تبليغاتX
خیابانهای سرد شب...

خیابانهای سرد شب...

در خیابانهای سرد شب جز خداحافظ...خداحافظ صدایی نیست!!!

و آخرين پست سال 1386

از روزي كه فهميدم معني كلمات را...فهميدم دور و برم چه خبرست...فهميدم لغاتي مثل فقر...طبقه اجتماعي و...از ماه اسفند بدم آمد. گناه از اسفند نيست...گناه از انسان ست.

هميشه از نيمه دوم اسفند فراري بودم . تنها لذتم خانه تكاني بود كه هميشه خاطره انگيز مي شد. هميشه از بيرون رفتن از خانه در نيمه دوم اسفند فراري بودم و هستم...در اين روزها (نيمه دوم اسفند) انگار نگاه ها سنگين تر مي شوند و آدمها فقط و فقط به دستهاي هم خيره اند.

 

امسال به كمك خانه تكاني دچار درد كمر شدم و ديسكهاي آماده به خدمتم بيرون زدند و اين ده دوازده روز گذشته مرا خانه نشين كردند...درد بود و لي خوشحال بودم كه بيرون نمي رفتم. اماباز هم كه وقتي پا به بيرون از خانه گذاشتم...تا قدمي بزنم...همان بود كه بايد...دخترها و پسر ها...مادر ها و پدر ها و فرزندانشان...گاهي هم افرادي كه تنها بودند... همه و همه بوي ماه پايان سال را ميدادند...براي همه شان خوشحال بودم ولي تمام فكرم مشغول كساني بود كه اسفند برايشان چيزي نبود كه من مي ديدم...بگذريم...(و سهم من...پير زني كه راه مي رفت و اشك مي ريخت...نمي دانم چرا هر سال يك پيرزن را در اين حالت بايد ببينم...).

 

تمام اسفند را منتظر سه چهار ساعت پاياني و بعد از آن منتظر لحظه تحويل سال هستم.

لحظه ي تحويل سال هميشه ي هميشه براي من هيجان انگيزه ست. هميشه منتظرم كه يك اتفاق بيفتد...يك لرزش...يه صدا...يك بيگ بنگ ديگر شايد...ولي نه...نيفتاده و نميفتد. درست مثل لحظه قبل مي آيد و به همان سرعتي كه آمده بود ميرود.

اين هيجان يك طرف...هيجان سه چهار ساعت قبل از تحويل سال هم يك طرف...همه چيز مرتب است؟ همه هستند؟ اين هم ديوانه كننده ست. آماده شدن براي رفتن از يك سال به يك سال ديگر...

دست و پنجه نرم كردن با يك لحظه كه با وجود سرعت و كوتاهيش بسيار بسيار تاثير گذارست . درست مثل عجين شدن سلام و خدا حافظي در يك لحظه...تولد و مرگ...تولد سالي كه ميايد و مرگ سالي كه ميرود.

لحظه اي كه بايد قدرش را دانست...كه پاكترين لحظه هاست...كه يكي از نعمتهاي زيباي خداست...به خاطر پاكي خود آن لحظه با خلوص نيت دست به دعا برداريم و اول از همه به خاطر وجود داشتن اين لحظه شكرش كنيم و بعد هر چيزي كه در دل داريم  با او كه خالق اين لحظه شگرف است در ميان بگذاريم و از او بخواهيم كه حتي يك لحظه...حتي كي لحظه هم ما را تنها و به حال خودمان وانگذارد كه تصورش نيز وحشتناك است و مطمئن باشيم كه اگر صلاح باشد....در رساندن ما به
 خواسته هامان...كوتاه نمي آيد...حتي اگر لازم باشد معجزه مي كند.

 

پ.ن:مي خواستم دعايي را كه هميشه مي گويم اينجا هم بگذارم...ولي دلم نيامد...چيز فوق العاده اي نيست ولي براي من بهترين دعاهاست ...سالهاست با من است.بين من و خداي من.

 

پ.ن1: استادي داشتيم در سال سوم دانشگاه...استاد درس متون حقوقي...آقاي حسيني نوه...در آخرين روز قبل از شروع تعطيلات عيد به ما پيشنهادي داد:

هر چيزي را كه براي سال بعد يا حتي سالهاي بعد مي خواهيد قبل از تحويل سال روي يك كاغذ بنويسيد...درست لحظه تحويل سال آن را لاي ورق هاي متبرك قرآن بگذاريد...حتي اگر خواستيد براي رسيدن به خواسته هايتان وقت تعيين كنيد...من خودم اين كار را بارها و بارها انجام داده ام و هر بار كه صلاح بود،درست راس زماني كه معين كرده بودم جواب گرفتم...قبولي در دانشگاه و كانون...ازدواج...به دنيا آمدن پسرم و...امتحان كنيد...حتما جواب مي گيريد.(من هم اين كار را انجام دادم...و ديدم كه جواب مي دهد...ديدم.)

