يك بار يادم بياور
تا برايت از بهارهايي كه رفت
هم ز خاطره
هم ز دست
بگويم...
برايت بگويم
وقتي خواب بد ديدي چه كار كني...
يادم بياور تا برايت از آسمان بگويم
كه روزگاري نزديك بود
مي شد به آن دست كشيد و آبي شد.
به يادم بياور
برايت ازقهقهه هاي بي دليل
و مسري
و تمام نشدني بگويم.
برايت بگويم
راه رفتن
روي جدول كنار خيابان
و
ترس پيچ خوردن پا
چه لذتي دارد.
يادم بياور
از شب برايت بگويم
واينكه ترس ندارد
دلهره اش...به خاطر آن است كه نميشناسيش.
اگر به يادم بياوري
برايت از اولين ها هم خواهم گفت
اولين قدم ها
گردش ها
خنده ها
دروغ ها
و
نگاه ها...
...
...
يادم بيانداز
از گريه هاي بي دليلي
كه مي آيند
و سبك مي كنند
از انسانهاي فراري و
نشانه هاي پشت سرشان
از لذت گفتن : نه...
برايت حرف بزنم.
يادم بياور
هيولايي را برايت توصيف كنم
كه صداي تق تق چوبهاي موريانه زده
زير يك سقف شيرواني
به جانم انداخت.
برايت مي گويم
اگر به يادم بياوري
كه از تبسم
تا اشك راهي نيست...
كه اگر به آرزوهايم برسم
خدايِ دومي خواهم شد.
تو يك بار به يادم بياور
من به يكباره همه را برايت خواهم گفت.
(آیدین - ۲۱ مهر ۱۳۸۸)
**(يادم بياور) ها و (انسانهاي فراري و نشانه هاي پشت سرشانِ ) این نوشته از نگار قرض گرفته شده...پس اين نوشته هم ، به خاطر قرض گرفتن یک طرفه باشد براي نگار به عنوان پيش پرداختي براي درمان.








