
...
زمزمه كردم : مامان؟
اين كلمه را مدت ها بود به زبان نياورده بودم. وقتي كه مرگ مادرتان را از شما مي گيرد، اين كلمه را براي ابد از شما مي دزدد.
(مامان؟)
اين در واقع فقط يك صداست،زمزمه اي كه لبهاي باز در آن مداخله كرده اند.اما ميليونها كلمه روي زمين وجود دارد، و حتي يكي از آنها مثل اين كلمه از دهان شما بيرون نمي آيد.
(مامان؟)
او بازوي مرا به نرمي با ليف تميز كرد.
آه كشيد و گفت:(چارلي، تو توي دردسر افتاده اي.)
**
رز گفت: ( بچه ها از وجود والدينشان شرمنده مي شوند...)
مادرم تكرار كرد: (بچه ها از وجود والدينشان شرمنده مي شوند)
اين حقيقت داشت، من در نوجواني مادرم را از خود رانده بودم.حاضر نبودم در سينما كنار او بنشينم . از بوسه هايش خجالت مي كشيدم .ظاهر زنانه اش ناراحتم مي كرد و از اينكه در آن حوالي او تنها زن طلاق گرفته بود عصباني بودم.مي خواستم او مقل بقيه مادرها رفتار كند ، لباس خانه بپوشد ، آلبوم بريده تكه جرايد درست كن و كيك شكلاتي بپزد.
...:(رز، گاهي بچه ها زننده ترين چيزها را به آدم مي گويند....نمي گويند؟ طوري كه دلت مي خواهد بپرسي: اين بچه مال كي است؟)
رز خنديد.
(اما معمولا آنها فقط از چيزي ناراحتند.احتياج دارند آن مشكل را حل كنند) نگاهي به من مي اندازد :(چارلي...يادت باشد . گاهي، بچه ها مي خواهند تو را همانطور كه خودشان آزار ديده اند آزار بدهند)
همانطور كه آزار ديده اند آزار بدهند؟ اين كاري بود كه من كرده بودم؟ خواسته بودم در چهره مادرم همان پس زده شدني را ببينم كه از پدرم حس كرده بودم؟دخترم همين كار را با من كرده بود؟
زمزمه كردم:( مامان، از اين كار هيچ منظوري نداشتم.)
...:(از چه كاري؟)
(شرمنده بودن.به خاطر تو...يا لباسهاي تو يا...موقعيت تو.)
او شامپو را از دستهايش شست و آب را به طرف سر رز هدايت كرد.
گفت:( بچه اي كه از مادرش شرمنده است....صرفا بچه اي است كه به اندازه كافي عمر نكرده.)
**
زير لب گفتم: ( ما با مادر.)
بوسه ي نرمي را روي پيشاني ام حس كردم.
او جمله ام را تصحيح كرد: ( مادر و من.)
و رفت.
**
من احتمالا تشنه بودم..چون مادر زير بغلهايم را گرفت و مرا بلند كرد و اول صف برد.يادم است چطور از ميان آن مردهاي عرق كرده، با بالاتنه هاي برهنه، راهش را باز كرد و چطور يك دستش را دور سينه من فشرد و با دست ديگرش دستگيره آب سرد كن را چرخاند.در گوشم زمزمه كرد:( چارلي ، آب بخور) و من در حالي كه پاهايم در هوا تاب مي خورد به جلو خم شدم و آب خوردم و همه آن مردها منتظر شدند تا كار ماتمام شود.هنوز هم مي توانم بازوي مادرم را دور سينه ام احساس كنم.هنوز هم مي توانم جوشش آب را ببينم.اين اولين خاطره من است، مادر و پسر، دنيايي مال خودمان.
**
(يك روز ديگر) نوشته (میچ البوم)...ترجمه خانم (گيتا گركاني).ناشر هم انتشارات (کاروان).این هم سایت شخصی نویسنده کتاب.
اين كتابو بايد خوند...يه قول مادر...يك بعد از ظهر بيشتر طول نمي كشه و به قول پسر...توي اين يك بعد از ظهر به چه چيزهايي كه فكر نمي كنيد.
حتما همه ما بارها در مقابل اين سوال كه مادرتو بيشتر دوست داري يا پدرتو؟ قرار گرفتيم و اون موقع كه نمي دونستيم ميشه زد توي دهن كسي كه اين حرفو زده...يك كمي دستو پامونو گم كرديم.حتما همه ما موقعيت هايي توي زندگيمون هست...كه از ته دل آرزو مي كنيم تكرار بشه...يا براي تجربه دوباره...يا تغيير دادن اونها و يا جبران چيزي...حتما براي همه ما پيش اومده كه در اثر يك خشم احمقانه يا چيزهايي مثل اون...مادرمونو ناديده بگيريم...يا ازش بي دليل عصباني بشيم(مثلا سر اينكه توي هفت سالگي بهت گفته يكذره مشقتو خوش خط تر بنويس عصباني بشي و ميزو بر گردوني و...هنوز شرمنده اون روز باشي...با وجود اينكه مي دوني از ته دل بخشيدتت).