 

پ.ن2:مي خواهم سال نو و نو شدن را تبريك بگويم به شما كه در اين دنياي مجازي تنها
 نگذاشته ايد مرا:

اول به همه كساني كه آمدند و مي آيند و بي نشاني مي روند.

و بعد شما كه هميشه هستيد:

به حامد عزیزم...اولين دوست من در اين دنياي مجازي . با سابقه اي طولاني از وبلاگ قبلي...با راهنمايي هايي كارساز و محبتي هميشگي.

به زهرای عزیزم...مثل خودش: بدون هيچ گونه توضيحي.

به همه برزخی ها...كه دلم مي خواست پيششان بودم.

به توت فرنگی های نه چندان وحشی كه باعث آشنايي من با وبلاگها و سايتهاي خوبي شد و خودش خوبيهاي زيادي را يك جا دارد.

به الهام و کتایون و نوشته ها و گاهي هم خاطره هايشان كه براي من هم يادآور دوره ايست كه عيد ها بي دغدغه بود.

به خانم زهراسادات كه مي شود زندگي را در وبلاگشان دنبال كرد...(هم به خودشان...هم به امين و هم به محمد).

به ستاره...كه باز هم مي گويم : خوب است آدم هم به ستاره سلام كند....هم با او خداحافظي كند و هم به او سال نو را تبريك گفت.

به آرامش...به نمايندگي از همه معلمهاي خوب سرزمينم كه تك تكشان را دوست داريم.

به نگارعزيز...با نوشته هايي كه اكثرا مي توانم حسشان كنم...(آ مثل كلمه عزيز...امسال اميدوارم كه آري هست ها برايت پيش بيايند...هم براي تو هم براي همه.)

به هاکس كه وقتي به او سر مي زنم...هميشه با يك نوشته عجيب برخورد مي كنم كه بايد خواند و فكر كرد و فكر كرد و فكر كرد.

به یوکابد و سادگي حرفهايش.

به فاطمه كه او هم قديميست ولي كم پيدا.

به آرتین كه مدتهاست نيست...ولي تقريبا هر ماه دو سه دفعه اي مي بينمش و دوستش دارم.

به آقای تیپ و كلاه آبيش كه باد آن را برد.

براي همه شما آرزوي سالي دارم كه در  آن با معيارهاي خودتان موفق باشيد...خوش باشيد...به آرزوهايتان برسيد...و به معيار من سلامت و خوب و مهربان باشيد.

 

يا مقلب القلوب و الابصار

يا مدبر اليل و النهار

يا محول حول و الاحوال

حول حالنا الي احسن الحال

...خدايا!

ما را به حالي سبز...و هميشه سبز برگردان.

(آمين)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 23:42  توسط آیدین  | 

باغ بود و دره – چشم انداز پر مهتاب

ذاتها با سايه هاي خود هم اندازه

خيره درآفاق و اسرار عزيز شب

چشم من – بيدارو چشم عالمي در خواب

نه صدائي جز صداي رازهاي شب

و آب و نرماي نسيم و جيرجيركها

پاسداران حريم خفتگان باغ

و صداي حيرت بيدار من(من مست بودم ، مست)

خاستم از جا

 سوي جو رفتم، چه مي آمد

آب.

يا نه، چه مي رفت، هم زانسانكه حافظ گفت، عمر تو.

با گروهي شرم و بي خويشي وضو كردم.

مست بودم...مست سرنشناس ، پا نشناس ، اما لحظه پاك و عزيزي بود.

برگكي كندم

 از نهال گردوي نزديك؛

و نگاهم رفت تا بس دور

شبنم آجين سبز فرش باغ هم گسترده سجاده

قبله، گو هر سو كه خواهي باش

***

با تو دارد گفتگو شوريده مستي

مستم و دانم كه هستم...

اي همه هستي ز تو آيا تو هم هستي؟

                                (مهدي اخوان ثالث)

...

