تبليغاتX
خیابانهای سرد شب...

خیابانهای سرد شب...

در خیابانهای سرد شب جز خداحافظ...خداحافظ صدایی نیست!!!

مرگ بدن انسان را از او مي گيرد.در زندگي انسان و بدنش يكي هستند و در مرگ انسان و بدنش از هم جدا هستند.مي گوييم(اين بدن فلاني است) گويي اين بدن كه زماني خود آن آدم بوده و نه آنكه بازنمود او يا متعلق به او باشد، بلكه همان آدم فلاني نام بوده، ناگهان ديگر اهميتي ندارد. وقتي كسي وارد اتاق مي شود و شما با او دست مي دهيد، احساس نمي كنيد كه داريد با دست او دست مي دهيد يا با بدن او دست مي دهيد.شما داريد با (او) دست مي دهيد. ولي مرگ اين راتغيير مي دهد.اين بدن فلانيست نه اينكه فلانيست.
                                                            (پل استر- اختراع انزوا)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 0:48  توسط آیدین  | 

 عجیب دلم می خواست که امشب کنار اون خونه بزرگ بودم.چقدر از حقارتی که وقتی می بینمش بهم دست میده لذت میبرم...چقدر دوست دارم هر لحظه یادم بیاره که هیچی نیستم. چقدر دلم میخواد اونجا بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 19:12  توسط آیدین  | 

آقای خاتمی این روزها هر بار که به شما فکر میکنم(این روزها خیلی به شما فکر می کنم) این شعر به یادم میاد:

((در این پیکار
در این کار
دل خلقیست در مشتم
سکوت مردمی خاموش همپشتم
...
در این میدان
بر این پیکان هستی سوز سامان ساز
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز
...
..
هزاران چشم گویا و لب خاموش
مرا پیک امید خو.یش می داند
هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهی میگیردم گه پیش میراند
پیش میآیم
دل و جان را به زیورهای انسانی می آرایم
به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ترس آفرین مرگ خواهم کند...))**

آقای خاتمی منتظر شما هستیم که اگر نیایید:
                                             (( خانه هامان تنگ...آرزومان کور))**

 **قسمتهایی از شعر آرش کمانگیر سیاوش کسرایی.متن کامل شعر در ادامه مطلب.

پ.ن چند روز بعد:
فايل ويديويي و متن شعر نیما دهقانی شاعر و طنز پرداز جوان كشورمان كه در همايش «موج سوم» به ميزباني «پویش دعوت از خاتمی» قرائت شد.اولین بار این شعرو توی ۴۰چراغ خوندم...حالام خوده آقای دهقانی برامون می خونن...سه تا فرمت یوتیوپ و کامپیوتر و موبایل.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 9:37  توسط آیدین  | 

