بعضي از كتابهارو بايد بيشتر از يك بار و اون هم در سالهاي مختلفي از زندگي خوند تا بسته به موقعيت چيزهاي تازه اي توي اونها پيدا كنيم و بتونيم كه لذتهاي متفاوتي از اون كتاب رو تجربه كنيم.چيزي كه گفتم بسيار ساده ست.در سالهاي مختلف كتابهارو دوباره بخونيد...چون شما اون ادمي كه 10 سال پيش اون كتابرو خونده نيستيد و 10 سال تغيير كرديد و تجربه اي 10 ساله داريد...و همينطور هر چقدر سن بالا بره ميشه همين استدلال رو براي خوندن بعضي از كتابها آورد.
اما هيچ فكرشو كرديد كه كتابي رو كه توي سن و سالي خونديد كه از تاريكي مي ترسيدين دوباره الان بخونين؟ به اون دسته از كساني كه از تاريكي هنوز هم مي ترسند كاري ندارم...ولي معمولا ترس از تاريكي تا يازده و دوازده سالگي طول ميكشه...پس كتاب مربوط به اين ترس بايد به گروه هاي سني الف و ب تعلق داشته باشه.
من كتابي دارم به اسم (پلاپ ، جغدي كه از تاريكي شب مي ترسيد) .در روزهايي كه من از تاريكي مي ترسيدم حسابي به كمك مادرم اومد تا كم كم ترس من از تاريكي از بين بره.حالا بعد از اين همه سال دوباره دستم گرفتم و خوندمش(آره يك كتاب مربوط به گروه سني الف و ب رو منه بيست و چهار ساله دوباره خوندم).
ضمن اينكه كلي خاطره به يادم آورد...چيز هاي تازه اي توي اون پيدا كردم...چيزهايي كه كتابرو براي من عزيزتر از عزيز كرد.توي پست يعدي راجع به اونها حرف ميزنم اما الان معرفي اين كتاب:
جغدي كه از تاريكي شب مي ترسيد
نوشته: جيل تامليسون
نقاشي:جوان كول
بر اساس ترجة نسرين گل قهرماني
بازنگري و بازنويسي از فرشته طائرپور
كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان
چاپ اول ، شهريور 1366
***
فصل اول:تاريكي هيجان انگيز است
فصل دوم: تاريكي مهربان است
فصل سوم : تاريكي پر از دوستان ناشناخته است
فصل چهارم: تاريكي پر از زيبايي است
فصل پنجم : تاريكي بالاتر و بهتر از ...
به نام خدا
يكي بود ، يكي نبود...در بالاي يك درخت بلند و پر شاخه، جغد كوچكي به اسم پلاپ با پدر و مادرش زندگي مي كرد.پلاپ يك جوجه جغد چاق و تپلي بود با چشمهاي گرد و درشت ، پاهاي كوچك و بدني پوشيده از پر ، يعني او درست شبيه جوجه جغدهاي ديگر بود...اما با يك تفاوت بزرگ:
پلاپ از تاريكي مي ترسيد!
مادر پلاپ به او مي گفت )): تو نبايد از تاريكي بترسي...تو يك جغدي و جغدها از تاريكي و شب نمي ترسند.))پلاپ جواب مي داد :(( اما من مي ترسم.)) و مادر باز مي گفت:(( فراموش نكن كه جغدها پرنده هاي شب هستند.)) آنوقت پلاپ با شنيدن اين حرف دلش مي گرفت ، سرش را با غصه پايين مي انداخت و به پنجه هاي پايش خيره مي شد و زير لب مي گفت :(( من دوست ندارم پرندة شب باشم...دلم مي خواهد مثل باقي پرنده ها روزها پرواز كنم.))
مادر پلاپ نگران بچه اش بود...اما مي دانست كه بايد با صبر و حوصله مشكل پسرش را حل كند.
...پلاپ گفت:(( كاش من هم مثل پدر از تاركي نمي ترسيدم...))
***
درسته كه اين كتاب متعلق به گروه هاي سني (الف) و (ب) هست...اما همونطوري كه توي فهرست اين كتاب مي بينيد...در مورد تاريكي شب به مواردي اشاره كرده كه شايد به اونها توجه نمي كنيم.به اين كه شب دنيايي داره متفاوت از روز.به اين كه شب و مثلا مسئله آتش بازي كه باعث هيجان انگيزيش ميشه(فصل اوال) چقدر زيباست...اينكه شب با وجود تاريكيش مثل يك دوست مي مونه چقدر مهربونه(فصل دوم كه يكي از زيباترين بخشهاي اين كتابه)...اينكه چقدر دوست خوب ميشه توي شب پيدا كرد(براي پلاپ كه قهرمان اين داستانه و يك جوجه جغده دوستايي مثل گوركن و خفاش و گربه و ...)ولي خودمونيم...ما آدمهام توي شب دوستاي زيادي مي تونينم پيدا كنيم...مثل همين كار وبلاگ نويسي...اكثر ماها دوست داريم شبها بريم سروقت وبلاگ خودمون و ديگران...مگه نه ...
يه مسئله ديگه كه نبايد فراموش كنيم دوره كودكيمونه...هر چند وقت يك بار سري به كتاباي اون موقع بزنيد تا يادتون بياد چقدر ساده بوديم...چقدر مسائلمون راحت حل ميشد(مثل ترس از تاريكي شب و پلاپ كه كمكمون كرد تا ازش نترسيم)...و اينرو يادمون باشه توي كتاباي بچگي گاهي چيزهايي پيدا مي كنيم كه الان برامون مفيده...چيزهايي كه با مسائلي كه قبلا داشتينم فرق مي كنه.
ارزششرو داره اين كتابرو بخريد و بخونيد...اگه خوشتون نيومد ، من معذرت مي خوام...كتابرو بديد به يك بچه كه از تاريكي ميترسه...اگرم كه خوشتون اومد...خوشحال ميشم...
(هر چند گمان نكنم بشه جز توي كتابفروشي هايي كه كتابهاي دست دوم دارن بتونيد پيداش كنيد..چون متاسفانه دوبار بيشتر چاپ نشده و چاپ دومش بر مي گرده به 16 سال پيش.)