تبليغاتX
خیابانهای سرد شب...

خیابانهای سرد شب...

در خیابانهای سرد شب جز خداحافظ...خداحافظ صدایی نیست!!!

تمام راه را دويديم...

مسير:

طولاني...

          بياباني...

                 سنگ لاخ....

                             باتلاق...

                                      خارزار...

پا هايمان:

آش و لاش...

               آبله زده...

                        پينه بسته...

                                       خسته...

گلويمان:

           عطشان...

                         سوزان...

نفسهامان:

           بريده...

 

تمام راه را دويديم... رسيديم؟

                                          نرسيديم؟

                                          پس خانه ي ما كو؟!

چهره مان شبيه كساني شده...كه خانه شان را خراب كرده اند!!

                                                 خانه مان را خراب كرده اند؟

 

(۳:۲۰ بامداد سه شنبه ۲۵/۴/۸۷)

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 19:43  توسط آیدین  | 

                                                               

 

 ساعت سيزده و سي دقيقه بعد از ظهر جمعه از شنيدن اين خبر به معني واقعي شوكه شدم:

((خسرو شكيبايي در گذشت))

از سال هزاروسيصد و هفتاد و پنج كه سريال خانه سبز پخش شد...و ما اون سريال رو ضبط كرديم...و تقريبا هر سال سه چهار بار ديديمش...خسرو شكيبايي و تكه كلامهاش بخشي از صحبتهاي خونه سه نفري ما بود....

طي اين همه سال هيچ سريالي نتونسته در برابر لذتي كه ما از ديدن ((روزي روزگاري )) مي بريم مقابله كنه.

چه شبهايي كه من (صداي پاي آب) سهراب سپهري رو با صداي خسروشكيبايي گوش ندادم و با اون صداي جادويي به خواب نرفتم.(اونقدر كه گاهي به جاي اينكه بگم سهراب سپهري...مي گفتم صداي پاي آب خسرو شكيبايي...)

بعد از فيلم هامون همه گفتند خسرو شكيبايي قالب گرفته و از نقش هامون بيرون نيومده...و من خسرو شكيبايي رو هموني كه بود دوست داشتم...واقعا دوست داشتم.

 

آقاي هنرمند...رفتنت براي همه...همكارانت..خانوادت..و دوستداران خودت و صدات و بازيت سخته...و براي من كه با ديالوگهايي كه باصداي جادوييت مي گفتي گريه مي كردم و از اين به بعد بيشتر غصه خواهم خورد سختتر...

مطمئنم لحظه اي كه مرگ به سراغت اومد...درست مثل خوردن اون ليوان شربت در آخرين صحنه فيلم ((خواهران غريب))...لبخند زدي و گفتي: ((...شيرين....)).

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 13:45  توسط آیدین  | 

مثل مادرم...فقط ميگم دوستش دارم...به خاطر همه روزهاي خوبي كه برام يادگاري گذاشته و ميگذاره...به خاطر همه پاركها و باغ وحشهايي كه رفتيم...پاركها و باغ وحشهايي كه با هم با لوگو ساختيم و به خاطر روزي كه به خاطر نمره بد رياضي اومد مدرسه...و وقتي اشك توي چشمام بود لبخند زد.

پ.ن:این قورباغهه پایه ثابت عکساس...ولی نقش دوم اینبار یک فرشته دیگس.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 2:6  توسط آیدین  | 