پ.ن:در بعضی روایات این شعر  در پایان آمده:

                                  (ای همه عالم ز تو آیا تو هم هستی؟)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 17:49  توسط آیدین  | 

راي دهنده گان

كاسه هاي گرمتر از آش

دوان دوان آمدند

تا آزارگرشان را انتخاب كنند

نه نان ، نه كره ، نه پالتو ، نه غذا

آنها هيتلر را انتخاب كردند

***

اينك سربازانند

كه با خورش و گوشت بريان

پروار مي شوند

تا برايش بجنگند

و هر گز نپرسند

براي چه مي جنگند

***

و هنگامي كه ديديم

براي جنگ بسيج شده اند

فرياد برآورديم

كيست از شما كه بگويد : نه

خاموش ممانيد كه جنگي كه شما را بدان گسيل مي دارند

نمي تواند از آن شما باشد

                                  (برشت)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 13:49  توسط آیدین  | 

كلماتي مثل: شايد...ممكنه...حدس مي زنم...وحتي اسم وبلاگ خودم يعني اگر..و كلا كلماتي كه شرط يا دوپهلو بودن رو با خودشون دارند كلمات بسيار بسيار عاليی هستند...چون بالاخره يك راه فرار باقي مي گذارند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 23:52  توسط آیدین  | 

فكر نمي كردم يك روز توي اين وبلاگ همچين كاري بكنم ولي ديگه پيش اومد. سه فايل خوب گذاشتم كه اگر مورد استفاده شما قرار مي گيرن ، دانلود كنيد...:

1.كتاب شازده كوچولو...براي نصب روي مويابلهايي كه جاوا دارن(من يكساله ديگه جز توي قلب و فكرم شازده كوچولورو توي موبايلم هم دارم)

2.دیوان حافظ هم براي موبايل...اما نياز به ال سي دي بزرگ دارين براي استفاده از اينيكي

3.فونت ایران نستعلیق...بدون نياز به نرم افزار جانبي قابل استفاده در word , Photoshop و..البته در مواردي بعضي از حروف رو به هم نمي چسبونه...تعدادش كمه.

 

پ.ن:كتاب شازده كوچولو كاريه از شركت نرم افزاري آسان افزار...به طور رايگان در اختيار كاربرهاش قرار داده.(نرم افزار رايگان باز هم داره) و باقي نرم افزارهاش به وسيله كارت خريد اينترنتي به صورت آنلاين قابل دريافت و استفاده ست با قيمتي بسيار پايين.

 

پ.ن۱: روي لينكها راست كليك كنيد و گزينه Save target as… رو انتخاب كنيد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 9:17  توسط آیدین  | 

...آن قدر آلوده است

عشق غمناكم با بيم زوال

كه همه زندگيم

مي لرزد...

                (فروغ فرخزاد)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 0:25  توسط آیدین  | 

اي جهاني كه چنين تنگ شدي

به تو و ناز تو ما پا زده ايم

هر كجا حرف صفايي در توست

ديده و خوانده و منها زده ايم

                                (معيني كرمانشاهي)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 0:38  توسط آیدین  | 

بهترين خبر همين حضور تو

                  خبر حادثه ي عبور تو

                           پخش يك گذارش از خنده ي تو

                                             بغض تو ، پرواز پر كنده ي تو

 

 

شنيديم كه مي خواهدبياييد...اميدورايم اين تصميم پايدار و بر قرار بماند...

(امیدواریم در این راه...خدا...پشت و پناه تو و همه ما باشد...

                                                                                آمین)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 10:38  توسط آیدین  | 

كجاست بام بلندي ؟

و نردبان بلندي ؟

كه بر شود و بماند بلند بر سر دنيا...

و بر شوي و بماني بر آن و نعره بر آوري:

                                                     هواي باغ نكرديم و

                                                                             دور باغ گذشت.

                                                                                            (منصور اوجي)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 0:33  توسط آیدین  | 

به درخت بادام گفتم با من از خدا سخن بگو...

و درخت بادام شكوفه داد كه:

خداوند مي گويد:

آنكس كه مرا جستجو كند، مرا مي يابد

آنكس كه مرا يافت،مرا مي شناسد

آنكس كه مرا شناخت،مرا دوست خواهد داشت

آنكس كه مرا دوست بدارد،من او را دوست دارم...

و من هر آنكس را دوست بدارم...مي كشم.

                                                    (حضرت علي(ع) )

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 1:15  توسط آیدین  | 

ميداني كه نيم شبي فرا مي رسد كه هر كسي بايد نقابش را دور بيندازد؟فكر مي كني زندگي مي گذارد الي الابد به مسخره اش بگيري؟ فكر مي كني مي تواني يواشكي اندكي پيش از آن نيم شب در بروي و مجبور نباشي نقابت را از چهره برداري؟

خطري در كمين است...اين كه اگر دائما خود را بانقابهايي كه براي ديگران بر چهره مي زني بشناساني، آن لحظه كه ((نيم شب)) فرا مي رسد و بايد  نقاب از چهره برداري؛در پشت آن نقاب ديگر هيچ چيزي نيست!

                             ( سورن كي یر كگور )

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 0:9  توسط آیدین  | 

مسافر کوچولو کویر را از پاشنه درکرد و جز یک گل به چيزي برنخورد: یک گل سه گل‌برگه. یک گلِ ناچیز.