خوندن اين كتاب يك تلنگر نيست...يك كشيده ست...كشيده اي كه از خواب بيدار مي كنه...
نگارم دوش در مجلس...
به عزم رقص چون برخاست...
گره بگشود از ابرو بر دلهاي ياران زد...
...
صنما جفا رها كن.
ببینید
وقتي شروع به خوندنش كردم تصميم داشتم شش هفت تا از قسمتهاي قشنگشو توي وبلاگم بنويسم.اما پاراگراف به پاراگراف زيبا و شوكه كننده بود.نمي شد از هيچ كدوم از قسمتهاش گذشت.وقتي مي خوندمش هنوز فكرم از يك قسمت آزاد نشده، گرفتار زيبايي كلمات بعدي مي شد.كلماتي كه بارها بهشون فكر كرده بودم...ولي تا به حال به اين زيايي پشت سر هم رديف نشده بودن.تصميمم عوض شد...انديشه هاي ناب ، اينبار فقط به همين خلاصه ميشه:
((خداحافظ گري كوپر))
...
...
...
(رومن گاري)
پ.ن:خواهش مي كنم فقط و فقط:چاپ نشر (نيلوفر) با ترجمه آقاي (سروش حبيبي).
Trust yourself...a little more
این هم بشنوید و یاد اون روزهای خوب بیفتید.(روی این م.م پایین راست کلیک و save target as )
پ.ن:افشين قطبي برگشت!!
هم نگرانم هم خوشحال.خوشحالم چون اين بار شخصيت هاي بهتري در كنارش هستن...افشين پيرواني و احمدرضا عابدزاده كه هميشه دوستشون داشتم و از نظر شخصيتي چيزي از قطبي كم ندارنن.
نگرانم كه شايد دوستان عزيز براي خراب كردن افشين قطبي اونو برگردونده باشند...آخه از اين دوستان عزيز هيچ چيزي بعيد نيست...
فكر نكنم توي كل زندگيم براي هيچ مربي فوتبالي آرزوي موفقيت كرده باشم...اين بار اين آرزو رو براي آقاي قطبي دارم...نه براي قهرمانيش...بلكه براي تغيير نكردنش.
بعضي از كتابهارو بايد بيشتر از يك بار و اون هم در سالهاي مختلفي از زندگي خوند تا بسته به موقعيت چيزهاي تازه اي توي اونها پيدا كنيم و بتونيم كه لذتهاي متفاوتي از اون كتاب رو تجربه كنيم.چيزي كه گفتم بسيار ساده ست.در سالهاي مختلف كتابهارو دوباره بخونيد...چون شما اون ادمي كه 10 سال پيش اون كتابرو خونده نيستيد و 10 سال تغيير كرديد و تجربه اي 10 ساله داريد...و همينطور هر چقدر سن بالا بره ميشه همين استدلال رو براي خوندن بعضي از كتابها آورد.
اما هيچ فكرشو كرديد كه كتابي رو كه توي سن و سالي خونديد كه از تاريكي مي ترسيدين دوباره الان بخونين؟ به اون دسته از كساني كه از تاريكي هنوز هم مي ترسند كاري ندارم...ولي معمولا ترس از تاريكي تا يازده و دوازده سالگي طول ميكشه...پس كتاب مربوط به اين ترس بايد به گروه هاي سني الف و ب تعلق داشته باشه.
من كتابي دارم به اسم (پلاپ ، جغدي كه از تاريكي شب مي ترسيد) .در روزهايي كه من از تاريكي مي ترسيدم حسابي به كمك مادرم اومد تا كم كم ترس من از تاريكي از بين بره.حالا بعد از اين همه سال دوباره دستم گرفتم و خوندمش(آره يك كتاب مربوط به گروه سني الف و ب رو منه بيست و چهار ساله دوباره خوندم).
ضمن اينكه كلي خاطره به يادم آورد...چيز هاي تازه اي توي اون پيدا كردم...چيزهايي كه كتابرو براي من عزيزتر از عزيز كرد.توي پست يعدي راجع به اونها حرف ميزنم اما الان معرفي اين كتاب:
جغدي كه از تاريكي شب مي ترسيد
نوشته: جيل تامليسون
نقاشي:جوان كول
بر اساس ترجة نسرين گل قهرماني
بازنگري و بازنويسي از فرشته طائرپور
كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان
چاپ اول ، شهريور 1366
***
فصل اول:تاريكي هيجان انگيز است
فصل دوم: تاريكي مهربان است
فصل سوم : تاريكي پر از دوستان ناشناخته است
فصل چهارم: تاريكي پر از زيبايي است
فصل پنجم : تاريكي بالاتر و بهتر از ...
به نام خدا
يكي بود ، يكي نبود...در بالاي يك درخت بلند و پر شاخه، جغد كوچكي به اسم پلاپ با پدر و مادرش زندگي مي كرد.پلاپ يك جوجه جغد چاق و تپلي بود با چشمهاي گرد و درشت ، پاهاي كوچك و بدني پوشيده از پر ، يعني او درست شبيه جوجه جغدهاي ديگر بود...اما با يك تفاوت بزرگ:
پلاپ از تاريكي مي ترسيد!