آنگاه عيسي به دست روح به بيابان برده شد تا ابليس او را تجربه نمايد*وچون چهل شبانه روز روزه نگه داشت آخر گرسنه گرديد* پس تجربه كننده نزد او آمد گفت اگر پسر خدا هستي بگو تا اين سنگها نان شود*در جواب گفت مكتوب است انسان نه براي نان زيست كند بلكه بهر هر كلمه كه از دهان خدا صادر گردد*آنگاه ابليس او را به شهر مقدس برد و بر كنگره هيكل بر پا داشت* به وي گفت اگر پسر خدا هستي خود را به زير افكن زيرا مكتوب است كه فرشتگان خود را درباره تو فرمان دهد تا تو را بر دستهاي خود بگيرند كه مبادا پايت به سنگي خورد* عيسي وي را گفت و نيز مكتوب است كه خداوند خداي خود را تجربه مكن* پس ابليس او را بكوهي بسيار بلند برد و همه ممالك جهان و جلال آنها را به او نشان داد* به وي گفت اگر افتاده مرا سجده كني همانا اين همه را به تو مي بخشم* آنگاه عيسي وي را گفت دور شو اي شيطان زيرا مكتوب است كه خداوند خداي خود را سجده كن و فقط اورا عبادت نما* در ساعت ابليس او را رها كرد و اينك فرشتگان آمده و او را پرستاري مي نمودند*

                                                                     (عهد جديد:انجيل متي:باب چهارم)

 

پ.ن:پيشنهاد مي كنم فيلم ((كودك را دعا كنيم)) رو حتما ببينيد.Bless the child

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 21:54  توسط آیدین  | 

درخت معجزه نيستم!

تنها يكي درختم.

موجي در آبكندي...

و هنريم نيست جز آنكه آشيان تو باشم...

تختت...

و تابوتت.

               (احمد شاملو)

 

 

پ.ن:متن کامل (شعر آیه های زمینی) فروغ فرخزاد رو در ادامه مطلب پست قبلی گذاشتم.

پ.ن۱:راستی امروز هجدهم تیر ماه هم هست...

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 12:59  توسط آیدین  | 

امشب به ديدن دوستي رفتم...يك دوست خوب.

و اين دوست خوب چيزي براي من تعريف كرد كه هنوز يادآوريش مو به تنم راست ميكنه....اين دوست با اشكي كه در چشمهاش بود و بغضي كه توي گلو داشت براي من چيزي تعريف كرد كه من از خدا متشكرم به خاطر اينكه كمكم كرد كه اشكم سرريز نشه...

اين دوست براي من چيزي تعريف كرد ، كه امشب...سر سجاده نمازي كه ديگه قضا شده...همه اشك نريختمو پيش خدا بريزم.

چيزهايي مثل سطح توقع...نجابت...شكستن...چيزهايي مثل...قول دادن...خجالت...سقف...

چيزي هايي گفت براي من كه از خودم خجالت كشيدم...و از ته دل خواستم كاش چيزي بودم تا مي تونستم كاري بكنم...

نمي دونم چي بنويسم وچطور ادامه ش بدم و چطور تمومش كنم....دوست هم ندارم عين مكالمه رو اينجا بيارم...فقط مي دونم دلم خيلي گرفته...

گمانم وقتي اين شعر فروغ فرخزاد رو بخونيد....كاملا به حسي كه الان دارم پي مي بريد...برام باورش سخته كه اونقدر مضطرب و دل گير و بي حوصله هستم كه نمي تونم حتي احساسمو بيان كنم...شعر رو بخونيد....هم اين قسمتي كه مي نويسم و هم در ادامه مطلب حتما متن کامل و به خصوص پاراگراف بعدی رو بخونید...: 

 

((آيه هاي زميني))

...

چه روزگار تلخ و سیاهی

نان، نيروي شگفت رسالت را

مغلوب كرده بود

پيغمبران گرسنه و مفلوك

از وعده گاه هاي الهي گريختند

و بره هاي گم شده عيسي

ديگر صداي هي هي چوپاني را

در بهت دشتها نشنيدند...

...

 

اين دوست در ادامه صحبتهاش شعري از احمد شاملو نقل كرد،‌كه درست مثل شعر فروغ فرخزاد نشون دهنده همه چيز بود:

                   چگونه (فقر)...

                           احتزار فضيلت است.

 

پ.ن:واقعا به كجا داريم ميريم؟يا بهتره بگم...واقعا ما به كجا رسيديم؟

پ.ن1:نمي دونم كلمه (احتزار )املاش درسته يا نه...ببخشيد.

