تبليغاتX
خیابانهای سرد شب...

خیابانهای سرد شب...

در خیابانهای سرد شب جز خداحافظ...خداحافظ صدایی نیست!!!

بعد از اينكه پست گذشته رو روي وبلاگ گذاشتم خيليها در مورد هژير از من پرسيدن. به همين خاطر حدس ميزنم توضيحي كوتاهي كه دادم زياد روشن نبوده . با وجود اينكه برام روشن كردن اين موضوع سخته ولي خب:

هژير هفت سال از من بزرگتر بود و درست بيست و دو بهمن 13۵۶ به دنيا اومده بود.حساس و بسيار بسيار مهربون.

خاطره هاي من با هژير اصلا كم و فراموش شدني نيست...چه موقعي كه با بستن آهن ربا به نخ و گرفتن باطري هاي قلمي خالي ماهيگيري مي كرديم...چه وقتي اولين بار بستني مگنوم ميهن به بازار اومد باقيمت 100 تومان و عيدي ما كلش مي شد 10 هزار تومان...و خب خيلي زور داشت 100 تومان بستني بخوريم و براي همين هر بار كه يك بستني مي خريديم...سه تا هم كش مي رفتيم و لذت مي برديم. روزهايي كه تووي خونه تنها بوديم (خونشون طبقه چهارم بود) از اون بالا آب ميريختيم روي سر مردم يا با مركوكوروم و آرد معجوني مي ساختيم تا رنگش نره و جلوي كسايي كه لباس روشن داشتن مي تركونديم و...

و خيلي چيزهاي ديگه كه فكر كردن بهشو هم خوشحالم ميكنه و هم ناراحت...چون ارديبشهت همين امسال..چهارمين ساليه كه ما هژير رو در اثر يك تصادف از دست داديم...و فقط خاطره هاش برامون مونده و روز عروسي همبازي كوچولو جاش خيلي خيلي خاليه.

منو ببخشيد ولي نوشتن در اينباره برام سخته.

 

پ.ن:اين عكس هژير كه بالا گذاشتم سه سال قبل از تولد من گرفته شده. توي پارك ساعي تهران.عكاس هم پدر من بوده.

پ.ن1:همبازي كوچولو پست قبليو خونده بود...و وقتي از توي كافي نت به من زنگ زد...از گريه نمي تونست حرف بزن...حتي وقتي نظرهاي شمارو خونده باز گريه كرده...اصرار نكردم چيزي بنويسه. مثل اينكه وقتي خاله م توي كافي نت بهش ميرسه از گريه حالش بد شده بود. (فكر كن!) همبازي كوچولو منو تهديد به قتل هم كرد بعد از اينكه سر حال اومد.

پ.ن2:مدتی نیستم...لااقل دو هفته...شایدم زودتر...متشکرم از تک تک شما که اومدین و برای همبازیم دعا کردین

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:1  توسط آیدین  | 

پايان تعطيلات عيد سال 1366....فرودگاه بندرعباس...پسر بچه 4 ساله يك طرف ميله هاي جدا كننده سالن انتظار و دختر بچه سه ساله طرف ديگه....طوري گريه ميكننن و اسم همو صدا ميزنن كه همه كسايي كه اونجا هستن با تعجب به اونها نگاه مي كنن....پسر 4 ساله باگريه خترخاله ش رو صدا ميزنه: ((هلال...)) و دختر سه ساله با گريه پسر خاله شو صدا ميزنه:‌((آيدين)). مدتها بود همديگرو نديده بودن...از مهر 1365 تا عيد 1366...فكر ميكردن كه دوباره جدا شدني در كار نيست...چون اون سه تا به جز همديگه كس ديگه اي رو نداشتن:هژير...هلال...آيدين.

 

 

خب...هژير و هلال كه خواهر برادر بودن و من كه پسر خاله اون دوتا بودم.اون روز توي فرودگاه هژير گريه نمي كرد چون هفت سال از من بزرگتر بود يعني ده ساله بود و طبيعيه كه بدونه باز هم همديگرو
مي بينيم. ولي من و هلال اينو نمي فهميديم . به همين خاطر اون لحظه ها به وجود اومد كه توي ذهن  خيلي ها مونده.

بهترين روزهاي زندگي...تعطيلات عيد و تابستون.

