دوست عزيز، توت فرنگيهاي نه چندان وحشي منرو باز به يك بازي دعوت كرده...اسم اين يكيو ميزارم بغل بازي!! قرار شده پنج نفري كه اگر وسط خيابون ببينم بغلشون مي كنم نام ببرم...البته پنج نفر خيلي كمه...چون تعداد اين افراد خيلي خيلي بيشتر از انگشتاي يك دسته...شصت هفتاد نفري مي شن...خارجي و ايراني...فكر كن!
به غير از هانيه توسلي...هديه تهراني...گلشيفته فرهاني...ترانه عليدوستي...باران كوثري و عزيز دل همه ما خانم آتشين!!!... من اگر افرادي رو كه در پايين اسم مي برم ببينم حتما بغلشون مي كنم (البته اينها از ايرانيا بودن ، دوستان اونور آب هم هستن) ولي از شوخي گذشته:
آقاي عزت الله انتظامي...كه هم بغلشون مي كنم...هم گريه ميكنم...هم دست عزيزشون رو مي بوسم....(آقاي انتظامي سمبل تمام كساني مثل خودشون هستند كه هر جا ببينم همين عكس العمل رو نشون ميدم...اسم بردنش طول مي كشه...از اقايان نصيريان...كشاورز...مشايخي...كيانيان...پرستويي...شكيبايي...و....)
خانمي به اسم...مهري ماهري...معلم كلاس سوم دبستانم...(ايشونم به نمايندگي از همه كساني كه تا آخر به همشون مديون هستم.)
خانم ژاله علو...چه دليلي بهتر از صداي جادويي و آرامش بخش ايشون...كه هميشه منرو ياد پاييز و زمستون (دو فصلي كه عاشقشونم ) ميندازه...چه دليلي بهتر از نوار قصه (قصه ني) كاري از كانون پرورش فكري...كه همه قصه ها توسط ايشون اجرا شده و رفيق من توي مسير سخت مشق نوشتنهام بوده!
گابريل گارسيا ماركز...يا همون گابوي عزيزم (البته به قول مادرم كه كتاب صد سال تنهايي رو بيشتر از سي بار خونده)...فقط اميدوارم تا قبل از اينكه سرطان گابورو از دنيا بگيره موفق به انجام اين كار بشم(مي گين ميشه؟)
شبكه ام بي سي 4 يك شو داره به كه به اسم مجري و تهيه كننده اين شو نام گذاري شده...خانمي به اسم ريچل ري...اين خانم خنده هاي بسيار بسيار زيبا و بانمكي دارن...و من واقعا خنده هاشون رو دوست دارم...(به نيابت از همه مردم دنيا كه زيبا مي خندن)
و اما...اونهايي كه موفق شدم بغلشون كنم:
سيد محمد خاتمي...درست زماني كه هفت ساله بودم ايشون وزير ارشاد بودن...براي بازديد از اداره ارشاد بندرعباس اومده بوند...من هم در يكي از كلاسهاي اين اداره مشغول يادگيري سه تار بودم...ايشون بالاي سر من ايستادند و گفتند: آقا كوچولو....شما هم سه تار مي زني؟ سرم رو تكون دادم...گفتند: بزن! من هم كه جلسه پنچمم بود يك صداي از سه تارم درآوردم...ايشون هم خنديدند و منرو بغل كردند و بوسيدند.
آقاي بهزاد فرهاني...بانك ملي...درست روبروي دانشگاه تهران (حالا يه ذره بالاتر يا پايين تر...) دنباشون رفتم...كنار ئكه اي كه همون نزديكي بود رسيدم بهشون و ازشون خواستم توي دفترم برام يادداشتي براي يادگاري بنويسند....همينطور كه داشتند مي نوشتند من بغلشون كردم بوسيدمشون و گفتم: آقاي فراهاني...همه نقشها و كارهاتون كي طرف...شما براي من فقط روباه شازده كوچولو هستين.
