تبليغاتX
خیابانهای سرد شب...

خیابانهای سرد شب...

در خیابانهای سرد شب جز خداحافظ...خداحافظ صدایی نیست!!!

يك بار يادم بياور
تا برايت از بهارهايي كه رفت
هم ز خاطره
هم ز دست
بگويم...
برايت بگويم
وقتي خواب بد ديدي چه كار كني...
يادم بياور تا برايت از آسمان بگويم
كه روزگاري نزديك بود
مي شد به آن دست كشيد و آبي شد.
به يادم بياور
برايت ازقهقهه هاي بي دليل
و مسري
و تمام نشدني بگويم.
برايت بگويم
راه رفتن
روي جدول كنار خيابان
و
ترس پيچ خوردن پا
چه لذتي دارد.
يادم بياور
از شب برايت بگويم
واينكه ترس ندارد
دلهره اش...به خاطر آن است كه نميشناسيش.
اگر به يادم بياوري
برايت از اولين ها هم خواهم گفت
اولين قدم ها
گردش ها
خنده ها
دروغ ها
و
نگاه ها...
...
...
يادم بيانداز
از گريه هاي بي دليلي
كه مي آيند
و سبك مي كنند
از انسانهاي فراري و
نشانه هاي پشت سرشان
از لذت گفتن : نه...
برايت حرف بزنم.
يادم بياور
هيولايي را برايت توصيف كنم
كه صداي تق تق چوبهاي موريانه زده
زير يك سقف شيرواني
به جانم انداخت.
برايت مي گويم
اگر به يادم بياوري
كه از تبسم
تا اشك راهي نيست...
كه اگر به آرزوهايم برسم
خدايِ دومي خواهم شد.

تو يك بار به يادم بياور
من به يكباره همه را برايت خواهم گفت.

                                                         (آیدین - ۲۱ مهر ۱۳۸۸)

**(يادم بياور) ها و (انسانهاي فراري و نشانه هاي پشت سرشانِ ) این نوشته از نگار قرض گرفته شده...پس اين نوشته هم ، به خاطر قرض گرفتن یک طرفه باشد براي نگار به عنوان پيش پرداختي براي درمان.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 12:2  توسط آیدین  | 

(به علی گفت مادرش روزی...) 
...
می برتش می برتش
از توی این دنیای دلمرده چاردیواریا
نق نق نحس ساعتا خستگیا بیکاریا
دنیای آش رشته و وراجی و شلختگی
درد قلنج و درد پر خوردن و درد اختگی
دنیای بشکن زدن و لوس بازی
عروس دوماد بازی و ناموس بازی
دنیای هی خیابونارو الکی گز کردن
از عربی خوندن یه لچک پسر حظ کردن
دنیای صبح سحرا
تو توپخونه
تماشای دار زدن
نصف شبا
رو قصه آقابالاخان زار زدن
دنیایی که هر وخت خداش
تو کوچه هاش پا میذاره
یه دسه خاله خانباجی از عقب سرش
یه دسه قداره کش از جلوش میاد
دنیایی که هر جا میری
صدای رادیوش میاد
میبرتش میبرتش از توی این همبونه کرم و کثافت و مرض
به آبیای پاک و صاف آسمون میبرتش
به سادگی کهکشون می برتش
...

پ.ن:سه چهارتا از شعرهای استاد محمود کیانوش این روزها وقت و بی وقت توی فکرم  و روی زبونم میان و میرن.
پ.ن۱:مدتهاست که فقط ترانه (برادر جان) و (گهواره) میتونن باعث خوابیدنم بشه.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 8:14  توسط آیدین  | 

برای مادرم که امروز به دنیا آمده:

آنقدر به آنچه هستي ايمان دارم
كه اگر خدا را انكار كني...
ديگر به آسمان...
                   نگاه نخواهم كرد.
حادثه اي...
به هيچ زمان و مكاني...
در اين جهان و حتي آن جهان _چرا كه نه!_
مقدستر از تو
اتفاق نخواهد افتاد.

(آیدین- ۱۶ مهر ۱۳۸۸)
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 8:10  توسط آیدین 