مسافر کوچولو گفت: سلام.

گل گفت: سلام.

مسافر کوچولو با ادب پرسید: آدم‌ها کجاند؟

گل روزی روزگاری عبور کاروانی را دیده‌بود. این بود که گفت: -آدم‌ها؟ گمان کنم ازشان شش هفت تایی باشد. سال‌ها پیش دیدم‌شان. منتها خدا می‌داند کجا می‌شود پیداشان کرد. باد این‌ور و آن‌ور مي بردشان؛ نه این که ریشه ندارند؟ اين بی‌ریشگی هم حسابی اسباب دردسرشان شده.

 مسافر کوچولو گفت: خداحافظ.

گل گفت: خداحافظ.

                            (مسافر كوچولو

                              نوشته آلكساندر سنت اگزوپري

                                                      ترجمه احمد شاملو)

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 0:40  توسط آیدین  | 

                                       

سالها ميگذره...نمي دونم چقدر ، ولي ميگذره...از چي؟ از اون روزهايي كه هيچ وقت ساعتهاي پخش برنامه هاي كودك از تلويزيون رو فراموش نمي كرديم...ساعتهايي كه همه تلاشمون براي اونها بود ، كه راس اون دقايق با ارزش، فارغ باشيم از درس و مشق و يا هر كار ديگه اي كه داشتيم...

لحظه هاي پر هيجان و خوبي بود...لحظه هايي كه با نگاه كردن به كارتون هايي كه خيلي وقته ازشون خبري نيست سپري مي كرديم...كارتونهايي كه براي ما همه چيز بودند...

حتما با خواهرها و برادرهاتون...دختر خاله ها و پسر خاله هاتون و... دعوا كرديد سر اينكه كدوم يكي از شما ، كدوم قهرمان كارتون محبوب و مشتركتون باشيد...

(به ادامه مطلب سر بزنيد...اين حرفها حرف خيلي از شما هم هست...)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 2:20  توسط آیدین  | 

دوستي به نام م.م كه مشخصات بيشتري از خودش نگذاشتن كه در صورت لزوم بهشون دسترسي داشته باشم، از من خواستن تا لينك هاي صوتي قصه (شاپرك خانوم) رو براي دانلود كردن بگذارم...ضمن اينكه پيشنهاد مي دم ايشون و ساير دوستان اقدام به خريد كاست يا CD اصل اين اثر كنند...اين لينكهارو هم اينجا و هم در پست معرفي شاپرك خانوم و هم در پست توضيحي بعد از اون مي گذارم..با وجود اين باز هم توصيه ميكنم اصل اين اثر رو تهيه كنيد...چون فايلهاي صوتي (شاپرک خانم) موجود در اينترنت ، كيفيت بالايي ندارند.

 

شاپرك خانم (1)

شاپرك خانم(2)

پ.ن:اگرلينكها خراب بود...بگيد تا مشكلشون رو حل كنم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 19:55  توسط آیدین  | 

راز همه چيز را دريافته ايم،غير از چگونه زيستن را!

                                                  (ژان پل سارتر)

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 12:14  توسط آیدین  | 

 

دوست عزيز، توت فرنگيهاي نه چندان وحشي منرو باز به يك بازي دعوت كرده...اسم اين يكيو ميزارم بغل بازي!! قرار شده پنج نفري كه اگر وسط خيابون ببينم بغلشون مي كنم نام ببرم...البته پنج نفر خيلي كمه...چون تعداد اين افراد خيلي خيلي بيشتر از انگشتاي يك دسته...شصت هفتاد نفري مي شن...خارجي و ايراني...فكر كن!

به غير از هانيه توسلي...هديه تهراني...گلشيفته فرهاني...ترانه عليدوستي...باران كوثري و عزيز دل همه ما خانم آتشين!!!... من اگر افرادي رو كه در پايين اسم مي برم ببينم حتما بغلشون مي كنم (البته اينها از ايرانيا بودن ، دوستان اونور آب هم هستن) ولي از شوخي گذشته:

 

آقاي عزت الله انتظامي...كه هم بغلشون مي كنم...هم گريه ميكنم...هم دست عزيزشون رو مي بوسم....(آقاي انتظامي سمبل تمام كساني مثل خودشون هستند كه هر جا ببينم همين  عكس العمل رو نشون ميدم...اسم بردنش طول مي كشه...از اقايان نصيريان...كشاورز...مشايخي...كيانيان...پرستويي...شكيبايي...و....)

 

خانمي به اسم...مهري ماهري...معلم كلاس سوم دبستانم...(ايشونم به نمايندگي از همه كساني كه تا آخر به همشون مديون هستم.)