مادر پلاپ به او مي گفت )): تو نبايد از تاريكي بترسي...تو يك جغدي و جغدها از تاريكي و شب نمي ترسند.))پلاپ جواب مي داد :(( اما من مي ترسم.)) و مادر باز مي گفت:(( فراموش نكن كه جغدها پرنده هاي شب هستند.)) آنوقت پلاپ با شنيدن اين حرف دلش مي گرفت ، سرش را با غصه پايين مي انداخت و به پنجه هاي پايش خيره مي شد و زير لب مي گفت :(( من دوست ندارم پرندة شب باشم...دلم مي خواهد مثل باقي پرنده ها روزها پرواز كنم.))
مادر پلاپ نگران بچه اش بود...اما مي دانست كه بايد با صبر و حوصله مشكل پسرش را حل كند.
...پلاپ گفت:(( كاش من هم مثل پدر از تاركي نمي ترسيدم...))
***
درسته كه اين كتاب متعلق به گروه هاي سني (الف) و (ب) هست...اما همونطوري كه توي فهرست اين كتاب مي بينيد...در مورد تاريكي شب به مواردي اشاره كرده كه شايد به اونها توجه نمي كنيم.به اين كه شب دنيايي داره متفاوت از روز.به اين كه شب و مثلا مسئله آتش بازي كه باعث هيجان انگيزيش ميشه(فصل اوال) چقدر زيباست...اينكه شب با وجود تاريكيش مثل يك دوست مي مونه چقدر مهربونه(فصل دوم كه يكي از زيباترين بخشهاي اين كتابه)...اينكه چقدر دوست خوب ميشه توي شب پيدا كرد(براي پلاپ كه قهرمان اين داستانه و يك جوجه جغده دوستايي مثل گوركن و خفاش و گربه و ...)ولي خودمونيم...ما آدمهام توي شب دوستاي زيادي مي تونينم پيدا كنيم...مثل همين كار وبلاگ نويسي...اكثر ماها دوست داريم شبها بريم سروقت وبلاگ خودمون و ديگران...مگه نه ...
يه مسئله ديگه كه نبايد فراموش كنيم دوره كودكيمونه...هر چند وقت يك بار سري به كتاباي اون موقع بزنيد تا يادتون بياد چقدر ساده بوديم...چقدر مسائلمون راحت حل ميشد(مثل ترس از تاريكي شب و پلاپ كه كمكمون كرد تا ازش نترسيم)...و اينرو يادمون باشه توي كتاباي بچگي گاهي چيزهايي پيدا مي كنيم كه الان برامون مفيده...چيزهايي كه با مسائلي كه قبلا داشتينم فرق مي كنه.
ارزششرو داره اين كتابرو بخريد و بخونيد...اگه خوشتون نيومد ، من معذرت مي خوام...كتابرو بديد به يك بچه كه از تاريكي ميترسه...اگرم كه خوشتون اومد...خوشحال ميشم...
(هر چند گمان نكنم بشه جز توي كتابفروشي هايي كه كتابهاي دست دوم دارن بتونيد پيداش كنيد..چون متاسفانه دوبار بيشتر چاپ نشده و چاپ دومش بر مي گرده به 16 سال پيش.)
فكر نمي كردم يك روز توي اين وبلاگ همچين كاري بكنم ولي ديگه پيش اومد. سه فايل خوب گذاشتم كه اگر مورد استفاده شما قرار مي گيرن ، دانلود كنيد...:
1.كتاب شازده كوچولو...براي نصب روي مويابلهايي كه جاوا دارن(من يكساله ديگه جز توي قلب و فكرم شازده كوچولورو توي موبايلم هم دارم)
2.دیوان حافظ هم براي موبايل...اما نياز به ال سي دي بزرگ دارين براي استفاده از اينيكي
3.فونت ایران نستعلیق...بدون نياز به نرم افزار جانبي قابل استفاده در word , Photoshop و..البته در مواردي بعضي از حروف رو به هم نمي چسبونه...تعدادش كمه.
پ.ن:كتاب شازده كوچولو كاريه از شركت نرم افزاري آسان افزار...به طور رايگان در اختيار كاربرهاش قرار داده.(نرم افزار رايگان باز هم داره) و باقي نرم افزارهاش به وسيله كارت خريد اينترنتي به صورت آنلاين قابل دريافت و استفاده ست با قيمتي بسيار پايين.
پ.ن۱: روي لينكها راست كليك كنيد و گزينه Save target as… رو انتخاب كنيد.
چرك نويس
((سالها بعد،اغلب فكر مي كردم كه زندگي چقدر به تلفن بازي شباهت دارد . چطور وقايع و گفته ها تغيير شكل مي دهند.همه چيز يك كلاغ چهل كلاغ مي شود.))
بهرام و قاسم سايه به سايه هم گذر زمان را تعقيب كرده اند.گاه مرعوبش شده اند و گاه در پناه تصاوير جادويي سينما بي اعتنايي پيشه كرده اند.
