تبليغاتX
خیابانهای سرد شب...

خیابانهای سرد شب...

در خیابانهای سرد شب جز خداحافظ...خداحافظ صدایی نیست!!!


از زمزمه دلتنگيم، از همهمه بيزاريم
نه طاقت خاموشي، نه ميل سخن داريم
آوار پريشاني‌ست، رو سوي چه بگريزيم؟
هنگامۀ حيراني‌ست، خود را به که بسپاريم؟
تشويش هزار «آيا»، وسواس هزار «اما»،
کوريم و نمي‌بينيم، ورنه همه بيماريم
دوران شکوه باغ از خاطرمان رفته‌ست
امروز که صف در صف خشکيده و بي‌باريم
دردا که هدر داديم آن ذات گرامي را
تيغيم و نمي‌بريم، ابريم و نمي‌باريم
ما خويش ندانستيم بيداريمان از خواب
گفتند که بيداريد؟ گفتيم که بيداريم.
من راه تو را بسته، تو راه مرا بسته
اميد رهايي نيست وقتي همه ديواريم

پ.ن:این شعر آقای منزوی خیلی نزدیک به این روزهای همه ماست...با این تفاوت که یک دوست خوب کم کم داره از (تشویش هزار آیا٬ وسواس هزار اما) کم میکنه و به زودی امید دارم...امید داریم به مصرعی از حافظ بزرگ:
زده ام فالی
و فریاد رسی می آید

پ.ن۱:راهی شهری هستم به نام پایتخت...برای همون امتحانی که بارها ازش حرف زدم.امیدم اول به خداست و بعدم به خدا و بعد به چیزهایی که توی این یکسال خوندم.پس فعلا تا...بر گردم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 1:8  توسط آیدین  | 

وقتي از جبهه بر ميگرديم دلهره و وحشت جنگ از بين مي رود.آن وقت به آن دهن كجي مي كنيم و شكلك در مي آوريم تا جنون نگيريم.فقط تا زماني مي توانيم دوام بياوريم كه با آن اين معامله را ميكنيم. ولي فراموش نمي كنيم آنچه در برنامه اخبار جنگ سر هم مي كنند كه مثلا روحيه سربازان عاليست و هنوز ايشان را از ميدان جنگ بيرون نگذاشته بساط رقص و شادي برپا مي كنند دروغ و مزخرف است. ما اين كارها را براي آن نمي كنيم كه روحيه مان خوب است: روحيه مان خوب است  چون اگر نباشد جنون مي گيريم.اگر اينطور نبود كه نمي توانستيم اين قدر دوام بياريم. اين روحيه خوب ماه به ماه خراب تر و تلخ تر مي شود.
همينقدر كه مي دانيم كه آنچه امروز در گيروادر جنگ فراموشمان مي شود بعد از جنگ به سراغمان خواهد آمد و حساب مرده ها و زنده ها را از هم جدا خواهد كرد.
روزها، هفته ها و سالهاي جنگ دوباره بر مي گردند و رفقاي مرده مان دوباره به پا خاسته با ما همقدم خواهند شد. در آن روز ها ذهن ما روشن خواهد بود و براي خود هدفي خواهيم داشت كه به طرفش پيش مي رويم...در حالي كه رفقاي مرده مان دوش به دوش و سالهاي جنگ پشت سر ما حركت مي كنند – عليه كي؟ عليه كي؟
                              (در غرب خبري نيست – اريش ماريارمارك)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 14:10  توسط آیدین  | 

نياز به يك دليل محكم و يك ايمان قوي هست براي اينكه يك نفر همه خانواده خودشو به ميدان جنگي ببره كه ميدونه از جوانمردي توي اون هيچ خبري نيست.حضرت حسين به درستيه كاري كه مي كرد ايمان داشت و به همين خاطر قدرت پذيرش اين همه داغ در ايشون به وجود اومد.چيزي كه حتي اگر به اون فكر كنيم(فقط فكر كنيم...عمل كردن پيشكشمون)احساس قدرتي مي كنيم كه ميتونه مدتها سرپامون نگه داره...