 

خانم ژاله علو...چه دليلي بهتر از صداي جادويي و آرامش بخش ايشون...كه هميشه منرو ياد پاييز و زمستون (دو فصلي كه عاشقشونم ) ميندازه...چه دليلي بهتر از نوار قصه (قصه ني) كاري از كانون پرورش فكري...كه همه قصه ها توسط ايشون اجرا شده و رفيق من توي مسير سخت مشق نوشتنهام بوده!

 

گابريل گارسيا ماركز...يا همون گابوي عزيزم (البته به قول مادرم كه كتاب صد سال تنهايي رو بيشتر از سي بار خونده)...فقط اميدوارم تا قبل از اينكه سرطان گابورو از دنيا بگيره موفق به انجام اين كار بشم(مي گين ميشه؟)

 

شبكه ام بي سي 4 يك شو داره به كه به اسم مجري و تهيه كننده اين شو نام گذاري شده...خانمي به اسم ريچل ري...اين خانم خنده هاي بسيار بسيار زيبا و بانمكي دارن...و من واقعا خنده هاشون رو دوست دارم...(به نيابت از همه مردم دنيا كه زيبا مي خندن)

 

و اما...اونهايي كه موفق شدم بغلشون كنم:

سيد محمد خاتمي...درست زماني كه هفت ساله بودم ايشون وزير ارشاد بودن...براي بازديد از اداره ارشاد بندرعباس اومده بوند...من هم در يكي از كلاسهاي اين اداره مشغول يادگيري سه تار بودم...ايشون بالاي سر من ايستادند و گفتند: آقا كوچولو....شما هم سه تار مي زني؟ سرم رو تكون دادم...گفتند: بزن! من هم كه جلسه پنچمم بود يك صداي از سه تارم درآوردم...ايشون هم خنديدند و منرو بغل كردند و بوسيدند.

 

آقاي بهزاد فرهاني...بانك ملي...درست روبروي دانشگاه تهران (حالا يه ذره بالاتر يا پايين تر...) دنباشون رفتم...كنار ئكه اي كه همون نزديكي بود رسيدم بهشون و ازشون خواستم توي دفترم برام يادداشتي براي يادگاري بنويسند....همينطور كه داشتند مي نوشتند من بغلشون كردم  بوسيدمشون و گفتم: آقاي فراهاني...همه نقشها و كارهاتون كي طرف...شما براي من فقط روباه شازده كوچولو هستين.

 

آقاي رامبد جوان...از نمايندگي هاكوپيان ميرداماد بيرون ميومدم كه دم در ايشون رو ديدم...بي اختيار پريدم و بغلشون كردم...و بوسيدمشون...با تعجب و لبخند دلنشيني كه فقط مخصوص به خودشونه تشكر كردند و پرسيدند: چرا...؟ من هم گفتم: چون ما با شما و همه اهالي خانه سبز زندگي كرديم...(سه سال از پخش اين سريال زيبا و ماندگار گذشته بود...ما البته اونرو ظبط كرديم و تقريبا هر سال دو بار ديديمش.)

 

زنده ياد حميد عاملي...قصه گويي كه صداشون هميشه مانده گاره...نمايشگاه كتابي كه در بندرعباس برگزار شد...ايشون از دوستان پدرم بودند...و توي اون نمايشگاه حضور داشتند...همراه پدر و مادر به ديدنشون رفتم...پدرم من رو معرفي كرد...من هم كه هيجان زده بودم از ديدن صاحب صداي نوار
قصه هام (نوارهايي مثل كدو قلقله زن...نخودي و يك داستان ديگر...و...) با ايشون دست دادم...بغلشون كردم...و اين خاطره و كتاب و نوار (شغال خر سوار) يادگاري از اين ديدار ، هنوز براي من باقي موندن.... 

زنده ياد حسين منزوي به واسطه اينكه زماني معلم و دوست پدرم بودند...و در اولين كنگره شعر و قصه جوان در بندرعباس ايشون رو ديدم...و ضمن چند خط يادگاري براي من و يك غزلشون به خط خودشون در دفترم...منو بغل كردن و بوسيدن.

 

و اما مادرم...و پدرم...همه اعضائ خانواده ام كه انگيزه هاي من هستند براي نفس كشيدن!!! چيز زيادي درباره اونها نمي گم...چون هر چچقدر بگم..كم و واقعا ناچيزه.

 

و متاسفانه كساني كه ديگه هيچ كدوم از اونهارو نميتونيم در آغوش بگيريم :

كساني مثل احمد شاملو كه (دختراي ننه دريا) ي ايشون لالايي دوره كودكيم بود...

اخوان ثالث كه با هربار خوندن هر كدوم از شعرهاي ايشون حسهاي زيادي به سراغم مياد و در عين حال سبك ميشم...

