خنده بد مستیست در دوران ما هشیار باش
محتسب بو می کند اینجا دهان بسته را
...
می برتش می برتش
از توی این دنیای دلمرده چاردیواریا
نق نق نحس ساعتا خستگیا بیکاریا
دنیای آش رشته و وراجی و شلختگی
درد قلنج و درد پر خوردن و درد اختگی
دنیای بشکن زدن و لوس بازی
عروس دوماد بازی و ناموس بازی
دنیای هی خیابونارو الکی گز کردن
از عربی خوندن یه لچک پسر حظ کردن
دنیای صبح سحرا
تو توپخونه
تماشای دار زدن
نصف شبا
رو قصه آقابالاخان زار زدن
دنیایی که هر وخت خداش
تو کوچه هاش پا میذاره
یه دسه خاله خانباجی از عقب سرش
یه دسه قداره کش از جلوش میاد
دنیایی که هر جا میری
صدای رادیوش میاد
میبرتش میبرتش از توی این همبونه کرم و کثافت و مرض
به آبیای پاک و صاف آسمون میبرتش
به سادگی کهکشون می برتش
...
پ.ن:سه چهارتا از شعرهای استاد محمود کیانوش این روزها وقت و بی وقت توی فکرم و روی زبونم میان و میرن.
پ.ن۱:مدتهاست که فقط ترانه (برادر جان) و (گهواره) میتونن باعث خوابیدنم بشه.
چیره دستانی در حرفه ی "کت بسته به مقتل بردن"
و دلیرانی دریا دل این سو
چرب دستانی در صنعت " زیبا مردن "
شب نهادانی از قعر قرون آمده اند
آری
که دل پر تپش نور اندیشان را
وصله ی چکمه ی خود می خواهند ،
و چو بر خاک در افکندندت
باور دارند
که سعادت با ایشان به جهان آمده است .
باشد ! باشد !
من هراس ام نیست ،
چون سر انجام پر از نکبتِ هر تیره روانی را
که جنایت را چون مذهبِ حق موعظه فرماید می دانم چیست
خوب می دانم چیست.
(شاملو - مجموعه مدایح بی صله - پیغام)

آن که ميانديشد
بهناچار دَم فروميبندد*
اما آنگاه که زمانه
زخمخورده و معصوم
به شهادتاش طلبد
به هزار زبان سخن خواهد گفت.
(احمد شاملو)
*:فرو می بندد؟!!!
پ.ن:خبر توقیف یک صدای خوش!!!
از اتحاد مشت و پارو
عشق و بازو
عاقبت پارو زنان
آواز خوانان
زیر باران
سبز خواهد شد!
دلا
بادبانها را مرمت کن
که ما را از شکست و موجهای پست...
ترسی نیست!
(شهیار قنبری)
تلخ٬
و به نومیدی می کوشم که جنون را از خود دور کنم.
مثل این است که در صحرایی خشک...
تا افق از همه سو وحشت و تنهایی
سر گردانم
مثل این است که ناگاه مرا٬
دست جادویی بادی پنهان
از سر قله امید٬
به دهان دره تاریکی انداخته است...
که تهش راه به دوزخ دارد٬
و سقوط من در آن
تا صبح قیامت
کش خواهد یافت.
صبح تلخی دارم
زیرا دیشب
دسته ای دزد وقیح و سفاک
خانه ام را
با خاطر آسوده زدند.
هر چه از عمق وجودم
با درد کشیدم فریاد
یکی از این همه همسایه در ظاهر پابند اصول
بیدار نشد٬
یا اگر شد٬
نه صدایی از او برخاست٬
نه چراغش را روشن کرد
تا اقلا دزدان را به هراس اندازد.
صبح تلخی دارم
تلخ
روز وحشتناکی خواهم داشت٬
تلخ و وحشتناک!
(محمود کیانوش)
وحشت در قلب هوا مي تپد،
وسياهي لوحه نامش را
با گستاخي ديوانه واري
بر پيشاني آفتاب مي آويزد.
شرابها طعم خون گرفته اند،
و نگاهها برندگي شمشير،
عواطف به جاي لقمه
زير دندانها جويده مي شود،
و دوستي فريب رنگيني ست
كه چهره ها را مي پوشاند.
...
تو اين را مي داني،
ما اين را مي دانيم
ليكن آنها مي كوشند
تا قلب هوا را از وحشت به تش در آورند
و نام سياهي را بر پيشاني خورشيد بياويزند.