نميشه خاطره اي از عيد و تابستون به ياد بيارم كه توي اون از هژير و هلال خبري نباشه.خيلي جالبه من به جز اون دوتا نه پسر خاله و دختر خاله ي ديگه اي داشتم و نه پسر دايي و دختر دايي ونه پسر عمو و دختر عمو...فقط دوتا پسر عمه كه به واسطه فاصله زياد همو نميديديم.پس حق دارم كه بگم  خاطره هاي عيد و تابستون بدون هژير و هلال نبوده.

بگذريم كه بازي هاي من و هژير به خاطر پسر بودنم و همينطور بزرگتر بودن هژير از ما، فرق داشت ، ولي هر بار كه با هم بوديم ساعتهاي معركه اي ميشد و بگذريم از تلخي اينكه هژير چند ساليه كه ديگه بين ما نيست.

من و هلال دنيايي با هم داشتيم...يك بزرگ دنياي كوچيك... گوشه هايي از اين دنيارو براتون ميگم:

 

 

همبازي كوچولو...

يادت مياد روزهايي رو كه براي گشتن يا خريد كردن ، اون كوچه خاطره انگيز و اون سربالايي نفس گير رو ميرفتيم و از اون پله هاي ته كوچه بالا مي رفتيم تا برسيم به سوپر ماركت آقا ناصر؟

پول توو جيبي هايي كه مي گرفتيم براي خريدن آدامس فوتبالي...بعد ميزديم زير قولي كه داده بوديم:(...نفري يكي ميخريم فقط) و بعد همه پول رو ميداديم براي آدامس...براي اينكه دستمون رو نشه همه  آدامسهارو مينداختيم توي دهنمون ...اون دهنهاي كوچولو و از خنده نميتونستيم بجوييمشون.ديگه فكر اينكه فردا بهمون ميگن پس پولاي ديروزي كو نبوديم...اونهام نمي گفتن.

يادته وقتي براي اولين بار با شكلات صبحونه پاك خريديم براي اينكه به خونه نرسه و دچار سهميه بندي صبح به صبح نشه با انگشت تا خونه تهشو درآورديم و وقتي رسيديم سر تا پامون و همه لباسهامون شكلاتي بود...تازه كلي هم مهمون اومده بود.(و دفعه بعد كه با هزار بدبختي دو تا قاشق از خونه كش رفتيم)

 

 

همبازي كوچولو...

بمب بازي هاي توي خونه يادته؟

هدفون خرابي كه بهش نخ وصل كرديم...بعد ته اتاق مادربزگ قايمش كرديم و باقي نخو از زير مبلها و صندليها و موكت و فرش رد كرديم تا ته اتاق داييها...اونجا هم اونيكي سرشو وصل كرديم به ته واكمن.توي واكمن هم نوار صداي خودمون بود كه اداي آدم بدهارو درآورده بوديم و مثلا داشتيم جاسوسيشون رو مي كرديم. يادته من بمب گذار بودم و تو ميكرفون گذار.دعوا هم هميشه سر عوض كردن اين دوتا مسئوليت بود.

سر همين بازي يادته آنتن بي سيم هژيرو شكستيم و روزي كه فهميد و بهمون گفت چرا اين كارو كردين ما هم انداختيم گردن دختر عموت؟

يادته اين بازي تا خيابون هم طول ميكشيد...فرار ما از دست آدم بدهايي كه روي پل عابر پياده بمب گذاشته بودن و تعجب كسايي كه روي اون پل بودن.

همبازي كوچولو...

يادته شوهرخاله مارو گذاشت اينور خيابون و خودش رفت اونور ساندويچ بخره...توي بمبارانهاي تهران...توي بي برقي...ما هم ول كرديم و اون همه راهو برگشتيم خونه...چند سالمون بود؟...من 4 سال تو 3 سال...ولي هنوز اون شب برام مثل روز روشنه...حال بد شوهر خاله وقتي رسيد خونه. راه كمي نبود...سه تا خيابون فرعي رو رد كرديم توي اون تاريكي.

 

 

همبازي كوچولو...

عروسكهاتو يادته كه يا بيمار ما بودن...يا شاگردامون...يا خواهر و برادرامون و يا بچه هامون؟ از اون عروسك موطلايي باوفا (آنا) معذرت بخواه كه گاه و بي گاه براي اذيت كردن تو...ما اونو دار ميزديم.

همبازي كوچولو...