فروغ فرخزاد كه (ان روزها ) رو براي همه ما به همون ميزاني كه آن روزهارو چشيديم زنده مي كنه...

سهراب سپهري كه خط خط شعرهاش براي من خاطره از دوران و كسانيه كه دوستشون دارم.

 حسين پناهي...به خاطر صداقتي كه كمتر كسي روي زمين ازش برخوردار بود...(به خاطر گريه تلخ احساس گناه اون به خاطر خوردن شير برنج سحري مادرش.)

رولد دال...به خاطر لحظه هاي به ياد ماندنيي كه با نوشته هاش براي من بوجود اورد (كتابهايي مثل ماتيلدا، نادانها، لاك پشت و مجموعه داستان گوسفند قرباني).

شل سيلور استاين...به خاطر اينكه همه چيز رو ساده مي گرفت و با همين روش...دنياي زيبايي رو به مردم نشون ميداد.

 

خدا وكيلي اين يكي بازي خيلي سختي بود...حسابي گيج شده بودم...كلي هم به خودم فشار آوردم....

 

و پنج نفر من:

زهراي عزيز...صاحب وبلاگ شش و بش...

زهرا سادات عزيز...صاحب گل شب بو (ايشون هم منرو به يك بازي دعوت كردند كه توي پست بعدي مي رم سراغش...ولي حق تقدم رو رعايت نكردم كه اميدوارم ببخشند)

یوکابد عزيز...كه دير به دير به روز ميشه و قالب وبلاگشم عوض کرده...

فاطمه خانم که تازه دعوت قبلیرو دیده...بازم دعوت میشه.

الهام عزیز...چون می دونم از کسانی که نام بردم خوشش میاد و خودشم دوست داره بگه.

...ویک دعوت اختصاصی از کتایون عزیز که هم از بازی خوشش اومده و هم نوار قصه هاشو دوست داره

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 1:20  توسط آیدین  | 

بهار از اتحاد

مشت و پارو

عشق و بازو

عاقبت پارو زنان...

در زیر باران...

سبز خواهد شد!

دلا...

بادبانها را مرمت کن...

که مارا از شکست و موجهای پست...

ترسی نیست!

                (شهیار قنبری)

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 18:21  توسط آیدین  | 

روح مهرباني خداوند از روح عدالت او بيشتر است...ما بايد به روح مهرباني خدا اعتماد كنيم...واي به حال ما اگر خدا فقط عادل بود.

                                        (سرگشته راه حق نيكوس كازانتزاكيس)

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 22:30  توسط آیدین  | 

زهراي عزيز ، منرو به يكي از اين بازي هاي وبلاگي دعوت كرده...توي اين بازي بايد پنج كتابي رو كه نصفه خوندم معرفي كنم... هر وقت به كتابهايي كه نيمه كاره رها كردم فكر مي كنم يه جورايي خجالت مي كشم...اصلا كار جالبي نيست...خودمونيم...براي نيمه كاره رها كردن اين كتابها هيچ
بهانه اي نمي تونيم بياريم...بالاخره براي خوندن روز لااقل دو سه صفحه كه وقت داريم...نداريم؟

واما اون پنج كتاب نيمه كاره:

 

(بخش سرطان):نوشته آلكساندر سلژنيتسين...تا صفحه صد و هقتاد و دو و بعد...

 (سقوظ):نوشته آلبر كامو...يك تك گويي بسيار بلند از طرف يك وكيل ..تا صفحه 76 خوندم و بعد...

 (عشق در زمان وبا):گابريل گارسيا ماركز...از بچگي اين كتاب تووي خونه خودمون...خاله هام...مادر بزرگم...عمه ام بود و خيلي دوست داشتم يك رز بخونمش تا بفهمم اين چيه كه همه بايد داشته باشنش ولي...حالا كه مي تونم بخونمش....اينقد ركم ازش خوندم كه حالا داستانشم يادم رفته...حدود بيست و پنج صفحه...(البته اون موقع ها اين كتاب با يك ترجمه ديگر توي بازار بود به نام عشق سالهاي وبا).

 (گور به گور) نوشته ويليام فاكنر...تا صفحه صد و بيست و هفت خوندم...ولي يك مسافرت پيش اومد و بعد...

 (خنده در تاريكي): نوشته ولاديمير ناباكوف..بعد از (بادبادك باز) و (چرك نويس ) اين كتابرو دستم گرفتم ...و بعد از خوندن هفتاد و يك صفحه ...گذاشتم كنار كه بخونمش...

 

من هم با وجود اينكه وبلاگم تازه كاره (اگر وباگ قبليم يود الان يازده ماهه بود) و دوستاي كمي دارم از پنج تاشون دعوت مي كنم...:

حامد ماهوتی عزیزم...با فكرها...كارها...و راهنمايي هاي خوبش...

