X
تبلیغات
خیابانهای سرد شب... - حرفهای خودم...

خیابانهای سرد شب...

در خیابانهای سرد شب جز خداحافظ...خداحافظ صدایی نیست!!!

امشب یک نفر خیلی عزیز...وقتی توی یه حال خوب بین یک جمع دوست داشتنی بودم برام تفال زد به دیوان "حافظ بزرگ"...و اشک مارو درآورد...به معنی واقعی کلمه باورم نمی شد چیزیُ که داشتم می شنیدم...رسما حضرتش داشت باهام حرف می زد...به قول خواهرکم ، کم مونده بود یه چماق از کتاب بیاد بیرون بزنه توی سرمُ بهم بگه " کلمه خر فهمیدی یا نه؟"...نمی دونم چی بگم...نمی دونم :)

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد
ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد
چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد
این تطاول که کشید از غم هجران بلبل
تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد
گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیر
مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد
ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی
مایه نقد بقا را که ضمان خواهد شد
ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید
از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد
گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت
که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد
مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود
چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد
حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود
قدمی نه به وداعش که روان خواهد شد
...
الان اول دی ماه سال ۱۳۹۱...من از روزی که این وبلاگُ راه انداختم ۶ سال بزرکتر شدم...شش سال تغییر کردم...شش سال گذروندم...خوب و خوب خوب و بد ... به هر حال گذشته..و هر روز به حضور "صاحب آسمان" بیشتر و بیشتر ایمان پیدا کردم...کاش بازم تنهام نذاره...کاش باز هم هر از گاهی نگاهی بهم بکنه.

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1391ساعت 3:9  توسط آیدین  | 

(اما خیالت را هنوز
فراگردِ بسترم حضوری به کمال بود
از آن پیش‌تر که خوابم به ژرفاهای ژرف اندرکشد.
گفتم اینک ترجمانِ حیات
تا قیلوله را بی‌بایست نپنداری.
آنگاه دانستم
که مرگ
پایان نیست.)
...
با دایی نشسته بودیم و از همه چیز حرف می زدیم.ازکتاب ، موزیک ، فیلم ، آب و هوا و...نمی دونم چی شد که رسیدم به شعر خوندن..دایی مثل همیشه رفت سراغ فروغ و منم از هر دری سخنی.تا رسیدم به این که:
(...
زهری بی پادزهرم در معرض تو...
...)
اینو که گفتم دایی گفت : (از اون قسمتهایه که فقط شاملو از پسش بر میاد...توصیف هایی که فقط ماله خودشه...و کسی نمی تونه مثل خودش درست از آب درش بیاره).دیشب داشتم با صدای خودش به شعراش گوش می دادم که رسیدم به:
(...
گاهی سوآل می‌کنم از خود که
یک کلاغ
با آن حضورِ قاطعِ بی‌تخفیف
وقتی
صلاتِ ظهر
...)
دیدم که اینم از همون قسمتهاست.بعد با خودم فکر کردم...کدوم یکی از شعرهاش اینطور نیست؟برای هر لحظه حرفی و حدیثی داره.برای لالایی کودکی (قصه دخترای ننه دریا) رو بهم داد...(مسافر کوچولو)رو به عنوان یک همیشه دوست بهم داد...و در روزهایی که نمی دونم تخلن یا شیرین...با دنیایی از شعرهاش لحظه هایی برام ساخت که نمی تونم فراموش کنم.صدای گرمش به هر بهانه ای توی گوشمه و نوشته هاش به هر بهانه ای آرامشم.من به اینو باور دارم که خدا بخشی از شاعرانگی خودشو توی وجود آقای شاملو گذاشته.
دوم مرداد 1379.ساعت 10 شب.گرگان.من بودمو پسر عمم ، پای تلویزیون.خبر رفتن احمد شاملورو اونجا بود که شنیدم و اشک ریختم.12 ساله که دلم می خواد دوم مرداد کنار آرامگاهش باشم ولی خوب...
آقای شاملو!
به خاطر این همیشه بودن ازتون سپاسگزارم.

پ.ن:اینم صرفا یک برای دل خودم...!

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1391ساعت 0:48  توسط آیدین  | 

باز هم تهران خاکستریِ شما و از دست دادن یک عزیزِ دیگه...
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1391ساعت 16:35  توسط آیدین  | 

از روزی که سه تا دوست (رزا و زهرا و نگار ) هر سه تا توی یک روز لینک دانلود موزیک متن امیلی پولانو برام گذاشتن توی کامنتهای وبلاگم...درست چهار سال و یک ماه می گذره.اون روز بعد از اینکه توی کافی نت دانلود کردمش و ریختم توی MP3 Player و توی گرمای اردیبهشت بندر زدم به خیابون تا پیاده برم خونه... نمی تونستم جلوی لبخند زدنمو بگیرم ... متوجه شده بودم که هر وقت این موسیقیو می شنوم بدون اختیار لبخند می زنم و نمی تونم جلوشو بگیرم.اما این روزها ... از این لبخندهای بی اختیار و مهار نشدنی زیاد خبری نبود... اما امشب...توی محل کارم ، وقتی همه رفته بودن و خودم بودم و خودم و فکرام و فکرام و فکرام  ... رفتم سراغ گوشیم...هدفونُ گذاشتم توی گوشم ... همون سه تا تراکو برای خودم پخش کردم.باز هم آقای تیرسن معجزه کرد و من نتونستم جلوی لبخند زدن و خوشی بی اختیاری که از شنیدنش دچار میشمو بگیرم....و از اینکه نتونستم کلی خوشحال شدم .... امشب ... درست از لحظه ای که پا از بیست و نه سالگی میزارم توی سی سالگی 30 دقیقه ی بامداد 17 خرداد ... بر می گردم ... و آدمی میشم که به بی اختیار لبخند زدنهاش افتخار می کرد.

پ.ن: سلامِ عزیز!!! سلام...
متشکرم ازت...خیلی خیلی متشکرم.امیدوارم به جوابت رسیده باشی.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1391ساعت 22:49  توسط آیدین  | 

سلام به روی ماهت!!!
توی فیلم (Ronin) آقای رابرت دنیرو وقتی با اون یکی آقاهه - که الان اسمش یادم - نیست داشت حرف می زد ، بهش گفت : ( آدم وقتی ایمانشو از دست بده....چیه؟یک مرد بدون ارباب!!).می دونی، بدون ارباب بودن اولین مفهومی که توی ذهن آدم میاره آزاد بودنه...اما آزاد بودن از ایمان با آزادیی که از بدون ارباب بودن به دست میاد خیلی فرق داره.کسی که به واسطه نداشتن ایمان احساس آزادی می کنه – حتی اگر نگیم مطلق این افراد اما اکثرشون – خیلی خیلی زود امیدی به هیچ چیز نخواهند داشت.

بله دوست من!
خدا بزرگه ... خدا حق نداره که بزرگ و قابل اعتماد نباشه ...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1391ساعت 20:48  توسط آیدین  | 

بعد از مدتها اومدم و فقط می خوام بنویسم که :این روزها هم باز همون رفیق قدیمی...مسافر کوچولو...بهم کمک می کنه که شبها بخوابم.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 19:7  توسط آیدین  | 

توی قسمت شب عید خانه سبز ، همون اول اولش ، خانوادگی دم پنجره ایستاده بودن و منتظر این بودن که یک پرنده کوچیک که هر سال میامد و روی گلدون کنار پنجره شون مینشست بیاد و خبر از آمدن بهار بیاره. پرندهه اومد.نشست و همه شونو خوشحال کرد . عاطفه ( مهرانه میهن ترابی) از نگرانیش درباره اینکه اولین بار که شاهد این انتظار بود گفت و این سوال مطرح شد که آیا ممکنه بهار نیاد؟ و خب طبیعتا پاسخ منفی بود.

متولد سومین ماه بهارم...اما عاشق پاییز و وزمستون....ولی میدونم که این دوتا هم بدون بهار معنی خودشونو از دست میدن.بهار نمیشه که نیاد.نمی تونه که نیاد.وقتی به اومدن چیزی ، اتفاق افتادن چیزی ، رخ دادن چیزی ایمان داشته باشیم...نمی شه که اتفاق نیفته.پس بهار ( شما از این بهار هر تعبیری که دوست دارین داشته باشین) میاد...و اونوقت که می تونیم دستو پامونو کش بدیم و یک آخیش از ته دل بگیم...لحظه ی اومدنشو شکر کنیم و توی اون لحظه برای همه از صاحب بهار خوب بخواییم.توی این چند سال ، همیشه این روزها از این لحظه حرف زدم.چون خیلی بزرگه.لحظه ایه که هیچی نیست اما اونقدر بزرگه که یه عالم چیزو توی خودش داره.28 ساله ( منهای 6 سال اولش) منتظرم توی این لحظه یک اتفاق بیفته...اما نیفتاده.اما دارم به این نتیجه می رسم اتفاقی بزرگتر از خود این لحظه وجود نداره:اینکه اونی که اون بالا نشسته و این لحظه رو خلق کرده بهت اجازه بده باز هم تجربه ش کنی و بهت بگه بیا! روبروی تو ممکنه!!! یک سال دیگه باشه...ممکنه بیشتر از یک سال باشه و خیلی چیزها ممکنه....اگر به این لحظه و به من که برات درستش کردم ایمان داری...بسپر همه چیزو به من و باز هم برو جلو.
و من باز هم بغض می کنم (بغض که هیچی....جلوی اشکامو نمی تونم بگیرم) وقتی به این فکر میکنم که تا چند روز دیگه قراره به بزرگترین لحظه هر سال برسم و این اجازه رو دارم که بهش بگم:
يا مقلب القلوب و الابصار *يا مدبر الليل و النهار*يا محول الحول والاحوال*حول حالنا الي احسن الحال

پ.ن:بله بله بله خود خودتو می گم! می دونم که ایمان داری بهار میاد...فقط خواستم باز بهت یاد آوری کنم...روزهای سخت چاره ای جز تموم شدن ندارن!می دونی امسال توی این لحظه بزرگ تو و عزیزانت توی ذهنم هستین و می دونی که برای تو و اونها بهترینهارو از صاحب این لحظه می خوام.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 14:26  توسط آیدین  | 

مدتها ست اینجا ننوشتم...من اینجارو خیلی دوست دارم ولی خب...اون بالا هم گفتم که گاهی اوقات ریتم زندگی آدم تغییر میکنه.دیروز اینجا ۵ ساله شد.چه پنج سالی.

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 7:56  توسط آیدین  | 

 اون اوایلی که شروع به نوشتن این وبلاگ کردم (من یک وبلاگ نویس نیستم...نوشتن وبلاگ اصولی داره که رعایت نکردم) قطعه ای از یکی از دکلمه های آقای شهیار قنبریو نوشتم...از انشای تابستانی...(قسمت دوم  دوباره از مینا بنویسید)... همین چند روز پیش جای دیگه ای هم این قسمتو نوشتم و یک دوست...یکی خیلی دوست...کیوان... بهم گفت یادته اون سال تابستون با اون چندتا کاست چه حالی کردیم...یادم بود...خیابون بی آب و علف ترمینال بندرعباس...یک ویدیو کلوپ داشت ، توی گرما پیاده تا اونجا می رفتیم تا کاست شهیار قنبری و سیاوش قمیشی بگیریم.زیاد طول نکشید از اون تابستون تا الان که همه آلبومهای همه کسایی که می خواییم فقط و فقط توی گوشی موبایل یا ام پی تری پلیرمون جا شدن.اما اون گرما و اون شوقی که داشتیم برای گوش دادن و توی کل مسیر برگشت ولمون نمی کردو و اون کپی کردن کاستها که ساعتها طول می کشید تونسته خیلی چیزهارو برای ما نگه داره ... و کمک کنه تا توی روزهایی که زندگی رو کولمون سواره...گاهی بتونیم لبخندی بزنیم و به ادامه دادن  بیشتر و بیشتر فکر کنیم و امید داشته باشیم.

اما خود انشای تابستانی:
این دو قطعه اونقدر زیباست که وقتی یک دوست خوب ، ازم به خاطر فرستادنشون تشکر کرد و گفت زیبا بودن...گفتم اونقدر زیبا ، که اگر حتی تجربه هم نکرده باشیمش...باز برامون قابل درکه...قابل احترامه.

