تبليغاتX
خیابانهای سرد شب...

خیابانهای سرد شب...

در خیابانهای سرد شب جز خداحافظ...خداحافظ صدایی نیست!!!

من دلم سخت گرفته‌ست ازين

ميهمانخانه‌ی ِ مهمان‌کش ِ روزش تاريک

که به جان ِ هم نشناخته انداخته است :

چند تن خواب‌آلود

چند تن ناهموار

چند تن نا‌هشيار

                  (نيما يوشيج)

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 0:34  توسط آیدین  | 

چندين و چند هفته ست كه ريمايندر موبايل من ياد گرفته چهارشنبه ها ساعت بيست و سي دقيقه زنگ بزنه و به ما ياد آوري كنه كه ( امروز چهار شبنه است...كانال چهار...تله تئاتر).
**
سالها پيش اين تله تئاترو ديده بودم...سالهايي كه به قول پدر (اونقد محدوديت تصويري بود كه ما اين هارو ببينيم و خوشمون بياد) ولي من اون روزها خوشم نيومده بود از اين تله تئاتر...از يك بچه هفت هشت ساله توقعي هم نيست.
**
امروز چهار شنبه بود...موبايل من وظيفشو خوب انجام داد...ما(من مادر پدر) جلوي كانال محترم چهار!!!...منتظر تله تئاتر اين هفته.

ابتداي تيتراژ همه مارو ياد كارهاي ضعيف مناسبتي انداخت (خب آخه خيلي از اون سالها دورشده يم...ولي در تمام اين روزها و سالها ، همه ما...حتي من كه ديگه خوب نويسنده و بازيگر اون تئاتر رو شناخته بودم و واقعا دوستش دارم منتظر پخش دوباره ي اين كار زيبا بوديم ولي...)كم كم داشتيم نا اميد مي شديم از تله تئاتر اين هفته كه روي صفحه تلويزيون نوشت:

                                               ((دو مرغابي در مه))

شوكه شديم...واقعا خوشحال شدم.تابستون گذشته يك كتاب باريكِ زيبا كه دو تا نمايشنامه خوب (حسين پناهي) توي اون بود...خريده بودم(دو مرغابي مه) و (گوش بزرگ ديوار).سريع اون كتابو برداشتم و نشستم به ديدن و در عين حال خوندن نمايشنامه.خوب بود...خيلي خيلي خوب بود.تا آخر يك كلمه حرف نزديم...گوش داديم ، ديديم، گاهي بغضكي هم داشتيم و از همه مهمتر اينكه ضبط هم كرديم. حالا مي تونيم از ديدنش بارها و بارها و بارها لذت ببريم.

در پايان هم به اين نتيجه رسيديم اين روزهايي هم كه محدوديت تصويري ديگه معنايي نداره ، از بين اين همه تصوير كه خيلي هاش ارزش دقيقه اي تامل و ديدن رو ندارن، چيزي كه زيباست ديده ميشه و قابليت خودشو ، در به وجود آوردن اون چه كه بايد، از دست نمي ده. حتي اگر در سال 1364 ساخته شده باشه.

اما جالب اينجا بود خيلي از ديالوگهاي اين كار از توي كتاب حذف شده بود.چيزي حدود سه تا چهار بخش نسبتا بلند. حتما اونهارو از روي كاري كه از كانال چهار بخش شد مي نويسم و با يك منگنه كوچولو به ته كتاب ضميمه مي كنم.دلم ميخواد بدونم چرا اون بخشها از توي كتاب حذف شده.
اين كتاب و يك مجموعه هفت جلدي از شعرهاي حسين پناهي و دوتا البوم با نامهاي(سلام خداحافظ ) و (ستاره ها) با صداي غمگين و مهربون و ساده خود حسين پناهي به وسيله اتشارات (دارينوش) منتشر شده.
**
نمي دونم...چون واقعا حسين پناهي رو دوست دارم اين حرفو مي زنم...يا با توجه به كادري كه اجراي اين كارو بر عهده داشتن:
با توجه به موقعيت و امكاناتي كه در اون محدوده زماني به اين كار ها اختصاص داشته...واقعا عالي و زيبا و بي نقص بود.اين زيبايي و بي نقصيو ، من ، به عنوان يك بيننده دارم ميگم كه در زمينه تئاتر نه تجربه اي دارم و نه صاحب نظرم. فقط مي تونم مقايسه كنم.
دكور اين كارو با تله تئاتر هايي كه اين روزها درست ميشه و به نمايش در مياد مقايسه كنيد.همه چيز توي دكور هاي امروزي نوي نوي نوست.حتي اگر كاري كه انجام ميشه مال جنگ جهاني دوم باشه. ولي در دو مرغابي در مه كهنگي و پايشدگي وسايل و كلا دكور، اون چيزيرو كه از (سرما) در نمايشنامه ازش ياد شده به خوبي نشون ميداد و باعث ميشد كه حسش كنيم.
يك نمونه خوب ديگه تله تئاترِ هفته پيشه كه اتفاقا مال همين امسال هم هست. (آدم خوابش ميگيره) نوشته آقاي نصيريان، با بازي آقاي محمد علي كشاورز(كه دلمون خيلي خيلي براشون تنگ شده بود) و خانم رويا افشار. يك نمايشنامه ايراني با دكوري خوب كه شايد توي خيلي از خونه هاي ما ديده بشه. ويژگي هايي كه خونهاي قديمي ، كه انسانهاي سالخورده ايرانيي در اون زندگي ميكنند به خوبي به نمايش دراومده بود (شايد بهتر باشه بگم اكثر سالخورده هاي ايراني نه همه اونها).دكور يك تئاتر حتما سهم زيادي توي احساس و برداشتي كه قراره توسط بيننده دريافت بشه داره.اين يك نمونه كوچيك مقايسه بود...باقيش از من بر نمياد.

