پايان تعطيلات عيد سال 1366....فرودگاه بندرعباس...پسر بچه 4 ساله يك طرف ميله هاي جدا كننده سالن انتظار و دختر بچه سه ساله طرف ديگه....طوري گريه ميكننن و اسم همو صدا ميزنن كه همه كسايي كه اونجا هستن با تعجب به اونها نگاه مي كنن....پسر 4 ساله باگريه خترخاله ش رو صدا ميزنه: ((هلال...)) و دختر سه ساله با گريه پسر خاله شو صدا ميزنه:((آيدين)). مدتها بود همديگرو نديده بودن...از مهر 1365 تا عيد 1366...فكر ميكردن كه دوباره جدا شدني در كار نيست...چون اون سه تا به جز همديگه كس ديگه اي رو نداشتن:هژير...هلال...آيدين.

خب...هژير و هلال كه خواهر برادر بودن و من كه پسر خاله اون دوتا بودم.اون روز توي فرودگاه هژير گريه نمي كرد چون هفت سال از من بزرگتر بود يعني ده ساله بود و طبيعيه كه بدونه باز هم همديگرو
مي بينيم. ولي من و هلال اينو نمي فهميديم . به همين خاطر اون لحظه ها به وجود اومد كه توي ذهن خيلي ها مونده.
بهترين روزهاي زندگي...تعطيلات عيد و تابستون.
نميشه خاطره اي از عيد و تابستون به ياد بيارم كه توي اون از هژير و هلال خبري نباشه.خيلي جالبه من به جز اون دوتا نه پسر خاله و دختر خاله ي ديگه اي داشتم و نه پسر دايي و دختر دايي ونه پسر عمو و دختر عمو...فقط دوتا پسر عمه كه به واسطه فاصله زياد همو نميديديم.پس حق دارم كه بگم خاطره هاي عيد و تابستون بدون هژير و هلال نبوده.
بگذريم كه بازي هاي من و هژير به خاطر پسر بودنم و همينطور بزرگتر بودن هژير از ما، فرق داشت ، ولي هر بار كه با هم بوديم ساعتهاي معركه اي ميشد و بگذريم از تلخي اينكه هژير چند ساليه كه ديگه بين ما نيست.
من و هلال دنيايي با هم داشتيم...يك بزرگ دنياي كوچيك... گوشه هايي از اين دنيارو براتون ميگم:
.jpg)
همبازي كوچولو...
يادت مياد روزهايي رو كه براي گشتن يا خريد كردن ، اون كوچه خاطره انگيز و اون سربالايي نفس گير رو ميرفتيم و از اون پله هاي ته كوچه بالا مي رفتيم تا برسيم به سوپر ماركت آقا ناصر؟
پول توو جيبي هايي كه مي گرفتيم براي خريدن آدامس فوتبالي...بعد ميزديم زير قولي كه داده بوديم:(...نفري يكي ميخريم فقط) و بعد همه پول رو ميداديم براي آدامس...براي اينكه دستمون رو نشه همه آدامسهارو مينداختيم توي دهنمون ...اون دهنهاي كوچولو و از خنده نميتونستيم بجوييمشون.ديگه فكر اينكه فردا بهمون ميگن پس پولاي ديروزي كو نبوديم...اونهام نمي گفتن.
يادته وقتي براي اولين بار با شكلات صبحونه پاك خريديم براي اينكه به خونه نرسه و دچار سهميه بندي صبح به صبح نشه با انگشت تا خونه تهشو درآورديم و وقتي رسيديم سر تا پامون و همه لباسهامون شكلاتي بود...تازه كلي هم مهمون اومده بود.(و دفعه بعد كه با هزار بدبختي دو تا قاشق از خونه كش رفتيم)
همبازي كوچولو...
بمب بازي هاي توي خونه يادته؟
هدفون خرابي كه بهش نخ وصل كرديم...بعد ته اتاق مادربزگ قايمش كرديم و باقي نخو از زير مبلها و صندليها و موكت و فرش رد كرديم تا ته اتاق داييها...اونجا هم اونيكي سرشو وصل كرديم به ته واكمن.توي واكمن هم نوار صداي خودمون بود كه اداي آدم بدهارو درآورده بوديم و مثلا داشتيم جاسوسيشون رو مي كرديم. يادته من بمب گذار بودم و تو ميكرفون گذار.دعوا هم هميشه سر عوض كردن اين دوتا مسئوليت بود.