خلاصه که بالاخره تونستم انشای تابستانی 1 و2 ( رویای مینا و دوباره از مینا بنویسید) پیدا کنم...اونم با کیفیتی عالی.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 14:49  توسط آیدین  | 

دیروز توی تاکسی نشسته بودم...داشتم توی آینه سمت راست ، دست راست خودمو نگاه می کردم....ناخنهام بلند شدن... منی که همیشه خدا دستم توی دهنم بود و ناخن می جویدم حالا ناخنام بلند شدن...کافی بود کوچکترین فکری به ذهنم می رسید...خوب یا بد...امیدوار کننده یا منفی...دستم می رفت توی دهنم...از جلسه امتحان بیرون که میومدم همیشه کلی زخم دور انگشتام بودو ناخنام کوتاه تر شده بود...اما حالا بلند بلند بودن.یعنی من دیگه به چیزی فکر نمی کنم....یا چیزی نگرانم نمیکنه...؟ همین جرقه کوچیک کافی بود تا یه عالم فکرهای مربوط و نا مربوط بیان توی سرم...که منم با مهارتی که دارم به هم وصلشون کنم و سرم شروع کنه به گیج رفتن از این همه فکر....این همه نگرانی.... نخوابیدن های شبام یادم اومد و رفتم سراغ اگر این بشه و اگر اون نشه های همیشگی ...که یهو تاکسی ترمز بدی زد...یه کامیون درست جلوی ما ناگهانی ایستاده بود و این ترمز بد هم به همین خاطر بود.پشت کامیون بزرگ نوشته بود:
                                                          ((خدا بزرگه))

**این یک اتفاق واقعی بود

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 0:55  توسط آیدین  | 

اگر درست یادم باشه علیرضا معتمدی توی یکی از پستهای وبلاگش نوشته بود : ((...توی بهشت کافه ای هست که کافهچیه اون همیشه ترانه های Evanescence پخش می کنه...)) (عنوان پست به گمانم ((لامصب ترین )) بود.)امشب برای بار نمی دونم چندم وقتی داشتم به اپرای Carmina  Burana اثرKARL ORFFگوش می دادم که به ذهنم رسید بهشتی می تونه توش کافه ای به اون صورت داشته باشه که خدا موقع قیامتش به O Fortuna گوش کنه. تصور کنید : لحظه ای که توی کتب آسمانی ازش تحت عنوان قیامت یاد شده و این شاهکار موسیقیاییُ بگذارید روش.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت 1:41  توسط آیدین  | 

قرار بود از كتاب شوپنهاور بنويسم ...كمتر از سي صفحه مونده تا تموم بشه...خيلي خيلي زشته كه هنوز تموم نشده.اما همين الان هم داره با فكرم بازي بازي مي كنه.
كتابي از يك فيلسوف ِ مشهور به بدبينيُ بخوني و خودتو توي جاي جاي اون ببيني...يا متوجه بشي كه با همه تلخيش دوست داري چيزي بشي كه توصيف كرده.مثلا دوست داري انساني باشي كه در مقابل ديگراني كه برات ناخوشايند هستند و اما اميدي به تغيير اونها نداري سعي كني از هموني كه هستند بر حسب نوع خصوصيات و كيفيتي كه دارند استفاده كني...اما هنوز موفق نشدي.
خوندن اين كتاب ،‌يعني داشتن جرات نشستن روبروي آينه اي صادق و خشن كه بي رودربايستي هر چيزي كه هستينو نشون ميده و نمي تونين به هيچ صورت ازش فرار كني.چون در لحظه اي كه چشم از روي كلمات اين كتاب رد ميشه به آني كلمات روي ذهن حك ميشه و هر جا بري باهات مياد...پس ناچاري بهش فكر كني.
توي همين كتاب خوندم كه : ((عيان كردن خشم يا نفرت در كلام يا چهره كاري بيهوده است ، خطرناك است ، فرومايگي است ، بي فراستي است ، خنده آور است.خشم و نفرت را جز در كردار نبايد نشان داد.هر چه ابراز اين هيجانات در كلام و چهره كمتر باشد ، تاثير آن در عمل بيشتر است . فقط زهر حيوان خونسرد است كه سمي است.)) و تمام سعيم از اون روز اين بود كه هر چه بيشتر خودمو توي عصبانيتهايي كه برام پيش مياد ( كه اين روزها به واسطه كاري كه دارم و افرادي كه باهاشون هستم زياد با اين موضوع روبرو هستم)كنترل كنم و ...(هر چند اهل زهر ريختن انتقام نيستم...)خلاصه اينكه اگر تحمل روبرو شدن با خودتون ( چيزي كه هستيد) و چيزي كه دوست داريد بشيدو داريد ،‌( در باب حكمت زندگي) مي تونه حسابي لذت بخش و خطرناك باشه(كتابي كه واقعا خوندنش جنبه م خواد).
اما...اسفند 89 داره تموم ميشه.داستان من و اسفند هم مثل هر سال داره تكرار ميشه.كسايي كه به من نزديك هستن مي دونن الان نسبت به سال پيش همين موقع خيلي خيلي هم خودم و هم موقعيتم فرق كرده.توي مسير چيزي كه به اسم زندگي معروفه...خيلي خيلي خيلي جلو رفتم...و اينو با وجود همه بي معرفتيم از خدايي دارم كه تا حالا تنهام نگذاشته.از ساعت دوازده يكشنبه تا لحظه تحويل سال توي بي وقتي مي گذره (هر چند كه هر چهار سال باهامون حساب مي كنن)اما شايد اين بي وقتي يك فرجه باشه... يك فرصت براي اينكه به چيزي كه بوديم فكر كنيم... به كارايي كه كرديم...به چيزي كه مي خوايم بشيم و كارايي كه مي خواييم انجام بديم.براي اينكه خدارو به خاطر اين بي وقتي شكر كنيم ازش بخوايم ببخشتمون...
راستي توي لحظه اي كه قراره بياد..قرار يك لحظه باشه و بعد هم مثل همه لحظه ها بره...اما با همه ناچيز بودنش دوگانگي بودن و نبودن...زندگي و مرگ و خداحافظي و سلامو با هم داره...عزيزانمون ( وعزيز تريتن هامون...مادر و پدر) و همه كسايي كه نياز به دعا دارنو فراموش نكنيم...چون من ايمان دارم درست لحظه تحويل سال....فقط براي همون ثانيه...همه ما پاك پاك ميشيم...و ترسي از اتفاقي كه هيچ وقت نميفته به دلمون راه پيدا ميكنه كه همين براي معصوميتي لحظه اي كافيه و خدا هم  هميشه به كمترين صداقتها جواب ميده.شايد اكر توي همين يك لحظه همه با هم يكي بشيم.. سال آينده هماني شود كه...

من اين روز يه حال ديگه اي دارم

جهان من لباس تازه مي پوشه

من و تو ديگه تنها نيسستيم چون كه

خدا با ما نشسته چاي مي نوشه

و دعاي هفت سين...كه توي هيچ وقتي از سال به شكوه لحظه ي تحويل سال نيست:

يا مقلب القلوب و الابصار

يا مدبر الليل و النهار

يا محول الحول والاحوال

حول حالنا الي احسن الحال

 

آقای خسرو شکیبایی عزیز در قسمت نوروزی خانه سبز بعد از خوندن دعای تحویل سال با اون صدای جادویی اینطور می گفت:

خدایا...مار را به حالی سبز...و همیشه سبز برگردان!!

 *یه توضیح کوچولو...عنوان این پست هیچ ربطی به عید وحال و هوای عید نداره...اون به جای خود...ما...همون ...این روزا یه حالی دیگه ای داریم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 22:10  توسط آیدین  | 

چلچراغ برگشت...

شاید باور نکنی...اما آخرین شماره ۴۰ چراغ هنوز جاییه که درست یک ماه و نیم پیش بود...درست توی یک قفسه کتابخونه که سجاده نمازمو میزارم اونجا...و این یک ماه و نیم گذشته سجاده نماز من روی جلد آخرین شماره ۴۰ چراغ بود.هر بار برش میداشتم عکس رو جلودو می دیدم و جمله ای که داد می زد: آیا چلچراغ هفته دیگه می ترکاند؟ترکید...اما چی؟چشم آدمهایی که این دلخوشی کوچیکو نی تونیستن به خیلی ها ببینن.شاید اون چیزی که ته ته ته فکر و قلبم موقع هر بار برداشتن سجاده من می موند - یک تصویر از یک چیز دوست داشتنی - یکی از کوچکترین و کوچکترین و کوچکترین دلایلی بود که این دلخوشی کوچیک و دوست داشتنی دوباره برگشت.دکه روزنامه سر کوچه...دوباره تبدیل شد به دکه روزنمه سر کوچه.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم دی 1389ساعت 18:41  توسط آیدین  | 

چهار پنج روزي ميشه كه اين تِرَكِ خانگي خونده شده ، صداي روز و شب من شده...يك صداي ساده و زيبا و صادق.كيفيت بد اين تِرَكُ به خوبيِ محتواش حتما مي بخشيد....من از آفريننده هاي اين ترانه به خاطر آرامش اين چند روزه خيلي خيلي ممنونم.

پ.ن:مهم.آقايي به اسم سام وفايي بنا به دلايلي خواستند كه اين آهنگو Share  نكنم....منم اصلو بر صحت ادعاي ايشون گذاشتم و بي صبرانه منتظر اينم كه به قولشون عمل كنن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 13:41  توسط آیدین  | 

رحم كن

                بر من مسكينُ 

                      به فريادم رس...*

*حافظ

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آذر 1389ساعت 10:32  توسط آیدین  | 

40چراغ توقیف شد. روی جلد شماره۴۱۲ این هفته نامه نوشته شده بود : (( آیا چلچراغ هفته آینده می ترکاند؟) و توی محرمانه همین شماره به قلم بزرگمهر حسینپور کلی چیز درباره تغییرات هفته بعد نوشته شده بود.نمی دونم چرا ...اما بعد از خوندن صفحه آسانسورچی (پوریا عالمی) دلم ریخت و گفتم گمانم دیگه این مجله رو نمی بینم و...این یعنی بی ارزش دونستن و از بین بردن ۸ سال ساختن و پیش بردن یعنی بی احترامی به همه نظرها و فکرها و مسیره ایی که چلچراغ و چلچراغی ها ساختن...این بار هم اما...ما عادت نمی کنیم.

چراغ ها خاموش شدند ( توکا نیستانی)

نام روزگار ما...(سروش روحبخش)

مرگ اندیشه ...( فرزانه)

یگانه مونس تنهایی ام خداحافظ...(شهرزاد همتی)

بسته میشویم.میبندنمان.میبندیم...(بزرگمهر حسین پور)

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آذر 1389ساعت 0:18  توسط آیدین  | 

يك گوشه خيلي خيلي خيلي كوچيك از كتابخانه ما

ترانه اي از فريدون فرخزادو از روي گوشي موبايل براي مادر پخش كردم...خب...برق نبود و سكوتي كه از نبودن صداي يك نواخت كولر گازي ايجاد شده بود باعث شد لذت ببريم از سكوت و فريدون فرخزاد. سر به سر مادر گذاشتم...گفتم خيلي خوبه ها فكر كن همه ترانه ها و موسيقي هايي كه دوست داري و كتابخونه تو و من همش بياد توي يك دستگاه و همه جا و هميشه همراهمون باشه...گفت مي خواي همه اينها آتيش بزنيم بعدش؟
بارها و بارها سر اين موضوع صحبت كرديم.سر اين كه  همه كتابهاي دنيا توي يك چيزي به اسم كتاب الكترونيكي.اما كتاب يعني چي؟
كتاب يعني كتاب.
يعني يك حجم كاغذ که دنیارو با خودش داره ٬ وسط يك جلد مقوايي از پارچه يا چرم يا گالينگور ناب٬ با يك خط مناسب كه همه بتونن بخوننش...بتوني زير نوشته هاش خط بكشي...وقتي خوابت مياد گوشه شو تا كني و بذاري بالاي سرت...گاهي هم موقع خوندنش خوابت ببره و بيفته روي صورتت و از خواب بپري.كتاب يعني چيزي كه اگر بهش سر نزني و مواظبش نباشي نم برداره...ورقاش بچسبه به هم و خراب بشه...يعني توي كتاب فروشي با هيجان ورق بزنيش  كه يك وقتي نري خونه ببيني چند صفحه اش سفيده يا برعكس چاپ شده.كتاب يعني چيزي كه وقتي خونت كوچيك باشه مجبور باشي كتب خونه تو باز نكني و كتابات بمونه توي كارتون و تو هر روز حسرت دست كشيدن به اونها رو داشته باشي.كتاب يعني چيزي كه به بهانه اون كتابخونه داشته باشي و توشو پر كني از عكس كسايي كه دوست داري و مجسمه هاي كوچولويي كه يادگاري هايي هستند از همونهايي كه كتاب هم برات خريدن.كتاب همون چيزيه كه باعث ميشه من روبروي دانشگاه تهران و پاساژهايي كه كتابهاي دست دوم مي فروشنو با هيچ چيز عوض نكنم.كتاب یعنی لذت بردن از خر غلت زدن در یک همچین جایی.
تصور اينكه دوست داشته باشم اين دو سه هزارتا كتابي كه ما داريم (من و مادر و پدرم و البته كتابخونه اي ناب كه بعد از فوت عموم دادنش به من) جمع بشن توي يك صفحه ديجيتالي و من به همشون در آن واحد دسترسي داشته باشم ، واسم غير ممكنه.شكي نيست كه گاهي در دسترس نبودن خيلي چيزهايي توي ايم مايه باعث دردسر و دلتنگي اين چيزها ميشه...اما همينهاست كه قشنگشون كرده.پس محاله كتاب بتونه به معني يك صفحه ديجيتال مسخره بده...كه هيچ حسي نداره و فقط يك صفحه ديجيتاله.
داييم روزاي اولي كه شروع كرده بود با كامپيوتر كار كردن...نگران از دست دادن اطلاعاتش بود...دائم كپي مي گرفت ...بك آپ مي گرفت...( البته هنوز هم بگي نگي داره اين نگرانيو) اما من بهش گفتم ديگه روزگاراني بر ما نازل آمده است كه نبايد در آن نگران از دست دادن اطلاعات باشيم...متاسفانه همه چيز هميشه در دسترس ما هستند. من اجازه دادم كه همه موسيقي ها ونوار قصه هام تبديل بشن به يك تيكه آهني به اسم هارد اگسترنال...اما نيمخوام و نمي ذارم چينين بلايي سر كتابهام بياد...تا روزي كه دستو پامو ببندن و كتابمو جلوم آتيش بزنن....