اما گفتن از (زينبِ) بزرگ ، كار من و تو و كسايي كه زميني هستند نيست.گفتن درباره صبر زينب ، از مايي كه فقط كوچكترين خراش به دست عزيززانمون باعث ميشه خودمونو ببازيم ، بر نمياد.كسي كه از كودكيش شاهد مرگ مادر، كشته شدن ناجوانمردانه و وحشيانه پدر، كشته شدن برادر بزرگتر...و در نهايت از دست دادن همه كسانش در يك روز بوده و تونسته همه اونهارو پشت سر بگذاره و با اين وجود قدرت اداره يك كاروان بي پناهو و دفاع از چيزي كه آرمانش بوده داشته باشه، از اسطوره چيزي فراتره.از شاعري در يك كتاب (كه هم نام شاعر و هم نام كتابو فراموش كردم) شعري در رساي حضرت عباس خوندم اما با اجازه شاعر اين شعر، من زينبِ بزرگرو مخاطب قرار ميدم:

تا ابد
بزگترين معماي تاريخ خواهد بود
اينكه:
تو باشي
و سلسله جبال معصوميت چهارده قله داشته باشد...
(اصلا چرا هردو نه؟...اين سلسله جبال ، شانزده قله بايد ميداشت)

پشتگرميي كه اين خواهر و دو برادر(حضرت حسين و حضرت عباس) به هم ميدادند بسيار زيبا بود.بزرگ بود...به قدري كه ما هم هنوز كه هنوزه به اتكاي اين وفاداري و عشق ميتونيم دوست داشته باشيم و بعد از خداي بزرگ به اونها تكيه كنيم كه دستگيرن و مهربان.بايد ازشون ممنون بود كه ميشنون...شفاعت ميكنن...و در برابر بي معرفتي ما، مي بخشنمون.

یادم به وفای اشجع الناس آید
از دیده من سوده الماس آید
آید به جهان اگر حسین دگری
هیهات برادری چو عباس آید
(ایضا خواهری چون زینب)

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 21:43  توسط آیدین  | 

روزهاي محرمي به خاطرم مياد كه فقط و فقط من و دوتا از دوستام مسئول همه كارهاي مسجد محوطه خانه هاي صداوسيماي بندرعباس بوديم.لحظه هايي كه دلمون ميخواست زودتر به شير آب برسيم براي شستن استكانها...براي پخش شربت...تا صبح بيدار بودن پاي ديگهاي بزرگ قيمه و شعله زرد.از همون روزها به اين دو شب آخر كه ميرسيديم دلمون بيشتر ميگرفت.هم به خاطر تموم شدنش...هم به خاطر دو نفري كه اين دو شب آخر به اسمشونه.
***
نمي دونم چطوري ممكنه يك نفر اينقدر خوب و دلپذير و دوست داشتني و بزرگ باشه كه هر نوشته...شعر ...نوحه...روايتي دربارش آدمو به گريه وادار كنه.چطور ممكنه كسي باشه كه تو از معرفت و عشقش بشنوي و نتوني جلوي بغضتو بگيري. نمي دونم چرا فقط فكر كردن به حضرت عباس منقلبم ميكنه.
من از دوست داشتن حضرت عباس لذت مي برم.حتي اگر اونقدر بد باشم كه لياقت بردن اسمه حضرت عباسو نداشته باشم ولي دوستش دارم.حضرت عباس خيلي خيلي فراتر از هر نيرو و احساسي (به جز خدايي كه تنهام نگذاشته) به من آرامش ميده.امسال سال دوميه كه به خاطر نذري كه كرده بودم بايد براي تاسوعا كه به اسم حضرت عباس گره خورده14 كاسه شعله زرد بپزم(يعني البته مادرم بپزه).چقدر خوبه كه مديون كسي مثل حضرت عباس باشيم.بعد از ديدن خانه خدا از نزديك...تنها آرزوم ديدن حرم حضرت عباسه.

مي دونيد...وقتي كسي مثل حضرت علي با خيال راحت حسينشو به حضرت عباس ميسپاره...وقتي كسي مثل امام حسين از همه يارانش به حضرت عباس اميدي بيشتر داره...وقتي خود حضرت عباس براي برادرش...براي برادزراده هاش براي زينب بزرگ، دست به كاري ميزنه كه ديگه مثل اون، توي تاريخ زمين ثبت نميشه...من با خيالي راحت هر شب قبل از خوابم ، مادر و پدرم و كسايي كه دوستشون دارم و هميشه نگرانشون هستمو بعد از خدا ميسپارم به دستهاي حضرت عباس...چون قدرتمند تر از اين دستهاي جدا شده از تن،دستي سراغ ندارم.