يك روز ديگر - ميچ البوم
...
زمزمه كردم : مامان؟
اين كلمه را مدت ها بود به زبان نياورده بودم. وقتي كه مرگ مادرتان را از شما مي گيرد، اين كلمه را براي ابد از شما مي دزدد.
(مامان؟)
اين در واقع فقط يك صداست،زمزمه اي كه لبهاي باز در آن مداخله كرده اند.اما ميليونها كلمه روي زمين وجود دارد، و حتي يكي از آنها مثل اين كلمه از دهان شما بيرون نمي آيد.
(مامان؟)
او بازوي مرا به نرمي با ليف تميز كرد.
آه كشيد و گفت:(چارلي، تو توي دردسر افتاده اي.)
**
رز گفت: ( بچه ها از وجود والدينشان شرمنده مي شوند...)
مادرم تكرار كرد: (بچه ها از وجود والدينشان شرمنده مي شوند)
اين حقيقت داشت، من در نوجواني مادرم را از خود رانده بودم.حاضر نبودم در سينما كنار او بنشينم . از بوسه هايش خجالت مي كشيدم .ظاهر زنانه اش ناراحتم مي كرد و از اينكه در آن حوالي او تنها زن طلاق گرفته بود عصباني بودم.مي خواستم او مقل بقيه مادرها رفتار كند ، لباس خانه بپوشد ، آلبوم بريده تكه جرايد درست كن و كيك شكلاتي بپزد.
...:(رز، گاهي بچه ها زننده ترين چيزها را به آدم مي گويند....نمي گويند؟ طوري كه دلت مي خواهد بپرسي: اين بچه مال كي است؟)
رز خنديد.
(اما معمولا آنها فقط از چيزي ناراحتند.احتياج دارند آن مشكل را حل كنند) نگاهي به من مي اندازد :(چارلي...يادت باشد . گاهي، بچه ها مي خواهند تو را همانطور كه خودشان آزار ديده اند آزار بدهند)
همانطور كه آزار ديده اند آزار بدهند؟ اين كاري بود كه من كرده بودم؟ خواسته بودم در چهره مادرم همان پس زده شدني را ببينم كه از پدرم حس كرده بودم؟دخترم همين كار را با من كرده بود؟
زمزمه كردم:( مامان، از اين كار هيچ منظوري نداشتم.)
...:(از چه كاري؟)
(شرمنده بودن.به خاطر تو...يا لباسهاي تو يا...موقعيت تو.)
او شامپو را از دستهايش شست و آب را به طرف سر رز هدايت كرد.
گفت:( بچه اي كه از مادرش شرمنده است....صرفا بچه اي است كه به اندازه كافي عمر نكرده.)
**
زير لب گفتم: ( ما با مادر.)
بوسه ي نرمي را روي پيشاني ام حس كردم.
او جمله ام را تصحيح كرد: ( مادر و من.)
و رفت.
**
من احتمالا تشنه بودم..چون مادر زير بغلهايم را گرفت و مرا بلند كرد و اول صف برد.يادم است چطور از ميان آن مردهاي عرق كرده، با بالاتنه هاي برهنه، راهش را باز كرد و چطور يك دستش را دور سينه من فشرد و با دست ديگرش دستگيره آب سرد كن را چرخاند.در گوشم زمزمه كرد:( چارلي ، آب بخور) و من در حالي كه پاهايم در هوا تاب مي خورد به جلو خم شدم و آب خوردم و همه آن مردها منتظر شدند تا كار ماتمام شود.هنوز هم مي توانم بازوي مادرم را دور سينه ام احساس كنم.هنوز هم مي توانم جوشش آب را ببينم.اين اولين خاطره  من است، مادر و پسر، دنيايي مال خودمان.
**
(يك روز ديگر) نوشته (میچ البوم)...ترجمه خانم (گيتا گركاني).ناشر هم انتشارات (کاروان).این هم سایت شخصی نویسنده کتاب.
اين كتابو بايد خوند...يه قول مادر...يك بعد از ظهر بيشتر طول نمي كشه و به قول پسر...توي اين يك  بعد از ظهر به چه چيزهايي كه فكر نمي كنيد.
حتما همه ما بارها در مقابل اين سوال كه مادرتو بيشتر دوست داري يا پدرتو؟ قرار گرفتيم و اون موقع كه نمي دونستيم ميشه زد توي دهن كسي كه اين حرفو زده...يك كمي دستو پامونو گم كرديم.حتما همه ما موقعيت هايي توي زندگيمون هست...كه از ته دل آرزو مي كنيم تكرار بشه...يا براي تجربه دوباره...يا تغيير دادن اونها و يا جبران چيزي...حتما براي همه ما پيش اومده كه در اثر يك خشم احمقانه يا چيزهايي مثل اون...مادرمونو ناديده بگيريم...يا ازش بي دليل عصباني بشيم(مثلا سر اينكه توي هفت سالگي بهت گفته يكذره مشقتو خوش خط تر بنويس عصباني بشي و ميزو بر گردوني و...هنوز شرمنده اون روز باشي...با وجود اينكه مي دوني از ته دل بخشيدتت).
خوندن اين كتاب يك تلنگر نيست...يك كشيده ست...كشيده اي كه از خواب بيدار مي كنه...

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 11:29  توسط آیدین  | 

بادي كه وزيد
سرد بود
برگي كه افتاد
زرد بود
پاييز...
هميشه به همين سادگي مي آيد.
                                                       
(آيدين- اول پاييز 1388)


و گوش كنيد به صداي (مهدي اخوان ثالث) وقتي (باغ من) را مي خواند.

و گوش كنيد به صداي خانم (سيمين غديري) وقتي ترانه (خزان) سروده (محمود كيانوش) را بر روي آهنگي از زنده ياد (بابك بيات)- به گمانم!- اجرا مي كند.(معلم آمادگي ما...مادر بود...و هر بار خانم معلم اين ترانه را براي بچه هاي كلاس مي خواند... مهسا نامي كه با ما همكلاسي بود آرام آرام اشك مي ريخت...يك دختر پنج ساله...و جالب اينكه دليلش را هم نمي دانست.تصور كن!)

و اين كه متولدين ماه مهر چه انسانهاي دوست داشتنيي هستند:

10 مهر مادر بزرگ
14 مهر شيخ مهدي كروبي
باز هم 14 مهر يك دوست
15 مهر خاله ي بزرگ
17 مهر مادر
21 مهر سيد محد خاتمي
22 مهر خاله ي كوچك

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 2:12  توسط آیدین  |