دلیلنوشتن اين چند خط خواندن اين مطلب بود.

تشکر نامه : ممنون از آقای اولد فشن که عکس کتابفروشی شکسپیر و شرکارو از ایشون دزدیدم و تشکر دوباره از ایشون که معنی کتاب و کتابخونه رو به بهترین شکل توی بخش ماه کاغذی و کتابخانه های جهان سایتشون نشون دادن.

پ.ن:حالی کردیم با ساعت بیست و پنج جناب یزدانی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مهر 1389ساعت 0:33  توسط آیدین  | 

یک آدم چاق نکبتیو می شناسم ٬ که یک وبلاگ داره به اسم خیابانهای سرد شب و حالا که درست بیست سال از روز اول مدرسه رفتنش میگذره مثل سگ از غلط زیادیی که می کرد و حرف مفتی که میزد و می گفت:( من هیچ وقت دلم برای مدرسه تنگ نمیشه ) و قسم می خورد که هیچ وقت آرزوی برگشتن به اون روزهارو نمی کنه پشیمونه وحالا نمی دونه که چرا دچار این نفرین (بزرگ شدگی) شده.
شاید به خاطر همون حرفهایی بوده که می زده.اما یقینا خدا یک بچه رو به خاطر اون حرفها اینقدر سخت مجازات نمی کنه....بگذریم.

پ.ن:خودمونیم...با همه سختیهاش بزرگ شدن هم یک جورایی لذت بخشه....ایراد ما اینه که همیشه به موقع هیچ چیزو درک نمی کنیم.
پ.ن۱:
چون این نوشته خودمو دوست دارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 9:53  توسط آیدین  | 

جان مریم چشماتو واکن!

....

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 0:34  توسط آیدین  | 


توي خبرهاي سايت آفتاب نيوز خوندم كه:(خوزه ساراماگو) نويسنده رمان كوري درگذشت. شوكه كننده بود.من به واسطه همين رمان، از دنياي رمانهاي نوجوانان بيرون اومدم و وارد دنياي نوشته هايي شدم،كه اول اون با (كوري) آغاز مي شد. صحنه ورود خيل آدمهاي كور اين رمان به درون كليسايي كه همه تنديسها و نقاشيهاي اون به روي چشمهاشون روبانها و نوارهاي سفيد رنگ داشتن، هنوز كه هنوزه و تا زماني كه توي دنيايي كه ديگه ساراماگو نداره نفس مي كشم...توي ذهنم باقي مي مونه.متشكرم به خاطر اين آغاز به ياد ماندني آقاي ساراماگو.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت 19:57  توسط آیدین  | 

من...با نخستین نگاه تو آغاز شدم

روی لینک بالا کلیلک کنین.اینو خودم درست کردم.هر چی هم در مورد ایرادهاش بگید حق دارین(البته به جز شعرش).

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 14:50  توسط آیدین  | 

همين ديروز داشتيم قسمت دوم سريال خانه سبزو مي ديديم.همون صحنه اي كه آقاجون(داريوش اسدزاده) از عزيزجون(حميده خير آبادري) مي خواد كه: به هيج وجه زودتر از اون نره و عزيز جون مي گه : (مي دوني چه كار سختيُ از من مي خواي)...كاش زبون منُ مار زده بود و ...بگذريم.

خدايا...
اين فرشته مامور شما هيچ معلوم هست چه كار مي كنه؟ دونه دونه كسايي كه ما دوستشون داريم و دلخوشي هاي ما هستنُ داره ازمون مي گيره.توي همين ماه اول سال جديدمون...با اون همه دعا و آرزو براي خوب بودن اين سال، يك عالم از كسايي كه دوستشون داشتيم ُ برداشت و برد.رضا كرم رضايي ...محمود بنفشه خواه...كيومرث ملك مطيعي و امروز هم كه رفت سراغ حميده خير آبادي.

(اصلا این نیست...جزو قاموس طبیعت نیست مادری مرگ عزیزشو...)...این هم یکی از دیالوگهای خانم خیر آبادری بود توی سریال خانه سبز قسمت (طوفان قبل از آرامش)

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 12:22  توسط آیدین  | 

انگار كه همه حرفهاي دنيا زده شده باشه و يا انگار كه من هيچ حرفي نداشته باشم...هر چي فشار ميارم به مغزم تا چيزي براي پايان اين تلخْ سالِ هشتادوهشت بنويسم، موفق نمي شم.تلخي امسال فراموش شدني نيست.اما اتفاق خوبي كه براي دو تا از بهترين دوستان من تو بيست و چهار اسفند افتاد ، يك مقدار تونست گذشتن اين چند روزه رو براي من ساده تر كنه.
امسال هم سر سفره هفت سين...مثل هر لحظه ديگه زندگي از صاحب آسمان چيزي جز سلامتي پدر و مادر و خانواده و دوستان نمي خوام جز آرزوي خير و صلاح براي كسي نمي كنم.هر چند در روز ممكنه همه ما مرگ خيلي هارو (اونم به بدترين شكل) از خدا بخوايم...اما پاي هفت سين ترجيح مي دم براي اونها هيچ آرزويي نكنم...حتي...بدترين آرزوها.كاش بتونم توي سالي كه قراره بياد...اوني بشم كه مي خوام...نه اوني بمونم كه هستم.(خودم مي دونم منظورم چيه...با خودم كه تعارف ندارم).
پس توي لحظه پايان امسال و آغاز سال ديگه....وقتي قراره كه مرگ و تولد اينقدر با هم قرينه بشن...قراري داريم با خالق اين لحظه شگفت انگيز...اون مثل هميشه سر قرار مياد و ما...

و چقدر با شكوه اين دعاي بي نظير:
يا مقلب القلوب و الابصار
يا مدبر اليل و النهار
يا محول حول و الاحوال
حول حالنا الي احسن الحال

پ.ن:ببخشيد منو كه اينقدر دير از تك تكون به خاطر دلداري و همدردي با من به خاطر مادربزرگ تشكر مي كنم.مي دونيد كه خيلي سخته...امسال براي بار اوله كه خانواده من بدون (ماماني) وارد سال جديد مي شن.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت 1:39  توسط آیدین  | 

در تهران خاکستری به سر می برم.اینبار اما خاکستری تر از بارهای قبل.دیگر می دانم برای دل تنگی مادرم کاری از کسی بر نمی آید.ده روزی می شود که که پیکر نحیف و لاغر و زخم خورده مادر بزرگ را به رسم امانت به خاک سپردیم تا در روزی که می گویند می اید او را به ما و ما را به او بازگرداند.آن چیزی که به خاک سپردیم جسمی بیشتر نبود.مادر بزرگ روحی داشت صبور و استوار محکم.گله ای اگر می کرد از روزگار به حق بود که آنچه من می دانم جز سختی برایش نداشت...می دانم مادر بزرگ٬من را...ما را با دنیایی از خاطرات خوب و حرفهای قشنگ تنها گذاشت و خودش با دنیایی از سوال به دیدن کسانی رفت که مسبب آن سوالها بودند و ایمان دارم در آن روزی که خدای مادر بزرگ به داوری بر می خیزد بدون شک او  را تنها نخواد گذاشت.آخرین کارت تبریکی که برایش فرستادم برای روز مادر بود.برایش نوشتم (برای مادربزگ...برای همه حرفهای خوبی که با هم زدیم)...در جواب به من گفت ( برای نوه...و قربان معرفتش).
همه ما اطرافش بودیم اما او تنها بود.مثل همه آدمهای خوبی که گوشه گیر هستند.اما کسی نیست که خاطره ای بد از او داشته باشد.از دخترک عکاس محله تا پسرک صاحب مغازه خرازی که کاموا به مادر بزرگ می فروخت تا برای ما ببافد ببافد ببافد.از کسانی که تنها خاطره هایشان از او به بیست چند سال قبل بر می گردند تا مادر که آخرین لحظه ها هم بالای سرش بود.
دلم نمی خواد از سختی روزهای ۷ ماه اخیرش بگویم.دلم می خواهد فقط از خنده ها و روزهای خوبش بگویم.دلم می خواهد بگویم از اشک پدرم وقتی در تقویم بالای سر مادر بزرگ در اتاق خوابش (همین هفته ی پیش که دیگر مادر بزرگ نبود) دید که در برگه روز سی ام دی یادداشت کرده بود (تولد بهنام).دلم می خواهد از پالتوی بلند و ژاکت و پلیوری بگویم که پارسال برایم بافت.با همان دستهایی که رگهای آبیش آنقدربرجسته بود که می ترسیدی به آنها دست بزنی.دلم می خواهد از گلدوزی دو جوجه زرد بگویم که برای تولد دو سالگیم دوخت.دلم می خواهد بگویم برای من رو تختیی دو نفره!! قلاب بافی کرد ۵ رج آخرش که چیزی حدود چهار متر بود را همین ماه پیش تمام کرد.دلم می خواهد بگویم من هم ازاو قلاب بافی یاد گرفتم...بافتنی یاد گرفتم و فقط بلدم شالگردن ببافم. اما دستهای مادر بزرگم با نخ و قلاب و میل بافتنی معجزه می کرد.دلم می خواد بگویم مادر بزرگم ٬ بزرگ بود.دلم می خواهد بگویم دلم برای مادر بزرگم تنگ شده...خیلی تنگ شده.
تصمیم گرفتیم تا بر روی سنگی که قرار است نشانیی باشد از آرمگاه مادر بزرگ٬ قطعه ای از برشت را بنویسیم که به راستی توصیفی است از آنچه ماد بزرگ بود:

زمانی که دیده فرو بست٬ به دل خاکش سپردیم
پس از او باز هم گلها می رویند و مرغان می خوانند
او٬بر خاک هیچ سنگینی نکرد
چه اندازه درد می بایست تا او این چنین سبک شود؟

پ.ن:امشب شب جمعه است...مادر بزرگ های رفته و به خصوص مادر بزرگ مرا فراموش نکنید.خواهش می کنم.هر چند او...آنها...آنقدر خوب بودند که ما هنوز نیازمند دعای آنها هستیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 14:34  توسط آیدین  | 

اين يك قسمت خيلي خيلي خيلي كوچيك از كتابخونه ماست...

عاشق بوي پاساژ بزرگ دو طبقه كنج ميدون انقلابم، كه توي هر دوتا طبقه ش كتابهاي دست دوم(ناياب و كم ياب و كتابهايي كه ديگه چاپ نمي شن ) مي فروشن.عاشق بوي كتابهاي قديميم كه ورق هاي كاهيش خشك شدن و پوسيدن . اگر درست و با دقت ورق نزني... بار دوم كه كتابو مي خوني،ديگه چيزي از باقي نمونده كه بخواي ورق بزني.حالم خيلي گرفته شد وقي ديدم روي در خيلي از اين مغازه ها يك كاغذ چسبيده كه (سر قفلي اين ملك واگذار مي شود) و بيشتر گرفته شد وقتي ديدم دو تا از مغازه هايي كه قبلا كتابهاي خيلي خوبي برام پيدا كرده بودن تعطيل شدن  و جاي يكي ديگه يك كارگاه كفش دوزي باز شده.چقدر خوبه وقتي ميري و با كسايي كه اونجا هستن و به كتاب به چشم يك كالاي تجاري نگاه نمي كنن گرم صحبت ميشي...اما باز هم بوي تجارت و كلاه گذاشت از توي اين پاساژ و از بين اين كتاب فروش ها هم به مشام مي رسه.چقدر چرخيدن توي اين پاساژهارو دوست دارم.(حتي وقتي بعضي از دوستان – كه گمان نمي كنم بشه بهشون دوست گفت – مسخره مي كنن كه به جاي اين كارا بيا بريم فلان جا يا فلان پارك يا فلان مهموني يا...من باز هم از مسخره شدن لذت مي برم).دوست دارم كتابهاييو ورق بزنم كه قبلا دست كساي ديگه اي هم بوده و هر كدوم توي اون يك رد پايي از خودشون گذاشتن...حس مشتركي كه ممكنه از خوندن اون كتابها به وجود بياد بدون اينكه شناختي يا ديدني در ميون باشه.يك آقاي كتاب ياب هم براي من كتاب (پرندگان مي روند در پرو مي ميرند ) نوشته رومن گاري رو پيدا كرد . قرار بود نشر نيلوفر اين كتابو چاپ كنه كه متاسفانه موفق به دريافت مجوز نشد....نمي دونم چرا.حتي انتشارات زمان هم كه همه كارهاي قديميشو دوباره آورده و روي پيشخون كتابفروشيش گذاشته...اين كتابو فقط براي آرشيو كارهاي خودشون داشتن.خلاصه كه اگر منو تبعيد كنن براي هميشه توي اين پاساژ...هيچ شكايتي ندارم.

