صدا را خشن می کند.
دریغا...
ما که می خواستیم جهان را مهربان کنیم...
خود نتوانستیم مهربان باشیم!
(برتولت برشت)
در خیابانهای سرد شب جز خداحافظ...خداحافظ صدایی نیست!!!

آن که ميانديشد
بهناچار دَم فروميبندد*
اما آنگاه که زمانه
زخمخورده و معصوم
به شهادتاش طلبد
به هزار زبان سخن خواهد گفت.
(احمد شاملو)
*:فرو می بندد؟!!!
پ.ن:خبر توقیف یک صدای خوش!!!
دشمنان آزادی ٬اهل بحث و تضارب آرا نیستند.آنها تنها عربده می کشند٬دشنام می دهند و...شلیک می کنند.
(رالف اینج)
وقتي شروع به خوندنش كردم تصميم داشتم شش هفت تا از قسمتهاي قشنگشو توي وبلاگم بنويسم.اما پاراگراف به پاراگراف زيبا و شوكه كننده بود.نمي شد از هيچ كدوم از قسمتهاش گذشت.وقتي مي خوندمش هنوز فكرم از يك قسمت آزاد نشده، گرفتار زيبايي كلمات بعدي مي شد.كلماتي كه بارها بهشون فكر كرده بودم...ولي تا به حال به اين زيايي پشت سر هم رديف نشده بودن.تصميمم عوض شد...انديشه هاي ناب ، اينبار فقط به همين خلاصه ميشه:
((خداحافظ گري كوپر))
...
...
...
(رومن گاري)
پ.ن:خواهش مي كنم فقط و فقط:چاپ نشر (نيلوفر) با ترجمه آقاي (سروش حبيبي).
اگر به هيچ چيز معتقد نباشيم و نتوانيم هيچ ارزشي را تاييد كنيم، همه چيز مجاز شمرده مي شود و هيچ چيز اهميتي نخواهد داشت.چنين وضعيتي به نيست انگاري مي انجامد و در نتيجه منطق، بر عذاب وجدان كه در نظرمان امري باطل خواهد بود، مقدم مي شود.
(آلبر كامو)
وقتي از جبهه بر ميگرديم دلهره و وحشت جنگ از بين مي رود.آن وقت به آن دهن كجي مي كنيم و شكلك در مي آوريم تا جنون نگيريم.فقط تا زماني مي توانيم دوام بياوريم كه با آن اين معامله را ميكنيم. ولي فراموش نمي كنيم آنچه در برنامه اخبار جنگ سر هم مي كنند كه مثلا روحيه سربازان عاليست و هنوز ايشان را از ميدان جنگ بيرون نگذاشته بساط رقص و شادي برپا مي كنند دروغ و مزخرف است. ما اين كارها را براي آن نمي كنيم كه روحيه مان خوب است: روحيه مان خوب است چون اگر نباشد جنون مي گيريم.اگر اينطور نبود كه نمي توانستيم اين قدر دوام بياريم. اين روحيه خوب ماه به ماه خراب تر و تلخ تر مي شود.
همينقدر كه مي دانيم كه آنچه امروز در گيروادر جنگ فراموشمان مي شود بعد از جنگ به سراغمان خواهد آمد و حساب مرده ها و زنده ها را از هم جدا خواهد كرد.
روزها، هفته ها و سالهاي جنگ دوباره بر مي گردند و رفقاي مرده مان دوباره به پا خاسته با ما همقدم خواهند شد. در آن روز ها ذهن ما روشن خواهد بود و براي خود هدفي خواهيم داشت كه به طرفش پيش مي رويم...در حالي كه رفقاي مرده مان دوش به دوش و سالهاي جنگ پشت سر ما حركت مي كنند – عليه كي؟ عليه كي؟
(در غرب خبري نيست – اريش ماريارمارك)
مرگ بدن انسان را از او مي گيرد.در زندگي انسان و بدنش يكي هستند و در مرگ انسان و بدنش از هم جدا هستند.مي گوييم(اين بدن فلاني است) گويي اين بدن كه زماني خود آن آدم بوده و نه آنكه بازنمود او يا متعلق به او باشد، بلكه همان آدم فلاني نام بوده، ناگهان ديگر اهميتي ندارد. وقتي كسي وارد اتاق مي شود و شما با او دست مي دهيد، احساس نمي كنيد كه داريد با دست او دست مي دهيد يا با بدن او دست مي دهيد.شما داريد با (او) دست مي دهيد. ولي مرگ اين راتغيير مي دهد.اين بدن فلانيست نه اينكه فلانيست.
