تبليغاتX
خیابانهای سرد شب...

خیابانهای سرد شب...

در خیابانهای سرد شب جز خداحافظ...خداحافظ صدایی نیست!!!

زندگي كردن...

تلف بودن...

پلاسيدن...

عشق ورزيدن...

نطفه اي را پرورش دادن...

براي زندگي كردن...

تلف بودن...

پلاسيدن...

عشق ورزيدن...

نطفه اي را پرورش دادن...

براي زندگي كردن...

تلف بودن...

و اين تكرار تكرار است...

تكرار است...

تكرار...

...

...

وما تكرار تكرايم...

تكراريم

تكرار...

(متن ترانه اي با صداي فريدون فرخزاد)

....

پ.ن:دوستان خوب من...بايد بگم به علت دير به دير به روز شدن وبلاگم....دوتا پست گذاشتم...پست قبلي هم هست...اونم بخونين.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 22:19  توسط آیدین  | 

خدا براي هر كسي برنامه اي داره...من بايد ميمردم...اونم دو بار...تا متوجه بشم...همونطوري كه توي كتاب نوشته...خداوند كارهاشو به صورتي اسرار آميز انجام ميده...بعضي ها دوستش دارن و...بعضي ها ندارن!

(آخرين مونولوگ فيلم كنستانتين)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 21:56  توسط آیدین  | 

قسمتي از سخنراني آقاي خاتمي عزيز، در سمينار (نقش مذهب در ايجاد صلح) كه پنج شنبه گذشته در اسپانيا برگزار شد. به نقل از روزنامه اعتماد:

 

...عدالت بدون آزادي عدالت نيست،توهمي از عدالت است. نمي توان سهم هر يك از شهروندان يك كشور يا جامعه جهاني را از آزادي مصادره كرد ، اما ادعاي عدالت داشت.عدالت مستلزم سپردن حق اشخاص به ايشان است.

فقدان آزادي و غصب آن غير عادلانه ترين امري است كه ممكن است پديد آيد. عدالت شان انسان آزاد است وگرنه عدالت ميان بردگان ، هدالت شايسته انسان آزاد نيست چنان كه آزادي ميان گرسنگان و محرومان ، وهم آزادي ست نه آزادي.

اگر عدالت بدون آزادي چيزي به جز ظلم نيست ، آزادي بدون عدالت نيز تجاوز و غارت و اشاعه فقر و فساد و ظلم است .تفكيك آزادي و عدالت گرچه به لحاظ مفهومي صحيح است ، اما هر كس معتقد به جدايي عيني آن دو در زندگي شود گرچه واقعا طرفدار عدالت و آزادي باشد بايد بداند كه كوششهاي او از قبل محكوم به شكست است...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 14:6  توسط آیدین  | 

اين شعر لالايي دوره بچه گيم بود...و الان يكي از عزيزترين شعرهاي زندگيمه....:

 

دلا از غصه سياس

آخه پس خونه‌ي خورشيد کجاس؟

قفله؟ وازش مي‌کنيم!

قهره؟ نازش مي‌کنيم!

مي‌کشيم منت شو!

مي‌خريم همت شو!

مگه زوره؟ به خدا هيچ‌کي به تاريکي‌ شب تن نمي‌ده

موش کورم که مي‌گن دشمن نوره، به تيغ  تاريکي گردن نمي‌ده!

دختراي ننه‌دريا! رو زمين عشق نموند

خيلي وخ پيش باروبنديل شو بست خونه تکوند

ديگه دل مثل قديم عاشق و شيدا نمي‌شه

تو کتابم ديگه اون‌جور چيزا پيدا نمي‌شه

دنيا زندون شده: نه عشق، نه اميد، نه شور،

برهوتي شده دنيا که تا چش کار مي‌کنه مرده‌س و گور

نه اميدي ــ چه اميدي؟ به‌خدا حيف اميد!

نه چراغي ــ چه چراغي؟ چيز  خوبي مي‌شه ديد؟

نه سلامي ــ چه سلامي؟ همه خون‌تشنه‌ي هم!

نه نشاطي ــ چه نشاطي؟ مگه راه‌اش مي‌ده غم؟

....

....