بعد از ظهرها و كارتون ديدنهارو يادته؟فيلمهاي كه مارو بردن به ديدنشون يادته؟...كيا مي بردن كه ببينيمشون؟...مامانها...شوهر خاله....باباها...فيلما چي بود؟ دزد عروسكها....سفر جادويي...پاتال و آرزوهاي كوچك...گربه آوزه خوان...لوك خوش شانس....گودزيلا ....من زمين را دوست دارم....

همبازي كوچولو ...

اون تابستون كه (آوا) و مامانش اينا پيش مادربزرگ بودن يادته...؟ ما سه تا ، وقي صداي (آوا) رو كه همون روز صبح از شيمي درماني اومده بود و هر چي مي خورد رو بر مي گردوند مي شنيديم  دعا مي كرديم كه خوب بشه.

همبازي كوچولو...

جيگركي سه راه زندان ....ساندويچي 555...كله پزي سر تخت طاووس رو يادت مياد؟

يادته برنامه ريزي هايي كه براي رفتن به شهر بازي مي كرديم...اول كرم ابريشم و بعد ماشين برقي و به همين ختم ميشد...چون من و تو خيلي خيلي شجاع بوديم!!!

يادته زير تخت دايي كه يك طرفش من بودم و طرف  ديگش تو بودي...لامپ وصل كرديم و خوشحال از اين كار بزرگ تا مدتها همون زير پچ پچ مي كرديم و براي ماموريت هاي فردا برنامه ميريختيم تا صداي مامان من دربياد.

يادته از خنده هايي كه بي دليل ميامد و ول كن هم نبود سر روي بالشت فشار مي داديم و از ته دل داد مي زديم؟

 

 

همبازي كوچولو...

(پيروك) رو يادت مياد كه تقريبا هر روز عصر مي رفتيم اونجا و بستني و شيريني مي خورديم؟

اون سالي كه شايعه زلزله تهران بود رو يادته؟ شب هممون رفته بوديم پارك لاله...كلي خوش گذشت...و دايي مهربون به نوبت به من و تو و هژير توي مسير پارك لاله تا وليعصر كولي داد.

يادته سر بازي با آتاري و نينتندو دعوامون ميشد...و آخر سر يك ربع يك ربع بازي ميكرديم...چقدر من و تو كارتون ديديم با هم...سفيد برفي...سيندرلا...پري دريايي ( آنداداسي...آنان داسي...)و...كليپ پول گروه بلك كتز رو يادته كه اينقدر ديدم تو يك تابستون تا هيچي ازش نموند؟

همبازي كوچولو...

ساعتهاي شكنجه آور حل كردن پيك شاديو يادته؟...روزي يك ساعت....چقدر سخت بود.تراژدي به ياد موندي من و تو توي فرودگاه بندرعباس... بابا هنوز وقتي ياد اون روز ميفته بلند بلند مي خنده...

 

 

همبازي كوچولو...

يادته انباري وحشتناك خونه مادر بزرگ رو...يادته شوخي شوخي دايي مارو گريه انداخت وقتي توي حموم زندانيمون كرد و خودش رفت توي انباري كه پنجره ش به حموم وصل بود و شروع كرد به صداي ترسناك درآوردن؟

انباري امن خونه خودتون يادته با يك ظبط صوت قرمز كه توش نوار مي زاشتيم و صداي خودمون رو ظبط مي كرديم . برنامه هاي راديو رو من و تو دونفري بازسازي مي كرديم...هنوز اون نوارو دارم. حتي يك جاش كه من قهر كردم و رفتم و بعد ناگهاني كه برگشتم صدام وسطش ظبط شده كه درو باز مي كنم و مي گم: ( اصلانم هلال خانوم....) باقيش ظبط نشده..تو يادته چي گفتم؟ من فراموش كردم!

يادته قرار شد من و تو و هژير توي اتاق با اسباب بازي هاشهر بازي بسازيم و وقتي با هژير دعوامون شد اون رفت طرف خودش و تنهايي يك شهر بازي خوشگل درست كرد و من و تو اينور مثل خر توي گل مونده بوديم.از حسادت داشتيم خفه ميشديم.خاله هژيرو فرستاد پي خريد.من و تو هم زديم شهر بازيشو خراب كرديم و بعد در رفتيم خونه مادر بزرگ.

امان از اين خونه مادر بزرگ و خونه شما و اون چهل و سه تا پله!!!!

