تبليغاتX
خیابانهای سرد شب...

خیابانهای سرد شب...

در خیابانهای سرد شب جز خداحافظ...خداحافظ صدایی نیست!!!

به اندازه تمام زمانها بود
فاصله پلك بر هم زدنم
نه به اندازه پلك بر هم زدني.
خدا بازيش گرفت
خوابي روانه ساخت:

((هراسي موج زد
وحشي نمايان شد
به بالا نگريستم
خدا نگاهم مي كرد
لبخند زد!
چوبدستي برايم انداخت
به زمين افكندم كه وحش را ببلعد...
تكان از تكان نخورد
نه...چوب دست موسي نبود!
من بودم ويك چوب دست كه فقط چوبدست بود.
به سان كوهي كه قرار از كف داده
وحش
فرود آمد.
سه سر داشت...
و نفس بر نفس اضافه مي كرد
و نفس بوي سم مي داد
و گريز نبودش مگر به سمت دهان خشمناك پر مارش
گويي به لحظه قد مي كشيد
و به آني عرض مي گستراند
پاها و دستهايي كه به سان تبر بودند
پنجه اي كه تيغ را رو سياه مي كرد
و تواني كه كوه ها به وقت جنبيدن به خود نديده بودند.
سرشاخه هاي همه درختها را بريد
صيحه اي كشيد و جنگل را به خاكستر نشاند
و پرندگان سوختند
و در ختان سوختند
و حيات مي رفت كه به نابودي گرايد
جانوران
از بزرگترين تا به چشم نيامدني ها
در لحظه اي كه به فرار قصد مي كردند
ديگر نبودند!
اما عجب بود
كه جز من
انساني
حتي به دور دست ها هم ديده نمي شد.
هوا داغ بود و سمي...
ومن با درد
پوست انداختم.
ترس بود هم از وحش...
هم از خدا
مرا به بازي خدا چه كار؟
تاوان چه گناهيست اين رويارويي؟
نگاه مي كردم به هر طرف كه بيابمش
كه بپرسم
كه مرا بيرون بياورد از اين خواب
از اين بازي...
نبود.
من بودم و چوبدست...
تمام توانم همين شد
كه چوبدست را تكيه گاه  كنم
كه بر خيزم براي فرار( به كجا؟)
ناگاه...
چوبدست به زمين فرو شد
به آني ريشه دواند
و هزاران درخت روياند
و هزاران برگ داد
و هزاران پرنده كه آشيان داشتند
دم به دم كه فرو مي بردم...هواي پاكي بود كه وحش را توان تنفسش نبود
درخت بود كه از زمين بيرون مي آمد
پرنده بود كه از شاخه هاي درختان به پرواز در مي آمد
در ختان به هم مي پيچيدند
پرندگان به هم مي رسيدند و يكي مي شدند
و وحش بزرگتر بود
و درختان و پرنده گان بزرگ مي شدند
در ختان به تن بي پايان وحش پيچيدند
و جدالي بود برابر
وحش با پاها و دستان تبر گونش درختها را در هم مي شكست
و درختان اورا سخت تر به هم مي فشردند.
و پرنده گاني كه يكي شده بودند
به وحش حمله ور مي شدند:
به سر ها و مارهايي كه زبان بودند
به كتفهايي كه به سختي سنگهاي آفريده نشده بودند.
و من حالا فقط نظاره گر محشري بودم
كه نمي دانستم براي چيست.
درخت و پرنده بود كه مي مرد،
درخت و پرنده بود كه از چوبدست زاييده مي شد.
وحش بود كه ديگر فقط تقلا مي كرد براي رهايي.
گذشت ساعتي كه سالها در برابرش ثانيه اي بيش نيست.
وحالا
من بودم و قلب آن وحشِ نفس به شماره افتاده
و سر انگشتانم كه هنوز
زنده بود
و براي زندگي
خروش مي كرد
و جنگلي كه گويا زايشش متوقف نمي شد.
و جان كندن حيات
كه در آخرين لحظه ها
به برگشت و دوباره زيستن بدل شد.
قلب وحش ايستاد
آن را بيرون كشيدم.
به سان مجسمه اي عظيم از خود آن وحش بود.
جمله اي بر آن نوشته
به خطي كه نمي دانستم كدام است
اما توان خواندنش را داشتم:
نشاني براي تو
كه ديگر بار نا اميد نشوي
كه ديگر بار فراموشم نكني.))

به اندازه تمام زمانها بود
فاصله پلك بر هم زدنم
نه به اندازه پلك بر هم زدني.
                                