اما...كانال چهار دست به كار بزرگ و خوبي زده كه واقعا دعا مي كنيم ادامه پيدا كنه و هر روز هم بهتر بشه.اون هم با وجود كساني كه در اين زمينه داريم وخيلي خيلي بيشتر از چيزي كه هست ميشه روشون حساب كرد.

پ.ن:در ادامه مطلب متن پایانی نمایشنامه که روی تیتراژ پایانی با صدای بازیگر خانوم گفته شده نوشتم.
پ.ن۱:راستی من این پستو دیروز نوشتما!!!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 0:34  توسط آیدین  | 

به دور و برت نگاه كن...اگر اين چيزي كه مي بيني يك خواب است...بدان كه همه دنيا در همين خواب به سر مي برند...و...خوب البته اين خيلي تاسف انگيز است!

                                                      (ديالوگي از فيلم بمان)

پ.ن:براي دوستاني كه فيلمو نديدن:

1.stay در ويكيپديا

2.stay در imdb

پ.ن۱:درباره معناي عنوان فيلم كه زهراي عزيز اشاره كرد زياد متناسب نيست،بايد بگم اين اين معنارو از ترجمه اي كه برنامه سينما چهار روي فيلم گذاشته بود برداشتم.توي ديكشنري هم چيز زيادتري نيامده.قابل قبول تر از همه (تاب آوردن)و مثال زد كه در اصطلاح تبديل بشه به (تحمل كردن)....

شايد حالت درخواستي داره مثل التماس به كسي كه دم مرگه كه بهش ميگن: بمون...stay.دوستان مترجمي زبان ميتونن كمك كنن.

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 16:50  توسط آیدین  | 

بي هيچ مقدمه اي...مراسم اختتاميه المپيكُ ديديم.درباره شكوه و عظمت افتتاحيه و اختتاميه و كل مسابقه ها چيزي نمي گم....همه ديديم و لذت برديم.

اما...

از شبكه هاي مختلفي اين مراسم ديدم...هيچ كدوم حتي صحنه اي كوتاه از هيچ چيزي كه نشون دهنده حضور ايران باشه نشون ندادن.در تمام طول اين مراسم و مسابقات فقط يك احساس داشتم...تنهايي.

تنها مسبب اين تنهايي هم خودمونيم.اون پنجاه و خورده اي ورزشكار(من فقط ورزشكاران رو مي گم نه مسئولين دلسوز رو) بين اون همه ورزشكار ديگه...تنهاي تنها بودن...و شايد اصلا نبودن...شادي در كنار ديگران بودن هم ، شايد از اونها دريغ شده بود....لبخند ورزشكارهاي دنيا وقتي زن و مرد و دختر و پسر دست توي دست هم از شور هيجان به دوربين ها لبخند ميزدند و دست تكون مي دادن...براي مني كه اين ور دنيا فقط نظاره گر بودم پر از حسرت بود...چه برسه به بچه هاي ما، كه از نزديك شاهد تفاوت احمقانه اي بودن كه هيچ دخالتي در اون ندارن.

ديديم كه به وقت شادي...شاديي هايي كه جلوگيري از اون غير ممكنه براي هر قدرتي...چطور هماهنگ هستيم و چطور شاديو به نمايش مي گذاريم...ولي در مهمترين رويداد ورزشي دنيا...اثري از شادي ما نبود. براي خوشحال بودن نيازي به آودن مدالهاي رنگارنگ نيست...نياز به دركنار ديگران بودن هست...و ما(منظور منرو از اين ما حتما ميفهميد) در كنار ديگران بودن رو بلد نيستيم.

احساس حقارت مي كنم وقتي ميبينم...جوونهاي هم سن و سال خودم نمي تونند توي يك شادي بي ريا كه همه دنيا توش شريك هستند حضور داشته باشند و از اون لذت ببرن.اين حقارت از نياوردن مدال نست...از چيزهاي ديگست.

واقعا به كجا دارن ميبرنمون...

من به عنوان يك دوست، از اين راه دور، دربرابر همه اون ورزشكارهاي وطنم ، مي ايستم...و از ته قلب بهشون مي گم اينبار براي من به عنوان يك نفر از اين همه، نياوردن مدال اصلا مهم نيست.چون شما با وجود اون تنهايي بزرگ و عذاب آور ، كه شايد ادامه تنهاييِ در وطنتون بوده و شايد همچنان هم ادامه پپدا كنه...مستحق هيچ گونه ملامت و سرزنشي نيستيد...اين يك توجيه نيست...اين يك درد بزرگ و مشتركه بين همه كسايي كه مي فهمند و مي بينند و بدتر اينكه حس مي كنند.

 پ.ن:اين رو مي دونم كه ورزشكارها به ترتيب از روز اولي كه شروع شد به محض پايان كارشون به كشورهاشون بر مي گردن...البته در مورد بعضي از كشورها.

پ.ن1:مطمئنم در اين كشور هنوز كساني هستند كه به پرچمداري يك دختر يا زن ايراني افتخار كنن.

 پ.ن2:                             با من كج و با خود كج و با خلق خدا كج

                                        آخر قدمي راست بنه،اي همه جا كج

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 10:51  توسط آیدین  |