تبليغاتX
خیابانهای سرد شب...

خیابانهای سرد شب...

در خیابانهای سرد شب جز خداحافظ...خداحافظ صدایی نیست!!!

ياس نو توقيف شد

(یاس نو) توقیف شد!!!
در همین رابطه:
۱-ياس نو بار ديگر توقيف شد
۲-نعمت احمدي: توقيف ياس نو قانوني نيست

پ.ن:ما كه نديده بوديم همچين روش اعتراضي به حكم قطعي شده و اجرا شده...البته آقاي مرتضوي ٬استاد مسلم حقوق هستند و حتما اين اعتراضشون فوت كوزه گري هستش كه ما بلد نيستيم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 17:27  توسط آیدین  | 

خرداد 76 ...نمي تونستم راي بدم...فقط 15 روز كم داشتم.شرط بسته بودم سر پيروزي آقاي خاتمي...بردم...اما كتك مفصلي خوردم به جاي نوشابه هايي كه شرطمون بود.
خرداد 80...به آقاي خاتمي  راي دادم...چون بهش معتقدم.
خرداد 84...حالم اصلا خوب نبود.
خرداد 85...حالم اصلا خوب نبود.
خرداد 86...حالم اصلا خوب نبود.
خرداد 87...حالم اصلا خوب نبود.
...
...
و حالا...خرداد 88.

چيزي كه لازم داريم يك آمدن ديگست...يك آمدني كه اونقدر قطعي باشه كه خدشه اي نتونن بهش وارد بكنن.دفعه قبل بايد اين كارو مي كرديم اما نمي دونم چرا...با هم نبوديم...اين بار هم اگر با هم نباشيم...چيزي عوض نميشه.
مادر بزرگ من81 سال عمر كرده...با هم يك دنيا حرف زديم...خوب ميشناسمش...شناسنامش فقط جاي سه تا مهر انتخاباتش پره...يك بار 80 و دو بار 84...بهم گفته اينبار هم ميره كه به آقاي موسوي راي بده.
آقاي خاتمي جايي گفتن: (ايده آل طرف مقابل اين است كه شركت كننده در انتخابات كم باشد)...و ما كه به سيد ايمان و اعتماد داريم و حرفهاي آقاي موسوي رو از جنس خودمون مي دونيم و چيزهايي هستن كه ميخوايم...بايد كاري بكنيم...كاري كه 12 سال پيش هم انجام داديم.

 وقت آن آمد كه خود بر خويش سالاري كنيم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 1:38  توسط آیدین  | 

پدر يكي از دوستان خوب من، وقتي نوه سه سالُ نيمه شُ در حال بازي با عروسكش ديد، بهش

گفت: لِنا...داري با عروسكت بازي ميكني؟

لِنا هم گفت: نه بابا جون...دارم با عروسكم زندگي مي كنم.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:10  توسط آیدین  | 

سلام

اين سلام فقط براي دو نفره
براي شمس و شيوا
ما سه تا بچه بوديم كه بيست سال پيش هيچ تصوري از جدا شدنهاي طولاني مدت نداشتن...و هنوز باور نمي كنن اين جدا شدنهارو.
براي اينكه فكر نكنن من فراموششون كردم...فقط براي اينكه بگم امكان نداره اون روزهارو فراموش كنم...دويدنهاي بين پلاك 210 كه ما بوديم و 206 كه شما بودين براي چند ساعت با هم بودنهايي كه فراموش نشدني بودن و هستن.
گوش دادن به نوار قصه مدرسه موشها و حسن كچل توي اتاق پدرتون ...بازي با عروسك نارنجي...گريه شيوا وقتي شمس براي بار اول به جاي امادگي دهخدا جلوي مدرسه ابتداييش از سرويس پياده شد...وقتي شمس شب تولدش براي پوست كندن يك پرتقال دستشو بريد . روزي كه من لباسهاي زورو  تنم بود و تو به جعبه وسايل زورو اشاره كردي و گفتي تو زورو باش...منم اون خانومه كه پشت اسبش نشسته...زنشه ديگه مگه نه؟....چقدر خجالت كشيدم منه 6 ساله از حرف توي 5 ساله.

شيواي عزيزم
خيلي خيلي خوشحال كننده ست كه بين اين همه صفحه مجازي كه در به در دوستهاي كودكيشون هستن تو درست پاتو بگذاري توي خيابوني كه من صاحبشم.تاخير دوروزه رو ببخش كه نمي دونم چرا نه به ميل ياهو دسترسي دارم و نه به جي ميل...هر كسي ممكنه فراموشتون بكنه اما من فراموش نمي كنم...مطمئن باش...منتظر شماره تلفنت هستم.

پ.ن:به  دوتاكامنت كه شيوا توي پست قبل نوشته نگاه كنين براي فهميدن موضوع.
پ.ن1:محمود عزيز متشكرم كه دنبال اين داستانو گرفتي.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 2:21  توسط آیدین  |