(پل استر- اختراع انزوا)
درونم چيزي اتفاق افتاده بو د و بدترين چيزها هميشه درون آدم اتفاق مي افتد.اگر اتفاق بيرون بيفتد، مثل وقتي كه اردنگي مي خوريم ، مي شود زد به چاك . اما از درون غير ممكن است. وقتي به اين حالت دچار مي شوم، ميخواهم بروم بيرون و ديگر به هيچ كجا برنگردم.
**
آقاي هاميل كه ويكتورهوگو را خوانده و از هر آدم همسن و سال خودش بيشتر زندگي كرده ، لبخند زنان برايم تشريح كرد كه هيچ چيز سياه سياه يا سفيد سفيد نيست.سفيد گاهي همان سياه است كه خودش را جور ديگري نشان مي دهد و سياه گاهي همان سفيد است كه سرش كلاه رفته. وقتي آقاي دريس چاي نعنايش را آورد، نگاهي به من كرد و گفت(تجربه كهنه مرا باور كن).آقاي هاميل مرد بزرگي بود ولي روزگار نگذاشت كه بزرگ باشد.
**
فكر مي كنم آدم از جواني، براي زندگي ، بايد دست به كار شود.چون بعدا تمام ارزشهايش را از دست مي دهد و هيچ كس هم در حقش لطفي نمي كند.
**
قانون براي حمايت از كساني درست شده كه چيزهايي داشته باشند و بخواهند در مقابل ديگران، از اين چيزها دفاع كنند.آقاي هاميل مي گويد كه بشريت ويرگولي است در كتاب قطور زندگي.
**
اگر عقيده من را بخواهيد جوانكهايي كه تفنگ به دست دارند، به خاطر اين است كه وقتي كه بچه بوده اند كسي بهشان محل نگذاشته، نه كسي آنها را ديده و نه كسي آنها را شناخته. بچه هاي اينجوري آنقدر زيادند كه كسي متوجه هشان نمي شود. حتي هستند بچه هايي كه مجبور مي شوند از گرسنگي بميذند تا كسي بهشان توجه كند.
**
مي دانم كه آدمهاي بسياري در دنياهستند كه كارهاي خوبي مي كنند، اما اين كارها را كه هميشه نمي كنند، فقط آدم بايد به موقع سربرسد. معجزه اي هم در كار نيست.
**
آقاي هاميل:محمد كوچولو، حتي اگر ازم بر مي آمد عروسي كنم، نمي توانستم با يك يهودي عروسي كنم.
مومو:آقاي هاميل او ديگر نه يهوديست و نه چيز ديگر. فقط همه جايش درد مي كند و شما هم آنقدر پير شده ايد كه نوبت خداست به فكر شما باشد نه اينكه شما به فكر او باشيد. براي ديدن خدا حتي تا مكه هم رفتيد، حالا ديگر نوبت اوست كه كاري بكند.
...
...
**
نوشته هايي كه خونديد قسمتهايي، از كتاب (زندگي در پيش رو) نوشته اميل آژار(رومن گاري) بود.كتابي زيبا كه حتما بايد خونده بشه...البته...بايد چاپ سال 1359 موسسه انتشارات امير كبير و ترجمه خانم ليلي گلستان رو گير بياريد و بخونين...چون مطمئنا الان اگر اجازه چاپ بدن(كه گمان نكنم بدن)...اصلا چيز جالب از آب در نمي آد.
خانم گلستان درباره اين كتاب گفتند:
((...او اين دنياي پر از ذلت و خواري و درد و خشونت و تحقير را با رنگ گل بهي نقش كرده . اين دنيا را پذيرفته و دقيقا تفاوت او با ديد آنها كه قبلا تصوير گر اين دنيا بوده اند، در همين جاست. پسر بچه قصه نه خشونت بچه هاي خاص آن محل رادارد و نه نرمش آنها را. او اخلاقي خاص خود دارد.به نيابت نويسنده در آن محل حضور يافته و گاه گداري حرفهايي به اصطلاح گنده تر از دهانش مي زند. شايد به دليل خواست عمدي نويسنده و يا شايد به دليل مصاحبتش با بزرگترها.او بچه ايست كه مي بيند، خوب هم مي بيند ، تيز هم مي بيند و همه را هم ضبط ميكند. هم صحبتهايش يك پيرمرد مسلمان عاشق قرآن و عاشق ويكتور هوگو است و يك زن پير دردمند... ))
پ.ن:توی یک سایت درباره این کتاب مطالبی خوندم...اینکه چاپ اولش برمیگرده به سال۱۳۸۲ توسط انتشارات بازتاب نگار در ۲۲۲صفحه و سال ۱۳۸۶ با تجدید چاپ شده.در صورتی که کتابی که من دارم چاپ اوله در سال ۱۳۵۹ ( با توجه به منبع فوقالعاده اگاهی که دارم تنها چاپ اون سالها هم بوده) در ۲۴۴ صفحه توسط موسسه انتشارات امیر کبیر.نمی دونم چی بگم...ولی احساس می کنم اگر بشه همون چاپ قدیمرو پیدا کرد و خوند بسیار بسیار بهتره.