پ.ن:متشکرم ازت که باز هم منو متوجه کردی...و در ضمن باز هم طلبت...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 1:52  توسط آیدین  | 

درباره این توضیح نمی دم...توی خود وبلاگ هم اسمش هست (بدون عنوان)...ولی کلی حرف داره:

Trust yourself...a little more

این هم بشنوید و یاد اون روزهای خوب بیفتید.(روی این م.م پایین راست کلیک و save target as )

م.م

پ.ن:افشين قطبي برگشت!!

هم نگرانم هم خوشحال.خوشحالم چون اين بار شخصيت هاي بهتري در كنارش هستن...افشين پيرواني و احمدرضا عابدزاده كه هميشه دوستشون داشتم و از نظر شخصيتي چيزي از قطبي كم ندارنن.

نگرانم كه شايد دوستان عزيز براي خراب كردن افشين قطبي اونو برگردونده باشند...آخه از اين دوستان عزيز هيچ چيزي بعيد نيست...

فكر نكنم توي كل زندگيم براي هيچ مربي فوتبالي آرزوي موفقيت كرده باشم...اين بار اين آرزو رو براي آقاي قطبي دارم...نه براي قهرمانيش...بلكه براي تغيير نكردنش.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 1:27  توسط آیدین  | 

بيست سال پيش ، سيزدهم تير ماه ، قرار بود براي تعطيلات تابستون من و مادرم به تهران بريم....يعني درست در يك همچين روزي(يعني دوازده تير) چمدونها بسته و ما آماده بوديم كه فردا پرواز كنيم به سمت تهران...اما اتفاقي افتاد كه پرواز ما چهل و هشت ساعت بعد انجام شد...

هواپيماي ايرباس ايران كه از همين فردوگاه بندرعباس خودمون پريده بود به مقصدش نرسيد...تصور كردنش الان براي من مشكله...اتفاقي كه افتاده بود...وحشتناك بود...مثل همه اتفاقهاي مشابه...اتفاقهايي كه بارها و بارها ثابت كردند قرباني اصلي هر نوع جنگي انسانهاي بي گناه هستند.

توي اون هواپيما 290 تا از هموطنهاي ما بودنن...توي او هواپيما يكي از بهترين دوسهاي من بود...علي كشكولي..همراه مادرش و بچه اي كه توي شكم مادرش بود...خواهرش...و پدرش...

از دست دادن يك دوست خوب به اون صورت سنگينه ، حتي براي يك پسر بچه 5 ساله...چرا؟چون يك هفته قبل از اون باهاش دعوا كرده بودم و بهش گفته بودم (خر)...من كه اون موقع نمي دونستم كه براي علي چه اتفاقي افتاده بود....نمي دونستم پرتاب كردن يك موشك به سمت هواپيماي مسافربري يعني چي...فقط مي دونستم اتفاقي افتاده كه عليي كه قرار بود پايان تابستون برگرده ...ديگه بر نميگرده و من براي هميشه فرصت معذرت خواهي رو از دست دادم. اولين واكنشم اين بود كه از مادرم بپرسم :مامان ...من به علي گفتم خر و با هم قهر كرديم...حالا چيكار كنم...منو ميبخشه...؟هنوز هق هق گريه مادرم كه نگذاشت جواب منو بده يادمه.بعداز  اون روز...محوطه خونه هاي صداوسيمايي كه هميشه باصداي ما بچه ها پر بود...ساكت ساكت بود...همه فهميده بوديم چي شده و مي خواستيم زودتر بزرگ بشيم و انتقام علي رو از صدام بگيريم...اخه همه فكر مي كرديم اون فاجعه به وسيله صدام اتفاق افتاده...گواه اين حرفها هم...دفترچه خاطرات مادر منه.

يكي ديگه از دوستان من هم قرار بود توي اون هواپيما باشه...اون موقع نه سالش بود...و لي براي اون پرواز...ويزاش درست نشده بود...در عوض خاله ش و شوهر خالش و دو تا از پسر خال هاش توي اون هواپيما بودن.فرحان الان بهترين دوست منه.

