمك مادرم مفاهيم رو(مثل دوست داشتن...وابستگي...تنهايي)جوري درك كنم كه تا حدودي ماجراي مسافر كوچولورو برام روشن كنن، شنيدن و خوندن مسافر كوچولو براي من لذت بخش شده بود.راستشو بخواين سال 76 بوديا ديرتر كه ديگه واقعا مسافر كوچولو...گلش...تنهاييش...روباهش و اهلي كردنشو كاملا مي فهميدم و بيشتر و بيشتر از قبل دوستش داشتم.
(شبها موقع خواب يك بار كامل گوشش مي كردم بعد مي خوابيدم...mp3 اين داستانرو هم گير اوردم كه هم موقع كار با كامپيوتر و هم بوسيله mp3 player اونرو گوش بدم...فرمت آكربات ريدرشم از اينترنت گرفتم و هميشه تو كامپيوترم دارمش...و اين اواخر هم از طريق يك سايت خوب به اسم آسان افزار نرم افزار جاواي مسافر كوچولورو هم به دست آرودم و روي گوشيم نصب كردم وهر جا مي رم با خودم دارمش.)
اما خيلي خيلي ناراحت كننده بود وقتي اين داستانرو به چند تا از همكلاسي هام در دانشگاه معرفي كردم و اون كتاب قديمي عزيز خودمرو براي خوندن بهشون دادم...بعد از دو سه روز بهم گفتن...((ديگه وقت قصه خوندنت گذشته، يه ذره كتابهاي بزرگترارو بخون...)) يا ((من كه نفهميدم پسره و گلش چرا اينجوري با هم رفتار مي كردن و آخر ماجراشون چي شد...))...اينارو كه ميشنيدم فقط يك صدا توي گوشم بود((...اين آدم بزرگا راستي راستي چقدر عجيبن...))
نمي دونم فاصله گرفتن از دنياي بزرگي براي بعضي از ماها ، حتي براي يك مدت كوتاه ،( به اندازه خوندن يك كتاب با حجم مسافر كوچولو )اونقدر سخته كه حاضر بشيم براي خالي نبوندن عريضه و اينكه صرفا نظري داده باشيم همچين قضاوتها و فكرهاي وحشتناكي در مورد اين كتاب بكنيم؟
من كسي هستم كه معمولا مقدمه كتابهارو نمي خونم(مي دونم اشتباه بزرگي)...اما بعضي از كتابها، مثل همين مسافر كوچولو، مقدمشون راهنما و راهگشاي كل ماجراي كتاب هستن...اگه اين مقدمرو بخونيم،همون اول كار خيلي چيزها دستگيرمون ميشه...بعد مي تونيم تصميم بگبريم كه اين كتابرو بخونيم يا نه....
نمي دونم...شايد چون من زود با مسافر كوچولو...عشقش به گلش...تنهاييش...تلاشش براي پيدا كردن دوست...و...آشنا شدم فهمش برام راحته...شايد چون باهاش بزرگ شدم...اينقدر ساده مي فهممش.
چيزهايي كه من از اين داستان فهميدم خيلي خيلي ساده ست . مثلا اينكه مسافر كوچولو به خاطر تنهايي كه داشت ساده و صادقانه عاشق گل سرخي شد كه توي اختركش شايد زيباترين چيزي بود كه وجود داشت.
اينكه واقعا دوست داشتن و ابراز علاقه كردن و جلب توجه كردن و نشان دادن دوست داشتن، راه هايي داره كه بايد اونارو ياد گرفت تا مثل خود مسافر كوچولو و گل سرخش، باعث دلخوري و دل شكستن همديگه نشد.
اينكه هر چقدر زيادتر بگردي، كمتر، كسي رو براي دوستي خوب و صادقانه پيدا مي كنيم. ( يار در خانه و ما گرد جهان مي گرديم...)
اينكه تنهايي همه جا هست...بعضي وقتا خوب نيست و بعضي وقتا بهترين حسي كه ميشه داشت...
راجع به مسافر كوچولو سالهاي ساله كه دارن حرف مي زنن...اپرا ميسازن...كتاب مي نويسن...و خيلي چيزهاي ديگه هم مي تونيم دربارش يگيم اما:
جز با دل هيچ چيزرو چنان كه بايد نميشه ديد...نهاد و گوهر رو چشم سر نمي بينه .
(آنچه اصل است از ديده پنهان است....)