 

 

همبازي كوچولو...

بخوام بنويسم بايد بيست سال تابستون و عيد رو بنويسم. همه اينها و همه اونهايي كه ننوشتم، هم تو يادته هم من. من هنوز هم وقتي پيش تو هستم بچه گي ميكنم و اين عاليه.

ولي بار آخري كه توي شهر بازي مامور كرم ابريشم بهمون اجازه نداد سوار بشيم و گفت شما ديگه بزرگ شدين بايد مي فهميديم بزرگ شدن چه معني هايي داره.

همبازي كوچولو...

يادته آخرين باري كه همين چند روز پيش به من زنگ زدي براي چي بود...توي اسباب كشي به نسخه هاي دكتر بازي هامون...اسناد مخفيمون...برگه هاي نقشه هامون رسيده بودي...زنگ زدي و براي من هم خونديشون....و كلي خنديديم.

 

 

همبازي كوچولوي من...

اول خرداد شب عروسيته...مطمئنم بهترين شب اين سالهاي اخير همه فاميله.دل توي دل هيچكدوممون نيست.هممون بهترين آرزوهامونو براتون داريم...هم براي تو...هم براي مهدي عزيز كه قراره با هم دوره جديديو شروع كنين.

من هم ميام...ميخوام همبازي كوچولومو توي اون لباس سفيد قشنگ ببينم و از ديدن اين صحنه حسابي لذت ببرم...من هم ميام تا ماموريت بچه گي رو به پايان برسونيم.ولي از خدا ميخوام كه هيچكدممون كودكي رو فراموش نكنيم...نه من...نه تو....نه مهدي....و نه هيچ كس ديگه.

ميسپاريمت به خدا كه هيچ وقت تنهامون نميذاره و  وقتي كسي رو ميسپاريم بهش مطمئنيم كه نا اميدش نمي كنه...ممكنه سخت بگيره گاهي...كه اون سخت گرفتن هم لازمه حتما...ولي نا اميدت نميكنه.

و بعد خودمون در كنارتون مي مونيم...تا هر وقت سختي پيش اومد (كه همه از ته دل مي خوايم پيش نياد)بتونين روي ما حساب كنين...حتي اگر كاري براتون نتونيم بكنيم....مثل گذشته لااقل در كنارتون هستيم.

...و اول و آخر از همه روي من حساب كن...من توي هيچ ماموريتي تنهات نميذارم.

 

 

پ.ن:آخ...اگر بدونين كه نوشتن اين دوتا پاراگراف آخر چقدر بهم فشار آورد...اشك بود كه موقع نوشتنشون ريختم...گاهي حتي بلند شدم و رفتم صورتم رو شستم تا ببينم كه چي دارم مينويسم.

 

پ.ن1:براي همبازي كوچولوي من و دوست جديدش دعا كنين كه به معني واقعي خوشبخت بشن.

 

پ.ن2:توي وبلاگ کدئین به يك پست بر خوردم در همين زمينه....کدئین هم تازگي ها دختر خاله ش رفته سراغ خونه زندگي خودش.ممنون از ش كه فكر اين پست با خوندن مطلبش به ذهن من هم رسيد.

 

 

توضیح: همبازی من داره میخنده ها...ما هر دوتامون همینطوری خلیم!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 1:43  توسط آیدین  | 

امروز روز معلمه...من هم با يك شعر به اسم (من معلم هستم) اين روز خوب رو به همه معلمهاي خودم و همه معلمها تبريك ميگم.اين شعر رو معلم كلاس سوم دبستانم خانم مهري ماهري با دست خط خودشون براي من نوشتن و من هنوز كه هنوزه اين كاغذ عزيز رو دارم وهميشه هم خواهم داشت...خانم ماهري فراموش نشدني هستند و اين نوشته هم مثل ايشون براي من هميشه موندگار مي مونه البته من نمی دونم این شعر از کیه و خود خانم ماهری هم اشاره ای نکردن...مهم اینه که این شعر بسیار زیباست:

من معلم هستم

آنچه آموخته ام

با سخاوتمندي به تو مي آموزم

به تو مي آموزم:

الف ايمان را

تا كه روحت با آن

نور و صيقل يابد

به تو مي‌آموزم:

كه چطور

فعل مجهول ((ستمها شده))

فاعلش معلوم است...