خانم زهرا سادات...با دو تا وبلاگ زيباشون...خصوصا وبلاگ معرفي كتاب كودكشون...

برزخی ها!!!هر كدومشون كه دعوت رو اجابت كنن( مطمئنما كتاب نيمه كاره  زياد دارن...).

فاطمه... که یک مقدار زيادي هم از مسير اوليه وبلاگش خارج شده.

محسن گل...که مدتهاست ازش خبری نیست...

 

و يك تشكر دوباره از زهرا (شش و بش) كه منرو توي اين بازي راه داد!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 0:17  توسط آیدین  | 

اي برادر اينك

شب فرا مي رسد از راه خيال

با سكوت و آرامش و خواب.

لحظه ها را در خيمة روز

گذراندي به تلاشي سنگين؛

گه فرو رفتي در چشمة رنگ...

گه فرا رفتي از برج دروغ...

تا تراشيدي از خود بت من.

اكنون...

شب فرود آمده از اوج عبث...

تو هم از بستر افسون بر خيز...

بت من را بشكن!

                    (محمود كيانوش)
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 0:37  توسط آیدین  | 

غرض از حيات آن است كه آدمي از راه خوشبخت ساختن ديگران بر خوشبختي خود بيافزايد.مرد حكيم براي خود چيزي آرزو نمي كند مگر آنكه آن را براي هم نوعان خود نيز آرزو كند .

به اندك خرسند باش ، نفرت را با محبت تلافي كن ، سرنوشت را به شجاعت و تبسم پذيرا شو، از داشتن روابط نيكو و دوستانه با جهانيان شادمانه باش.به ياد داشته باش كه زندگي تو و همسايه ات ، هر چند ممكن است درنظرت ناچييز آيند، اما در بافتن دورنماي زندگي جهاني تارهاي لازمي هستند،اگر دنيا براي تو آفريده نشده...دست كم براي دنيا آفريده شده.

                           تو صفحه مهمي از كتاب زندگي هستي:

                                     اگر تو نبودي كتاب ناقص بود.

                                                                                           (باروخ اسپينوزا)

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 1:8  توسط آیدین  | 

چرك نويس

((سالها بعد،اغلب فكر مي كردم كه زندگي چقدر به تلفن بازي شباهت دارد . چطور وقايع و گفته ها تغيير شكل مي دهند.همه چيز يك كلاغ چهل كلاغ مي شود.))

بهرام و قاسم سايه به سايه هم گذر زمان را تعقيب كرده اند.گاه مرعوبش شده اند و گاه در پناه تصاوير جادويي سينما بي اعتنايي پيشه كرده اند.

و اكنون زمان ايشتادن است.دستگاه پخش آن همه ماجراها آن و دمي است كه خاموش شود .با اين همه گذشته همچنان پا برجاست ، گذشته و خاطره آن همه شيطنت ها ، عشق ها ، ناكامي ها.

بهمن فرزانه ، مترجم نام آشناي ادبيات آمريكاي لاتين و ايتاليا ، در ((چرك نويس)) به روايت رماني خاطره انگيز پرداخته است . رماني كه از تهران قديم آغاز مي شود و به روزهاي ما مي رسد .

***

همونطور كه متوجه شديد اسم اثر هست ((چرك نويس )) نوشته آقاي ((بهمن فرزانه)). اين معرفي نامه هم از پشت جلد خود كتاب آورده شده. اين كتاب توسط انتشارات ((ققنوس)) چاپ و منتشر شده.

رفاقت عجيب بهرام(ارباب) و قاسم(نوكر) يكي از جالبه توجه ترين نكات اين كتابه. قاسم سعي در ادامه دادن نوكر بودن داره و بهرام سعي بر تغيير دادن نوكر به دوست...هرچند تا آخر داستان (كه شوكه كننده و زيبا تموم ميشه)اين رابطه به همون شكل وجود داره...ولي شايد در ته دل هر دو ، اين همه سالهاي با هم بودن فراتر و فراتر از رابطه ارباب و نوكر بودنه...رفاقت...دوستي زيبا...شايد هم برادري.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 1:28  توسط آیدین  | 

...عشق نيازمند رهايي ست...

نه تصاحب...

در راه خويشتن ايثار بايد

نه انجام وظيفه...

                 (احمد شاملو)

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 1:5  توسط آیدین  | 

ما مي گذريم

               زين جهان

                           گذران

                        مي پنداريم...

                                     كين جهان

                                                   مي گذرد.

                                                               (مولوي)

***

اين ما نيستيم كه زندگي مي كنيم...اين زمان است كه در ما مي زيد.

                                                                                  (اوكتاويوپاز)

***

همه موجودات خويشتن را ويران و نابود مي كنند.