پ.ن:از بيست و شش آبان تا الان نبودم و ننوشتم...
پ.ن۱:خداي بزرگ باز هم ديروز مارو شوكه كرد...بد هم شوكه كرد....اما این بار...بردن هیچ هنرمندی در کار نبود...این بار بردن مرد بزرگی در کار بود...که امیدهای زیادی به اون بسته شده بود .کوتاهی از ماست که خیلی خیلی دیر به بزرگی خیلی ها پی می بریم.
پ.ن۲:
امشب شب يلدا هم هست...فرقي كرده است شب ما....از يلداي پيش تا اين يلدا؟
پ.ن۳:راستي...فردا اول دي ماهه...آغاز فصل سرد و ...!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 19:59  توسط آیدین  | 

آبان مثل اينكه امسال نفرين شده بود. مسعود رسام و مهدي سحابي و جمشيد لايق و امير قويدل و آقاي شيرزاد ،كسايي كه مثل اونها ديگه پيدا نميشه از دست رفتند.امروز هم نيكو خردمند با اون صداي سكر انگيز و طرز تلفظ حرف (كاف) كه فقط و فقط مخصوص خودش بود.صدايي كه  روزهاي خوب زياديو به ياد ما مياره.

صدا و تلفظ حرف (كاف) شما يگانه بود خانم خردمند

امروز سر نماز ظهر واقعا از خدا سوال كردم كه قصدش چيه؟چرا مرگ سراغ كساي ديگه نميره؟چرا ميره سراغ كسايي كه ما دوستشون داريم؟بعد پيش خودم فكر كردم كه اين كسايي كه رفتن...در مجموعه اي قرار ميگيرن به اسم هنرمند .اين يعني اونها روحيه اي شكننده و قلبي ظريف دارن و خب گاهي اين روحيه و اين قلب طاقت تلخي هايي كه اين روزها دوربر ما خيلي زياد هستو نداره.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 14:14  توسط آیدین  | 

اگر روزي
اگر روزگاري
در جايي از دنيا...
لنگه كفش سفاليني ديدي
كه درون آن
تكه كاغذي بود،
و روي آن تكه كاغذ
سوالهايي بي جواب
و
جوابهايي بي سوال...
به صاحب آن كفش
سلام مرا به برسان
و
حال مرا از او بپرس...
او
هميشه از حال من خبر دارد.

چيزهايي كه در ادامه مي نويسم شايد روزشمار دو طرفه اي باشد براي سيزده سال دوستي...اين نوشته خيلي كوتاه است...اما اگر خوب فكر كني، در كلمات آن مي تواني ما را پيدا كني كه در گوشه و كنار اين سيزده سال نشسته ايم...مي خنديم و گريه مي كنيم...در حال پرسه زدن هستيم ...و  بعد از هر كدام از اين لحظه ها...خودتان يك (حرف مي زنند) اضافه كنيد:
و دوستان در سيزده سال بزرگ مي شوند...و ياد مي گيرند...و (خانه سبز) مي بينند... و (مسافر كوچولو) مي خوانند... و با هم نمايش راديويي بازي ميكنند و بدون هم برنامه راديويي اجرا نمي كنند...و  آدامس خرسي ميخورند...و گريه ميكنند... و مي خندند... و جاكليدي هديه مي دهند(يادم نيست دويستمين بود يا سيصدمين جا كليدي من، كه تو دادي؟)...و نگران مي شوند...و براي نگرانيشان دادگاه تشكيل مي دهند و محاكمه مي شوند و محاكمه مي كنند... و در دادگاه بالش بقل مي كنند... و شاعر مي شوند...و حرف مي زنند...و دلخور مي شوند...و از پشت تلفن هم دلخوري را حس مي كنند و گدا هاي شب جمعه را به ياد هم مي آورند... و قول مي دهند...و  يكيشان عينكش را براي خوب ديدن...درست ديدن در يك ليوان سفالي آبي رنگ مي شورد...و در جايي كه همه طور ديگري فكر مي كنند درمقابلشان مي ايستد و دوست خود را به نام كوچك صدا مي زند(نمي دانم مي داند يا نه كه اين كار براي من چقدر مهم و زيبا و با ارزش بود؟)...و هميشه حسرت اين را مي خورد كه چرا انسانها علاقه هاي صادقانه و پاك را باور نمي كنند...و ديگري يك نقاشي را 64 تكه مي كند ...و با هم از پشت تلفن استانبولي درست مي كنند ...و دانشجو مي شوند...و از اين همه كلاس فقط سر (ادبيات عمومي ) همكلاس مي شوند...و روزگاران دانشجويي را با همه پستي و بلندي هاي آن طي ميكنند‌( خودت كه مي دوني!!)...باز هم نگران مي شوند  و باز هم دادگاه(آن دفعه او محاكمه شد و اين دفعه من)... و يكيشان ازدواج مي كند و خودش و همسرش مي شوند مايه هاي دلخوشي آن يكي ...و خانه ي كوچكشان در چهارشنبه هايي دلپذير معني واقعي يك (خانه سبز) را پيدا ميكند.(حالا كه خانه سبز دارند آن يكي خيالش راحت شده...فقط برايشان دعا ها و آرزو هاي خوب مي كند)...او هنوز هم نگران من مي شود...هنوز وقتي بعضي حرفها را مي زنم كه نبايد بزنم فوري مي گويد:(آيدين نگرانت شدم...فكر مي كنم نياز داري حرف بزنيم.مي خواي زنگ بزنم؟)...او خيلي مهربان است...و دوست داشتن و مهربان بودنش ساده ساده است(اينها را مادرم درباره او گفته) و دوست مي مانند و مي مانند و مي مانند...اگر بعد از سيزده سال...هنوز دوست بوديد...هوز همان دوستها بوديد...به دوستتان و خودتان افتخار كنيد.من يك طرف اين دوستي هستم و امروز تولد طرف دیگر این دوستیست.تولدش مبارك.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 0:3  توسط آیدین  | 

روزی روزگاري  (عده اي) به دور بزرگترين كشور جهان پرده اي دوخته بودند به نام (پرده آهنين) و يك (عده)ي ديگر در جايي ديگر ديواري كشيده بودند كه به  (ديوار برلين) مشهور شده بود.روزي روزگاري (افكار عمومي) كه به فراموشكاري متهم هستند هميشه، مردمي كه به نا حق (عوام) خوانده مي شوند ، (پاپتي ها)...هم آن پرده را دريدند و هم آن ديوار را فرو ريختند.

روزي روزگاري...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 17:12  توسط آیدین  | 

مطمئنم برای مرگ هر کسی توی درد دلهای شبانه دعا کرده باشیم برای (مسعود رسام) دوست داشتنی آرزوی مرگ نکرده بودیم.اما چرا اون بایده بره؟بره تا در کنار خسرو شکیبایی توی (سرزمین سبز)شون٬ درست کنار گوشها و چشمهای خدا٬ برای ما که این پایین موندیم غصه بخورن و دعا کنن...دعا کنن که...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 19:13  توسط آیدین  | 

برای مادرم که امروز به دنیا آمده:

آنقدر به آنچه هستي ايمان دارم
كه اگر خدا را انكار كني...
ديگر به آسمان...
                   نگاه نخواهم كرد.
حادثه اي...
به هيچ زمان و مكاني...
در اين جهان و حتي آن جهان _چرا كه نه!_
مقدستر از تو
اتفاق نخواهد افتاد.

(آیدین- ۱۶ مهر ۱۳۸۸)
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 8:10  توسط آیدین 

بادي كه وزيد
سرد بود
برگي كه افتاد
زرد بود
پاييز...
هميشه به همين سادگي مي آيد.
                                                       
(آيدين- اول پاييز 1388)


و گوش كنيد به صداي (مهدي اخوان ثالث) وقتي (باغ من) را مي خواند.

و گوش كنيد به صداي خانم (سيمين غديري) وقتي ترانه (خزان) سروده (محمود كيانوش) را بر روي آهنگي از زنده ياد (بابك بيات)- به گمانم!- اجرا مي كند.(معلم آمادگي ما...مادر بود...و هر بار خانم معلم اين ترانه را براي بچه هاي كلاس مي خواند... مهسا نامي كه با ما همكلاسي بود آرام آرام اشك مي ريخت...يك دختر پنج ساله...و جالب اينكه دليلش را هم نمي دانست.تصور كن!)

و اين كه متولدين ماه مهر چه انسانهاي دوست داشتنيي هستند:

10 مهر مادر بزرگ
14 مهر شيخ مهدي كروبي
باز هم 14 مهر يك دوست
15 مهر خاله ي بزرگ
17 مهر مادر
21 مهر سيد محد خاتمي
22 مهر خاله ي كوچك

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 2:12  توسط آیدین  | 

نوشته هايم در حدي نيست كه بخواهم تقديم به كسي كنم...اما در حدي كه هست تقديم به (س.ح)...:

چه انتظاري داري
از اين حنجره خسته
پاهاي شكسته؟
مثل خودنويسي شده ،
كه جوهرش رو به پايان است.
شايد اين تكه نان
و
اين جرعه آب
و
ته مانده توان
تمام آذوقه ام باشد براي گذار از جهنم.
دستها و چشمهايم را ...
مي فروشم
تا شايد براي خشك سالي كه به جان دريا افتاده
دوايي بخرم.
نوبت ما هم خواهد رسيد كه
بادها را به توبره بكشيم
و
بهار براي آمدن چشم انتظار رخصتمان شود.

                                                (آيدين- 3 شهريور 1388)

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 12:30  توسط آیدین  | 

 

اعتماد ملي توقيف شد!


آن که مي‌انديشد
به‌ناچار دَم فرومي‌بندد*

اما آن‌گاه که زمانه
زخم‌خورده و معصوم
به شهادت‌اش طلبد

 به هزار زبان سخن خواهد گفت.
                                         (احمد شاملو)

*:فرو می بندد؟!!!

پ.ن:خبر توقیف یک صدای خوش!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 9:22  توسط آیدین  | 

آقای احمدی نژاد نشستند جلوی دوربین٬ لبخند زدند و از همه کارهای ۴ سال گذشتشون دفاع کردند.لبخند زدند و ملت و جوانهای ایرانو شاد ترین مردم دنیا خواندند.لبخند زدند و دولت نهم رو به عنوان بهترین و موفقترین دولت بعد از انقلاب معرفی کردند.لبخند زدند و گفتن ۴ سال پیش چون دیده بودند که نورانیت مردم کم شده به صحنه آمدند.لبخند زدند و گفتند وضع اقتصادی خیلی هم حالش خوبه و ما نسبت به دنیا خیلی خیلی بهمون خوش می گذره.لبخند زدند . گفتند ما در بهترین وضع ارتباط سیاسی و دیپلماتیک با خارج هستیم و آمریکا و همفکرانش جلوی ما کوتاه آمدند.

اما با لبخند...تشکر کردند از ملت ایران...بارها و بارها...به حق بود...که مردم ایران جای تشکر هم دارند که صبورند و نجیب.

آقای احمدی نژاد...

یعنی واقعا این همه رنگ سبزو توی خیابون نمی بینید؟

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 2:52  توسط آیدین  | 

پدر يكي از دوستان خوب من، وقتي نوه سه سالُ نيمه شُ در حال بازي با عروسكش ديد، بهش

گفت: لِنا...داري با عروسكت بازي ميكني؟

لِنا هم گفت: نه بابا جون...دارم با عروسكم زندگي مي كنم.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:10  توسط آیدین  | 

سلام

اين سلام فقط براي دو نفره
براي شمس و شيوا
ما سه تا بچه بوديم كه بيست سال پيش هيچ تصوري از جدا شدنهاي طولاني مدت نداشتن...و هنوز باور نمي كنن اين جدا شدنهارو.
براي اينكه فكر نكنن من فراموششون كردم...فقط براي اينكه بگم امكان نداره اون روزهارو فراموش كنم...دويدنهاي بين پلاك 210 كه ما بوديم و 206 كه شما بودين براي چند ساعت با هم بودنهايي كه فراموش نشدني بودن و هستن.
گوش دادن به نوار قصه مدرسه موشها و حسن كچل توي اتاق پدرتون ...بازي با عروسك نارنجي...گريه شيوا وقتي شمس براي بار اول به جاي امادگي دهخدا جلوي مدرسه ابتداييش از سرويس پياده شد...وقتي شمس شب تولدش براي پوست كندن يك پرتقال دستشو بريد . روزي كه من لباسهاي زورو  تنم بود و تو به جعبه وسايل زورو اشاره كردي و گفتي تو زورو باش...منم اون خانومه كه پشت اسبش نشسته...زنشه ديگه مگه نه؟....چقدر خجالت كشيدم منه 6 ساله از حرف توي 5 ساله.