سر همين بازي يادته آنتن بي سيم هژيرو شكستيم و روزي كه فهميد و بهمون گفت چرا اين كارو كردين ما هم انداختيم گردن دختر عموت؟
يادته اين بازي تا خيابون هم طول ميكشيد...فرار ما از دست آدم بدهايي كه روي پل عابر پياده بمب گذاشته بودن و تعجب كسايي كه روي اون پل بودن.
همبازي كوچولو...
يادته شوهرخاله مارو گذاشت اينور خيابون و خودش رفت اونور ساندويچ بخره...توي بمبارانهاي تهران...توي بي برقي...ما هم ول كرديم و اون همه راهو برگشتيم خونه...چند سالمون بود؟...من 4 سال تو 3 سال...ولي هنوز اون شب برام مثل روز روشنه...حال بد شوهر خاله وقتي رسيد خونه. راه كمي نبود...سه تا خيابون فرعي رو رد كرديم توي اون تاريكي.
.jpg)
همبازي كوچولو...
عروسكهاتو يادته كه يا بيمار ما بودن...يا شاگردامون...يا خواهر و برادرامون و يا بچه هامون؟ از اون عروسك موطلايي باوفا (آنا) معذرت بخواه كه گاه و بي گاه براي اذيت كردن تو...ما اونو دار ميزديم.
همبازي كوچولو...
بعد از ظهرها و كارتون ديدنهارو يادته؟فيلمهاي كه مارو بردن به ديدنشون يادته؟...كيا مي بردن كه ببينيمشون؟...مامانها...شوهر خاله....باباها...فيلما چي بود؟ دزد عروسكها....سفر جادويي...پاتال و آرزوهاي كوچك...گربه آوزه خوان...لوك خوش شانس....گودزيلا ....من زمين را دوست دارم....
همبازي كوچولو ...
اون تابستون كه (آوا) و مامانش اينا پيش مادربزرگ بودن يادته...؟ ما سه تا ، وقي صداي (آوا) رو كه همون روز صبح از شيمي درماني اومده بود و هر چي مي خورد رو بر مي گردوند مي شنيديم دعا مي كرديم كه خوب بشه.
همبازي كوچولو...
جيگركي سه راه زندان ....ساندويچي 555...كله پزي سر تخت طاووس رو يادت مياد؟
يادته برنامه ريزي هايي كه براي رفتن به شهر بازي مي كرديم...اول كرم ابريشم و بعد ماشين برقي و به همين ختم ميشد...چون من و تو خيلي خيلي شجاع بوديم!!!
يادته زير تخت دايي كه يك طرفش من بودم و طرف ديگش تو بودي...لامپ وصل كرديم و خوشحال از اين كار بزرگ تا مدتها همون زير پچ پچ مي كرديم و براي ماموريت هاي فردا برنامه ميريختيم تا صداي مامان من دربياد.
يادته از خنده هايي كه بي دليل ميامد و ول كن هم نبود سر روي بالشت فشار مي داديم و از ته دل داد مي زديم؟
همبازي كوچولو...
(پيروك) رو يادت مياد كه تقريبا هر روز عصر مي رفتيم اونجا و بستني و شيريني مي خورديم؟
اون سالي كه شايعه زلزله تهران بود رو يادته؟ شب هممون رفته بوديم پارك لاله...كلي خوش گذشت...و دايي مهربون به نوبت به من و تو و هژير توي مسير پارك لاله تا وليعصر كولي داد.
يادته سر بازي با آتاري و نينتندو دعوامون ميشد...و آخر سر يك ربع يك ربع بازي ميكرديم...چقدر من و تو كارتون ديديم با هم...سفيد برفي...سيندرلا...پري دريايي ( آنداداسي...آنان داسي...)و...كليپ پول گروه بلك كتز رو يادته كه اينقدر ديدم تو يك تابستون تا هيچي ازش نموند؟
همبازي كوچولو...
ساعتهاي شكنجه آور حل كردن پيك شاديو يادته؟...روزي يك ساعت....چقدر سخت بود.تراژدي به ياد موندي من و تو توي فرودگاه بندرعباس... بابا هنوز وقتي ياد اون روز ميفته بلند بلند مي خنده...
.jpg)
همبازي كوچولو...