از اين اتفاقها توي دنيا زياد افتاده...مثلا يازدهم سپتامبر...براي سياسيون دنيا چيزي كه اهميت نداره مردم و جان اونهاست...براي سياسيون دنيا تنها چيزي كه اهميت داره هدفشونه و سر مشق همه اونها اينه كه (هدف وسيله را توجيح ميكند).سياستمدارهاي دنيا هنوز به اين معتقدند كه (مرگ يك نفر يك تراژديست ولي مرگ ميليونها نفر فقط آمار است...) گوينده اين جمله قصار جناب استالين بودن.

بگذريم از فاجعه هاي تك تكي كه در گوشه و كنار دنيا به خاطر جنگ هاي مسخره هر لحظه در حال وقوعه....در عراق...افغانستان...آفريقا....هر چند راحت گذر كردن از كنار هر كدوم از اين فاجعه هاي تك تك...گناه بزرگيه.

امروز دوازده تيره...علي اگر الان بين ما بود...درست سن منو داشت...نه علي و نه اون دويست و نود نفر ونه هيچ كدوم از كسايي كه جنگ اونهارو از پا درمياره...فراموش نكنيم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 8:44  توسط آیدین  | 

با درودي به خانه مي آيي و

با بدرودي

خانه را ترك مي گويي...

اي سازنده!

لحظه عمر من

به جز فاصله ميان اين درود و بدرود نيست!

                                             (احمد شاملو)

سلام...

خداحافظ...

چيز تازه اگر يافتيد بر اين دو اضافه كنيد

تا بل باز شود

اين در گم شده بر ديوار...

                                           (حسين پناهي)

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 18:49  توسط آیدین  | 

من عاشق فيلم Ronin  هستم...يعني هم خود فيلم و هم موسيقيش ، كه واقعا آرامش دهندس.اين فيلم سه تا ديالوگ داره كه دوستشون دارم.اينجا مي نويسم شايد يكي خوشش اومد:

ممكنه به خاطر محبتهامون در پايان راه مجازات بشيم.

اولين درسي كه بهمون ياد ميدن اينه: وقتي كه ترديد کردی...ترديد نكن!

وقتي كه ايمانت رو از دست ميدي چي هستي؟....يك مرد بدون ارباب!

پ.ن:من عاشق فيلمRonin هستم...به خصوص صحنه آخرش كه رابرت دنيرو توي اون كافه منتظره...و نگاه آخرش از توي ماشين...شاهكاره.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 23:57  توسط آیدین  | 

انسان بايد خودش را امتحان كند . آن هم به موقع . او نبايد از زير بار امتحانهايش شانه خالي كند . اگر چه ممكن است اين امتحانها خطرناكترين بازيها باشند. اينها امتحان نهايي هستند كه ممتحن، ناظر، شاهد و امتحان شونده اي جز خودمان ندارند.

                                                                         (سورن كي يركگور)

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 23:2  توسط آیدین  | 

اولين باري كه سر صف توي مدرسه شعر خوندم سوم دبستان بودم...مادرم هم در همون دبستان معلم بود...و من اولين شعر سر صفم به مناسبت روز مادر بود  و جايزه اي كه بهم دادن يك خودنويس بود...خودنويسه سالهاست كه گم شده...ولي يك هديه ديگه گرفتم كه نه خراب ميشه نه گم ميشه و نه فراموش...اونم لبخند همراه اشك مادرم سر صف صبحگاهي مدرسه بود كه كنار باقي معلمهام ايستاده بود...

يك بار در يك صحبتي كه مادرم  با يك راننده ماشين داشت بحث رسيد  به مادر و عشق مادري...آقاي راننده ازمن پرسيد هديه براي مادرت چي ميخري؟(روزمادر بود...خيلي وقت پيش) گفتم نمي خرم....گفت چرا...گفتم چون هيچ هديه اي يا هيچ تشكري نمتونه ذره اي از اون چيزي باشه كه مادر من بوده ....هست ...و ازخدا مي خوام كه باشه...هديه و تشكر در مقابل مادر من ناچيز ....غير قابل قبول و از نظر خودم غير قابل بخششه.