شيواي عزيزم
خيلي خيلي خوشحال كننده ست كه بين اين همه صفحه مجازي كه در به در دوستهاي كودكيشون هستن تو درست پاتو بگذاري توي خيابوني كه من صاحبشم.تاخير دوروزه رو ببخش كه نمي دونم چرا نه به ميل ياهو دسترسي دارم و نه به جي ميل...هر كسي ممكنه فراموشتون بكنه اما من فراموش نمي كنم...مطمئن باش...منتظر شماره تلفنت هستم.

پ.ن:به  دوتاكامنت كه شيوا توي پست قبل نوشته نگاه كنين براي فهميدن موضوع.
پ.ن1:محمود عزيز متشكرم كه دنبال اين داستانو گرفتي.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 2:21  توسط آیدین  | 

1.به همين سادگي رفت.كمتر از يك روزه كه از شوك رفتن آقاي خاتمي د راومدم.دنبال عنواني مي گشتم براي نوشتن يك پست در اين باره...اما اين از همه بهتر بود، كه از روزنامه اعتماد عاريه گرفته شده.
سلام سيد...
سختي زيادي كشيديم براي اومدنت...و وقتي اومدي ديدي كه به راستي مشتاق بوديم و ايستاده.باور كردنش سخت بود ولي زياد طول نكشيد اين آمدن.اما ، مرد بزرگ...رفتن تو، مثل همه چيزي كه هستي، يك استثنا بود.انتخابي حياتي كه كمتركسي حاضر به قبول ريسك اون هست. باور نداريم كه تو بچهاي خودتو تنها گذاشتي...هستي...درست كنار ما...اينبار حتي بزرگتر از قبل.

كارواني كه بود لطف خدا بدرقه اش

به تحمل بنشيند، به صلابت برود

كي ميگه تو سياستمدار نيستي؟هستي...اما وقيح نيستي...بي شرم نيستي...دو رو نيستي...تو خاتميِ ما هستي،خلاصه اي از اعتقاد و ايمانمون.به زودي بهار ميرسه.ما به اومدنش مطمئنيم.

 2.نوزدهم تا بيست و پنجماسفند اينجا نمايشگاه كتاب بود.يك افتضاح بزرگ از نظر مكان، امكانات، زمان‌و مديريت.فقط چهره دوست داشتني و و خسته ناشرين و كتابهاشون دليل رفتن سه باهر ما بود به نمايشگاهي كه در بدترين موقعيت زماني و در پاركينگ گرم و مخوف يك بازار ميوه تره بار برگزار شده بود.برخورد زشت بازرسين ارشاد با غرفه دارها و نبودن كوچكرين امكاناتي براي اونها فقط مايه شرمندگي ارشاد هرمزگانه...خسته نباشيد جناب اميري زاده.
سيامك عزيز(نشر نيلو فر)، محمد و علي خنده رو و سر حال(نشر افق و صابري)، آقاي اسپان منش(نشر هرمس)، آقاي پاشا ، آقاي صادقي(نشر ني) و حسين هادي خوب...ازتون ممنون كه تحمل كرديد و لبخند زديد.

3.اينهارو درست در بي وقتي پست ميكنم.درست در لحظه هايي كه نه امساله و نه پارسال...چيزي نيست جز چند ساعت...چند ساعت تا يك اتفاق،اتفاقي كه امسال هم رخ نميده.باز رسيدم به لحظه اي كه پاكه پاكه.تولد و مرگ در يك لحظه...سلام و خداحافظي.
سال 87 تمام وقتم به درس خوندن گذشت براي يك امتحان.توي اون قبول نشدم تا يك بار ديگه ياد بگيرم هيچ چيزو به اصرار از خدا نخوام...در عوض خدا...به من اجازه زندگي دوباره داد...شايد يك فرصت براي جبران اون لحظه هايي كه (من) نيستم.دو روز بعد از امتحانم، از بالاي ساختماني چهار طبقه، تخته اي كه كارگرها روي اون مي ايستند و كار مي كنند، درست افتاد روي سر من و سرم از سه نقطه شكست و ديد چشم راستم براي دقايقي به طور كامل رفت...چوبي كه از يك طرف اون سه تا ميخ بزرگ هم بيرون زده بود....اما من هنوز هستم...اين يعني خدا ميخواسته باز چيزيو بهم گوشزد كنه.آخرين شب قدر ماه رمضان گذشته...در لحظه اي كه مطمئنم همه گاه گاهي تجربه اش كرديم...جوابي به من داده بود...و من چيزيو برداشت كردم كه مي خواستم:(وما باز هم بر تو منت نهاديم.)اما حالا منت بزرگشو با تمام وجود حس ميكنم و از اينكه به من منت گذاشته به خودم ميبالم.
دعايي دارم موقع خواب...سر نماز...زمان دلهره...از ته دل همه اون دعارو براي همه از خدايي كه بزگه و با گذشت...مي خوام.اما اينجا نمي نويسم.يادتون نره درست در لحظه اي كه قراره هيچ اتفاقي نيفته...همه آرزوها و خواسته هاتونو با خالق اون لحظه در ميون بگذاريد...حواسش به همه ما هست.

اما فراموش نكنيم:مادرها و پدرها رو كه عزيزن و دوست داشتني...و كسايي كه براي سلامتي دوباره...چشم به سفره هاي مقدس هفت سين دوختن.

يا مقلب القلوب و الابصار

يا مدبر الليل و النهار

يا محول حول والاحوال

حول حالنا الي احسن الحال

خدايا!

ما را به حالي سبز...و هميشه سبز برگردان

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 0:6  توسط آیدین  | 


از زمزمه دلتنگيم، از همهمه بيزاريم
نه طاقت خاموشي، نه ميل سخن داريم
آوار پريشاني‌ست، رو سوي چه بگريزيم؟
هنگامۀ حيراني‌ست، خود را به که بسپاريم؟
تشويش هزار «آيا»، وسواس هزار «اما»،
کوريم و نمي‌بينيم، ورنه همه بيماريم
دوران شکوه باغ از خاطرمان رفته‌ست
امروز که صف در صف خشکيده و بي‌باريم
دردا که هدر داديم آن ذات گرامي را
تيغيم و نمي‌بريم، ابريم و نمي‌باريم
ما خويش ندانستيم بيداريمان از خواب
گفتند که بيداريد؟ گفتيم که بيداريم.
من راه تو را بسته، تو راه مرا بسته
اميد رهايي نيست وقتي همه ديواريم

پ.ن:این شعر آقای منزوی خیلی نزدیک به این روزهای همه ماست...با این تفاوت که یک دوست خوب کم کم داره از (تشویش هزار آیا٬ وسواس هزار اما) کم میکنه و به زودی امید دارم...امید داریم به مصرعی از حافظ بزرگ:
زده ام فالی
و فریاد رسی می آید

پ.ن۱:راهی شهری هستم به نام پایتخت...برای همون امتحانی که بارها ازش حرف زدم.امیدم اول به خداست و بعدم به خدا و بعد به چیزهایی که توی این یکسال خوندم.پس فعلا تا...بر گردم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 1:8  توسط آیدین  | 

نياز به يك دليل محكم و يك ايمان قوي هست براي اينكه يك نفر همه خانواده خودشو به ميدان جنگي ببره كه ميدونه از جوانمردي توي اون هيچ خبري نيست.حضرت حسين به درستيه كاري كه مي كرد ايمان داشت و به همين خاطر قدرت پذيرش اين همه داغ در ايشون به وجود اومد.چيزي كه حتي اگر به اون فكر كنيم(فقط فكر كنيم...عمل كردن پيشكشمون)احساس قدرتي مي كنيم كه ميتونه مدتها سرپامون نگه داره...

اما گفتن از (زينبِ) بزرگ ، كار من و تو و كسايي كه زميني هستند نيست.گفتن درباره صبر زينب ، از مايي كه فقط كوچكترين خراش به دست عزيززانمون باعث ميشه خودمونو ببازيم ، بر نمياد.كسي كه از كودكيش شاهد مرگ مادر، كشته شدن ناجوانمردانه و وحشيانه پدر، كشته شدن برادر بزرگتر...و در نهايت از دست دادن همه كسانش در يك روز بوده و تونسته همه اونهارو پشت سر بگذاره و با اين وجود قدرت اداره يك كاروان بي پناهو و دفاع از چيزي كه آرمانش بوده داشته باشه، از اسطوره چيزي فراتره.از شاعري در يك كتاب (كه هم نام شاعر و هم نام كتابو فراموش كردم) شعري در رساي حضرت عباس خوندم اما با اجازه شاعر اين شعر، من زينبِ بزرگرو مخاطب قرار ميدم:

تا ابد
بزگترين معماي تاريخ خواهد بود
اينكه:
تو باشي
و سلسله جبال معصوميت چهارده قله داشته باشد...
(اصلا چرا هردو نه؟...اين سلسله جبال ، شانزده قله بايد ميداشت)

پشتگرميي كه اين خواهر و دو برادر(حضرت حسين و حضرت عباس) به هم ميدادند بسيار زيبا بود.بزرگ بود...به قدري كه ما هم هنوز كه هنوزه به اتكاي اين وفاداري و عشق ميتونيم دوست داشته باشيم و بعد از خداي بزرگ به اونها تكيه كنيم كه دستگيرن و مهربان.بايد ازشون ممنون بود كه ميشنون...شفاعت ميكنن...و در برابر بي معرفتي ما، مي بخشنمون.

یادم به وفای اشجع الناس آید
از دیده من سوده الماس آید
آید به جهان اگر حسین دگری
هیهات برادری چو عباس آید
(ایضا خواهری چون زینب)

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 21:43  توسط آیدین  | 

روزهاي محرمي به خاطرم مياد كه فقط و فقط من و دوتا از دوستام مسئول همه كارهاي مسجد محوطه خانه هاي صداوسيماي بندرعباس بوديم.لحظه هايي كه دلمون ميخواست زودتر به شير آب برسيم براي شستن استكانها...براي پخش شربت...تا صبح بيدار بودن پاي ديگهاي بزرگ قيمه و شعله زرد.از همون روزها به اين دو شب آخر كه ميرسيديم دلمون بيشتر ميگرفت.هم به خاطر تموم شدنش...هم به خاطر دو نفري كه اين دو شب آخر به اسمشونه.
***
نمي دونم چطوري ممكنه يك نفر اينقدر خوب و دلپذير و دوست داشتني و بزرگ باشه كه هر نوشته...شعر ...نوحه...روايتي دربارش آدمو به گريه وادار كنه.چطور ممكنه كسي باشه كه تو از معرفت و عشقش بشنوي و نتوني جلوي بغضتو بگيري. نمي دونم چرا فقط فكر كردن به حضرت عباس منقلبم ميكنه.
من از دوست داشتن حضرت عباس لذت مي برم.حتي اگر اونقدر بد باشم كه لياقت بردن اسمه حضرت عباسو نداشته باشم ولي دوستش دارم.حضرت عباس خيلي خيلي فراتر از هر نيرو و احساسي (به جز خدايي كه تنهام نگذاشته) به من آرامش ميده.امسال سال دوميه كه به خاطر نذري كه كرده بودم بايد براي تاسوعا كه به اسم حضرت عباس گره خورده14 كاسه شعله زرد بپزم(يعني البته مادرم بپزه).چقدر خوبه كه مديون كسي مثل حضرت عباس باشيم.بعد از ديدن خانه خدا از نزديك...تنها آرزوم ديدن حرم حضرت عباسه.

مي دونيد...وقتي كسي مثل حضرت علي با خيال راحت حسينشو به حضرت عباس ميسپاره...وقتي كسي مثل امام حسين از همه يارانش به حضرت عباس اميدي بيشتر داره...وقتي خود حضرت عباس براي برادرش...براي برادزراده هاش براي زينب بزرگ، دست به كاري ميزنه كه ديگه مثل اون، توي تاريخ زمين ثبت نميشه...من با خيالي راحت هر شب قبل از خوابم ، مادر و پدرم و كسايي كه دوستشون دارم و هميشه نگرانشون هستمو بعد از خدا ميسپارم به دستهاي حضرت عباس...چون قدرتمند تر از اين دستهاي جدا شده از تن،دستي سراغ ندارم.

آن نخل به خون تپيده را مي بوسيد
آن مشك زه هم دريده را ميبوسيد
خورشيد كنار علقمه خم شده بود
دستان زه تن بريده را مي بوسيد

 نمي خوام حرف تكراري و كليشه اي بزنم...حرفهايي كه معمولا اين روزها، هر سال ميشنويم. از هركس كه اين نوشته رو ميخونه خواهش مي كنم چند لحظه اي چشماشو ببنده...خودشو توي كربلا مجسم كنه...درست در لحظه اي كه حادثه اي به اسم عباس رخ ميده...بعد كه چشماشو باز كرد به چيزي كه تجسم كرده فكر كنه...ايمان دارم اگر يك ذره از چيزي كه ديده بفهمه...معني كامل عشقو درك كرده.

