1.به همين سادگي رفت.كمتر از يك روزه كه از شوك رفتن آقاي خاتمي د راومدم.دنبال عنواني مي گشتم براي نوشتن يك پست در اين باره...اما اين از همه بهتر بود، كه از روزنامه اعتماد عاريه گرفته شده.
سلام سيد...
سختي زيادي كشيديم براي اومدنت...و وقتي اومدي ديدي كه به راستي مشتاق بوديم و ايستاده.باور كردنش سخت بود ولي زياد طول نكشيد اين آمدن.اما ، مرد بزرگ...رفتن تو، مثل همه چيزي كه هستي، يك استثنا بود.انتخابي حياتي كه كمتركسي حاضر به قبول ريسك اون هست. باور نداريم كه تو بچهاي خودتو تنها گذاشتي...هستي...درست كنار ما...اينبار حتي بزرگتر از قبل.
كارواني كه بود لطف خدا بدرقه اش
به تحمل بنشيند، به صلابت برود
كي ميگه تو سياستمدار نيستي؟هستي...اما وقيح نيستي...بي شرم نيستي...دو رو نيستي...تو خاتميِ ما هستي،خلاصه اي از اعتقاد و ايمانمون.به زودي بهار ميرسه.ما به اومدنش مطمئنيم.
2.نوزدهم تا بيست و پنجماسفند اينجا نمايشگاه كتاب بود.يك افتضاح بزرگ از نظر مكان، امكانات، زمانو مديريت.فقط چهره دوست داشتني و و خسته ناشرين و كتابهاشون دليل رفتن سه باهر ما بود به نمايشگاهي كه در بدترين موقعيت زماني و در پاركينگ گرم و مخوف يك بازار ميوه تره بار برگزار شده بود.برخورد زشت بازرسين ارشاد با غرفه دارها و نبودن كوچكرين امكاناتي براي اونها فقط مايه شرمندگي ارشاد هرمزگانه...خسته نباشيد جناب اميري زاده.
سيامك عزيز(نشر نيلو فر)، محمد و علي خنده رو و سر حال(نشر افق و صابري)، آقاي اسپان منش(نشر هرمس)، آقاي پاشا ، آقاي صادقي(نشر ني) و حسين هادي خوب...ازتون ممنون كه تحمل كرديد و لبخند زديد.
3.اينهارو درست در بي وقتي پست ميكنم.درست در لحظه هايي كه نه امساله و نه پارسال...چيزي نيست جز چند ساعت...چند ساعت تا يك اتفاق،اتفاقي كه امسال هم رخ نميده.باز رسيدم به لحظه اي كه پاكه پاكه.تولد و مرگ در يك لحظه...سلام و خداحافظي.
سال 87 تمام وقتم به درس خوندن گذشت براي يك امتحان.توي اون قبول نشدم تا يك بار ديگه ياد بگيرم هيچ چيزو به اصرار از خدا نخوام...در عوض خدا...به من اجازه زندگي دوباره داد...شايد يك فرصت براي جبران اون لحظه هايي كه (من) نيستم.دو روز بعد از امتحانم، از بالاي ساختماني چهار طبقه، تخته اي كه كارگرها روي اون مي ايستند و كار مي كنند، درست افتاد روي سر من و سرم از سه نقطه شكست و ديد چشم راستم براي دقايقي به طور كامل رفت...چوبي كه از يك طرف اون سه تا ميخ بزرگ هم بيرون زده بود....اما من هنوز هستم...اين يعني خدا ميخواسته باز چيزيو بهم گوشزد كنه.آخرين شب قدر ماه رمضان گذشته...در لحظه اي كه مطمئنم همه گاه گاهي تجربه اش كرديم...جوابي به من داده بود...و من چيزيو برداشت كردم كه مي خواستم:(وما باز هم بر تو منت نهاديم.)اما حالا منت بزرگشو با تمام وجود حس ميكنم و از اينكه به من منت گذاشته به خودم ميبالم.
دعايي دارم موقع خواب...سر نماز...زمان دلهره...از ته دل همه اون دعارو براي همه از خدايي كه بزگه و با گذشت...مي خوام.اما اينجا نمي نويسم.يادتون نره درست در لحظه اي كه قراره هيچ اتفاقي نيفته...همه آرزوها و خواسته هاتونو با خالق اون لحظه در ميون بگذاريد...حواسش به همه ما هست.
اما فراموش نكنيم:مادرها و پدرها رو كه عزيزن و دوست داشتني...و كسايي كه براي سلامتي دوباره...چشم به سفره هاي مقدس هفت سين دوختن.
يا مقلب القلوب و الابصار
يا مدبر الليل و النهار
يا محول حول والاحوال
حول حالنا الي احسن الحال
خدايا!
ما را به حالي سبز...و هميشه سبز برگردان