بشناسش كه ستم كش نشوي ،

با ستم هيچ مساز،

با ستمگر بستيز.

به تو مي آموزم:

كه اگر ما همه يك تن بشويم‌،

يك تن تنها نيست ،

كه ستمديده شود.

به تو مي آموزم:

كه گذشت ...

آن زمانها كه كلام،

كنج زندان دهان من و تو مي پوسيد.

حرف را بايد زد

به زبان همه كس.

به تو مي‌ آموزم:

كه چطور...

بر رخ اطلس انسانيت،

رنگها بي مفهوم...

مرزها بي معني ست،

 و تو هم در تاريخ جاي پايي داري.

به تو مي آموزم:

كه چطور ...

عشق را در دل خود ضرب كني،

و سپس بر همگانش تقسيم...

و چطور...

نا مساوي ها را،

به تساوي بكشي.

به تو مي آموزم:

لحظه هاي گذران هستي...

چه بهايي دارند.

هر زمان گلبرگي،

از گل عمر من و تو به زمين مي افتد.

پس بيا...

پس بيا بوي خوش خوبي را،

به همه هديه كنيم.

نو گلم، فرزندم...

اي سراپا همه شوق...

تو بخواه...

تو بپرس...

تا كه تعريف كنم

بي نهايت ها را...

 

و برای عزیزترین معلم همه لحظه هام...مادر.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:11  توسط آیدین  | 

فردا

فردا چه مي پرسند

فردائيان مردان بي ميراث و بي محراب مي باشند

فرزندهاي خواب مي باشند...

فردائيان

فرزند من، فرزندهاي ما

فرزندهاي مردمي هستند

كه سكه اي ناچيز را در قلبشان چال مي كردند

اما...

ايمان خود را رايگان تاراج مي كردند.

                                   (نصرت رحماني)

                

**

 

...وهيچ كس نمي دانست

كه نام آن كبوتر غمگين

كز قلبها گريخت...

ايمانست...

              (فروغ فرخزاد)

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 10:51  توسط آیدین  | 

اعتماد:به غير از پديده بازيکن سالاري چه چيز هاي ديگري در ايران اذيت تان کرده؟

افشين قطبي: مشکلات هست، امکانات کم است، نظم نداريم و اين را نمي توان کتمان کرد.خيلي ناراحت مي شوم وقتي در خيابان دارم راه مي روم و مي بينم خانمي با چادر کنار خيابان زير باران مانده و ماشين ها نگه نمي دارند، يا آقايي خانمش را پشت موتور سوار کرده و دو بچه را هم روي پاهايشان گذاشته اند، بچه کوچک را هم خانم مثل بقچه زير بغل زده و هيچ کدام کلاه ايمني به سر ندارند. اين اتفاق درست نيست.وقتي مي بينم مردم در خيابان دعوا مي کنند، ناراحت مي شوم. ما فرهنگ بزرگي داريم. کشور متمدني هستيم و اين اتفاقات درخور نام کشورمان نيست. اين چيزها مرا ناراحت مي کند.مي خواهم در اين مصاحبه آن چيزهايي را که مي بينم به آنها بگويم. ما کشور خوبي داريم، پس کمي با هم مهربان تر باشيم و شهرمان را تميزتر نگه داريم. تهران و ايران خانه خودمان است. در اين مدت دو سه بار به کوه رفتم و ديدم پر از آشغال شده و خيلي ناراحت شدم چون فکر مي کنم طبيعت هم مثل خانه ماست. ما بايد کشورمان را هم مثل خانه مان تميز نگه داريم. فکر مي کنم اين وظيفه شما هنرمندان و ما ورزشکارهاست که درباره اين مشکلات با مردم حرف بزنيم و در رفع اين مشکلات موثر باشيم.