ما نمي گذاريم،
از بيراهه شان باز مي گرديم
و به تنهايي نفرينشان مي كنيم.
ما نمي گذاريم،
زير آوارها مي خنديم
در چنگال طوفانها آواز مي خوانيم
و اگر فرو افتيم
واگر ير نخيزيم
با روشني و گرمي خونمان
به آفتاب،
به بهار و گياه درود مي گوييم
ما نمي گذاريم،
از بيابان خشك دلهره هاشان مي گريزيم،
و از دره امن ترانه هامان
راهي به ديار پاكي و روشنايي مي يابيم.
بازو در بازو گام بر مي داريم،
چهره به چهره آواز مي خوانيم،
سينه به سينه زندگي و انسان را ستايش مي كنيم.
از سپيده دم روزها
به سوي غروب آنها سفر مي كنيم،
تا هر شبانگاه راهي براي بازگشتن
به سپيده دمي ديگر داشته باشيم.
پ.ن:نام اصلی این شعر (بهار سی و هشت)است و به این روزهای ما به شدت نزدیک...دوستداران استاد خرده نگیرند...که حتما ایشان هم همین حال را دارند.
...
((غريبم ، قصه ام چون غصه ام بسيار
سخن پوشيده بشنو ،اسب من مرده ست و اصلم پير و پژمرده ست
غم دل با تو گويم غار
كبوترهاي جادوي بشارتگوي
نشستند و تواند بود و بايد بودها گفتند
بشارتها به من دادند و سوي آشيان رفتند
من آن كالام را دريا فرو برده
گله ام را گرگها خورده
من آن آواره ي اين دشت بي فرسنگ
من آن شهر اسيرم ، ساكنانش سنگ...
ولي گويا دگر اين بينوا شهزاده بايددخمه اي جويد
دريغا دخمه اي در خورد اين تنهاي بدفرجام نتوان يافت
كجايي اي حريق ؟ اي سيل ؟ اي آوار ؟
اشارتها درست و راست بود اما بشارتها
ببخشا گر غبار آلود راه و شوخگينم ، غار
درخشان چشمه پيش چشم من خوشيد
فروزان آتشم را باد خاموشيد
فكندم ريگها را يك به يك در چاه
همه امشاسپندان را به نام آواز دادم ليك
به جاي آب دود از چاه سر بر كرد ، گفتي ديو مي گفت : آه
مگر ديگر فروغ ايزدي، آذر، مقدس نيست ؟
مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نيست ؟
زمين گنديد ، آيا بر فراز آسمان كس نيست ؟
گسسته است زنجير هزار اهريمني تر ز آنكه در بند دماوندست
پشوتن مرده است آيا ؟
و برف جاودان بارنده، سام گٌرد را سنگ سياهي كرده است آيا ؟))
سخن مي گفت ، سر در غار كرده ، شهريار شهر سنگستان...
سخن مي گفت با تاريكي خلوت...
تو پنداري مغي دلمرده در آتشگهي خاموش...
ز بيداد انيران شكوه ها مي كرد...
ستم هاي فرنگ و ترك و تازي را،
شكايت با شكسته بازوان ميترا مي كرد،
غمان قرنها را زار مي ناليد...
حزين آواي او در غار مي گشت و صدا مي كرد:
(( غم دل با تو گويم ، غار
بگو آيا مرا ديگر اميد رستگاري نيست ؟))
صدا نالنده پاسخ داد :
((...آري نيست ؟))
پ.ن۱:شعر کامل در ادامه مطلب
ادامه مطلب
بر آنچه دلخواه من است
حمله نمي برم
خود را به تمامي بر آن مي افكنم
اگر برآنم...
تا ديگر بار و ديگر بار
بر پاي توانم خواست...
راهي جز اينم نيست!
احمد شاملو
من این جزیره سرگردان را
از انقلاب اقیانوس
و انفجار کوه گذر داده ام
و تکه تکه شدن راز آن وجود متحدی بود
که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد.
...
پ.ن:...اما جوری که تو این شعرو میخونی...حرفهایی که اون شب در مورد شاعرش و شعرهاش و کلا در همه زمینه ها زدی...چیزه دیگه ایه...
فرزانه گان رنگُ بومُ قلم!
چه گونه خورشیدی را تصویر می کنید
که ترسیمش
سراسر خاک راخاکستر نمی کند؟
(حسین پناهی)
پ.ن چند روز بعد:روزنامه (کارگزاران) نیز هم...