چيزي جز جهان پايدار نمي ماند...

و چيزي جز زمان جاودان نيست...

                                           (ديدرو)

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 0:40  توسط آیدین  | 

ایران اهدا يك سايت براي همه كساني كه قصد دارن پس از مرگ اعضاء بدن خودشون رو اهدا كنن...(توضيح بيشتري لازم نداره).

اولين باري كه با قضيه اهداء اعضا برخورد داشتم...توي يك فيلم بود...اصلا يادم نمياد چه فيلمي...از پدرم پرسيدم اگر يك روز دچار مرگ مغزي بشم براي بخشش اعضاء بدنم رضايت ميده؟ پدرم جواب مثبت داد...و كاملا جدي گفت كه اين رضايتو ميده...ولي ماردم....مادرم...گفت نه...حتي نگذاشت بحثو ادامه بدم!!! و اين يك انگيزه بزرگ شد براي من...

روزي كه اقدام به ثبت نام براي عضويت توي اين سايت كردم...اولش خوشحال بودم...خيلي خوشحال...ولي بعد از پايان ثبت نام...يك حس دلشوره...براي من بوجود اومد...دلشوره از اينكه....واقعا راضي به انجام اين كار بودم يا نه؟...خيلي با اين احساس كلنجار رفتم...و بالاخره به اين نتيجه رسيدم:

من از ته ته ته دلم از انجام اين كار راضي و خوشحالم....و استرسي كه داشتم فقط براي حس احمقانه اي بود به نام ترس از مرگ...ولي وقتي انسان همچين كاري كرده باشه...پس از مرگ هم نبايد بترسه...و يك عالمه حسهاي خوشحال كننده ديگه. اگر ثبت نام كرديد و دچار اين احساس شديد..سخت نگيرين...ميگذر و جاش حسهاي خوبي مياد سراغتون...

ولي بعد نگران نيومدن كارت شدم...و كارت نيومد و نيومد و نيومد تا من به كلي اين سايت و كاري كه انجام داده بودمرو فراموش كردم...جز در مواقعي كه بحث بخشش اعضا به ميون ميومد...

 

و اما امروز...اول اسفند هزار و سيصد و هشتاد و شش...كارت من...با مشخصاتي كاملا صحيح به دستم رسيد...

و...يك تشكر از همه دست اندركاران اين سايت و دانشگاه علوم پزشكي و بيمارستان دكتر مسيح دانشوري( واحد فراهم آوذي اعضاء پيوندي).

ويك تشكر مخصوص از:

پدرم كه رضايت داره...و مادرم...كه رضايت نداده.

 

مايلم اعضاي بدنم را در زمان مرگم اهداء كنم . باشد كه ادامه زندگي اجزاي وجودم ، نجات بخش زندگي ديگري باشد....(متني كه روي كارتم نوشته شده!)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 0:20  توسط آیدین  | 

شهريور گذشته توي خیابون دنبال یه کت می گشتیم(من و مادرم)...وارد یه مغازه شدیم...مارو فرستادن پیش یک آقا که میشه گفت یه جور خاصی بود(از نظر رفتار...حرکات و نوع حرف زدن...امیدوارم متوجه منظورم شده باشید...چون نمی خوام اون اسم مسخره و بي ادبانه رو به کار ببرم)..همینطور که حرف می زدیم متوجه شد که ما ساکن بندرعباس هستیم...گفت((بندرعباس حتما باید جای سختی باشه واسه زندگی...چطوری تحمل می کنین؟))...مادرم گفت ((خدا بنده هاشو پوست کلفت آفریده))...اونم لبخند زد و گفت((خدا آدمهارو برای ساختن ساخته...))

...

...

شاید خیلیها به خاطر طرز حرف زدن و رفتارش اذیتش کردن...یا سر به سرش گذاشت...به همین خاطر که به این نتیجه رسیده...به هر حال نتیجه زیبا ولی قابل فکر و تاملی بود...هم برای اون...هم... به خصوص برای ما که گاهی نمی فهمیم چی کار می کنیم...

همين.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 19:52  توسط آیدین  | 

فقط کافیست به نام او ایمان بیاوریم...تا نجات پیدا کنیم.

                                                                       (؟)

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 11:55  توسط آیدین  | 

وه از اين دنياي سليطه كه هيچگاه چنته اش از پيش آمدهاي عجيب و غافلگير كننده خالي نمي شود.

                                                                (نيكوس كازانتزاكيس- سرگشته راه حق)

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 0:45  توسط آیدین  | 

تنها بر طبق اصلي رفتار كن كه دوست داري روزي قانون جهان شود.

                                                                            (ايمانوئل كانت)

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 0:18  توسط آیدین  |