درونم چيزي اتفاق افتاده بو د و بدترين چيزها هميشه درون آدم اتفاق مي افتد.اگر اتفاق بيرون بيفتد، مثل وقتي كه اردنگي مي خوريم ، مي شود زد به چاك . اما از درون غير ممكن است. وقتي به اين حالت دچار مي شوم، ميخواهم بروم بيرون و ديگر به هيچ كجا برنگردم.
**
آقاي هاميل كه ويكتورهوگو را خوانده و از هر آدم همسن و سال خودش بيشتر زندگي كرده ، لبخند زنان برايم تشريح كرد كه هيچ چيز سياه سياه يا  سفيد سفيد نيست.سفيد گاهي همان سياه است كه خودش را جور ديگري نشان مي دهد و سياه گاهي همان سفيد است كه سرش كلاه رفته. وقتي آقاي دريس چاي نعنايش را آورد، نگاهي به من كرد و گفت(تجربه كهنه مرا باور كن).آقاي هاميل مرد بزرگي بود ولي روزگار نگذاشت كه بزرگ باشد.
**
فكر مي كنم آدم از جواني، براي زندگي ، بايد دست به كار شود.چون بعدا تمام ارزشهايش را از دست مي دهد و هيچ كس هم در حقش لطفي نمي كند.
**
قانون براي حمايت از كساني درست شده كه چيزهايي داشته باشند و بخواهند در مقابل ديگران، از اين چيزها دفاع كنند.آقاي هاميل مي گويد كه بشريت ويرگولي است در كتاب قطور زندگي.
**
اگر عقيده من را بخواهيد جوانكهايي كه تفنگ به دست دارند، به خاطر اين است كه وقتي كه بچه بوده اند كسي بهشان محل نگذاشته، نه كسي آنها را ديده و نه كسي آنها را شناخته. بچه هاي اينجوري آنقدر زيادند كه كسي متوجه هشان نمي شود. حتي هستند بچه هايي كه مجبور مي شوند از گرسنگي بميذند تا كسي بهشان توجه كند.
**
مي دانم كه آدمهاي بسياري در دنياهستند كه كارهاي خوبي مي كنند، اما اين كارها را كه هميشه نمي كنند، فقط آدم بايد به موقع سربرسد. معجزه اي هم در كار نيست.
**
آقاي هاميل:محمد كوچولو، حتي اگر ازم بر مي آمد عروسي كنم، نمي توانستم با يك يهودي عروسي كنم.
مومو:آقاي هاميل او ديگر نه يهوديست و نه چيز ديگر. فقط همه جايش درد مي كند و شما هم آنقدر پير شده ايد كه نوبت خداست به فكر شما باشد نه اينكه شما به فكر او باشيد. براي ديدن خدا حتي تا مكه هم رفتيد، حالا ديگر نوبت اوست كه كاري بكند.
...
...

**
نوشته هايي كه خونديد قسمتهايي، از كتاب (زندگي در پيش رو) نوشته اميل آژار(رومن گاري) بود.كتابي زيبا كه حتما بايد خونده بشه...البته...بايد چاپ سال 1359 موسسه انتشارات امير كبير و ترجمه خانم ليلي گلستان رو گير بياريد و بخونين...چون مطمئنا الان اگر اجازه چاپ بدن(كه گمان نكنم بدن)...اصلا چيز جالب از آب در نمي آد.

خانم گلستان درباره اين كتاب گفتند:
((...او اين دنياي پر از ذلت و خواري و درد و خشونت و تحقير را با رنگ گل بهي نقش كرده . اين دنيا را پذيرفته و دقيقا تفاوت او با ديد آنها كه قبلا تصوير گر اين دنيا بوده اند، در همين جاست. پسر بچه قصه نه خشونت بچه هاي خاص آن محل رادارد و نه نرمش آنها را. او اخلاقي خاص خود دارد.به نيابت نويسنده در آن محل حضور يافته و گاه گداري حرفهايي به اصطلاح گنده تر از دهانش مي زند. شايد به دليل خواست عمدي نويسنده و يا شايد به دليل مصاحبتش با بزرگترها.او بچه ايست كه مي بيند، خوب هم مي بيند ، تيز هم مي بيند و همه را هم ضبط ميكند. هم صحبتهايش يك پيرمرد مسلمان عاشق قرآن و عاشق ويكتور هوگو است و يك زن پير دردمند... ))

 پ.ن:توی یک سایت درباره این کتاب مطالبی خوندم...اینکه چاپ اولش برمیگرده به سال۱۳۸۲ توسط انتشارات بازتاب نگار در ۲۲۲صفحه و سال ۱۳۸۶ با تجدید چاپ شده.در صورتی که کتابی که من دارم چاپ اوله در سال ۱۳۵۹ ( با توجه به منبع فوقالعاده اگاهی که دارم تنها چاپ اون سالها هم بوده)  در ۲۴۴ صفحه توسط موسسه انتشارات امیر کبیر.نمی دونم چی بگم...ولی احساس می کنم اگر بشه همون چاپ قدیمرو پیدا کرد و خوند بسیار بسیار بهتره.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 17:25  توسط آیدین  |