پ.ن:هفت ساله که زیر پنجره اتاقم در این ده شب طبل و سنچ و دمام میزنن...خیلی باشکوهه
پ.ن۱:نوحه هنوز که هنوزه فقط همون(عمه بابایم کجاست)...خدا برایتان همیشه خوب بخواد آقای کویتی پور.
پ.ن۲:در ادامه مطلب چند تا از دوبیتی ها و رباعی هایی که درباره حضرت عباس سروده شده نوشتم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 20:20  توسط آیدین  | 

Hero يعني قهرمان. وقتي اين كلمه رو مي شنويم ياد جك و جونورهايي مي افتيم مثل اسپايدر من و بتمن و ايكسمن و از اين قبيل.ياد صحنه هاي اكشني مي افتيم كه اين از ما بهتران ها سعي در نجات آدمهاي ديگه دارن.ياد اين مي افتيم كه :اي خدا چي ميشد منم يك همچينن چيزي بودم...حالا يك خورده بالاتر يا پايين تر...
وليCNNقهرمانهاي واقعي رو در سال 2008 به ما معرفي كرده.كسايي كه از هيچ جاشون نه تار عنكبوت بيرون مياد و نه ميتونن با تمركز اشيارو حركت بدن و هيچ كدمشون هم ضد گلوله نيستن كه بر عكس با كوچكترين چيزي دردشون ميگيره و راحتتر از اوني كه فكر مي كنيد بغض مي كنن.سي نفر از موجوداتي كه لياقت اسم انسان رو دارن.

 كسايي كه هيچ كاري نكردن جز اينكه:

نگران بچه ها يي هستند كه مادر پدرهاشون توي زندادنن و براي اينكه فاصله اونها كم بشه كارهاي زيبايي انجام دادن.

پر مي كشن از شهر خودشون به جايي ديگه فقط براي اينكه پاهاي مصنوعيي كه ساختنو به كسايي برسونن كه بهش نياز دارن و تا لحظه اي كه مطمئن نشن اون شخص به خوبي از اون پا استفاده مي كنه و مشكلي نداره تنهاش نمي زارن.

فكر و ذكرشون اينكه كه به دهكده هاي كوچيكي سر بزنن، كه گنده ترين آدمهاي نزديك ما ده دقيقه توش تحمل نميكنن، و براي بچه هايي كه اونجا هستند كتاب ببرن و كتاب بخونن...لبخند بزنن و شادشون كنن تا اون بچه ها ياد بگيرن آرزوهاي خوبي داشته باشن.

صبح به صبح بلند ميشن و ميرن سراغ مردهاي بي خانمان و باهاشون ورزش مي كنن تحت عنوان روي پاي من بلند شو...تا تنها نباشن و اميد داشته باشن به كوچكترين ها

و...
به چهل و پنج دقيقه آخر اين برنامه رسيدم.ولي لذت بردم از همون چيزي كه ديدم.يك برنامه كامل...هماهنگ...يك سالن بزرگ پر از جمعيت...بدون ذره اي صدا يا حركت بي جا و بدون موقع.(چيزي كه توي كشور خودمون هستو در نظر بگيرين...كاملا برعكسش...يك چيز غير قابل مقايسه).نكته جالب مراسم اين بود كه خانم ها و آقايون هنرپيشه(كه كل سال متعلق به اونهاست...و اونهان كه فقط ديده ميشن!!!) روي سن ميرفتن و اين (قهرمان)هارو معرفي مي كردن و ازشون ميخواستن كه به بالاي صحنه برن.
نميدونم...ممكنه خيلي ها شروع كنن به نقد كه :(آي اين كه طرز كمك نيست ...كمك بايد مخفي باشه. و فلان و فلان...اين رياست) كلي از اين حرفها...ولي مهم نيست.درسته اين آدمها نيازي به تبليغ ندارن...چه با دوربينهاي خبرنگار ها چه بدون اونها كارشونو انجام ميدن...و اصلا براشون اهميت نداره...ما بدونيم چه كاري مي كنن يا نه.اونها مي دونن...با خودشون و كسايي كه بهشون كمك مي كنن و خداي خودشون.ولي اينكه دوربين ها اونهارو بزرگت ميكنن تا شايد كساي ديگه اي هم به اونها ملحق بشن تا دنيارو از اين چيزي كه هست نجات بدن.(توي لينكهايي كه گذاشتم ميشه از كل ماجرا سر درآورد.)

 پ.ن:يك فرق بايد بگذاريم بين كسي كه به خاطر پرتاب كفشش قهرمان ميشه...وكسايي كه اينجا می بینین.
پ.ن1:ميلاد حضرت مسيحه...جايي خوندم كه: مسيح فريبي بود تا انسان را مهربان كنيم...خوش به حال كسايي كه فريب خوردن و (قهرمان شدن).

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 2:38  توسط آیدین  | 

امشب شب يلدا بود.هيچ وقت شب یلدارو به اون صورت سنتی نداشتم.خيلي دلم مي خواد يك بار تجربشو داشته باشم.شب يلداي امسال اما...نسبت به سالهاي گذشته(به خصوص سه سال گذشته) عجيب تر هم شده بود وقتي مي خونيم توي روزنامه ها از گروني بيش از اندازه چيزهايي كه سنت هميشه اين شب بوده...وقتي كه توي آرم آغاز يك برنامه ٬ بچه اي هشت نه ساله ميگه:به دولت بگين گرون نكنه...(كه مادر هر وقت اينرو ميشنوه دل بزرگش ميگيره...كه اين جمله پر از حسرت چيزهاييه كه حقه...و در موارد خيلي زيادي كوچيكن..ولي دست نيافتني شده براي ما).٬ وقتي كه حركت يك خبرنگار عرب عراقي(كشور دوست و برادر!!!) سايه انداخته به روي همه مشكلاتي كه ما داريم و خانواده اون از همه گرسنه ها و تنگدستهاي كشورمون مهمتر شده....وقتي كه چراغهايي رو مي بينيم كه با وجود به خانه روا بودن به مسجد برده ميشن...وقتی توی صف کوپن می بینیم کسانی هستند که امید بستند به چیزی به اسم طرح تحول اقتصادی...وقتی خیال میکنن قراره براشون کاری مفید انجام بشه...روحشون خبر نداره که به زودیه زود باید پنج شش برابر چیزی که الان هست پول چیزهایی رو بدن که حقشونه...و وقتی براشون یک ذره از این طرح حرف میزنی با چشمهای گرد شده و ناباور بهت نگاه می کنن...ما گرفتار شبهاي يلدايي هستيم كه طولاني بودن يك دقيقه اي شب يلداي قديمي و واقعي در برابر و طول و عرض اونها هيچي نيست...گاهي اوقات از شنيدن اندكي صبر و از اين حرفها بيشتر دلم ميگيره و...(کلی حرف دارم- داریم- که یک عالمه شب یلد لازمه تا شاید تموم بشه)

پ.ن:وارد زمستون شديم...زمستوني كه مهدي اخوان ثالث خوب توصيفش كرده...فصل سردي كه فروغ فرخزاد مارو به ايمان آرودن بهش دعوت كرده...ديگه لازم نيست اين شعرهارو اينجا بنويسم...همه از حفظيمشون...همه بهش ايمان داريم...همه هر لحظه حسشون ميكنيم...ولی با این وجود :
هوا بس ناجوانمردانه سرد است...آی...
...
...
و ما منتظر یک جواب سلامیم...تا شاید اندکی گرم بشیم و اندکی امیدوار(با شما هستیم آقای خاتمی عزیز!)

پ.ن۱:با آغاز فصل سرد...وبلاگ من هم يك ساله شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 1:17  توسط آیدین  | 

 عجیب دلم می خواست که امشب کنار اون خونه بزرگ بودم.چقدر از حقارتی که وقتی می بینمش بهم دست میده لذت میبرم...چقدر دوست دارم هر لحظه یادم بیاره که هیچی نیستم. چقدر دلم میخواد اونجا بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 19:12  توسط آیدین  | 

آقای خاتمی این روزها هر بار که به شما فکر میکنم(این روزها خیلی به شما فکر می کنم) این شعر به یادم میاد:

((در این پیکار
در این کار
دل خلقیست در مشتم
سکوت مردمی خاموش همپشتم
...
در این میدان
بر این پیکان هستی سوز سامان ساز
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز
...
..
هزاران چشم گویا و لب خاموش
مرا پیک امید خو.یش می داند
هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهی میگیردم گه پیش میراند
پیش میآیم
دل و جان را به زیورهای انسانی می آرایم
به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ترس آفرین مرگ خواهم کند...))**

آقای خاتمی منتظر شما هستیم که اگر نیایید:
                                             (( خانه هامان تنگ...آرزومان کور))**

 **قسمتهایی از شعر آرش کمانگیر سیاوش کسرایی.متن کامل شعر در ادامه مطلب.

پ.ن چند روز بعد:
فايل ويديويي و متن شعر نیما دهقانی شاعر و طنز پرداز جوان كشورمان كه در همايش «موج سوم» به ميزباني «پویش دعوت از خاتمی» قرائت شد.اولین بار این شعرو توی ۴۰چراغ خوندم...حالام خوده آقای دهقانی برامون می خونن...سه تا فرمت یوتیوپ و کامپیوتر و موبایل.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 9:37  توسط آیدین  | 

شنبه خوب...شنبه40چراغ

وابستگي به روزنامه  و مجله خوب، چيزي نيست كه تازه براي من پيش اومده باشه.از زماني كه با (ايران جوان) بودم تا رسيد به اون همه روزنامه كه معرف حضورتون هستند تا رسيد به (شرق) و بعد (هم ميهن) و بعد از اون دو رسيد به (اعتماد)و مجله هاي اين روزهاي من خلاصه ميشدن به (شهروند امروز) و (40 چراغ).تير خلاص (شهروند امروز) هفته پيش شليك شد اما (40 چراغ)...(40 چراغ) دو هفته ست كه چاپ نميشه.

به اين مكالمه توجه كنيد:
من:سلام خانوم...دفتر هفته نامه 40 چراغ؟
خانومي كه گوشيرو برداشتن :بله بفرمايين(خيلي سر حال و با صدايي كه روحيه خوبي داشت)
_:خانوم هيچ معلوم هست كجايين شماها دو هفته؟
-: ما همين جاييم...شما چرا اينقدر دير زنگ زدين؟(اينو راست ميگه...نبايد اينقدر دير مي كردم)
_: والا چي بگم..اين هفته ديگه ناراحتيمون عود كرد گفتيم نكنه بلا ملايي سرتون آورده باشن.
-: ( صداي خنده) نه بابا چه بلايي...يك مشكل داخليه كه ان شاالله رفع ميشه.
_:توقيف موقيف كه نشدين...؟
-: نه بابا توقيف چيه
_: شهروند امروز كه توقيف شد اينترنت نيم ساعت بعدش تريكده بود...با خودم گفتم اگه 40 چراغ توقيف بشه ده دقيقه اي ميتركه ولي خبري نبود. پس هفته ديگه منتظر باشيم؟
-: حالا هفته ديگه نه...شايد دوهفته...شايدم سه هفته
_: پس مثل اينكه اوضاع زياد جالب نيست... و به كسي هم مربوط نيست و شما هم نبايد به كسي حرفي بزنيد...
-: خب ديگه...
_: به هر حال ما منتظر شما هستيم....خدا حافظ
-: خيلي لطف كردين...خدا حافظ

 عين اين مكالمه بين مسئول امور مشتركين و احتمالا همين خانوم با خاله ي من هم انجام شد كه توي اون مسئول امور مشتركين در رابطه با اين سوال كه شما كه جيزي ننوشتين كه بخواد توقيفتون كنه...جواب دادن: اي خانوم... حالا بماند...

خيلي دور از انتظاره كه بين گروهي مثل 40 چراغ درگيري و مشكلي پيش بياد كه باعث چاپ نشدن بشه(منظورم بین برو بچه های تحریریه ست).اگر هم مشكلي به اين شكل باشه...اونها خیلی خوب بلدن از پسش بر بيان.
همچين آرزويي خيلي خيلي بده...ولي ما همه آرزو ميكنيم كه نيومدنش فقط به خاطر يك مشكل داخلي باشه...نه هيچ چيزي ديگه...نه يك مشكل خارجي ... نه يك...
مشكل داخلي خيلي خيلي راحت تر ممكنه حل بشه...اونم با حضور كسايي مثل آقاي فريدون عمو زاده خليلي.به هر حال چه كسايي كه از روز اول با 40چراغ بودن و چه كساني كه مثل من از نيمه راه بهش رسيدن...همچنان پشت 40چراغ وايسادن...ما با 40چراغ و عمو زاده خليلي...پيچ هاي خيلي تنديو رد كرديم...حالا درست توي يك پيچ خيلي خيلي حساس قرار گرفتيم كه بودن همه ما توي اون لازمه تا با رد کردنش به پیچ بعدی برسیم که چیزی حدود دویست روز تا اون فاصله داریم...روي ما حساب كنين جناب خليلي.
دلم نمی خواد این حرفو بزنم...ولی این روزها حقیقتیه که نمیشه ندیده ش گرفت..اون هم مشکلیه به اسم نقدینگی و سرمایه.جایی خوندم این مشکل داخلی مشکل سرمایه گذاریه....حتی اگر این باشه...۴۰چراغی ها از افزایش قیمت مجلشون باز هم باکی ندارند..