من دلم سخت گرفتهست ازين
ميهمانخانهی ِ مهمانکش ِ روزش تاريک
که به جان ِ هم نشناخته انداخته است :
چند تن خوابآلود
چند تن ناهموار
چند تن ناهشيار
(نيما يوشيج)
بر سرش چتر گرفتم
ديدم... او خودش باران است.(
عمران صلاحي)درخت معجزه نيستم!
تنها يكي درختم.
موجي در آبكندي...
و هنريم نيست جز آنكه آشيان تو باشم...
تختت...
و تابوتت.
(احمد شاملو)
پ.ن:متن کامل (شعر آیه های زمینی) فروغ فرخزاد رو در ادامه مطلب پست قبلی گذاشتم.
پ.ن۱:راستی امروز هجدهم تیر ماه هم هست...
با درودي به خانه مي آيي و
با بدرودي
خانه را ترك مي گويي...
اي سازنده!
لحظه عمر من
به جز فاصله ميان اين درود و بدرود نيست!
(احمد شاملو)
سلام...
خداحافظ...
چيز تازه اگر يافتيد بر اين دو اضافه كنيد
تا بل باز شود
اين در گم شده بر ديوار...
(حسين پناهي)
امروز روز معلمه...من هم با يك شعر به اسم (من معلم هستم) اين روز خوب رو به همه معلمهاي خودم و همه معلمها تبريك ميگم.اين شعر رو معلم كلاس سوم دبستانم خانم مهري ماهري با دست خط خودشون براي من نوشتن و من هنوز كه هنوزه اين كاغذ عزيز رو دارم وهميشه هم خواهم داشت...خانم ماهري فراموش نشدني هستند و اين نوشته هم مثل ايشون براي من هميشه موندگار مي مونه البته من نمی دونم این شعر از کیه و خود خانم ماهری هم اشاره ای نکردن...مهم اینه که این شعر بسیار زیباست:
من معلم هستم
آنچه آموخته ام
با سخاوتمندي به تو مي آموزم
به تو مي آموزم:
الف ايمان را
تا كه روحت با آن
نور و صيقل يابد
به تو ميآموزم:
كه چطور
فعل مجهول ((ستمها شده))
فاعلش معلوم است...
بشناسش كه ستم كش نشوي ،
با ستم هيچ مساز،
با ستمگر بستيز.
به تو مي آموزم:
كه اگر ما همه يك تن بشويم،
يك تن تنها نيست ،
كه ستمديده شود.
به تو مي آموزم:
كه گذشت ...
آن زمانها كه كلام،
كنج زندان دهان من و تو مي پوسيد.
حرف را بايد زد
به زبان همه كس.
به تو مي آموزم:
كه چطور...
بر رخ اطلس انسانيت،
رنگها بي مفهوم...
مرزها بي معني ست،
و تو هم در تاريخ جاي پايي داري.
به تو مي آموزم:
كه چطور ...
عشق را در دل خود ضرب كني،
و سپس بر همگانش تقسيم...
و چطور...
نا مساوي ها را،
به تساوي بكشي.
به تو مي آموزم:
لحظه هاي گذران هستي...
چه بهايي دارند.
هر زمان گلبرگي،
از گل عمر من و تو به زمين مي افتد.
پس بيا...
پس بيا بوي خوش خوبي را،
به همه هديه كنيم.
نو گلم، فرزندم...
اي سراپا همه شوق...
تو بخواه...
تو بپرس...
تا كه تعريف كنم
بي نهايت ها را...
و برای عزیزترین معلم همه لحظه هام...مادر.
فردا
فردا چه مي پرسند
فردائيان مردان بي ميراث و بي محراب مي باشند
فرزندهاي خواب مي باشند...
فردائيان
فرزند من، فرزندهاي ما
فرزندهاي مردمي هستند
كه سكه اي ناچيز را در قلبشان چال مي كردند
اما...
ايمان خود را رايگان تاراج مي كردند.
(نصرت رحماني)
**
...وهيچ كس نمي دانست
كه نام آن كبوتر غمگين
كز قلبها گريخت...
ايمانست...
(فروغ فرخزاد)
زندگي كردن...
تلف بودن...
پلاسيدن...
عشق ورزيدن...
نطفه اي را پرورش دادن...
براي زندگي كردن...
تلف بودن...
پلاسيدن...
عشق ورزيدن...
نطفه اي را پرورش دادن...
براي زندگي كردن...
تلف بودن...
و اين تكرار تكرار است...
تكرار است...
تكرار...
...
...
وما تكرار تكرايم...
تكراريم
تكرار...