ویکتور را کنار مادرم دفن کردیم و آسمان همان موقع که آنجا ایستاده بودیم و تماشا می کردیم که چطور دوستمان توی زمین ناپدید می شود٬ به شدت بر سرمان بارید.
***
فهمیده بودم که شاید بشود بدون اینکه سقفی بالای سرت باشد دوام بیاوری٬ اما نمی توانی بدون آنکه بین درون و بیرونت توازنی برقرار کنی ادامه دهی.
(مون پالاس- پل استر)
هر کس زندگی اش بدون هیچ دلیل منطقی ای در مسیر زندگی شما قرار گیرد...عضو ((کاراسٍ))شماست. کاراس تیمی است که خداوند تشکیل داده تا کاری برای او انجام دهید.
(کورت ونه گات)
چکیده زندگي انسان را مي توان بر تخته سنگي پوشيده از خزه جا داد.
(ناباكوف)
من پیروزم...زیرا دلم را به آسمانی پیوند زده ام که هر کدورتی را می بخشد.
(؟)
پ.ن:اینجا ۳ هفته ست که مدام میلرزه....شب و نصفه شب...صبح و ظهر...زلزله هایی عجیب که انگارقصدی دارن
به دور و برت نگاه كن...اگر اين چيزي كه مي بيني يك خواب است...بدان كه همه دنيا در همين خواب به سر مي برند...و...خوب البته اين خيلي تاسف انگيز است!
(ديالوگي از فيلم بمان)
پ.ن:براي دوستاني كه فيلمو نديدن:
پ.ن۱:درباره معناي عنوان فيلم كه زهراي عزيز اشاره كرد زياد متناسب نيست،بايد بگم اين اين معنارو از ترجمه اي كه برنامه سينما چهار روي فيلم گذاشته بود برداشتم.توي ديكشنري هم چيز زيادتري نيامده.قابل قبول تر از همه (تاب آوردن)و مثال زد كه در اصطلاح تبديل بشه به (تحمل كردن)....
شايد حالت درخواستي داره مثل التماس به كسي كه دم مرگه كه بهش ميگن: بمون...stay.دوستان مترجمي زبان ميتونن كمك كنن.
تلاش براي برپايي بهشت بر روي زمين هميشه راه را به جهنم برده است.كساني كه مي پندارند قادرند كه بشريت را سعاتمند كنند آدمهاي خطرناكي هستند.
(كارل پوپر)
هنگامي كه در تنهايي كامل و نهايت صداقت با خود صحبت مي كنيد...بدون شك آن مخاطب خداست.
( توصيف فرانكل از خدا )
انتهاي مرثيه ولتر براي قربانيان زلزله ليسبون:
چه تدبيري بينديشيم فنا پذيرندگان...؟
اي انسانهاي فاني!
بايد رنج ببريم ستايش كنيم و بميريم!
آنگاه عيسي به دست روح به بيابان برده شد تا ابليس او را تجربه نمايد*وچون چهل شبانه روز روزه نگه داشت آخر گرسنه گرديد* پس تجربه كننده نزد او آمد گفت اگر پسر خدا هستي بگو تا اين سنگها نان شود*در جواب گفت مكتوب است انسان نه براي نان زيست كند بلكه بهر هر كلمه كه از دهان خدا صادر گردد*آنگاه ابليس او را به شهر مقدس برد و بر كنگره هيكل بر پا داشت* به وي گفت اگر پسر خدا هستي خود را به زير افكن زيرا مكتوب است كه فرشتگان خود را درباره تو فرمان دهد تا تو را بر دستهاي خود بگيرند كه مبادا پايت به سنگي خورد* عيسي وي را گفت و نيز مكتوب است كه خداوند خداي خود را تجربه مكن* پس ابليس او را بكوهي بسيار بلند برد و همه ممالك جهان و جلال آنها را به او نشان داد* به وي گفت اگر افتاده مرا سجده كني همانا اين همه را به تو مي بخشم* آنگاه عيسي وي را گفت دور شو اي شيطان زيرا مكتوب است كه خداوند خداي خود را سجده كن و فقط اورا عبادت نما* در ساعت ابليس او را رها كرد و اينك فرشتگان آمده و او را پرستاري مي نمودند*
(عهد جديد:انجيل متي:باب چهارم)
پ.ن:پيشنهاد مي كنم فيلم ((كودك را دعا كنيم)) رو حتما ببينيد.Bless the child
انسان بايد خودش را امتحان كند . آن هم به موقع . او نبايد از زير بار امتحانهايش شانه خالي كند . اگر چه ممكن است اين امتحانها خطرناكترين بازيها باشند. اينها امتحان نهايي هستند كه ممتحن، ناظر، شاهد و امتحان شونده اي جز خودمان ندارند.