پ.ن:دوستاي خوب وبلاگي من، از همه شما متشكرم كه كار منرو در مورد خوندن درس تاييد كرديد و به وبلاگ من سر زديد و اون حرفهاي خوشحال كننده رو نوشتيد...ولي يك سوال دارم ازتون:

هيچ كدوم از شما مقاله (فراموش كردن و فراموش شدن) رو خونديد؟ فكر نمي كنم...چون هيچ كس درباره اين مقاله كوچكترين حرفي نزد . در حالي كه همه ما به چيزي كه در اين مقاله عنوان شده نياز داريم...بدون شك همه ما.

شايد هم ديگه حوصله خوندن متنهاي طولاني و بلند رو نداريم...به هر حال من پيشنهاد مي كنم كه اين مقاله رو لااقل يك بار به طور اجمال هم كه شده بخونيد.

 

پ.ن1:مي دونم خيلي ها هنوز متن كامل شعر (دختراي ننه دريا)رو نخوندن...متن كاملش توي ادامه مطلب هست.در ضمن براي لذت بردن بيشتر گوش كردن به اين شعر با صداي (آقاي آحمد شاملو )پيشنهاد ميشه.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 20:33  توسط آیدین  | 

تمام نيروى خود را صرف يك كار مى كنم و آن اينكه گذشته را فراموش كنم
 و با انتظار و اميد به آنچه در پيش است چشم بدوزم.

                                                                   (فيليپيان ۳:۱۳)

***

زندگى نمى توانست بدون رها كردن گذشته در همان گذشته و آزاد كردن زمان حال از زير بار آن، تداوم يابد.

***

هيچ كدام از اين روابط بدون عمل خاموش بخشيدن امكان پذير نيست، عملى كه بارها و بارها تكرار شده است. بخشيدن، به ياد آوردن را پيش فرض مى گيرد و فراموش كردنى را در پى دارد كه بسان فراموش كردن طبيعى هواى ديروز نيست، بلكه به نحوى كه فراموش مى كنم به رغم اينكه: فراموش مى كنم اگرچه به ياد مى آورم. بدون اين نوع فراموش كردن هيچ رابطه انسانى اى نمى تواند به سلامت تداوم يابد

***

بخشهايي از يك مقاله بسيار زيبا و جالب به نام ((فراموش كردن و فراموش شدن)).اين مقاله رو در روزنامه شرق(نمي دونم كدوم شماره)خودنم و به طور كامل براي خودم يادداشت كردم...تووي يك محدوده زماني بسيار بسيار به كمكم اومد...حالا اينجا گذاشتمش تا هم بخونيمش و هم لذت ببريم...و مهمتر اينكه ياد بگيريم و استفاده كنيم.

نويسنده اين مطلب آقاي(پل تيليش) و مترجمش آقاي (علي عباس بيگي) هستند.

 

یک اطلاعیه هم درباره وبلاگ نوشتم که آخر همین پست گذاشتمش...اول مقاله رو بخونین بعد اطلاعیه.

 

براي خوندن مقاله كامل روي ادامه مطلب كليك كنيد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 20:16  توسط آیدین  | 

فقط آنهايي كه زياد گريه مي كنند مي توانند ارزش زيبايي هاي زندگي را بفهمند و درك كنند و از ته دل بخندند...گريه كردن بسيار آسان است اما خنديدن بسيار سخت.

                                                                               (اوريانا فالاچي)

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 10:55  توسط آیدین  | 

ديوانگان خسته بين،

ازبند هستي رسته بين،

در بي دلي دلبسته بين،

                           كين ،دل بود دام بلا

                                                 (مولانا)

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 1:45  توسط آیدین  | 

طلوع...

وسحر...

وغروب...

و اثر...

و چراغ شب يلداي كسي باش گلم!

و بهار...

ونسيم...

و نگار...

ونديم...

و دل آرام و تمناي كسي باش گلم!

ابر شو،باران باش

برف كوهستان باش

ياري پنهان باش

چشمه جاري صحراي كسي باش گلم!

زندگي دريايي ست

پرتلاطم،پر موج

گاه موجي آرام

گاه موجي در اوج

با دلي دريايي

زورق و ساحل درياي كسي باش گلم!

