در ادامه داستان من و این کتاب به اين دوتا تصوير كه خودم درست كردم يك نگاهي بندازيد.البته هيچ چيز خاصي نداره كه ادعايي در مورد درست كردنش داشته باشم ولی دوستشون دارم:
تلاش براي برپايي بهشت بر روي زمين هميشه راه را به جهنم برده است.كساني كه مي پندارند قادرند كه بشريت را سعاتمند كنند آدمهاي خطرناكي هستند.
(كارل پوپر)
...
اين سه نقطه يعني:
انتظار...
براي رسيدنِ سپيده دمي...
که شبها را
بي هيچ سپری
در انتظارش نشسته ام...
سپيده دمي كه ديگر مثل قصه ها شده...
و
سهم من از اين قصه ها،
سهم همان كلاغ است...
كه سالها ست در پي اش به خانه نرسيده.
(مرداد1387)
بر سرش چتر گرفتم
ديدم... او خودش باران است.(
عمران صلاحي)تبريك گفتن هاي كليشه اي را دوست ندارم. نوشتن پيام تبريك هم براي كساني كه خود (خبرنگار)ند سختر است تا تبريك گفتن هاي ديگر.
...به شما ماجرا و هيجان خبرنگاري را تبريك مي گويم ... به شما و قلمتان كه مي نويسد و وجدانتان كه بيدار است و چشمانتان كه حقيقت بين است و دلتان كه بزرگ.
...
...
و براي شما كه فقط اسم خبرنگار را به يدك مي كشيد هيچ چيز ، جز تاسف ندارم.
(قدرت و قلم)
صدها قلم به كوزه وحشت شدند ذوب
تا خنجري شوند
در دست آن كسي كه ز قدرت شده است مست
در دست مرد مست
خنجر شكافتست...
فاق قلم؟
- نه
سينه صدها قلم به دست
(حميد مصدق)
و از صائب تبريزي :
(قدم اول اين ره چو قلم ، تَرك سر است...)
هنگامي كه در تنهايي كامل و نهايت صداقت با خود صحبت مي كنيد...بدون شك آن مخاطب خداست.
( توصيف فرانكل از خدا )
انتهاي مرثيه ولتر براي قربانيان زلزله ليسبون:
چه تدبيري بينديشيم فنا پذيرندگان...؟
اي انسانهاي فاني!
بايد رنج ببريم ستايش كنيم و بميريم!
چنديست كه شبهايمان
با صداي سوت شبگردها...
سروده نمي شوند!
چنديست...
سكوت...پاسبان شبهايمان شده
...
ساعت صفر و صفر دقيقه
آسوده نخوابيد...
شهر در امن و امان نيست...
(اول مرداد1378)