(سورن كي يركگور)
خدا براي هر كسي برنامه اي داره...من بايد ميمردم...اونم دو بار...تا متوجه بشم...همونطوري كه توي كتاب نوشته...خداوند كارهاشو به صورتي اسرار آميز انجام ميده...بعضي ها دوستش دارن و...بعضي ها ندارن!
(آخرين مونولوگ فيلم كنستانتين)
قسمتي از سخنراني آقاي خاتمي عزيز، در سمينار (نقش مذهب در ايجاد صلح) كه پنج شنبه گذشته در اسپانيا برگزار شد. به نقل از روزنامه اعتماد:
...عدالت بدون آزادي عدالت نيست،توهمي از عدالت است. نمي توان سهم هر يك از شهروندان يك كشور يا جامعه جهاني را از آزادي مصادره كرد ، اما ادعاي عدالت داشت.عدالت مستلزم سپردن حق اشخاص به ايشان است.
فقدان آزادي و غصب آن غير عادلانه ترين امري است كه ممكن است پديد آيد. عدالت شان انسان آزاد است وگرنه عدالت ميان بردگان ، هدالت شايسته انسان آزاد نيست چنان كه آزادي ميان گرسنگان و محرومان ، وهم آزادي ست نه آزادي.
اگر عدالت بدون آزادي چيزي به جز ظلم نيست ، آزادي بدون عدالت نيز تجاوز و غارت و اشاعه فقر و فساد و ظلم است .تفكيك آزادي و عدالت گرچه به لحاظ مفهومي صحيح است ، اما هر كس معتقد به جدايي عيني آن دو در زندگي شود گرچه واقعا طرفدار عدالت و آزادي باشد بايد بداند كه كوششهاي او از قبل محكوم به شكست است...
فقط آنهايي كه زياد گريه مي كنند مي توانند ارزش زيبايي هاي زندگي را بفهمند و درك كنند و از ته دل بخندند...گريه كردن بسيار آسان است اما خنديدن بسيار سخت.
(اوريانا فالاچي)
به فكر خودت باش و بگذار ديگران هم از اين امتياز برخوردار باشند.
(ولتر)
هر چه در اثر حقايق ما مي شكند، بگذار بشكند.
(نيچه)
راي دهنده گان
كاسه هاي گرمتر از آش
دوان دوان آمدند
تا آزارگرشان را انتخاب كنند
نه نان ، نه كره ، نه پالتو ، نه غذا
آنها هيتلر را انتخاب كردند
***
اينك سربازانند
كه با خورش و گوشت بريان
پروار مي شوند
تا برايش بجنگند
و هر گز نپرسند
براي چه مي جنگند
***
و هنگامي كه ديديم
براي جنگ بسيج شده اند
فرياد برآورديم
كيست از شما كه بگويد : نه
خاموش ممانيد كه جنگي كه شما را بدان گسيل مي دارند
نمي تواند از آن شما باشد
(برشت)
و درخت بادام شكوفه داد كه:
خداوند مي گويد:
آنكس كه مرا جستجو كند، مرا مي يابد
آنكس كه مرا يافت،مرا مي شناسد
آنكس كه مرا شناخت،مرا دوست خواهد داشت
آنكس كه مرا دوست بدارد،من او را دوست دارم...
و من هر آنكس را دوست بدارم...مي كشم.
(حضرت علي(ع) )
ميداني كه نيم شبي فرا مي رسد كه هر كسي بايد نقابش را دور بيندازد؟فكر مي كني زندگي مي گذارد الي الابد به مسخره اش بگيري؟ فكر مي كني مي تواني يواشكي اندكي پيش از آن نيم شب در بروي و مجبور نباشي نقابت را از چهره برداري؟
خطري در كمين است...اين كه اگر دائما خود را بانقابهايي كه براي ديگران بر چهره مي زني بشناساني، آن لحظه كه ((نيم شب)) فرا مي رسد و بايد نقاب از چهره برداري؛در پشت آن نقاب ديگر هيچ چيزي نيست!
( سورن كي یر كگور )

مسافر کوچولو کویر را از پاشنه درکرد و جز یک گل به چيزي برنخورد: یک گل سه گلبرگه. یک گلِ ناچیز.