و اكنون زمان ايشتادن است.دستگاه پخش آن همه ماجراها آن و دمي است كه خاموش شود .با اين همه گذشته همچنان پا برجاست ، گذشته و خاطره آن همه شيطنت ها ، عشق ها ، ناكامي ها.
بهمن فرزانه ، مترجم نام آشناي ادبيات آمريكاي لاتين و ايتاليا ، در ((چرك نويس)) به روايت رماني خاطره انگيز پرداخته است . رماني كه از تهران قديم آغاز مي شود و به روزهاي ما مي رسد .
***
همونطور كه متوجه شديد اسم اثر هست ((چرك نويس )) نوشته آقاي ((بهمن فرزانه)). اين معرفي نامه هم از پشت جلد خود كتاب آورده شده. اين كتاب توسط انتشارات ((ققنوس)) چاپ و منتشر شده.
رفاقت عجيب بهرام(ارباب) و قاسم(نوكر) يكي از جالبه توجه ترين نكات اين كتابه. قاسم سعي در ادامه دادن نوكر بودن داره و بهرام سعي بر تغيير دادن نوكر به دوست...هرچند تا آخر داستان (كه شوكه كننده و زيبا تموم ميشه)اين رابطه به همون شكل وجود داره...ولي شايد در ته دل هر دو ، اين همه سالهاي با هم بودن فراتر و فراتر از رابطه ارباب و نوكر بودنه...رفاقت...دوستي زيبا...شايد هم برادري.
ایران اهدا يك سايت براي همه كساني كه قصد دارن پس از مرگ اعضاء بدن خودشون رو اهدا كنن...(توضيح بيشتري لازم نداره).
اولين باري كه با قضيه اهداء اعضا برخورد داشتم...توي يك فيلم بود...اصلا يادم نمياد چه فيلمي...از پدرم پرسيدم اگر يك روز دچار مرگ مغزي بشم براي بخشش اعضاء بدنم رضايت ميده؟ پدرم جواب مثبت داد...و كاملا جدي گفت كه اين رضايتو ميده...ولي ماردم....مادرم...گفت نه...حتي نگذاشت بحثو ادامه بدم!!! و اين يك انگيزه بزرگ شد براي من...
روزي كه اقدام به ثبت نام براي عضويت توي اين سايت كردم...اولش خوشحال بودم...خيلي خوشحال...ولي بعد از پايان ثبت نام...يك حس دلشوره...براي من بوجود اومد...دلشوره از اينكه....واقعا راضي به انجام اين كار بودم يا نه؟...خيلي با اين احساس كلنجار رفتم...و بالاخره به اين نتيجه رسيدم:
من از ته ته ته دلم از انجام اين كار راضي و خوشحالم....و استرسي كه داشتم فقط براي حس احمقانه اي بود به نام ترس از مرگ...ولي وقتي انسان همچين كاري كرده باشه...پس از مرگ هم نبايد بترسه...و يك عالمه حسهاي خوشحال كننده ديگه. اگر ثبت نام كرديد و دچار اين احساس شديد..سخت نگيرين...ميگذر و جاش حسهاي خوبي مياد سراغتون...
ولي بعد نگران نيومدن كارت شدم...و كارت نيومد و نيومد و نيومد تا من به كلي اين سايت و كاري كه انجام داده بودمرو فراموش كردم...جز در مواقعي كه بحث بخشش اعضا به ميون ميومد...
و اما امروز...اول اسفند هزار و سيصد و هشتاد و شش...كارت من...با مشخصاتي كاملا صحيح به دستم رسيد...
و...يك تشكر از همه دست اندركاران اين سايت و دانشگاه علوم پزشكي و بيمارستان دكتر مسيح دانشوري( واحد فراهم آوذي اعضاء پيوندي).
ويك تشكر مخصوص از:
پدرم كه رضايت داره...و مادرم...كه رضايت نداده.
مايلم اعضاي بدنم را در زمان مرگم اهداء كنم . باشد كه ادامه زندگي اجزاي وجودم ، نجات بخش زندگي ديگري باشد....(متني كه روي كارتم نوشته شده!)
يك پيشنهاد:
به اين سه تا وبلاگ سر بزنيد....با اينكه دير به دير به روز ميشن...ولي آرشيو بسيار جالبي دارند.



شاپرك خانوم
نويسنده و كارگردان:بيژن مفيد
بازيگران: سوسن مقصودلو، بهمن مفيد، بيژن مفيد، تامي و سحر، فهيمه راستكار، رضا رويگري ، جمشيد گرگين ، سيروس ابراهيم زاده
شاپرك خانوم براي فرار از چنگ سياهيي كه بهش حمله كرده بود خوشو به درون يك انباري ميندازه و به محض ورود به انباري به دام يك عنكبوت ميفته.
عنكبوت ولي با ديدن زيبايي شاپرك خانون اونرو آزاد ميكنه و قرار ميشه كه شاپرك خانوم براي اينكه عنكبوت از گشنگي نميره بره و چند تا از حشره هايي كه در انباري زندگي مي كردن گول بزنه و براي عنكبوت به درون تارهاش ببره...