مدتهاست كه فقط بهش ميگم دوستش دارم...خيلي خيلي زياد دوستش دارم و اون هم خوب ميفهمتم....مثل هميشه كه دركم كرده و فهميده.

امسال هم براش يك كارت تبريك فرستادم كه گويا اشك اون و خاله ها و مادربزرگم در اومده از نوشته هاي كارت. (آخه مادر الاتن تهرانه و من بندرعباس و اونش بماند كه چي نوشتم توي اون كارت).

شعري كه سر صف خوندم اين بود:

مادر اي از تو روان من به تن

اي تو بحر گوهر هستي من

شير جانت شيره جان من است

از تو روشن عمر تابان من است

به اشك و خون تو سرشته شد گلم

پرورش ديده در آغوشت دلم

دامنت گهواره لالاييم

ديده ات آينه زيباييم

اين كه فرمودست آن نيكو سرشت

زير پاي مادران باشد بهشت

يعني آنجايي كه مادر زد قدم

نيست آنجا از بهشت خلد كم

...

...

...(و چند بيت ديگه كه فراموش كردم...)

 

پ.ن1:خيلي ها هستند كه الان وجود كسي به نام مادر در كنارشون نيست...ولي اونها هميشه جز دعاي هر شب منن كه از خدا براشون صبر مي خوام و دل بزرگي كه اين نبود رو طاقت بيارن.

 

پ.ن2:آخر بخش خبري ساعت 8 شبكه خبر متن كوتاهي خونده شد به مناسبت امروز...آخرين خط اين متن بسيار زيبا بود:

اي تمام من...چقدر شبيه دريايي!

 

پ.ن5:و خداي بزرگ به حق همه خوبي هايي كه به يك مادر ميدي...همه مادرهارو براي بچه هاشون حفظ كن.مادر خودم و همه مادرهامون رو مثل هر لحظه از زندگيمون به تويي ميسپاريم كه امنترين هستي.

 

پ.ن4:

اين فرشته مادر منه و اون قورباغه كه بقلشه منم....

 

 

اينجا فرشته همون فرشتس....قورباغهه يك مقدار بزرگ شده

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 1:58  توسط آیدین  | 

پارسال اين موقع وارد وبلاگ قبليم شدم و از دوستاي كمي كه داشتم براي مدت طولانيي خداحافظي كردم...راهي خدمت شدم و و 48 ساعت بعد هم معاف شدم از خدمت!!!

18 ارديبهشت وقتي از شما دوستاي خوبم توي اين خيابون جديد براي دو هفته خداحافظي كردم اصلا فكرشم به ذهنم نمي رسيد كه ممكنه نبودنم و دوري از اين جا اينقدر طولاني بشه.

اما اين دوري بهم گفت كه چقدر به اينجا و به حرف زدن با شما ها دلبسته شدم و اين رو هم بهم ياد داد كه...(دوميرو بيخيالش بشين).

توي اين يك ماه و 14 روزي كه نبودم كلي اتفاق افتاده ...از اتفاقهاي شخصي بگير تا چيزايي كه همه ازش مطلعيم...مثل اعلام بازنشستگي اقاي خاتمي...برگشت دوبارشون...در گذشت اسماعیل داور فر و نادر ابراهیمی ...قهرماني پرسپوليس و تصميم درست اقاي قطبي ...هزارو يك فشار كه از بالا و پايين داره به همه ما مياد و....

كلي حرف داشتم درباره اينها...ولي بمونه براي بعد...الان اومدم از همه شما كه توي اين مدت جاي منرو توي خيابونم پر كرديد تشكر كنم و عذر بخوام براي دير اومدنم و قول بدم مطالب وبلاگ تك تكتون رو كه توي اين مدت گذاشته بوديد حتما بخونم...

...

...

...

((دست كم دشمنم باش!))چنين مي گويد احترام راستيني كه جرات دوستي خواستن را ندارد.

                                                                                                                   (نيچه)

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 19:34  توسط آیدین  |