مسافر کوچولو گفت: سلام.
گل گفت: سلام.
مسافر کوچولو با ادب پرسید: آدمها کجاند؟
گل روزی روزگاری عبور کاروانی را دیدهبود. این بود که گفت: -آدمها؟ گمان کنم ازشان شش هفت تایی باشد. سالها پیش دیدمشان. منتها خدا میداند کجا میشود پیداشان کرد. باد اینور و آنور مي بردشان؛ نه این که ریشه ندارند؟ اين بیریشگی هم حسابی اسباب دردسرشان شده.
مسافر کوچولو گفت: خداحافظ.
گل گفت: خداحافظ.
(مسافر كوچولو
نوشته آلكساندر سنت اگزوپري
ترجمه احمد شاملو)
راز همه چيز را دريافته ايم،غير از چگونه زيستن را!
(ژان پل سارتر)
روح مهرباني خداوند از روح عدالت او بيشتر است...ما بايد به روح مهرباني خدا اعتماد كنيم...واي به حال ما اگر خدا فقط عادل بود.
(سرگشته راه حق نيكوس كازانتزاكيس)
غرض از حيات آن است كه آدمي از راه خوشبخت ساختن ديگران بر خوشبختي خود بيافزايد.مرد حكيم براي خود چيزي آرزو نمي كند مگر آنكه آن را براي هم نوعان خود نيز آرزو كند .
به اندك خرسند باش ، نفرت را با محبت تلافي كن ، سرنوشت را به شجاعت و تبسم پذيرا شو، از داشتن روابط نيكو و دوستانه با جهانيان شادمانه باش.به ياد داشته باش كه زندگي تو و همسايه ات ، هر چند ممكن است درنظرت ناچييز آيند، اما در بافتن دورنماي زندگي جهاني تارهاي لازمي هستند،اگر دنيا براي تو آفريده نشده...دست كم براي دنيا آفريده شده.
تو صفحه مهمي از كتاب زندگي هستي:
اگر تو نبودي كتاب ناقص بود.
(باروخ اسپينوزا)
ما مي گذريم
زين جهان
گذران
مي پنداريم...
كين جهان
مي گذرد.
(مولوي)
***
اين ما نيستيم كه زندگي مي كنيم...اين زمان است كه در ما مي زيد.
(اوكتاويوپاز)
***
همه موجودات خويشتن را ويران و نابود مي كنند.
چيزي جز جهان پايدار نمي ماند...
و چيزي جز زمان جاودان نيست...
(ديدرو)
(؟)
وه از اين دنياي سليطه كه هيچگاه چنته اش از پيش آمدهاي عجيب و غافلگير كننده خالي نمي شود.
(نيكوس كازانتزاكيس- سرگشته راه حق)
تنها بر طبق اصلي رفتار كن كه دوست داري روزي قانون جهان شود.
(ايمانوئل كانت)
لابيرنت در اندرون ماست اگر نميتوانيم از آن خارج شويم اين بدان معناست كه نمي خواهيم خارج شويم.زيرا لابيرنت به شكل آرزوها سرابها گمانها وسبكسريهاي روح ودل است.لابيرنت همان كاخ شكوهمند درون است كه در آن هر كس در هر لحظه از هستي خود به روي گرداندن از چهره سخت واقعييت وسوسه ميشود جايي كه خلاصي شخص از آن جا بي نهايت دشوار است.
***
باز فروختن آنچه كه از ديگري خريده ام برايم لذتي ندارد ، بزرگترين لذت من در آن است كه بتوانم از خود چيزي بر آن بيفزايم.
***
پدر بزرگ از كودكي در گوش من مي گفت:كافي نيست بگوييم كه هستيم و بوده ايم بايد چيزي بر جاي گذاشت وچنان كرد كه موجوديت ما با مرگمان پايان نگيرد.
***
برادران من!
پايان همه چيز خداست...!
***
اميدوار باش خدا را در جايي جز همه جا بتواني ديد.
***
گناه چيزي است كه آزادانه نتوان به آن دست زد...
خدايا...
مرا ازاين اسارت برهان!
(آندره ژيد)
يك روز يك ملك مقرب سمت راست خداوند جاي مي گيرد.
اما نه ميكائيل است و نه جبرئيل.بلكه ابليس است كه سرانجام توانسته سياهي نفرت انگيزش را به نور و روشنايي بدل كند.
(نيكوس كازانتزاكيس
سرگشته راه حق)
در بين موجوداتي كه بر روي زمين مي رويند و خون از جسمشان مي ريزد
زن بوته اي ست كه از همه زخم ديده تر است .