                                      (آیدین - تیر ۱۳۸۸)

پ.ن:خب..اینرو خودم طی دیشب و امروز عصر نوشتم.جاییش اگر کم و کسری و یا ایرادی داره ویا نیاز به توضیح هست بگید...تا هم من درستش کنم و هم اگر سوالی در بینه بر طرف بشه.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 1:34  توسط آیدین  | 

دشمنان آزادی ٬اهل بحث و تضارب آرا نیستند.آنها تنها عربده می کشند٬دشنام می دهند و...شلیک می کنند.
(رالف اینج)

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 1:31  توسط آیدین  | 

صبح تلخی دارم
تلخ٬
و به نومیدی می کوشم که جنون را از خود دور کنم.
مثل این است که در صحرایی خشک...
تا افق از همه سو وحشت و تنهایی
سر گردانم
مثل این است که ناگاه مرا٬
دست جادویی بادی پنهان
از سر قله امید٬
به دهان دره تاریکی انداخته است...
که تهش راه به دوزخ دارد٬
و سقوط من در آن
تا صبح قیامت
کش خواهد یافت.
صبح تلخی دارم
زیرا دیشب
دسته ای دزد وقیح و سفاک
خانه ام را
با خاطر آسوده زدند.
هر چه از عمق وجودم
با درد کشیدم فریاد
یکی از این همه همسایه در ظاهر پابند اصول
بیدار نشد٬
یا اگر شد٬
نه صدایی از او برخاست٬
نه چراغش را روشن کرد
تا اقلا دزدان را به هراس اندازد.
صبح تلخی دارم
تلخ
روز وحشتناکی خواهم داشت٬
تلخ و وحشتناک!
                    (محمود کیانوش)

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 20:54  توسط آیدین  | 

...
وحشت در قلب هوا مي تپد،
وسياهي لوحه نامش را
با گستاخي ديوانه واري
بر پيشاني آفتاب مي آويزد
.
شرابها طعم خون گرفته اند،
و نگاهها برندگي شمشير،
عواطف به جاي لقمه
زير دندانها جويده مي شود،
و دوستي فريب رنگيني ست
كه چهره ها را مي پوشاند.
...
تو اين را مي داني،
ما اين را مي دانيم
ليكن آنها مي كوشند
تا قلب هوا را از وحشت به تش در آورند
و نام سياهي را بر پيشاني خورشيد بياويزند.
ما نمي گذاريم،
از بيراهه شان باز مي گرديم
و به تنهايي نفرينشان مي كنيم.
ما نمي گذاريم،
زير آوارها مي خنديم
در چنگال طوفانها آواز مي خوانيم
و اگر فرو افتيم
واگر ير نخيزيم
با روشني و گرمي خونمان
به آفتاب،
به بهار و گياه درود مي گوييم
ما نمي گذاريم،
از بيابان خشك دلهره هاشان مي گريزيم،
و از دره امن ترانه هامان
راهي به ديار پاكي و روشنايي مي يابيم.
بازو در بازو گام بر مي داريم،
چهره به چهره آواز مي خوانيم،
سينه به سينه زندگي و انسان را ستايش مي كنيم.
از سپيده دم روزها
به سوي غروب آنها سفر مي كنيم،
تا هر شبانگاه راهي براي بازگشتن
به سپيده دمي ديگر داشته باشيم.

پ.ن:نام اصلی این شعر (بهار سی و هشت)است و به این روزهای ما به شدت نزدیک...دوستداران استاد خرده نگیرند...که حتما ایشان هم همین حال را دارند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 23:3  توسط آیدین  | 

شریک شدیم٬چهل ثانیه پایان زنگی اش را...
شریک شدیم٬قوت قلب دادنها به اویی که با مرگ روبرو شده بود:نترس ندا جان نترس...
شریک شدیم٬معصومیتی که در چشمان ندا بود...
شریک شدیم٬قرمزی خونی که از پاکترین قلبها آمد٬قلبی که همه چیز را زیبا می خواست...
شریک شدیم٬ آخرین لحظه را...
شریک شدیم٬شناختن سفاک صفتی را که فقط یاد گرفته بکشد...
اما....
خرداد هشتادو هشت فقط متعلق به نداست...به ندا و همه آنهایی که در این ده روز به ندا پیوستند
ندا...تو خرداد هشتادو هشت را جاویدانتر از هر خردادی کردی...اما چه تلخ.
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 1:10  توسط آیدین  |