**

من از فوتبال اصلا خوشم نمياد.اينكه ميگم اصلا خوشم نمياد واقعيته.من تا دو سال پيش نمي دونستم كه آفسايد چيه.فوتبال بازي كردم ، ولي بدون هيچ تمايلي.چون وقتي همه دوستاي آدم بهترين بازي رو فوتبال ميدونن كاري از كسي كه فوتبال دوست نداره بر نمياد. در بين فوتباليستها و كسايي كه به نوعي به فوتبال مربوط ميشن، به غير از كسايي كه اسمشون رو هر روز ميشنويم و يا كسايي كه در اين زمينه اسطوره شدن ، كس ديگه اي رو نميشناسم.اينهارو گفتم...تا برسم به اين موضوع كه : با همه اينها (افشين قطبي) كسي نيست كه بتونيم به راحتي از كنارش بگذريم. نه به خاطر فوتبال.من هيچي از سبك فوتبال اروپا يا آسيا يا ايران نميدونم كه بخوام در اين زمينه چيزي بگم. ولي اينرو خوب ميدونم (افشين قطبي) براي فوتبال ما كاري هم نكنه ، همين بس كه  خيلي از مربي ها و بازيكنها و دست اندركاراي فوتبال ما تحت تاثير رفتار و پرستيژ و شخصيتش قرار گرفتن و سعي كردن تا نوع برخوردشون (حداقل جلوي دوربين و در مقابل تماشاگر و مخاطب) بهتر از گذشته باشه و از لوده گري و بي ادبانه حرف زدن(حرف زدني كه ميشناسيم و سالها در بينشون رواج داشته) دست بردارن.

سادگي (نه ساده لوحي)، صداقت ، خلوص و كلا چيزي كه از افشين قطبي مي بينيم و مي شنويم نميتونه ساخته گي باشه . كسي كه به جز (پديده بازيكن سالاري) به چيزهايي مثل (آشغال ريختن و سوار شدن بر موتور اون هم به اون شكل) اشاره ميكنه...نمي تونه اينهارو براي تحت تاثير گذاشتن بگه...اينها واقعا براش سخته و عجيب.

شكي نيست كه ما در بين فوتبالي هاي كشورمون كساني مثل آقاي حاج رضايي و آقاي محسس و دكتر ذوالفقار نسب و آقاي فرهاد كاظمي (و خيلي هاي ديگه كه اسمشون رو نمي دونم ولي به چهره مي شناسمشون) داريم ، ولي اون عده اي كه مثل اينها نيستند ، طي اين همه سال نخواستند كه حتي براي لحظه اي سعي كنندكه مثل اونها باشند تا ببيند كه چه فرقي براي طرفدارهاشون خواهند داشت . شايد افشين قطبي كه بعد از اين همه سال به ايران برگشته...چيز ديگه اي رو در بين اين دوستان فعال كرده كه اونها تغيير رفتار دادن...چيزي مثل حسودي.

مي تونيم براي اون آرزو كنيم كه تحت تاثير جوي كه توي فوتبال و كلا در بين ما هست قرار نگيره و همين افشين قطبيي كه هست بمونه...ساده و بي آلايش و خوب.

و به اون بگيم كه :آقاي قطبي متشكريم به خاطر چيزهايي كه به ما ياد آوري مي كني...ولي ما همه خيلي خيلي زود همه چيز رو  فراموش مي كنيم.

 

پ.ن:در مراسم شب چله مجله 40چراغ كه به مناسبت خداحافظي با آقاي سيد محمد خاتمي برگزار شده بود ، فيلمي از ابراهيم رها به نمايش  درآمد كه در اون از عكسهاي آقاي خاتمي استفاده کرده بودن و نوشته هاي ابراهيم رها بر روي اون قرار داده شده بود. نوشته هايي كه بعضا لبخند بر لب مي نشوند...به فكر فرو مي برد و گاهي بي هيچ تعارفي اشك جاري مي كرد.موسيقي انتخاب شده هم براي اين فيلم كوتاه ،زيبا و بسيار مناسب و تاثير گذار بود.

در پايان اين فيلم روی عکس آقای خاتمی(که کوچیکش رو این پایین هم گذاشتم) 
نوشته اي گذاشته شده بود... نوشته اي كه مي گفت:

((...اون رفت و به ما معني محترم بودن رو فهموند))

 

 

 

پ.ن:راستي امروز روز بزرگداشت سعدي بزرگ هم هست.اين روزها توي همه بخشهاي خبري در اين باره حرف ميزنن و آخرش هم ميگن :سعديا مرد نكو نام نميرد هرگز....مثل اينكه سعدي فقط همين يك شعر رو داره...

من كه عاشق اين بيت از يكي از غزلهاشم:

در رفتن جان از بدن گويند هر نوعي سخن

من خود به چشم خويشتن ديدم كه جانم مي رود

 

درباره سعدي در يك پست اختصاصي صحبت مي كنيم...راستش اينه كه امروزرو فراموش كردم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 21:22  توسط آیدین  |