شاپرك خانوم نخستين بار در سال 1352در تهران به روي صحنه آمد.اين نمايش همچنين در كشورهاي انگليس،آلمان، ايالات متحده و استراليا اجرا شده است.
این نوار زیبا توسط کارگاه موسیقی منتشر شده(دستشون واقعا درد نکنه)
لینک فایلهای شاپرک خان برای دانلود کردن:

خاموشي دريا
نويسنده:ژان بروله(وركور)
كارگردان: بيژن مفيد
بازيگران: بيژن مفيد، ناصر طهماسب، فهيمه راستكار
نام مستعار وركور((Vercorsدر ادبيات معاصر فرانسه هماره با اثر فراموش ناشدني (خاموشي دريا) همراه است ، و اين نام مستعار از آن ژان بروله(Jean Bruller) ،نويسنده نامدار فرانسوي و عضو نهضت مقاومت فرانسه در جنگ جهاني دوم ، مي باشد كه سازمان انتشارات (نيمه شب) را براي آن نهضت پايه گذاري كرد و در 1942 كتاب ياد شده را براي آن سازمان نوشت.اين داستان و نيز اثر بعدي او به نام (گردش در آسمان) نشان دهنده روحيه ي سازش ناپذيري و نماد برجسته اي از پايداري روشنفكران زمان در برابر تجاوز آلمان هيتلري به ميهن آنها بود.
باز هم کارگاه موسقی...

كوتي و موتي
نويسنده و كارگردان : بيژن مفيد
بازيگران: فريده صابري، نيما گرگين، رضا رويگري ، هنگامه ياشار، آذر دانشي، سيروس ابراهيم زاده، بهمن مفيد، رضا ژيان
داستان دو تا خرگوشه كه قصد دارن با هم ازدواج كنن... اما دروغ بزرگي به هم گفته بودن ...يكيشون گفته بود عموش پلنگه و اونيكي هم براي اينكه كم نياره گفته بود داييش شيره...حالا اين عمو و دايي قرار بود توي عروسي اين دوتا خرگوش شركت كنن...
***
اولين پرواز
نويسنده: ماكسيم گوركي
مترجم و كارگردان:سيروس ابراهيم زاده
بازيگران:هنگامه ياشار، شمسي فضل اللهي، رضا ژيان ، رضا رويگري ، فهيمه راستكار(گوينده)،
شعر و آهنگ : بيژن مفيد
با صداي: هنگامه ياشار
ماجراي يك جوجه گنجشك شيطون و سر به هوا و كنجكاو وعجوله كه هم مي خواد خيلي سريع دنيارو بشناسه و هم خيلي سريع بزرگ بشه...پر در بياره..تا پرواز بكنه...به همين خاطر براش اتفاقي ميفته كه مادرش براي نجات اون مجبور ميشه خودشو به خطر بندازه و ...
این نوار هم به وسیله کارگاه موسیقی منتشر شده...

بالای این تصویر که از جلد این نوار کاست گرفته شده..نوشته قصه کودکان...ولی به نظر من یک قصه اگه خوب باشه...اگر کسانی مثل افرادی که دست اندرکاران این کار هستند اونرو به وجود اورده باشند...تنها مال کودکان نیست...
ترب
نويسنده و كارگردان : بيژن مفيد
بازيگران:سوسن مقصودلو، رضا رويگري، بهمن مفيد، هنگامه ياشار، فريده صابري، سيروس ابراهيم زاده
لازم به توضيح نيست...همون داستان معروف...ولي با تفاوتهايي كه فقط موقع گوش دادن داستان بهش پي مي بريد...
اين نمايش در نوروز 1360 از سيماي جمهوري اسلامي ايران پخش شده است.
***
دم گربه
نويسنده:مارسل امه
برداشت و برگردان:ليلي گلستان
كارگردان:سيروس ابراهيم زاده
گوينده داستان:فهيمه راستكار
بازيگران: تامي مفيد، سحر شهاب، هنگامه ياشار، شمسي فضل اللهي، رضا رويگري
زحمت انتشار این کاست رو هم کارگاه موسیقی به عهده گرفته...
زنبوري روز مراسم خاكسپاري مادر c او را نيش زد.اشخاص زيادي در حيات خانة پدري c گرد آمده بودند. من c را در چهار سالگي بي پايانش ديدم كه نخست از درد نيش زنبور يكه خورد و سپس درست پيش از گريستن با چشمانش حريصانه ميان تمام حاضران به جستجوي كسي بر آمد كه هميشه او را تسلا مي داد، اما ناگهان اين پيگيري را متوقف ساخت و در يك آن همه چيز را دربارة غيبت و مرگ دريافت. اين صحنه كه چند لحظه اي بيش نپاييد، دردآورترين منظره اي بود كه هرگزدر عمرم مانند آن را نديده بودم.
در اين زندگي لحظاتي است كه شناختي غير قابل تسلا به روحمان راه مي يابد و آن را فرو مي شكند. در پرتو روشنايي اين لحظات كه نمي دانم فرا رسيده است يا نه، بايد حرف بزنيم ، يكديگر را دوست بداريم و از ته دل با هم بخنديم.