آقاي رامبد جوان...از نمايندگي هاكوپيان ميرداماد بيرون ميومدم كه دم در ايشون رو ديدم...بي اختيار پريدم و بغلشون كردم...و بوسيدمشون...با تعجب و لبخند دلنشيني كه فقط مخصوص به خودشونه تشكر كردند و پرسيدند: چرا...؟ من هم گفتم: چون ما با شما و همه اهالي خانه سبز زندگي كرديم...(سه سال از پخش اين سريال زيبا و ماندگار گذشته بود...ما البته اونرو ظبط كرديم و تقريبا هر سال دو بار ديديمش.)
زنده ياد حميد عاملي...قصه گويي كه صداشون هميشه مانده گاره...نمايشگاه كتابي كه در بندرعباس برگزار شد...ايشون از دوستان پدرم بودند...و توي اون نمايشگاه حضور داشتند...همراه پدر و مادر به ديدنشون رفتم...پدرم من رو معرفي كرد...من هم كه هيجان زده بودم از ديدن صاحب صداي نوار
قصه هام (نوارهايي مثل كدو قلقله زن...نخودي و يك داستان ديگر...و...) با ايشون دست دادم...بغلشون كردم...و اين خاطره و كتاب و نوار (شغال خر سوار) يادگاري از اين ديدار ، هنوز براي من باقي موندن....
زنده ياد حسين منزوي به واسطه اينكه زماني معلم و دوست پدرم بودند...و در اولين كنگره شعر و قصه جوان در بندرعباس ايشون رو ديدم...و ضمن چند خط يادگاري براي من و يك غزلشون به خط خودشون در دفترم...منو بغل كردن و بوسيدن.
و اما مادرم...و پدرم...همه اعضائ خانواده ام كه انگيزه هاي من هستند براي نفس كشيدن!!! چيز زيادي درباره اونها نمي گم...چون هر چچقدر بگم..كم و واقعا ناچيزه.
و متاسفانه كساني كه ديگه هيچ كدوم از اونهارو نميتونيم در آغوش بگيريم :
كساني مثل احمد شاملو كه (دختراي ننه دريا) ي ايشون لالايي دوره كودكيم بود...
اخوان ثالث كه با هربار خوندن هر كدوم از شعرهاي ايشون حسهاي زيادي به سراغم مياد و در عين حال سبك ميشم...
فروغ فرخزاد كه (ان روزها ) رو براي همه ما به همون ميزاني كه آن روزهارو چشيديم زنده مي كنه...
سهراب سپهري كه خط خط شعرهاش براي من خاطره از دوران و كسانيه كه دوستشون دارم.
حسين پناهي...به خاطر صداقتي كه كمتر كسي روي زمين ازش برخوردار بود...(به خاطر گريه تلخ احساس گناه اون به خاطر خوردن شير برنج سحري مادرش.)
رولد دال...به خاطر لحظه هاي به ياد ماندنيي كه با نوشته هاش براي من بوجود اورد (كتابهايي مثل ماتيلدا، نادانها، لاك پشت و مجموعه داستان گوسفند قرباني).
شل سيلور استاين...به خاطر اينكه همه چيز رو ساده مي گرفت و با همين روش...دنياي زيبايي رو به مردم نشون ميداد.
خدا وكيلي اين يكي بازي خيلي سختي بود...حسابي گيج شده بودم...كلي هم به خودم فشار آوردم....
و پنج نفر من:
زهراي عزيز...صاحب وبلاگ شش و بش...
زهرا سادات عزيز...صاحب گل شب بو (ايشون هم منرو به يك بازي دعوت كردند كه توي پست بعدي مي رم سراغش...ولي حق تقدم رو رعايت نكردم كه اميدوارم ببخشند)
یوکابد عزيز...كه دير به دير به روز ميشه و قالب وبلاگشم عوض کرده...
فاطمه خانم که تازه دعوت قبلیرو دیده...بازم دعوت میشه.
الهام عزیز...چون می دونم از کسانی که نام بردم خوشش میاد و خودشم دوست داره بگه.
...ویک دعوت اختصاصی از کتایون عزیز که هم از بازی خوشش اومده و هم نوار قصه هاشو دوست داره