آقای عموزاده خلیلی عزیز...
كسايي مثل من كه شما سهم عمده اي در كودكيشون داشتين كم نيستند...ما مديون آدمهاي خوبي مثل شما هستيم.

ما منتظريم ...منتظر شنبه هاي خوب...با 40 چراغ هاي خوب...

پ.ن چند روز بعد:۴۰چراغ ما٬باز هم از یک پیچ اساسی گذشت و موندگار شد.درهمین رابطه به وبلاگ آقای سروش روح بخش سری بزنید.(سرنوشت محتوم سرزمین سلاطین)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 0:0  توسط آیدین  | 

ساعت 2:30 وقتي اين ترانه دانلود شد و شنيدمش،مثل همه مسائلي كه به اين مرد مربوط ميشه،دلمو لرزوند...
يا تازگي ها اشكم زود در مياد يا واقعا اونقدر دلم(دل همه ما) پره كه شايد هر كدوممون با شنيدن اين ترانه حالي مثل حال من پيدا كنيم.
بعد از شنيدنش حتما درك مي كنيد كه من الان چيزي نمي تونم بنويسم.

لحظه‌ای گوش بده ‏

ما به شولای سپید تو ارادت داریم ‏

ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم ‏

تو به پا خیز! همه یار دبستانی تو ‏

كه اگر بازآیی

بودنت را همه این بار غنیمت داریم

 

دانلود ترانه (خاتم انگشتر ایران)
اصل مطلب دومین ترانه «پویش دعوت از خاتمی» با عنوان «خاتم انگشتر ایران» ساخته شد

پ.ن:حدود دوازده ساعت بعد از شنیدن این ترانه:نه که اوضاع مطبوعات خیلی خوبه در همین راستا (شهروند امروز) هم توقیف شد.به سلامت...

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 2:25  توسط آیدین  | 

چقدر خوبه وقتي كه روزهات داره با استرس امتحان سپري ميشه...وقتي رسيدي به شمردن روزهاي آخر، يك بعد از ظهر با صداي اس ام اس گوشيت از خواب بپري و خبر دار بشي كه تاريخ امتحانت يك ماه و دوهفته عقب افتاده.يك فرصت معركه كه نبايد از دستش بدي.

چقدر بده فقط پذيراي كسايي باشيم كه تاييدمون ميكنن...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 1:2  توسط آیدین  | 

ديروز خريدمش. بار اول با مادر و پدر(كه صداشو بسيار دوست دارن) شنيدمش...از ديروز تا حالا توي پليرمه و تنها داشتم گوشش مي دادم.

آقاي چاووشي به خاطر صداي زخميت...به خاطر(يه شاخه نيلوفر)ت ممنونم، كه توي اين روزها كه بي هوا و خيلي زياد و بد شكل از خواب مي پرم...كه واقعا دنبال چيزي بودم كه مواقع استراحتم فكرمو با خودش ببره بسيار بسيار ميچسبه.

...بي تو اين دنيا كه تو چنگ منه

ديگه چنگي به دلم نمي زنه

مي دونستي پيش تو گيره دلم

مي دونستي بري مي ميره دلم....

(ترانه تو كه نيستي همين آلبوم)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 13:42  توسط آیدین  | 

ديروز اول مهربود.ولي كسي مدرسه نرفت.ياد اون چند سالي افتادم كه مي خواستن مدرسه هارو 20 شهريور باز كنن.بيستم همه توي حياط مدرسه به صف مي شديم تا مدير بياد و با لبخند بگه بريد خونه هاتون و اول مهر بيايين.اون ده روز انگار يك تابستون ديگه بود و يك حال ديگه اي داشت.
مدتهاست دلم براي مدرسه رفتن تنگ شده.براي خريد اول مهر.براي بي حوصله گيِ صبح زود بيدار شدن.دلم براي نيمكتمون تنگ شده.سال دوم دانشگاه كه بودم براي اجراي يك برنامه تلويزيوني به مناسبت اول مهر و بازگشايي مدارس رفتيم به مدرسه دوران ابتدايي من و درست پشت نيمكت پنجم دبستانم نشستم و اون برنامه رو اجرا كردم...خيلي خوب بود.اون كلاس هنوز همون بوي قديمشو ميداد.

بعضي چيزها هست كه هيچ وقت خدا تغيير نمي كنه.ولي با وجود اين يكنواختي و بودن تغيير بودن بسيار دوست داشتني و زيبان و در خيلي موارد يك تقدس خاصي هم دارن.مثل همين زولبيا باميه كه فقط سالي يك بار سرو كله ش پيدا ميشه و باقي سال انگار نه انگار كه هست.مثل سبزه سر سفره هفت سين.مثل احساس همه بچه هايي كه بايد ساعت شش صبح اول مهر از خواب بيدار بشن و برن سر كلاساشون.همشونم يك جوري احساس خستگي مي كنن كه انگار نه انگار سه ماه تمام بيكار بودن و تا لنگ ظهر خوابيدن.مثل بوي لوازم التحريري ها كه همشون عين همن و هيچ وقت تغيير نميكنن.

راستي يادتون هست چقدر دلمون مي خواست سر سازنده ها و خواننده هاي سرود (همشاگردي سلام) از تنشون جدا بشه؟
حالا كه بيست و شش سالم شده و الان سه ساله  كه حتي دانشگاه هم تموم شده دلتنگي عجيبي دارم.اين روزها هممون يك جورايي فكر مشغولي ها و دل مشغولي هايي داريم ...چيزهايي كه گاهي اونقدر اذيتمون مي كنه كه كم مياريم و آرزو مي كنيم كاش ميشد برگرديم به اول مهري كه وارد اول دبستان مي شديم تا بزرگترين مشغوليت و بدبختيمون همهون مشق نوشتن ها و درس خوندها باشه.
شك ندارم همه،لااقل يك بار آرزو كرديم كه :((چي ميشد زودتر بزرگ بشم كه مجبور نباشم صبح زود بيدارشم...مجبور نباشم مشق بنويسم...كاش زودتر تموم بشه))....اما حالا روزي هزار بار ارزو مي كنيم كاش ميشد:((بر گردم به كودكي...))

 اول مهر يك چيز ديگه هم به همراه داره...يا شايد اول مهر همراه يك چيز ديگست...پاييز.
اينجا هميشه سبزه...هميشه سبزِ سبزِ سبز.چون بارونم كم مياد گاهي اينقدر روي درختا رد و خاك مشينه كه به خاكي هم ميزنن...ولي زردو قرمز و نارنجي نميشن...و من براي اولين بار دوسال پيش برگهايي رو ديدم كه زردن و وقتي پا روشون ميگذاري خش خش مي كنن و مي شكنن.دو سال پيش تازه اون چيزي رو ديدم كه توي اين همه سال توي عكسها و تصاوير تلويزيوني ديده بودم و دوستش داشتم.

پ.ن:راستي امسال بيست و پنج شهريور جشن نيكو كاري هم برگزار نشد و چند روز ديگه قراره برگزارش بكنن...ولي به قول مادر لباس بعد عيد واسِ گَلِ منار خوبه.

پ.ن۱:دوتا فایل هم می خواستم بگذارم که گوش کنین...ولی فعلا نت یاری نمی کنه!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 19:9  توسط آیدین  | 

چندين و چند هفته ست كه ريمايندر موبايل من ياد گرفته چهارشنبه ها ساعت بيست و سي دقيقه زنگ بزنه و به ما ياد آوري كنه كه ( امروز چهار شبنه است...كانال چهار...تله تئاتر).
**
سالها پيش اين تله تئاترو ديده بودم...سالهايي كه به قول پدر (اونقد محدوديت تصويري بود كه ما اين هارو ببينيم و خوشمون بياد) ولي من اون روزها خوشم نيومده بود از اين تله تئاتر...از يك بچه هفت هشت ساله توقعي هم نيست.
**
امروز چهار شنبه بود...موبايل من وظيفشو خوب انجام داد...ما(من مادر پدر) جلوي كانال محترم چهار!!!...منتظر تله تئاتر اين هفته.

ابتداي تيتراژ همه مارو ياد كارهاي ضعيف مناسبتي انداخت (خب آخه خيلي از اون سالها دورشده يم...ولي در تمام اين روزها و سالها ، همه ما...حتي من كه ديگه خوب نويسنده و بازيگر اون تئاتر رو شناخته بودم و واقعا دوستش دارم منتظر پخش دوباره ي اين كار زيبا بوديم ولي...)كم كم داشتيم نا اميد مي شديم از تله تئاتر اين هفته كه روي صفحه تلويزيون نوشت:

                                               ((دو مرغابي در مه))

شوكه شديم...واقعا خوشحال شدم.تابستون گذشته يك كتاب باريكِ زيبا كه دو تا نمايشنامه خوب (حسين پناهي) توي اون بود...خريده بودم(دو مرغابي مه) و (گوش بزرگ ديوار).سريع اون كتابو برداشتم و نشستم به ديدن و در عين حال خوندن نمايشنامه.خوب بود...خيلي خيلي خوب بود.تا آخر يك كلمه حرف نزديم...گوش داديم ، ديديم، گاهي بغضكي هم داشتيم و از همه مهمتر اينكه ضبط هم كرديم. حالا مي تونيم از ديدنش بارها و بارها و بارها لذت ببريم.

در پايان هم به اين نتيجه رسيديم اين روزهايي هم كه محدوديت تصويري ديگه معنايي نداره ، از بين اين همه تصوير كه خيلي هاش ارزش دقيقه اي تامل و ديدن رو ندارن، چيزي كه زيباست ديده ميشه و قابليت خودشو ، در به وجود آوردن اون چه كه بايد، از دست نمي ده. حتي اگر در سال 1364 ساخته شده باشه.

اما جالب اينجا بود خيلي از ديالوگهاي اين كار از توي كتاب حذف شده بود.چيزي حدود سه تا چهار بخش نسبتا بلند. حتما اونهارو از روي كاري كه از كانال چهار بخش شد مي نويسم و با يك منگنه كوچولو به ته كتاب ضميمه مي كنم.دلم ميخواد بدونم چرا اون بخشها از توي كتاب حذف شده.
اين كتاب و يك مجموعه هفت جلدي از شعرهاي حسين پناهي و دوتا البوم با نامهاي(سلام خداحافظ ) و (ستاره ها) با صداي غمگين و مهربون و ساده خود حسين پناهي به وسيله اتشارات (دارينوش) منتشر شده.
**
نمي دونم...چون واقعا حسين پناهي رو دوست دارم اين حرفو مي زنم...يا با توجه به كادري كه اجراي اين كارو بر عهده داشتن:
با توجه به موقعيت و امكاناتي كه در اون محدوده زماني به اين كار ها اختصاص داشته...واقعا عالي و زيبا و بي نقص بود.اين زيبايي و بي نقصيو ، من ، به عنوان يك بيننده دارم ميگم كه در زمينه تئاتر نه تجربه اي دارم و نه صاحب نظرم. فقط مي تونم مقايسه كنم.
دكور اين كارو با تله تئاتر هايي كه اين روزها درست ميشه و به نمايش در مياد مقايسه كنيد.همه چيز توي دكور هاي امروزي نوي نوي نوست.حتي اگر كاري كه انجام ميشه مال جنگ جهاني دوم باشه. ولي در دو مرغابي در مه كهنگي و پايشدگي وسايل و كلا دكور، اون چيزيرو كه از (سرما) در نمايشنامه ازش ياد شده به خوبي نشون ميداد و باعث ميشد كه حسش كنيم.
يك نمونه خوب ديگه تله تئاترِ هفته پيشه كه اتفاقا مال همين امسال هم هست. (آدم خوابش ميگيره) نوشته آقاي نصيريان، با بازي آقاي محمد علي كشاورز(كه دلمون خيلي خيلي براشون تنگ شده بود) و خانم رويا افشار. يك نمايشنامه ايراني با دكوري خوب كه شايد توي خيلي از خونه هاي ما ديده بشه. ويژگي هايي كه خونهاي قديمي ، كه انسانهاي سالخورده ايرانيي در اون زندگي ميكنند به خوبي به نمايش دراومده بود (شايد بهتر باشه بگم اكثر سالخورده هاي ايراني نه همه اونها).دكور يك تئاتر حتما سهم زيادي توي احساس و برداشتي كه قراره توسط بيننده دريافت بشه داره.اين يك نمونه كوچيك مقايسه بود...باقيش از من بر نمياد.

اما...كانال چهار دست به كار بزرگ و خوبي زده كه واقعا دعا مي كنيم ادامه پيدا كنه و هر روز هم بهتر بشه.اون هم با وجود كساني كه در اين زمينه داريم وخيلي خيلي بيشتر از چيزي كه هست ميشه روشون حساب كرد.

پ.ن:در ادامه مطلب متن پایانی نمایشنامه که روی تیتراژ پایانی با صدای بازیگر خانوم گفته شده نوشتم.
پ.ن۱:راستی من این پستو دیروز نوشتما!!!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 0:34  توسط آیدین  | 

بي هيچ مقدمه اي...مراسم اختتاميه المپيكُ ديديم.درباره شكوه و عظمت افتتاحيه و اختتاميه و كل مسابقه ها چيزي نمي گم....همه ديديم و لذت برديم.