***
قسمت بالا از كتابي به اسم((رستاخيز)) نوشتة ((كريستين بوبن)) ، ترجمة ((سيروس خزائلي)) آورده شده.اين كتابرو نشر ((صداي معاصر)) چاپ و منتشر كرده.
قسمتهايي مثل اين كه براتون نوشتم در اين كتاب زياد پيدا مي شه...نوشته هايي كه گاهي خودمون به صورت تجربي درك كرديم و يا اطرافيانمون تجربه كردن.مطالبي كه بعضي از اونها واقعا آرامش دهنده...بعضي خوشحال كننده...و بعضي،نكته هايي دارن كه واقعا باعث فكر كردن مي شه.
حتما خيليهاتون كتاب چنين گفت زرتشت نيچه رو خوندين...پس حتما نيچه رو هم ميشناسين(هر چند شناختنش به همين سادگي ها نيست)...اما منظورم بيشتر همين كتابش بود...به خاطر همون جمله معروف...
اما باز هم قصد ديگه اي دارم...اونم صحبت كردن درباره كتابي به اسم (پيامبر كفرگو) نوشته آقاي (اردلان عطار پور)...و منتشر شده توسط نشر فراروان .
كتابيه كه منو آخرش شكه كرد...زيبا بود ...خيلي خيلي زيبا بود...اين كتاب با همون جمله نيچه شروع ميشه و به جايي ميرسه كه اصلا فكرشم نميشه كرد...
روی لینک پایین راست کلیک کنین و save target as.. رو بزنيد
ژيل بر اثر حادثه اي مرموز دچار فراموشي مي شود . همسرش ليزا او را به خانه مي آورد اما ژيل كه حافظه اش را از دست داده است و سعي مي كند از صحبت ها و تعريف هاي همسرش گذشته را بازسازي كند و هويت خود را بازيابد . اما آيا ليزا به او دروغ نمي گويد تا تصوير ديگري از زندگي
زناشويي شان ارائه دهد ؟ اصلا اين زن كيست ؟ آيا حقيقت دارد كه همسر اوست؟
(خرده جنايت هاي زنا شويي) داستان زوجي است در پي حقيقت . در اين نمايشنامه اریک ایمانوئل اشمیت با طنزي سياه ، تحليلي ظريف از دلدادگي و زندگي زناشويي ارائه مي دهد و خواننده را متحير و شگفت زده هر لحظه غافلگير مي كند .
...
...
من كه هنوز شامل زندگي زناشويي نشدم...اونايي كه شدن بخونن و مواظب اطرافشون باشن!!
هيچ يك نمي دانند چگونه گذرشان به مهمانسراي دو دنيا افتاد و چه زماني از آن خارج خواهند شد و سرانجام به كجا خواهند رفت. شخصيتها در اين مكان رازآميز گرد هم آمده اند تا درباره زندي خود تامل كنند و به دغدغه هاي هميشگي بشر بينديشند.
نمايشنامه (مهمانسراي دو دنيا) حكايتي پر از رمز ، شگفت انگيز و غافلگير كننده در فضايي ميان رويا و واقعيت ، مرگ و زندگي ، كمدي و تراژدي.
...
اين نمايشنامه هم با وجود داشتن چند شخصيت با خلقيات متفاوت و گاها غير قابل تحمل...از فضاي آرامش بخش در عين حال تا حدودي هيجان انگيز برخورداره...اتفاق در اين داستان ناگهاني به وقوع مي رسه...و گاهي اون چيزي نيست كه حدس ميزنيم...
این کتاب رو خانم شهلا حائری ترجمه کردن وانتشارات قطره هم اون رو چاپ کرده.
در پاريس سالهاي دهه 1960 (مومو) پسر بچه دوازده ساله يهودي با پيرمرد عرب خيابان (آبي) دوست مي شود.اما ظاهرا ماجرا ابهام هايي در خود دارد: (موسيو ابراهيم) بقال ، عرب نيست ، خيابان (آبي)، (آبي) نيست ، و پسر بچه هم شايد يهودي نباشد...
اينها توضيحاتي بود كه پشت جلد كتاب موسيو ابراهيم و گلهاي آسماني ،نوشته اريك ايمانوئل اشميت و ترجمه شده به وسيله آقاي حميد كريم خاني، آورده شده...(اين كتاب توسط انتشارات – كتاب مس – منتشر شده.)
...
البته داستان به همين سادگي نيست...منم در حدي نيستم كه بخوام توضيحي بدم...ولي فضاي ايجاد شده توي اين داستان ...تا حد زيادي سرده....جز در مواردي كه موسيو ابراهيم حضور داره...
در كتاب (اسكار و خانم صورتي ) كه نوشته همين نويسنده ست...از ابتدا ، با وجود اينكه همه از بيماري و نهايتا مرگ اسكار مطلع هستيم...اما آرامش خاصي وجود داره...ولي در اين كتاب...از ابتداي داستان...سياهي...سردي...وغم عجيبي احساس ميشه.اما بايد تا آخر داستان صبر كرد....