آن نخل به خون تپيده را مي بوسيد
آن مشك زه هم دريده را ميبوسيد
خورشيد كنار علقمه خم شده بود
دستان زه تن بريده را مي بوسيد

 نمي خوام حرف تكراري و كليشه اي بزنم...حرفهايي كه معمولا اين روزها، هر سال ميشنويم. از هركس كه اين نوشته رو ميخونه خواهش مي كنم چند لحظه اي چشماشو ببنده...خودشو توي كربلا مجسم كنه...درست در لحظه اي كه حادثه اي به اسم عباس رخ ميده...بعد كه چشماشو باز كرد به چيزي كه تجسم كرده فكر كنه...ايمان دارم اگر يك ذره از چيزي كه ديده بفهمه...معني كامل عشقو درك كرده.

پ.ن:هفت ساله که زیر پنجره اتاقم در این ده شب طبل و سنچ و دمام میزنن...خیلی باشکوهه
پ.ن۱:نوحه هنوز که هنوزه فقط همون(عمه بابایم کجاست)...خدا برایتان همیشه خوب بخواد آقای کویتی پور.
پ.ن۲:در ادامه مطلب چند تا از دوبیتی ها و رباعی هایی که درباره حضرت عباس سروده شده نوشتم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 20:20  توسط آیدین  | 

به من بگویید!

فرزانه گان رنگُ بومُ قلم!

چه گونه خورشیدی را تصویر می کنید

که ترسیمش

سراسر خاک راخاکستر نمی کند؟

                                            (حسین پناهی)

پ.ن چند روز بعد:روزنامه (کارگزاران) نیز هم...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 20:19  توسط آیدین  | 

Hero يعني قهرمان. وقتي اين كلمه رو مي شنويم ياد جك و جونورهايي مي افتيم مثل اسپايدر من و بتمن و ايكسمن و از اين قبيل.ياد صحنه هاي اكشني مي افتيم كه اين از ما بهتران ها سعي در نجات آدمهاي ديگه دارن.ياد اين مي افتيم كه :اي خدا چي ميشد منم يك همچينن چيزي بودم...حالا يك خورده بالاتر يا پايين تر...
وليCNNقهرمانهاي واقعي رو در سال 2008 به ما معرفي كرده.كسايي كه از هيچ جاشون نه تار عنكبوت بيرون مياد و نه ميتونن با تمركز اشيارو حركت بدن و هيچ كدمشون هم ضد گلوله نيستن كه بر عكس با كوچكترين چيزي دردشون ميگيره و راحتتر از اوني كه فكر مي كنيد بغض مي كنن.سي نفر از موجوداتي كه لياقت اسم انسان رو دارن.

 كسايي كه هيچ كاري نكردن جز اينكه:

نگران بچه ها يي هستند كه مادر پدرهاشون توي زندادنن و براي اينكه فاصله اونها كم بشه كارهاي زيبايي انجام دادن.

پر مي كشن از شهر خودشون به جايي ديگه فقط براي اينكه پاهاي مصنوعيي كه ساختنو به كسايي برسونن كه بهش نياز دارن و تا لحظه اي كه مطمئن نشن اون شخص به خوبي از اون پا استفاده مي كنه و مشكلي نداره تنهاش نمي زارن.

فكر و ذكرشون اينكه كه به دهكده هاي كوچيكي سر بزنن، كه گنده ترين آدمهاي نزديك ما ده دقيقه توش تحمل نميكنن، و براي بچه هايي كه اونجا هستند كتاب ببرن و كتاب بخونن...لبخند بزنن و شادشون كنن تا اون بچه ها ياد بگيرن آرزوهاي خوبي داشته باشن.

صبح به صبح بلند ميشن و ميرن سراغ مردهاي بي خانمان و باهاشون ورزش مي كنن تحت عنوان روي پاي من بلند شو...تا تنها نباشن و اميد داشته باشن به كوچكترين ها