ما بايد هرچه زر گيرآورده ايم بدهيم و عشق مردي را بخريم و جسم خود را فرمانبردار او سازيم...
اينجاست كه دندانهاي زهرآگين شرم را حس مي كنيم.
و از همه بدتر اينكه نمي دانيم اين فرمانروا چه كسي خواهد بود.
زن در خانة خود هرگز شيوه اي را نياموخته است تا با آن مردي را كه در كنارش مي خسبد
به سوي صفا و آرامش رهبري كند.
زني كه پس از رنج بسيار شيوه اين كار را بياموزد...
و روشي در پيش بگيرد كه مرد از او سير نگردد و يوغ خود را بيرحمانه سنگينتر نسازد،
نفسي مي كشد كه فرخنده و مقدس است؛ وگرنه بهتراست مرگ را خواستار باشد.
اگر مرد،درون خانه،از ديدن چهرة زن خويش خسته گردد
از خانه بيرون مي رود و در جايي نشاط انگيزتر آسايش قلب خود را پيدا مي كند،
اما زن منتظر مي ماند....و آرزوهاي خود را تنها به يك روح وابسته مي دارد...
و مردم مي گويند كه تنها مردان با جنگ روبرو مي شوند
و زنان در پناه خانه مي نشينند و از هر خطري در امانند...چه دروغ خنده انگيزي:
براي من ،سپر در دست با جنگهاي آنان روبرر شدن سه بار آسانتر است تا كودكي را در شكم پروردن...
(تراژدي مدئا اثر اوريپيد)
مي خواهم دعا كنم...
با همان قدرتي كه مي خواهم كفر بگويم.
مي خواهم مجازات كنم...
با همان قدرتي كه مي خواهم ببخشم.
مي خواهم هديه كنم...
با همان قدرتي كه از آغاز داشتم.
مي خواهم پيروز شوم...
آخر نمي توانم پيروزي آنان را بر خودم ببينم!
(آلساندرو پاناگوليس_مبارز يوناني)
تا به حال نگاهت به آن کنجِ تيره افتاده ؟
چگونه ميشود مثل تو بود و نديد ؟
يادم ميايد انگار آخرين قطعه پازل بودم وقتي روي سينه ات گذاشتيم ؟!
آخرين... که از همه کوچکترين بود .
و بعد تو شدي همان مشهورِ همه !
روي پازلت همه چيز هست ، از همه رنگ ، همه جنس ، همه نور ، همه سنگ ، همه خشم ، همه چيز .. !!!
فقط آن بالا ، گوشه سمت چپ ، يک تکه از يک شکل ناقص هست !
يک تکه از يک ابر کبود که تا بي نهايتي که خارج از ذهن توست مي تواند پاييزي باشد .
و توي پازل تو فقط براي همان گوشه کوچکش جا بود !
و ابر کبود خيلي بزرگ ! ... خيلي .
بي نياز مشهور ...
تا به حال نگاهت به آن کنج تيره افتاده ؟
(؟)
پ.ن:اين متن رو توي يك برنامه (با سندباد) از يكي از اين شبكه هاي تهاجم فرهنگي!!! شنيدم...نشوني وبلاگي رو هم كه اين متن رو از اون خونده بود داد...ولي من يادم رفته...خلاصه اگر صاحب متن داره مي خوندش حلال كنه....بي گناهم.
پ.ن 1: فقط چون قشنگ بود آوردمش...به برداشت هاي متفاوتي كه ممكنه ازش داشته باشين هم كاري ندارم....
پ.ن2:خودم....ايمان دارم كه بي نياز مشهور بيشتر از اون چيزي كه لياقتم باشه هوامو داره...من هم دوستش دارم...فقط همين ازم بر مي آد.
اگر خداوند را در بين انسانها نيافتي...
او را در بين ستارگان هم نخواهي يافت...
(يوهان كاسپار لاواترار)
شايد گاهي اوقات بهتر باشد حقايق را نفهميم و هميشه همينطور احمق باقي بمانيم... چون حقيقت هميشه به نوعي تلخ است.
(اوريانا فالاچي)
از من داخل شهر آلام مي شوند
از من به سوي رنج ابدي مي روند
از من پاي به جرگه گمگشتگان مي گذارند
عدالت،صانع والاي مرا به ساختنمي برانگيخت...
پديد آورنده ام قدرت الاهي بود و عقل كل و عشق نخستين.
پيش از من هيچ چيز افريده نشده بود كه جاويد باشد...و من خود عمري جاودان دارم...
شما كه داخل مي شويد،دست از هر اميدي بشوييد!