اختري كن هر شب

خاوري كن هر روز

ماه و خورشيد  كسي

قهرمان غم و كمهاي كسي باش گلم!

جرسي...

       نفسي...

           و مسيحاي كسي باش گلم!

                                         (مجتبي كاشاني)

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 20:37  توسط آیدین  | 

به فكر خودت باش و بگذار ديگران هم از اين امتياز برخوردار باشند.

                                                                                (ولتر)

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 10:11  توسط آیدین  | 

هر چه در اثر حقايق ما مي شكند، بگذار بشكند.

                                                             (نيچه)

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 21:49  توسط آیدین  | 

و حالا يك حس تازه نسبت به كتاب جغدي كه از تاريكي شب مس ترسيد:

پلاپ ، روي من ، در آن دوره كه از تاريكي شب مي ترسيدم(تاريكي اتاقي كه چراغش خاموش بود) تاثير درست خود را گذاشت...فهميدم كه شب هيجان انگيز...مهربان...پر از دوستهاي ناشناخته و پر از زيباييست.

...تاريكي شب ديگر ترسي ندارد...تاريكي شب و اتاق بي چراغ را دوست دارم.اما تاريكي هاي ديگري وجود دارد، كه مثل تاريكي شب نيست... بعضي چيزها و بعضي افراد و بعضي حسها در عين روشني، تاريك و سياه هستند...

اين تاريكي و سياهي را در كتاب جغدي كه از تاريكي شب مي ترسيد هم مي توان پيدا كرد(اما مطمئنا منظور نويسندة اين كتاب آن موارد نبوده).

...پيرزن لبخندي زد و گفت:((شب كه مي شود تاريكي مثل يك دوست مهربان از راه مي رسد.اول اسباب و اثاثية كهنة خانه و سوراخهاي فرش اتاق و حتي چين و چروكهاي دست و صورتم را در خودش پنهان مي كند آنوقت من فراموش مي كنم كه زن پير و فقيري هستم...))1

نمي خواهم بگويم: چرا پيري؟...نه پيري حقيتيست روشن...خداداد...و نعمتيست (شايد) كه در صورت درك شدن، لذت بخش هم خواهد بود...اما...چرا انسان...براي فرار از چيزهايي مثل سوراخ فرش...فقر...و پيري همراه با فقر، بايد به تاريكي شب پناه ببرد؟ چرا بايد چنين تاريكي هايي باشد كه ما را وادار به فرار به سوي تاريكي شب كند؟

چرا بايد دورة پيري ما آنگونه باشد كه از آن فراري باشيم...چرا با اين همه تجربه زندگي تا رسيدن به  پيري، براي تسكين غم به كودكيي پناه ببريم كه خود بي پناه بود؟

((...بعد به آرامي دورم را مي گيرد و كمكم مي كند كه به گذشته هايم فكر كنم ؛به زمان كودكي فرزندانم و به ياد بازيها و خنده هاي آنها بيفتم و لذت ببرم. شب همة روزها و كارهاي خوبي را كه كرده ام به خاطرم مي آورد و حتي به من كمك مي كند كه به ياد اشتباهاتم در گذشته بيفتم و از خدا معذريت بخواهم..))2

چرا انسان (ما...همه ما...همه بشر)بايد دوران خوب زندگي خود را در تاريكي به ياد بياوريم؟چرا نمي توانيم در روشنايي آن را با ديگران تقسيم كنيم و از شاديهاي آنها لذت ببريم؟

در اين كه شب ، وجدان تمام انسانها را بيدار مي كندشكي نيست.منظور آنهاييست كه ته ماندة وجدان نيمه جان خود را با خود دارند...نه آنهايي كه وجدان خود را كشته اند و از اين بابت خرسند هستند.اما مگر نمي شود با وجدان (حتي همان وجدان نيم بند باقي مانده) در روز زندگي كرد؟

درست است كه ...(( روح مهرباني خدا از روح عدالت او بيشتر است...و ما بايد به روح مهرباني خداوند اعتماد كنيم...))3 اما...خوب خدا را مي شناسيم...در جايي كه بايد...مهرباني را كنار مي گزارد و مي شود همان عادل مطلق كه خود مي گويد و آنوقت است كه مي گوييم((... واي به حال ما اگر خدا فقط عادل بود))4 .

