ديروز اول مهربود.ولي كسي مدرسه نرفت.ياد اون چند سالي افتادم كه مي خواستن مدرسه هارو 20 شهريور باز كنن.بيستم همه توي حياط مدرسه به صف مي شديم تا مدير بياد و با لبخند بگه بريد خونه هاتون و اول مهر بيايين.اون ده روز انگار يك تابستون ديگه بود و يك حال ديگه اي داشت.
مدتهاست دلم براي مدرسه رفتن تنگ شده.براي خريد اول مهر.براي بي حوصله گيِ صبح زود بيدار شدن.دلم براي نيمكتمون تنگ شده.سال دوم دانشگاه كه بودم براي اجراي يك برنامه تلويزيوني به مناسبت اول مهر و بازگشايي مدارس رفتيم به مدرسه دوران ابتدايي من و درست پشت نيمكت پنجم دبستانم نشستم و اون برنامه رو اجرا كردم...خيلي خوب بود.اون كلاس هنوز همون بوي قديمشو ميداد.
بعضي چيزها هست كه هيچ وقت خدا تغيير نمي كنه.ولي با وجود اين يكنواختي و بودن تغيير بودن بسيار دوست داشتني و زيبان و در خيلي موارد يك تقدس خاصي هم دارن.مثل همين زولبيا باميه كه فقط سالي يك بار سرو كله ش پيدا ميشه و باقي سال انگار نه انگار كه هست.مثل سبزه سر سفره هفت سين.مثل احساس همه بچه هايي كه بايد ساعت شش صبح اول مهر از خواب بيدار بشن و برن سر كلاساشون.همشونم يك جوري احساس خستگي مي كنن كه انگار نه انگار سه ماه تمام بيكار بودن و تا لنگ ظهر خوابيدن.مثل بوي لوازم التحريري ها كه همشون عين همن و هيچ وقت تغيير نميكنن.
راستي يادتون هست چقدر دلمون مي خواست سر سازنده ها و خواننده هاي سرود (همشاگردي سلام) از تنشون جدا بشه؟
حالا كه بيست و شش سالم شده و الان سه ساله كه حتي دانشگاه هم تموم شده دلتنگي عجيبي دارم.اين روزها هممون يك جورايي فكر مشغولي ها و دل مشغولي هايي داريم ...چيزهايي كه گاهي اونقدر اذيتمون مي كنه كه كم مياريم و آرزو مي كنيم كاش ميشد برگرديم به اول مهري كه وارد اول دبستان مي شديم تا بزرگترين مشغوليت و بدبختيمون همهون مشق نوشتن ها و درس خوندها باشه.
شك ندارم همه،لااقل يك بار آرزو كرديم كه :((چي ميشد زودتر بزرگ بشم كه مجبور نباشم صبح زود بيدارشم...مجبور نباشم مشق بنويسم...كاش زودتر تموم بشه))....اما حالا روزي هزار بار ارزو مي كنيم كاش ميشد:((بر گردم به كودكي...))
اول مهر يك چيز ديگه هم به همراه داره...يا شايد اول مهر همراه يك چيز ديگست...پاييز.
اينجا هميشه سبزه...هميشه سبزِ سبزِ سبز.چون بارونم كم مياد گاهي اينقدر روي درختا رد و خاك مشينه كه به خاكي هم ميزنن...ولي زردو قرمز و نارنجي نميشن...و من براي اولين بار دوسال پيش برگهايي رو ديدم كه زردن و وقتي پا روشون ميگذاري خش خش مي كنن و مي شكنن.دو سال پيش تازه اون چيزي رو ديدم كه توي اين همه سال توي عكسها و تصاوير تلويزيوني ديده بودم و دوستش داشتم.
پ.ن:راستي امسال بيست و پنج شهريور جشن نيكو كاري هم برگزار نشد و چند روز ديگه قراره برگزارش بكنن...ولي به قول مادر لباس بعد عيد واسِ گَلِ منار خوبه.
پ.ن۱:دوتا فایل هم می خواستم بگذارم که گوش کنین...ولی فعلا نت یاری نمی کنه!