تبليغاتX
خیابانهای سرد شب...

خیابانهای سرد شب...

در خیابانهای سرد شب جز خداحافظ...خداحافظ صدایی نیست!!!

نگارم دوش در مجلس...
به عزم رقص چون برخاست...
گره بگشود از ابرو بر دلهاي ياران زد...
                                              ...
                                              صنما جفا رها كن.

 ببینید

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 2:5  توسط آیدین  | 

...

((غريبم ، قصه ام چون غصه ام بسيار

سخن پوشيده بشنو ،اسب من مرده ست و اصلم پير و پژمرده ست

غم دل با تو گويم غار

كبوترهاي جادوي بشارتگوي

نشستند و تواند بود و بايد بودها گفتند

بشارتها به من دادند و سوي آشيان رفتند

من آن كالام را دريا فرو برده

گله ام را گرگها خورده

من آن آواره ي اين دشت بي فرسنگ

من آن شهر اسيرم ، ساكنانش سنگ...

ولي گويا دگر اين بينوا شهزاده بايددخمه اي جويد

دريغا دخمه اي در خورد اين تنهاي بدفرجام نتوان يافت

كجايي اي حريق ؟ اي سيل ؟ اي آوار ؟

اشارتها درست و راست بود اما بشارتها

ببخشا گر غبار آلود راه و شوخگينم ، غار

درخشان چشمه پيش چشم من خوشيد

فروزان آتشم را باد خاموشيد

فكندم ريگها را يك به يك در چاه

همه امشاسپندان را به نام آواز دادم ليك

به جاي آب دود از چاه سر بر كرد ، گفتي ديو مي گفت : آه

مگر ديگر فروغ ايزدي، آذر، مقدس نيست ؟

مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نيست ؟

زمين گنديد ، آيا بر فراز آسمان كس نيست ؟

گسسته است زنجير هزار اهريمني تر ز آنكه در بند دماوندست

پشوتن مرده است آيا ؟

و برف جاودان بارنده، سام گٌرد را سنگ سياهي كرده است آيا ؟))

سخن مي گفت ، سر در غار كرده ، شهريار شهر سنگستان...

سخن مي گفت با تاريكي خلوت...

تو پنداري مغي دلمرده در آتشگهي خاموش...

ز بيداد انيران شكوه ها مي كرد...

ستم هاي فرنگ و ترك و تازي را،

شكايت با شكسته بازوان ميترا مي كرد‍،

غمان قرنها را زار مي ناليد...

حزين آواي او در غار مي گشت و صدا مي كرد:

(( غم دل با تو گويم ، غار

بگو آيا مرا ديگر اميد رستگاري نيست ؟))

صدا نالنده پاسخ داد :

((...آري نيست ؟))

 پ.ن:اینرو هم ببینید...

پ.ن۱:شعر کامل در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 20:30  توسط آیدین  | 

بر آنچه دلخواه من است
حمله نمي برم
خود را به تمامي بر آن مي افكنم
اگر برآنم...
تا ديگر بار و ديگر بار
بر پاي توانم خواست...
راهي جز اينم نيست!

                             احمد شاملو

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 0:37  توسط آیدین  | 

وقتي شروع به خوندنش كردم تصميم داشتم شش هفت تا از قسمتهاي قشنگشو توي وبلاگم بنويسم.اما پاراگراف به پاراگراف زيبا و شوكه كننده بود.نمي شد از هيچ كدوم از قسمتهاش گذشت.وقتي مي خوندمش هنوز فكرم از يك قسمت آزاد نشده، گرفتار زيبايي كلمات بعدي مي شد.كلماتي كه بارها بهشون فكر كرده بودم...ولي تا به حال به اين زيايي پشت سر هم رديف نشده بودن.تصميمم عوض شد...انديشه هاي ناب ، اينبار فقط به همين خلاصه ميشه:

((خداحافظ گري كوپر))
...
...
...
(رومن گاري)

پ.ن:خواهش مي كنم فقط و فقط:چاپ نشر (نيلوفر) با ترجمه آقاي (سروش حبيبي).

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 16:55  توسط آیدین  |