(متن ترانه اي با صداي فريدون فرخزاد)
....
پ.ن:دوستان خوب من...بايد بگم به علت دير به دير به روز شدن وبلاگم....دوتا پست گذاشتم...پست قبلي هم هست...اونم بخونين.
اين شعر لالايي دوره بچه گيم بود...و الان يكي از عزيزترين شعرهاي زندگيمه....:
دلا از غصه سياس
آخه پس خونهي خورشيد کجاس؟
قفله؟ وازش ميکنيم!
قهره؟ نازش ميکنيم!
ميکشيم منت شو!
ميخريم همت شو!
مگه زوره؟ به خدا هيچکي به تاريکي شب تن نميده
موش کورم که ميگن دشمن نوره، به تيغ تاريکي گردن نميده!
دختراي ننهدريا! رو زمين عشق نموند
خيلي وخ پيش باروبنديل شو بست خونه تکوند
ديگه دل مثل قديم عاشق و شيدا نميشه
تو کتابم ديگه اونجور چيزا پيدا نميشه
دنيا زندون شده: نه عشق، نه اميد، نه شور،
برهوتي شده دنيا که تا چش کار ميکنه مردهس و گور
نه اميدي ــ چه اميدي؟ بهخدا حيف اميد!
نه چراغي ــ چه چراغي؟ چيز خوبي ميشه ديد؟
نه سلامي ــ چه سلامي؟ همه خونتشنهي هم!
نه نشاطي ــ چه نشاطي؟ مگه راهاش ميده غم؟
....
....
پ.ن:دوستاي خوب وبلاگي من، از همه شما متشكرم كه كار منرو در مورد خوندن درس تاييد كرديد و به وبلاگ من سر زديد و اون حرفهاي خوشحال كننده رو نوشتيد...ولي يك سوال دارم ازتون:
هيچ كدوم از شما مقاله (فراموش كردن و فراموش شدن) رو خونديد؟ فكر نمي كنم...چون هيچ كس درباره اين مقاله كوچكترين حرفي نزد . در حالي كه همه ما به چيزي كه در اين مقاله عنوان شده نياز داريم...بدون شك همه ما.
شايد هم ديگه حوصله خوندن متنهاي طولاني و بلند رو نداريم...به هر حال من پيشنهاد مي كنم كه اين مقاله رو لااقل يك بار به طور اجمال هم كه شده بخونيد.
پ.ن1:مي دونم خيلي ها هنوز متن كامل شعر (دختراي ننه دريا)رو نخوندن...متن كاملش توي ادامه مطلب هست.در ضمن براي لذت بردن بيشتر گوش كردن به اين شعر با صداي (آقاي آحمد شاملو )پيشنهاد ميشه.
ادامه مطلب
ازبند هستي رسته بين،
در بي دلي دلبسته بين،
كين ،دل بود دام بلا
(مولانا)
طلوع...
وسحر...
وغروب...
و اثر...
و چراغ شب يلداي كسي باش گلم!
و بهار...
ونسيم...
و نگار...
ونديم...
و دل آرام و تمناي كسي باش گلم!
ابر شو،باران باش
برف كوهستان باش
ياري پنهان باش
چشمه جاري صحراي كسي باش گلم!
زندگي دريايي ست
پرتلاطم،پر موج
گاه موجي آرام
گاه موجي در اوج
با دلي دريايي
زورق و ساحل درياي كسي باش گلم!
اختري كن هر شب
خاوري كن هر روز
ماه و خورشيد كسي
قهرمان غم و كمهاي كسي باش گلم!
جرسي...
نفسي...
و مسيحاي كسي باش گلم!
(مجتبي كاشاني)
باغ بود و دره – چشم انداز پر مهتاب
ذاتها با سايه هاي خود هم اندازه
خيره درآفاق و اسرار عزيز شب
چشم من – بيدارو چشم عالمي در خواب
نه صدائي جز صداي رازهاي شب
و آب و نرماي نسيم و جيرجيركها
پاسداران حريم خفتگان باغ
و صداي حيرت بيدار من(من مست بودم ، مست)
خاستم از جا
سوي جو رفتم، چه مي آمد
آب.
يا نه، چه مي رفت، هم زانسانكه حافظ گفت، عمر تو.
با گروهي شرم و بي خويشي وضو كردم.
مست بودم...مست سرنشناس ، پا نشناس ، اما لحظه پاك و عزيزي بود.