اما...نمي دانم از چه كسي خوانده ام:(زندگي انسان آن سوي نااميدي آغاز مي شود)...دو راهي عجيبيست..از كدام طرف بايد رفت؟...به دنبال آخرين ميراث صندوقچه پاندورا(5) يا به راهي كه از او در آن خبري نيست.

((...پيرزن خنديد و گفت: تو مرا به ياد دوسالگي پسرم مي اندازي...پاهاي او هم مثل پاهاي تو لاغر و كم زور بودند و زبانش مثل زبان تو شيرين...پلاپ سرش را خم كرد تا پاهايش را ببيند ولي شكم گرد گنده اش جلو نگاهش را گرفته بود . وقتي سرش را بلند كرد احساس كرد چشمهايش از بس كه پايين بوده چپ شده ، گفت من كه نتوانستم چيزي ببينم...پيرزن با مهرباني گفت: نگران نباش.كمي كه بزرگتر شوي زانو ها و پاهايت نيز قويتر خواهند شد...))6

پاهاي قوي..دستان قوي...دلي قوي...ايماني محكم و قوي...تاریکی ترسی نداره...به شرط اينكه فراموش نكنيم ((تاريكي فقط براي اين ترس داره كه ما اونو نمي شناسيم و نمي دونيم چيه...به همين خاطر بزرگ و وهم آور و ترسناك به نظر مير سه))...فقط كافيه كليدرو بزنيم تا همه جار روشن بشه...

**

  1. جغدي كه از تاريكي شب مي ترسيد
  2. جغدي كه از تاريكي شب مي ترسيد
  3. سرگشته راه حق . نيكوس كازانتزاكيس
  4. سرگشته راه حق . نيكوس كازانتزاكيس
  5. اساطير يونان . افسانه پرومته مقدس.
  6. جغدي كه از تاريكي شب مي ترسيد
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 23:13  توسط آیدین  | 

بعضي از كتابهارو بايد بيشتر از يك بار و اون هم در سالهاي مختلفي از زندگي خوند تا بسته به موقعيت چيزهاي تازه اي توي اونها پيدا كنيم و بتونيم كه لذتهاي متفاوتي از اون كتاب رو تجربه كنيم.چيزي كه گفتم بسيار ساده ست.در سالهاي مختلف كتابهارو دوباره بخونيد...چون شما اون ادمي كه 10 سال پيش اون كتابرو خونده نيستيد و 10 سال تغيير كرديد و تجربه اي 10 ساله داريد...و همينطور هر چقدر سن بالا بره ميشه همين استدلال رو براي خوندن بعضي از كتابها آورد.

اما هيچ فكرشو كرديد كه كتابي رو كه توي سن و سالي خونديد كه از تاريكي مي ترسيدين دوباره الان بخونين؟ به اون دسته از كساني كه از تاريكي هنوز هم مي ترسند كاري ندارم...ولي معمولا ترس از تاريكي تا يازده و دوازده سالگي طول ميكشه...پس كتاب مربوط به اين ترس بايد به گروه هاي سني الف و ب تعلق داشته باشه.

من كتابي دارم به اسم (پلاپ ، جغدي كه از تاريكي شب مي ترسيد) .در روزهايي كه من از تاريكي مي ترسيدم حسابي به كمك مادرم اومد تا كم كم ترس من از تاريكي از بين بره.حالا بعد از اين همه سال دوباره دستم گرفتم و خوندمش(آره يك كتاب مربوط به گروه سني الف و ب رو منه بيست و چهار ساله دوباره خوندم).

ضمن اينكه كلي خاطره به يادم آورد...چيز هاي تازه اي توي اون پيدا كردم...چيزهايي كه كتابرو براي من عزيزتر از عزيز كرد.توي پست يعدي راجع به اونها حرف ميزنم اما الان معرفي اين كتاب:

 

جغدي  كه از تاريكي شب مي ترسيد

نوشته: جيل تامليسون

نقاشي:جوان كول

بر اساس ترجة نسرين گل قهرماني

بازنگري و بازنويسي از فرشته طائرپور

كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان

چاپ اول ، شهريور 1366

***

فصل اول:تاريكي هيجان انگيز است

فصل دوم: تاريكي مهربان است

فصل سوم : تاريكي پر از دوستان ناشناخته است

فصل چهارم: تاريكي پر از زيبايي است

فصل پنجم : تاريكي بالاتر و بهتر از ...