(اين كتاب با نامهاي ديگه اي مثل:(موسيو ابراهيم و گلهاي قرآن ) و (موسيو ابراهيم و
گلهاي خورشيد ) توسط انتشاراتي هاي ديگه به چاپ رسيده.
اريك ايمانوئل اشميت سال 1960 در فوي – له – ليون فرانسه به دنيا آمد.فارغ التحصيل رشته فلسفه از دانش سراي عالي پاريس است. رساله دكترايش (ديدرو يا فلسفه اغواگري) بود. اشميت فعاليت ادبيش را از تئاتر شروع كرد و با چهار نمايشنامه ، ( شب والون) و (ديدار كننده) ، (وارياسيون معما گونه ) در فرانسه وبسياري از كشورهاي جهان با استقبال چشمگير مردم و منتقدان رو به رو شد.
در نمايشنامه هاي او بازيگران توانمند و پرآوازه اي چون (آْلن دلون) ،(ژان پل بلموندو) ،(دانيل داريو) و (دونالد ساترلند) ايفاي نقش كرده اند. نمايشنامه (ديدار كننده) در سال 1994 جايزه مولير را به خاطر (اعتلاي تئاتر) ، (بهترين مولف ) و (بهترين نمايشنامه نويس ) براي او به ارمغان آورد.
داستان اين نمايشنامه تك پرده اي ، ديدار فرويد با خدا است. در شب 22 آوريل 1938 ، هنگامي كه نازي ها اتريش را اشغال مي كنند ، فرويد كه دخترش دستگير شده با شتاب عازم پاريس است . در اين حال خداوند در هيئت شبح نويسنده يي با فرويد گفت و گو مي كند و خداناباوري او را مورد انتقاد قرار مي دهد و مي گويد :تا امشب باور داشتي زندگي پوچ است ، اما از اين پس آن را پررمز و راز خواهي يافت.
از نمايش نامه هاي ديگر او مي توان (مكتب شيطان ) ، (فاسق) ، (فردريك يا بلوار جنايت) و (مهمانسراي دو دونيا ) را نام برد.
جايزه تئاتر آكادمي فرانسه در سال 2001 به مجموعه آثار او اهدا شد. اريك ايمانوئل اشميت كه دوره كامل كنسرواتوار موسيقي ليون را نيز به پايان برده است بسيار علاقمند و مسلط به موسيقي است و اپراهاي (عروسي فيگارو) و (دون ژوان) اثر موزار را به فرانسه ترجمه و تنظيم كرده است.
اشميت در مصاحبه اي گفته است:
((خانواده ام با اينكه لامذهب بودند در يازده سالگي مرا به كلاس شرعيات فرستادند و
خيلي ساده گفتند : معهذا آن را بايد بداني! آن جا ذوق بحث و گفتگوي فلسفي در من پيدا شد اما پس از يك سال چيز زيادي از مقدسات درك نكردم. اين نخستين آثار ذوقي شرعيات و تعليمات ديني بعدها با خواندن آثار نيچه ، سارتر و فرويد از بين رفت. اما سالها بعد با كشف دكارت و كي يركگور و لايب نيتس و به ويژه پاسكال خداناباوري من سست شد و به آگنوستي سيسم(انكار وجود مطلقات ذهني ) گرائيدم.
تا اين كه ... در چهارم فوريه 1989 با دوستانم به هوقار رفته بوديم و به بلندترين نقطه آن يعني قله طاهر رسيديم . خواستم اولين كسي باشم كه پايين مي روم . متوجه شدم كه راه را اشتباه رفته ام اما يك حس مقاومت ناپذير (گم شدن) وادارم كرد ادامه بدهم. وقتي شب و سرما فرارسيد چون چيزي همراه نداشتم خودم را زير شن ها مدفون ساختم . با اين كه مي بايست مي ترسيدم اما تنهايي و شب ، زير آسمان پر ستاره واقعا فوق العاده بود . آن جا بود كه ادارك مطلق را تجربه كردم و با ايمان و اطمينان به يك فرمان و يك نداي وجداني متحول شدم . افكار فلسفي ام هم ياري كرد. فلسفه بود كه مرا نجات داد . آموخت كه خودم باشم . فلسفه ستون فقرات من است . مكتب حقيقت نيست بلكه مكتب آزادي است . وقتي روبروي كسي قرار مي گيرم به مرگ او مي نديشم و به مرگ خودم . با خودم ميگويم هر دو خواهيم مرد چه مضحك است...نويسنده بايد از خودشيفتگي و نااميدي بپرهيزد و به ديگران عشق و آسودگي تقديم كند.))
نخستين رمان اشميت (فرقه خودپرستان ) در سال 1994 منتشر شد و بعدها (انجيل پيلاتوس ) ، (سهم ديگري) و (زماني يك اثر هنري بودم ) را منتشر كرد.