(دانته)
در نظر من، اين ، زيباترين و حزن انگيزترين منظره عالم است. آنقدر به اين منظره به دقت نگاه كنيد كه مطمئن بشويد اگر روزي در آفريقا به كوير صحرا سفر كرديد حتما آن را خواهيد شناخت.
و اگر پا داد و گذرتون به آنجا افتاد، به التماس ازتان مي خواهم كه عجله به خرج ندهيد و ، درست زير ستاره،چند لحظه توقف كنيد.آن وقت اگر پسر بچه ئي به طرف تان آمد، اگر خنديد ، اگر موهايش طلائي بود، اگر وقتي سئوالي ازش شد جوابي نداد، لابد حدس مي زنيد كه كيست.
در آن صورت لطف كنيد و نگذاريد من اين جور افسرده خاطر بمانم : بي درنگ برداريد به من بنويسيد كه او برگشته.
مسافر کوچولو
آنتوان سنت اگزوپری
ترجمه احمد شاملو
حقايق هيچگاه از بين نمي روند،چون ناديده گرفته مي شوند!
(آلدوكس كلسن)
چشمانم را مي بندم و دسته اي پرنده در حال پرواز را مي بينم.اين خيال يك ثانيه طول مي كشد.شايد هم كمتر . نمي دانم چند پرنده ديده ام.تعدادشان مشخص بود يا نه؟اين مسئله،مسئله وجود خدا را در بر دارد . اگر خدا وجود داشته باشد عدد مشخص است...زيرا خدا مي داند چند پرنده ديده ام.اگر خدا وجود نداشته باشد عدد مشخص نيست زيرا هيچ كس نمي داند چند پرنده ديده ام.
در اين مورد من تعدادي پرنده ديده ام كه گيريم كمتر از ده تا و بيشتر از يكي بوده اند و نه نه، نه هشت، نه هفت ، نه شش، نه پنج ، نه چهار، نه سه، نه دو پرنده ديده ام كه بين يك تا ده است و نه نه، نه هشت، نه هفت ، نه شش، نه پنج الخ...اين عدد صحيح نامفهوم است...پس خدا وجود دارد.
(خورخه لويس بورخس)
زندگي براي آنها كه فكر مي كنند يك كمدي و براي آنها كه احساس مي كنند يك تراژديست.
(هوريس والپول)
مهم است كه انتخاب كنيم...و مهمتر اينكه به موقع انتخاب كنيم.
(سورن كي ير كگور)
ريو مي دانست كه ...باسيل هاي طاعون هرگز نمي ميرند يا هرگز محو نمي شوند...مي توانند سالهاي سال لا به لاي مبل و ميز و تخت بخوابند...صبورانه در اتاق هاي خواب ، زير شيرواني ، كنده هاي درختان ، دستمال ها و كاغذهاي كهنه بيارامند و شايد روزي دوباره براي عبرت يا بدبختي بشر سر بر بياورند و طاعون ، موشهايش را بيدار كند و اين موشها را بفرستد تا در شهري راضي و خوشحال بميرند.
(كامو – رمان طاعون)
از جنگلها گذشتم...
ببرها را دریدم...
اما...
ساسها مرا جویدند.
(برشت)
السلام عليك يا ابا عبدالله
من طنز مي نويسم. اما پيش تو مي شود حقيقت را بي خجالت اعتراف کرد که «کارم از گريه گذشته است بدان مي خندم.» يا حسين (ع) اي امام آزادي که به اندازه يک تاريخ هم شانه باشرف ايستاده يي، ما را درياب. من به قاعده توان اندکم، خنده قسمت مي کنم. نخواستم اين ستون حتي در اين روزهاي عزيز تعطيل شود که اين نذر من است يا حسين (ع). يکي قيمه قسمت مي کند، يکي شربت خيرات مي کند، يکي... من با اين دستان هميشه تهي لبخند نذري مي دهم. يا حسين (ع) ما را با رشادتت به شهامت خنديدن به تمام ظالمان تاريخ مهمان کن. اي عزيز فاطمه، آب، مهريه مادر توست؛ زلال، جاري، پاک، شفاف و روح بخش. من، اين کم ترين دوستداران تو، در اين نامه هاي گاه و بيگاه، به قاعده مقدورات، جان مي کنم که کمي شفاف کنم فضاي اطرافم را و کمي جاري باشم در بطن دردهاي تمام نشدني مردمم و... يگانه خواسته ام اين روزها از تو ي بزرگوار اين است که توانم بدهي تا نلغزم تا نترسم تا از صراط حق خارج نشوم تا... تا بتوانم کماکان بنويسم. يا حسين (ع) فردا تاسوعاست. اين روزها همه دست ها به دعا بلند است. ديده ام يا حسين ديده ام که در همين دسته ها و شيون ها و اشک ها و سوزهاي دل، از تو شفا گرفته اند. ديده ام، ديده ام يا حسين که با همين نذرها و خيرات ها از تو حاجت گرفته اند. من حاجتمند دست به دعا را، با تمام بار گناهان بسيار بر دوش، ببين، فرداي بهتر اين ملک، آينده روشن تر اين سامان، حاجت ديرپاي ساليان ما جماعت است، ما را شهامت بهتر شدن، ما را رشادت در راه حق گام نهادن، ما را دوري از بي تفاوتي، ما را جسارت ابراز حقيقت عطا کن. يا حسين (ع) به آرزوهاي ما، به افق پيش روي ما، لبخند ارزاني کن. ما در فضاي طنز زندگي مي کنيم اما نمي خنديم، خنده مهمان ما نمي شود يا حسين (ع) ما را تواني ده تا دردهاي کهنه مان، به دست خويش علاج کنيم و فرداهايي را شاهد باشيم که اگر به آسمان دوردست چشم دوختيم ببينيم که از اون بالا کفتري نمي آيد.