برگكي كندم
از نهال گردوي نزديك؛
و نگاهم رفت تا بس دور
شبنم آجين سبز فرش باغ هم گسترده سجاده
قبله، گو هر سو كه خواهي باش
***
با تو دارد گفتگو شوريده مستي
مستم و دانم كه هستم...
اي همه هستي ز تو آيا تو هم هستي؟
(مهدي اخوان ثالث)
...
پ.ن:در بعضی روایات این شعر در پایان آمده:
(ای همه عالم ز تو آیا تو هم هستی؟)
...آن قدر آلوده است
عشق غمناكم با بيم زوال
كه همه زندگيم
مي لرزد...
(فروغ فرخزاد)
اي جهاني كه چنين تنگ شدي
به تو و ناز تو ما پا زده ايم
هر كجا حرف صفايي در توست
ديده و خوانده و منها زده ايم
(معيني كرمانشاهي)
و نردبان بلندي ؟
كه بر شود و بماند بلند بر سر دنيا...
و بر شوي و بماني بر آن و نعره بر آوري:
هواي باغ نكرديم و
دور باغ گذشت.
(منصور اوجي)
بهار از اتحاد
مشت و پارو
عشق و بازو
عاقبت پارو زنان...
در زیر باران...
سبز خواهد شد!
دلا...
بادبانها را مرمت کن...
که مارا از شکست و موجهای پست...
ترسی نیست!
(شهیار قنبری)
اي برادر اينك
شب فرا مي رسد از راه خيال
با سكوت و آرامش و خواب.
لحظه ها را در خيمة روز
گذراندي به تلاشي سنگين؛
گه فرو رفتي در چشمة رنگ...
گه فرا رفتي از برج دروغ...
تا تراشيدي از خود بت من.
اكنون...
شب فرود آمده از اوج عبث...
تو هم از بستر افسون بر خيز...
بت من را بشكن!
...عشق نيازمند رهايي ست...
نه تصاحب...
در راه خويشتن ايثار بايد
نه انجام وظيفه...
(احمد شاملو)
من چه مي دانستم
دل هر كس دل نيست
قلبها، ز آهن و سنگ
قلبها، بي خبر از عاطفه اند.
(حميد مصدق)
سكوت آب...
مي تواند تشنگي باشد و فرياد عطش.
سكوت گندم...
مي تواند گرسنگي باشد و فرياد پيروزمند قحط؛
همانگونه كه سكوت آفتاب...
ظلمت است.
اما سكوت آدمي فقدان جهان و خداست!
غريو را تصور كن!
هزار گونه سخن در دست داشتيم و آن نگفتيم...
كه به كار آيد...
زيرا كه فقط يك سخن..
در مبان نبود:
آزادي.
ما نگفتيم...
تو تصورش كن.
(احمد شاملو)
ما...آن روز منظور خانم جان را نفهمیدیم...
اما...
اگر منظورش ابریشم موهای مینا بود...که دیگر کار از کار گذشته است...
(شهریار قنبری)
پ.ن:گمان یک همچین چیزی بود...آخه خیلی وقته نشنیدمش.
فانوس ستاره ها، خموش است؛
شب...
چون دل مرده،
بي خروش است.
كوهي ز نگفته ها ، به دوش است...
در چشمة دل، هزار جوش است...
بر شاخة روز...
مرغ لالم؛
هر شب...
زملال روز نالم.
با روز هزار چشم و گوش است...
اما شب تيره راز پوش است.
(محمد زهري)
من از جهان بي تفاوتي فكرها و حرفها و صداها مي آيم...
و اين جهان...
به لانة ماران مانند است.
و اين جهان؛
پر از صداي حركت پاهاي مردميست،
كه همچنان..
كه تو را مي بوسند...
در ذهن خود طناب دار تو را مي بافند...
درحسرت يك نعره مستانه بمرديم ويران شود اين شهر كه ميخانه ندارد
و گلي در مشتم...
غصه اي دارم با ني لبكي...
سر كوهي گر نيست...
ته چاهي بدهيد...
تا براي دل خود بنوازم...
عشق جايش تنگ است!
(حسين منزوي)
یک عمر ز کودکی به استاد شدیم
یک عمر ز استادی خود شاد شدیم
افسوس ندانیم که ما را چه رسید
از خاک بر آمدیم و بر باد شدیم
(خیام)
هي فلاني!
زندگي شايد همين باشد...!