و...
به چهل و پنج دقيقه آخر اين برنامه رسيدم.ولي لذت بردم از همون چيزي كه ديدم.يك برنامه كامل...هماهنگ...يك سالن بزرگ پر از جمعيت...بدون ذره اي صدا يا حركت بي جا و بدون موقع.(چيزي كه توي كشور خودمون هستو در نظر بگيرين...كاملا برعكسش...يك چيز غير قابل مقايسه).نكته جالب مراسم اين بود كه خانم ها و آقايون هنرپيشه(كه كل سال متعلق به اونهاست...و اونهان كه فقط ديده ميشن!!!) روي سن ميرفتن و اين (قهرمان)هارو معرفي مي كردن و ازشون ميخواستن كه به بالاي صحنه برن.
نميدونم...ممكنه خيلي ها شروع كنن به نقد كه :(آي اين كه طرز كمك نيست ...كمك بايد مخفي باشه. و فلان و فلان...اين رياست) كلي از اين حرفها...ولي مهم نيست.درسته اين آدمها نيازي به تبليغ ندارن...چه با دوربينهاي خبرنگار ها چه بدون اونها كارشونو انجام ميدن...و اصلا براشون اهميت نداره...ما بدونيم چه كاري مي كنن يا نه.اونها مي دونن...با خودشون و كسايي كه بهشون كمك مي كنن و خداي خودشون.ولي اينكه دوربين ها اونهارو بزرگت ميكنن تا شايد كساي ديگه اي هم به اونها ملحق بشن تا دنيارو از اين چيزي كه هست نجات بدن.(توي لينكهايي كه گذاشتم ميشه از كل ماجرا سر درآورد.)

 پ.ن:يك فرق بايد بگذاريم بين كسي كه به خاطر پرتاب كفشش قهرمان ميشه...وكسايي كه اينجا می بینین.
پ.ن1:ميلاد حضرت مسيحه...جايي خوندم كه: مسيح فريبي بود تا انسان را مهربان كنيم...خوش به حال كسايي كه فريب خوردن و (قهرمان شدن).

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 2:38  توسط آیدین  | 

امشب شب يلدا بود.هيچ وقت شب یلدارو به اون صورت سنتی نداشتم.خيلي دلم مي خواد يك بار تجربشو داشته باشم.شب يلداي امسال اما...نسبت به سالهاي گذشته(به خصوص سه سال گذشته) عجيب تر هم شده بود وقتي مي خونيم توي روزنامه ها از گروني بيش از اندازه چيزهايي كه سنت هميشه اين شب بوده...وقتي كه توي آرم آغاز يك برنامه ٬ بچه اي هشت نه ساله ميگه:به دولت بگين گرون نكنه...(كه مادر هر وقت اينرو ميشنوه دل بزرگش ميگيره...كه اين جمله پر از حسرت چيزهاييه كه حقه...و در موارد خيلي زيادي كوچيكن..ولي دست نيافتني شده براي ما).٬ وقتي كه حركت يك خبرنگار عرب عراقي(كشور دوست و برادر!!!) سايه انداخته به روي همه مشكلاتي كه ما داريم و خانواده اون از همه گرسنه ها و تنگدستهاي كشورمون مهمتر شده....وقتي كه چراغهايي رو مي بينيم كه با وجود به خانه روا بودن به مسجد برده ميشن...وقتی توی صف کوپن می بینیم کسانی هستند که امید بستند به چیزی به اسم طرح تحول اقتصادی...وقتی خیال میکنن قراره براشون کاری مفید انجام بشه...روحشون خبر نداره که به زودیه زود باید پنج شش برابر چیزی که الان هست پول چیزهایی رو بدن که حقشونه...و وقتی براشون یک ذره از این طرح حرف میزنی با چشمهای گرد شده و ناباور بهت نگاه می کنن...ما گرفتار شبهاي يلدايي هستيم كه طولاني بودن يك دقيقه اي شب يلداي قديمي و واقعي در برابر و طول و عرض اونها هيچي نيست...گاهي اوقات از شنيدن اندكي صبر و از اين حرفها بيشتر دلم ميگيره و...(کلی حرف دارم- داریم- که یک عالمه شب یلد لازمه تا شاید تموم بشه)

پ.ن:وارد زمستون شديم...زمستوني كه مهدي اخوان ثالث خوب توصيفش كرده...فصل سردي كه فروغ فرخزاد مارو به ايمان آرودن بهش دعوت كرده...ديگه لازم نيست اين شعرهارو اينجا بنويسم...همه از حفظيمشون...همه بهش ايمان داريم...همه هر لحظه حسشون ميكنيم...ولی با این وجود :
هوا بس ناجوانمردانه سرد است...آی...
...
...
و ما منتظر یک جواب سلامیم...تا شاید اندکی گرم بشیم و اندکی امیدوار(با شما هستیم آقای خاتمی عزیز!)

پ.ن۱:با آغاز فصل سرد...وبلاگ من هم يك ساله شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 1:17  توسط آیدین  |