 

به نام خدا

يكي بود ، يكي نبود...در بالاي يك درخت بلند و پر شاخه، جغد كوچكي به اسم پلاپ با پدر و مادرش زندگي مي كرد.پلاپ يك جوجه جغد چاق و تپلي بود با چشمهاي گرد و درشت ، پاهاي كوچك و بدني پوشيده از پر ، يعني او درست شبيه جوجه جغدهاي ديگر بود...اما با يك تفاوت بزرگ:

پلاپ از تاريكي مي ترسيد!

مادر پلاپ به او مي گفت )): تو نبايد از تاريكي بترسي...تو يك جغدي و جغدها از تاريكي و شب نمي ترسند.))پلاپ جواب مي داد :(( اما من مي ترسم.)) و مادر باز مي گفت:(( فراموش نكن كه جغدها پرنده هاي شب هستند.)) آنوقت پلاپ با شنيدن اين حرف دلش مي گرفت ، سرش را با غصه پايين مي انداخت و به پنجه هاي پايش خيره مي شد و زير لب مي گفت :(( من دوست ندارم پرندة شب باشم...دلم مي خواهد مثل باقي پرنده ها روزها پرواز كنم.))

مادر پلاپ نگران بچه اش بود...اما مي دانست كه بايد با صبر و حوصله مشكل پسرش را حل كند.

...پلاپ گفت:(( كاش من هم مثل پدر از تاركي نمي ترسيدم...))

***

درسته كه اين كتاب متعلق به گروه هاي سني (الف) و (ب‌) هست...اما همونطوري كه توي فهرست اين كتاب مي بينيد...در مورد تاريكي شب به مواردي اشاره كرده كه شايد به اونها توجه نمي كنيم.به اين كه شب دنيايي داره متفاوت از روز.به اين كه شب و مثلا مسئله آتش بازي كه باعث هيجان انگيزيش ميشه(فصل اوال) چقدر زيباست...اينكه شب با وجود تاريكيش مثل يك دوست مي مونه چقدر مهربونه(فصل دوم كه يكي از زيباترين بخشهاي اين كتابه)...اينكه چقدر دوست خوب ميشه توي شب پيدا كرد(براي پلاپ كه قهرمان اين داستانه و يك جوجه جغده دوستايي مثل گوركن و خفاش و گربه و ...)ولي خودمونيم...ما آدمهام توي شب دوستاي زيادي مي تونينم پيدا كنيم...مثل همين كار وبلاگ نويسي...اكثر ماها دوست داريم شبها بريم سروقت وبلاگ خودمون و ديگران...مگه نه ...

يه مسئله ديگه كه نبايد فراموش كنيم دوره كودكيمونه...هر چند وقت يك بار سري به كتاباي اون موقع بزنيد تا يادتون بياد چقدر ساده بوديم...چقدر مسائلمون راحت حل ميشد(مثل ترس از تاريكي شب و پلاپ كه كمكمون كرد تا ازش نترسيم)...و اينرو يادمون باشه توي كتاباي بچگي گاهي چيزهايي پيدا مي كنيم كه الان برامون مفيده...چيزهايي كه با مسائلي كه قبلا داشتينم فرق مي كنه.

ارزششرو داره اين كتابرو بخريد و بخونيد...اگه خوشتون نيومد ، من معذرت مي خوام...كتابرو بديد به يك بچه كه از تاريكي ميترسه...اگرم كه خوشتون اومد...خوشحال ميشم...

(هر چند گمان نكنم بشه جز توي كتابفروشي هايي كه كتابهاي دست دوم دارن بتونيد پيداش كنيد..چون متاسفانه دوبار بيشتر چاپ نشده و چاپ دومش بر مي گرده به 16 سال پيش.)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 10:14  توسط آیدین  |