(مهدي اخوان ثالث)
Everybody knows that the dice are loaded
Everybody rolls with their fingers crossed
Everybody knows that the war is over
Everybody knows the good guys lost
Everybody knows the fight was fixed
The poor stay poor, the rich get rich
That's how it goes
Everybody knows
گاويست در آسمان و اسمش پروين
يك گاو دگر نهفته در زير زمين
چشم خردت باز كن از روي يقين
زير و زبر دو گاو مشتي خر بين
(خيام)
بنويس از سفر سرو پشيمانم سخت...
بعد نقطه سر سطر.
از همين حسرت دير....
تا ابد...ريز و درشت...
مشق شب خواهي داشت!
(شهيار قنبري)
قطعه زير از آقاي ايرج جنتي عطايي آورده شده...بي ربط به اين روزهايي كه تووي اون هستيم نيست...
***
رازقي پرپرشد...
باغ در چله نشست...
تو به خاك افتادي...
كمر عشق شكست.
ما !!!
نشستيم و تماشا كرديم...
(ايرج جنتي عطايي)
تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي همت كن
و بگو ماهي ها...
حوضشان بي آب است...
باد...
مي رفت به سروقت چنار...
من...
به سروقت خدا مي رفتم!
(سهراب سپهري)
اين كوزه چو من عاشق زاري بودست
در بند سر زلف نگاري بودست
اين دسته كه بر گردن او مي بيني
دستيست كه بر گردن ياري بودست
(خيام)
زندگي مثل يك سنگ سر راه حقيقت دارد.
(سهراب سپهري)
سلام...
خداحافظ...
چيز تازه اگر يافتيد بر اين دو اضافه كني...
تا بل باز شود...
اين در گم شده بر ديوار!
***
يادمان باشد كسي مسئول دلتنگي ها و مشكلات ما نيست...اگر ردپاي دزد آرامش و سعادت را دنبال كنيم، سر انجام به خودمان خواهيم رسيد كه در انتهاي هر مفهومي نشسته ايم و همه چيزهاي تلنبار مربوط و نامربوط را زيرورو مي كنيم.
(حسين پناهي)
سخن من نه از درد ايشان بود...
خود...
از دردي بود كه ايشانند...
(احمد شاملو)
اي شرم...!
اي كبود...!
تنها براي مردمك چشمهاي اوست...
گر مي پرستمت!
(احمد شاملو)
اين روزها كه مي گذرد
شادم
اين روزها كه مي گذرد
شادم
كه ميگذرد
اين روزها
شادم
كه مي گذرد ...
( قيصر امين پور)
اين روزها كه ميگذرد
شادم
زيرا
يك سطر در ميان
آزادم
و ميتوانم
هر طور و هر كجا كه دلم خواست
جولان دهم
"در بين اين دو خط"
(قيصر امين پور)
***
زيبا و ساده بودو فكر كردم جذابتره كه نام شعرهاي آورده شده از زنده ياد قيصر امين پور را در پايان بنويسم شايد وسوسه شويم دوباره بخوانيمش .
شعر اول : تلقين
چرخ يك گاري در حسرت واماندن اسب...
اسب در حسرت خوابيدن گاريچي...
مرد گاريچي در حسرت مرگ...
(سهراب سپهري)
برفِ نو، برفِ نو، سلام، سلام!
بنشين، خوش نشستهاي بر بام.
پاکي آوردي ــ اي اميدِ سپيد! ــ
همه آلودهگيست اين ايام.
راهِ شوميست ميزند مطرب
تلخواريست ميچکد در جام
اشکواريست ميکُشد لبخند
ننگواريست ميتراشد نام
شنبه چون جمعه، پار چون پيرار،
نقشِ همرنگ ميزند رسام.
مرغِ شادي به دامگاه آمد
به زماني که برگسيخته دام!
ره به هموارْجايِ دشت افتاد
اي دريغا که بر نيايد گام!
تشنه آنجا به خاکِ مرگ نشست
کآتش از آب ميکند پيغام!
کام ِ ما حاصلِ آن زمان آمد
که طمع بر گرفتهايم از کام...
خامسوزيم، الغرض، بدرود!
تو فرود آي، برفِ تازه، سلام!
(احمد شاملو)
گوش كن
وزش ظلمت را مي شنوي؟
من غريبانه به اين خوشبختي مي نگرم
من به نوميدي خود معتادم
گوش كن
وزش ظلمت را مي شنوي؟
لحظه اي
و پس از آن هيچ.
پشت اين پنجره شب دارد مي لرزد
و زمين دارد
باز مي ماند از چرخش...
پشت اين پنچره يك نامعلوم
نگران من و توست.