يادته انباري وحشتناك خونه مادر بزرگ رو...يادته شوخي شوخي دايي مارو گريه انداخت وقتي توي حموم زندانيمون كرد و خودش رفت توي انباري كه پنجره ش به حموم وصل بود و شروع كرد به صداي ترسناك درآوردن؟
انباري امن خونه خودتون يادته با يك ظبط صوت قرمز كه توش نوار مي زاشتيم و صداي خودمون رو ظبط مي كرديم . برنامه هاي راديو رو من و تو دونفري بازسازي مي كرديم...هنوز اون نوارو دارم. حتي يك جاش كه من قهر كردم و رفتم و بعد ناگهاني كه برگشتم صدام وسطش ظبط شده كه درو باز مي كنم و مي گم: ( اصلانم هلال خانوم....) باقيش ظبط نشده..تو يادته چي گفتم؟ من فراموش كردم!
يادته قرار شد من و تو و هژير توي اتاق با اسباب بازي هاشهر بازي بسازيم و وقتي با هژير دعوامون شد اون رفت طرف خودش و تنهايي يك شهر بازي خوشگل درست كرد و من و تو اينور مثل خر توي گل مونده بوديم.از حسادت داشتيم خفه ميشديم.خاله هژيرو فرستاد پي خريد.من و تو هم زديم شهر بازيشو خراب كرديم و بعد در رفتيم خونه مادر بزرگ.
امان از اين خونه مادر بزرگ و خونه شما و اون چهل و سه تا پله!!!!
همبازي كوچولو...
بخوام بنويسم بايد بيست سال تابستون و عيد رو بنويسم. همه اينها و همه اونهايي كه ننوشتم، هم تو يادته هم من. من هنوز هم وقتي پيش تو هستم بچه گي ميكنم و اين عاليه.
ولي بار آخري كه توي شهر بازي مامور كرم ابريشم بهمون اجازه نداد سوار بشيم و گفت شما ديگه بزرگ شدين بايد مي فهميديم بزرگ شدن چه معني هايي داره.
همبازي كوچولو...
يادته آخرين باري كه همين چند روز پيش به من زنگ زدي براي چي بود...توي اسباب كشي به نسخه هاي دكتر بازي هامون...اسناد مخفيمون...برگه هاي نقشه هامون رسيده بودي...زنگ زدي و براي من هم خونديشون....و كلي خنديديم.

همبازي كوچولوي من...
اول خرداد شب عروسيته...مطمئنم بهترين شب اين سالهاي اخير همه فاميله.دل توي دل هيچكدوممون نيست.هممون بهترين آرزوهامونو براتون داريم...هم براي تو...هم براي مهدي عزيز كه قراره با هم دوره جديديو شروع كنين.
من هم ميام...ميخوام همبازي كوچولومو توي اون لباس سفيد قشنگ ببينم و از ديدن اين صحنه حسابي لذت ببرم...من هم ميام تا ماموريت بچه گي رو به پايان برسونيم.ولي از خدا ميخوام كه هيچكدممون كودكي رو فراموش نكنيم...نه من...نه تو....نه مهدي....و نه هيچ كس ديگه.
ميسپاريمت به خدا كه هيچ وقت تنهامون نميذاره و وقتي كسي رو ميسپاريم بهش مطمئنيم كه نا اميدش نمي كنه...ممكنه سخت بگيره گاهي...كه اون سخت گرفتن هم لازمه حتما...ولي نا اميدت نميكنه.
و بعد خودمون در كنارتون مي مونيم...تا هر وقت سختي پيش اومد (كه همه از ته دل مي خوايم پيش نياد)بتونين روي ما حساب كنين...حتي اگر كاري براتون نتونيم بكنيم....مثل گذشته لااقل در كنارتون هستيم.
...و اول و آخر از همه روي من حساب كن...من توي هيچ ماموريتي تنهات نميذارم.

پ.ن:آخ...اگر بدونين كه نوشتن اين دوتا پاراگراف آخر چقدر بهم فشار آورد...اشك بود كه موقع نوشتنشون ريختم...گاهي حتي بلند شدم و رفتم صورتم رو شستم تا ببينم كه چي دارم مينويسم.
پ.ن1:براي همبازي كوچولوي من و دوست جديدش دعا كنين كه به معني واقعي خوشبخت بشن.
پ.ن2:توي وبلاگ کدئین به يك پست بر خوردم در همين زمينه....کدئین هم تازگي ها دختر خاله ش رفته سراغ خونه زندگي خودش.ممنون از ش كه فكر اين پست با خوندن مطلبش به ذهن من هم رسيد.
.jpg)
توضیح: همبازی من داره میخنده ها...ما هر دوتامون همینطوری خلیم!!!