***
از اين نويسنده دو نمايشنامه (مهمانسرای دو دنیا) و (خرده جنایت های زنا شوهری) و دو داستان كوتاه با نامهاي (موسیو ابراهیم و گلهای آسمانی) و (اسکار و خانم صورتی) و يك مجموعه پنج داستاني با عنوان (يك روز قشنگ باراني ) در ايران ترجمه و چاپ شده...(البته من از اين تعدادش خبر دارم...).

دوست خوبم حامد ماهوتي(کافه پوستر) چهار تا پوستر زيبا درباره عاشورا كار كرده كه خيلي ديدني هستن...پيشنهاد ميكنم حتما بريد و ببينيدشون.
داستان اسكار و خانم صورتي نامه هاي پسر بچه ده ساله اي است به خدا. اين نامه ها را (خانم صورتي كه) هر روز در بيمارستان كودكان با او ديدار مي كند يافته است . نامه ها توصيف داوزده روز از زندگي شوخي وار و شاعرانه اسكار است.داوزده روز پر از آدمهاي مضحك و متاثر كننده.
اين دوازده روز شايد واپسين روزها باشند ، اما به لطف (مامان صورتي) ، كه پيوند
عاشقانه ايي با (اسكار كوچولو) برقرار مي سازد ، روزهاي افسانه يي خاهند شد...
(پشت جلد كتاب)
***
اول قصد داشتم اين كتابرو كه حجمشم خيلي كمه...توي دوازده روز بخونم...مثل تعداد نامه ها...ولي وقتي دستم گرفتم نتونستم بذارمش زمين...كار يك ساعت بود.
و...در پايان داستان...فقط آرامش بود ...همين...
اين كتابرو (اريك ايمانوئل اشميت) نو شته وخانم (مهتاب صبوري) ترجمش كردن. انتشارات (بازتاب
نگار ) هم چاپش كرده...
چهار تا كتاب ديگه از همين نويسنده (دو تا نمايشنامه و يك مجموعه داستان با ترجمه خانم شهلا حائري) و يك داستان بلند (با ترجمه حميد كريم خاني) خوندم كه تووي چند روز آينده در مورد اونا هم مي نويسم...
كتابي كه الان مي خوام بهتون پيشنهاد خوندنشو بدم اسمش هست ((ما جراي عجيب سگي در شب)).
نويسندة اين كتاب آقاي (( مارك هادون)) و مترجمش خانم ((شيلا ساساني )) هستند و توسط نشر افق چاپ و منتشر شده....
خلاصة داستان اينه كه:
پسري به نام ((كريستوفر جان فرانسيس بون)) كه دچار بيماري ((اوتيسم)) هست...در يك نيمه شب با جسد سگ همساية خودشون روبرو ميشه و تصميم مي گيره كه قاتل اين سگرو پيدا بكنه...و اين ماجرا به جاهايي مي رسه و حقايقي رو براي اين پسر روشن مي كنه كه ارزش خوندن رو داره...واقعا داره...
خوندن مقدة مترجم در مورد اين اثر لازمه...چون به علت بيماريي كه قهرمان داستان داره نكات دستوري در اين اثر (مثل تكرار ((و)) يانقطه گذاري ها و ...) شكل خاصي پيدا كرده كه خانم ساساني توضيحات خوبي درباره اين موارد در مقدمه خودشون دادن.
در ادامه دو قسمت كوتاه از اين كتاب رو مي نويسم...من از اين دو قسمت بسيار بسيار لذت بردم(شايد به خاطر موقعيتي هم كه در هنگام خوندن كتاب داشتم تاثير زيادي از اين دو قسمت گرفتم).
***
و وقتي به آسمان نگاه مي كني مي داني داري ستارگاني را تماشا مي كني كه صدها و هزارها سال نوري از تو دورند. و حتي بعضي از آنها ديگر وجود ندارند ، چون طول كشيده تا نور اين ستاره ها به ما برسد و ما الان آن رامي بينيم و درحالي كه اين ستاره ها ديگرمرده اند و يا متلاشي شده اند و به كوتوله هاي قرمز تبديل شده اند و اين باعث مي شود كه احساس كني كه خيلي كوچكي و اگر در زندگيت مشكلاتي داشته باشي خيلي خوب است كه فكر كني اين مشكلات قابل چشم پوشي اشت يعني آنقدر كوچك هستند كه مي تواني آنها را به حساب نياوري.
***
وبهترين حالت اين است كه آدم از اتفاق خوبي كه قراراست بيفتد با خبر باشد...درست مثل موقعي كه مردم مي دانند كه قرار است در يك روز به خصوص خسوف اتفاق بيفتد و يا كسي بداند كه قرار است براي كريسمس به او ميكروسكوپ هديه بدهند و از طرفي بدترين حالت اين است كه آدم از اتفاق بدي كه قرار است بيفتد با خبر باشد...درست مثل اين كه آدم مي داند قرار است در يك روز به خصوص براي پر كردن دندانش به دندانپزشك برود . ويا اينكه قرار است براي تعطيلات به فرانسه برود...اما من فكر مي كنم كه از همه بدتر اين حالت است كه آدم نداند اتفاقي كه قرار است بيفتد خوب است يا بد...!