(ابراهيم رها)
***
اين روزها زيادن كساني كه روزنامه( اعتماد) رو مي خونن و مطمئنا يكي از ستونهايي كه حتما به اون سر مي زنن (پست خانه)ست كه نوشتن اونرو اقاي (ابراهيم رها) به عهده دارن...متن بالارو من از شماره امروز روزنامه (اعتماد) از ستون (پست خانه) آوردم...اميدوارم آقاي( رها) و دوستان خوب( اعتماد)ي منو ببخشن...ولي كار خوبرو به هر صورت بايد گسترش داد و چه كاري بهتر از نوشته هاي آقاي( رها) و چه دعايي بهتر از دعايي كه ايشون كرد . چه كسي بهتر از امام حسين براي دخيل بستن.
(آقاي رها يكي از نويسنده هاي خوب هقته نامه 40چراغ هم هستن)
مبارزه براي بدست آوردن پيروزي...به مراتب از خود پيروزي شيرينتر است.
*
فرار وقتي خوب است كه عاقلانه باشد و واقعا آن را بخواهي.
(اوريانا فالاچي)
زن تنها معرف وتعيين يكي از دو جنس انسان نيست، بلكه معرف يك ارزش است . همه ي زنان شايستگي ندارند كه زن ناميده شوند.عصيان در برابر اين واقعييت كه زن زاده شده اند به اندازه ي افتخار به زن بودنشان ابلهانه است.
( ميلان كوندرا)
ميهن پرستي آخرين خاكريز انسانهاي ريا كار است.
(ساموئل جانسون)
من دوست دارم همان جايي باشم... كه خدا مي خواهد.
(كوينتن تارانتينو)
به فكر خودت باش و بگذار ديگران هم از اين امتياز برخوردار باشند.
(ولتر)
هیچ چیز ساده تر از خدا نیست...!
(آندره ژيد)
اميدوارم مفيد فايده باشي...
نه خيلي غير ضروري،
تا در لحظات سخت...
وقتي ديگر چيزي باقي نمانده...
همين مفيد بودن كافي باشد تا تو را سر پا نگه دارد.
(ويكتور هوگو)
ما موجوداتي فوق طبيعي نيستيم. ما فرزندان خاكيم و فرزندان حيات. ما از خاك جداييم تا آن حد كه اعتقاد به جدايي داريم... اما ما نمي توانيم و نيز نبايد از آن جدا باشيم ...اگر خواسته باشيم رويدادهاي بشري ادامه يابد.
(اكتاوياپاز)
دوستان...بياييد قبل از هر كاري اول وكلا را از بين ببريم!
(شكسپير)
هميشه به مرگ فكر كردن توهيني است به زندگي....
(ولتر)
من خدا را در قمقه اي آب يافتم...در عطر پيچ امين الدوله...در خلوص برخي كتابها و حتي نزد
بي دينان....اما تقريبا ، وي را هيچگاه نزد كساني كه كارشان سخن گفتن از اوست نيافتم...!
مي گويند چيزي چون گل گيلاس زود گذر نيست...
اما من ساعتي را به ياد دارم،
كه گل زندگي با يك كلمه پژمرد...
باد هم نمي وزيد!
هيچ وقت وارد هيچ جنگي نشويد...مخصوصا جنگ با خودتان...!
(برشت)
سرنوشتي نيست كه نتوان با تمسخر و تحقير بر آن غلبه كرد...
(كامو)
تا آگاه نشده اند عصيان نمي كنند و تا عصيان نكنند نمي توانند آگاه شوند!
(جرج اورول – كتاب 1984)