اما...

از شبكه هاي مختلفي اين مراسم ديدم...هيچ كدوم حتي صحنه اي كوتاه از هيچ چيزي كه نشون دهنده حضور ايران باشه نشون ندادن.در تمام طول اين مراسم و مسابقات فقط يك احساس داشتم...تنهايي.

تنها مسبب اين تنهايي هم خودمونيم.اون پنجاه و خورده اي ورزشكار(من فقط ورزشكاران رو مي گم نه مسئولين دلسوز رو) بين اون همه ورزشكار ديگه...تنهاي تنها بودن...و شايد اصلا نبودن...شادي در كنار ديگران بودن هم ، شايد از اونها دريغ شده بود....لبخند ورزشكارهاي دنيا وقتي زن و مرد و دختر و پسر دست توي دست هم از شور هيجان به دوربين ها لبخند ميزدند و دست تكون مي دادن...براي مني كه اين ور دنيا فقط نظاره گر بودم پر از حسرت بود...چه برسه به بچه هاي ما، كه از نزديك شاهد تفاوت احمقانه اي بودن كه هيچ دخالتي در اون ندارن.

ديديم كه به وقت شادي...شاديي هايي كه جلوگيري از اون غير ممكنه براي هر قدرتي...چطور هماهنگ هستيم و چطور شاديو به نمايش مي گذاريم...ولي در مهمترين رويداد ورزشي دنيا...اثري از شادي ما نبود. براي خوشحال بودن نيازي به آودن مدالهاي رنگارنگ نيست...نياز به دركنار ديگران بودن هست...و ما(منظور منرو از اين ما حتما ميفهميد) در كنار ديگران بودن رو بلد نيستيم.

احساس حقارت مي كنم وقتي ميبينم...جوونهاي هم سن و سال خودم نمي تونند توي يك شادي بي ريا كه همه دنيا توش شريك هستند حضور داشته باشند و از اون لذت ببرن.اين حقارت از نياوردن مدال نست...از چيزهاي ديگست.

واقعا به كجا دارن ميبرنمون...

من به عنوان يك دوست، از اين راه دور، دربرابر همه اون ورزشكارهاي وطنم ، مي ايستم...و از ته قلب بهشون مي گم اينبار براي من به عنوان يك نفر از اين همه، نياوردن مدال اصلا مهم نيست.چون شما با وجود اون تنهايي بزرگ و عذاب آور ، كه شايد ادامه تنهاييِ در وطنتون بوده و شايد همچنان هم ادامه پپدا كنه...مستحق هيچ گونه ملامت و سرزنشي نيستيد...اين يك توجيه نيست...اين يك درد بزرگ و مشتركه بين همه كسايي كه مي فهمند و مي بينند و بدتر اينكه حس مي كنند.

 پ.ن:اين رو مي دونم كه ورزشكارها به ترتيب از روز اولي كه شروع شد به محض پايان كارشون به كشورهاشون بر مي گردن...البته در مورد بعضي از كشورها.

پ.ن1:مطمئنم در اين كشور هنوز كساني هستند كه به پرچمداري يك دختر يا زن ايراني افتخار كنن.

 پ.ن2:                             با من كج و با خود كج و با خلق خدا كج

                                        آخر قدمي راست بنه،اي همه جا كج

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 10:51  توسط آیدین  | 

در ادامه داستان من و این کتاب به اين دوتا تصوير كه خودم درست كردم يك نگاهي بندازيد.البته هيچ چيز خاصي نداره كه ادعايي در مورد درست كردنش داشته باشم ولی دوستشون دارم:

روباه گفت...(1)

روباه گفت...(2)

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 14:43  توسط آیدین  | 

تبريك گفتن هاي كليشه اي را دوست ندارم. نوشتن پيام تبريك هم براي كساني كه خود (خبرنگار)ند سختر است تا تبريك گفتن هاي ديگر.

...به شما ماجرا و هيجان خبرنگاري را تبريك مي گويم ... به شما و قلمتان كه مي نويسد و وجدانتان كه بيدار است و چشمانتان كه حقيقت بين است و دلتان كه بزرگ.

...

...

و براي شما كه فقط اسم خبرنگار را به يدك مي كشيد هيچ چيز ، جز تاسف ندارم.

 

(قدرت و قلم)

صدها قلم به كوزه وحشت شدند ذوب

تا خنجري شوند

در دست آن كسي كه ز قدرت شده است مست

در دست مرد مست

خنجر شكافتست...

فاق قلم؟

- نه

         سينه صدها قلم به دست

                              (حميد مصدق)

 

و از صائب تبريزي :

           (قدم اول اين ره چو قلم ، تَرك سر است...)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 0:23  توسط آیدین  | 

تمام راه را دويديم...

مسير:

طولاني...

          بياباني...

                 سنگ لاخ....

                             باتلاق...

                                      خارزار...

پا هايمان:

آش و لاش...

               آبله زده...

                        پينه بسته...

                                       خسته...

گلويمان:

           عطشان...

                         سوزان...

نفسهامان:

           بريده...

 

تمام راه را دويديم... رسيديم؟

                                          نرسيديم؟

                                          پس خانه ي ما كو؟!

چهره مان شبيه كساني شده...كه خانه شان را خراب كرده اند!!

                                                 خانه مان را خراب كرده اند؟

 

(۳:۲۰ بامداد سه شنبه ۲۵/۴/۸۷)

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 19:43  توسط آیدین  | 

                                                               

 

 ساعت سيزده و سي دقيقه بعد از ظهر جمعه از شنيدن اين خبر به معني واقعي شوكه شدم:

((خسرو شكيبايي در گذشت))

از سال هزاروسيصد و هفتاد و پنج كه سريال خانه سبز پخش شد...و ما اون سريال رو ضبط كرديم...و تقريبا هر سال سه چهار بار ديديمش...خسرو شكيبايي و تكه كلامهاش بخشي از صحبتهاي خونه سه نفري ما بود....

طي اين همه سال هيچ سريالي نتونسته در برابر لذتي كه ما از ديدن ((روزي روزگاري )) مي بريم مقابله كنه.

چه شبهايي كه من (صداي پاي آب) سهراب سپهري رو با صداي خسروشكيبايي گوش ندادم و با اون صداي جادويي به خواب نرفتم.(اونقدر كه گاهي به جاي اينكه بگم سهراب سپهري...مي گفتم صداي پاي آب خسرو شكيبايي...)

بعد از فيلم هامون همه گفتند خسرو شكيبايي قالب گرفته و از نقش هامون بيرون نيومده...و من خسرو شكيبايي رو هموني كه بود دوست داشتم...واقعا دوست داشتم.

 

آقاي هنرمند...رفتنت براي همه...همكارانت..خانوادت..و دوستداران خودت و صدات و بازيت سخته...و براي من كه با ديالوگهايي كه باصداي جادوييت مي گفتي گريه مي كردم و از اين به بعد بيشتر غصه خواهم خورد سختتر...

مطمئنم لحظه اي كه مرگ به سراغت اومد...درست مثل خوردن اون ليوان شربت در آخرين صحنه فيلم ((خواهران غريب))...لبخند زدي و گفتي: ((...شيرين....)).

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 13:45  توسط آیدین  | 

مثل مادرم...فقط ميگم دوستش دارم...به خاطر همه روزهاي خوبي كه برام يادگاري گذاشته و ميگذاره...به خاطر همه پاركها و باغ وحشهايي كه رفتيم...پاركها و باغ وحشهايي كه با هم با لوگو ساختيم و به خاطر روزي كه به خاطر نمره بد رياضي اومد مدرسه...و وقتي اشك توي چشمام بود لبخند زد.

پ.ن:این قورباغهه پایه ثابت عکساس...ولی نقش دوم اینبار یک فرشته دیگس.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 2:6  توسط آیدین  | 

امشب به ديدن دوستي رفتم...يك دوست خوب.

و اين دوست خوب چيزي براي من تعريف كرد كه هنوز يادآوريش مو به تنم راست ميكنه....اين دوست با اشكي كه در چشمهاش بود و بغضي كه توي گلو داشت براي من چيزي تعريف كرد كه من از خدا متشكرم به خاطر اينكه كمكم كرد كه اشكم سرريز نشه...

اين دوست براي من چيزي تعريف كرد ، كه امشب...سر سجاده نمازي كه ديگه قضا شده...همه اشك نريختمو پيش خدا بريزم.

چيزهايي مثل سطح توقع...نجابت...شكستن...چيزهايي مثل...قول دادن...خجالت...سقف...

چيزي هايي گفت براي من كه از خودم خجالت كشيدم...و از ته دل خواستم كاش چيزي بودم تا مي تونستم كاري بكنم...

نمي دونم چي بنويسم وچطور ادامه ش بدم و چطور تمومش كنم....دوست هم ندارم عين مكالمه رو اينجا بيارم...فقط مي دونم دلم خيلي گرفته...

گمانم وقتي اين شعر فروغ فرخزاد رو بخونيد....كاملا به حسي كه الان دارم پي مي بريد...برام باورش سخته كه اونقدر مضطرب و دل گير و بي حوصله هستم كه نمي تونم حتي احساسمو بيان كنم...شعر رو بخونيد....هم اين قسمتي كه مي نويسم و هم در ادامه مطلب حتما متن کامل و به خصوص پاراگراف بعدی رو بخونید...: 

 

((آيه هاي زميني))

...

چه روزگار تلخ و سیاهی

نان، نيروي شگفت رسالت را

مغلوب كرده بود

پيغمبران گرسنه و مفلوك

از وعده گاه هاي الهي گريختند

و بره هاي گم شده عيسي

ديگر صداي هي هي چوپاني را

در بهت دشتها نشنيدند...

...

 

اين دوست در ادامه صحبتهاش شعري از احمد شاملو نقل كرد،‌كه درست مثل شعر فروغ فرخزاد نشون دهنده همه چيز بود:

                   چگونه (فقر)...

                           احتزار فضيلت است.

 

پ.ن:واقعا به كجا داريم ميريم؟يا بهتره بگم...واقعا ما به كجا رسيديم؟

پ.ن1:نمي دونم كلمه (احتزار )املاش درسته يا نه...ببخشيد.

پ.ن:متشکرم ازت که باز هم منو متوجه کردی...و در ضمن باز هم طلبت...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 1:52  توسط آیدین  | 

بيست سال پيش ، سيزدهم تير ماه ، قرار بود براي تعطيلات تابستون من و مادرم به تهران بريم....يعني درست در يك همچين روزي(يعني دوازده تير) چمدونها بسته و ما آماده بوديم كه فردا پرواز كنيم به سمت تهران...اما اتفاقي افتاد كه پرواز ما چهل و هشت ساعت بعد انجام شد...

هواپيماي ايرباس ايران كه از همين فردوگاه بندرعباس خودمون پريده بود به مقصدش نرسيد...تصور كردنش الان براي من مشكله...اتفاقي كه افتاده بود...وحشتناك بود...مثل همه اتفاقهاي مشابه...اتفاقهايي كه بارها و بارها ثابت كردند قرباني اصلي هر نوع جنگي انسانهاي بي گناه هستند.

توي اون هواپيما 290 تا از هموطنهاي ما بودنن...توي او هواپيما يكي از بهترين دوسهاي من بود...علي كشكولي..همراه مادرش و بچه اي كه توي شكم مادرش بود...خواهرش...و پدرش...

از دست دادن يك دوست خوب به اون صورت سنگينه ، حتي براي يك پسر بچه 5 ساله...چرا؟چون يك هفته قبل از اون باهاش دعوا كرده بودم و بهش گفته بودم (خر)...من كه اون موقع نمي دونستم كه براي علي چه اتفاقي افتاده بود....نمي دونستم پرتاب كردن يك موشك به سمت هواپيماي مسافربري يعني چي...فقط مي دونستم اتفاقي افتاده كه عليي كه قرار بود پايان تابستون برگرده ...ديگه بر نميگرده و من براي هميشه فرصت معذرت خواهي رو از دست دادم. اولين واكنشم اين بود كه از مادرم بپرسم :مامان ...من به علي گفتم خر و با هم قهر كرديم...حالا چيكار كنم...منو ميبخشه...؟هنوز هق هق گريه مادرم كه نگذاشت جواب منو بده يادمه.بعداز  اون روز...محوطه خونه هاي صداوسيمايي كه هميشه باصداي ما بچه ها پر بود...ساكت ساكت بود...همه فهميده بوديم چي شده و مي خواستيم زودتر بزرگ بشيم و انتقام علي رو از صدام بگيريم...اخه همه فكر مي كرديم اون فاجعه به وسيله صدام اتفاق افتاده...گواه اين حرفها هم...دفترچه خاطرات مادر منه.

يكي ديگه از دوستان من هم قرار بود توي اون هواپيما باشه...اون موقع نه سالش بود...و لي براي اون پرواز...ويزاش درست نشده بود...در عوض خاله ش و شوهر خالش و دو تا از پسر خال هاش توي اون هواپيما بودن.فرحان الان بهترين دوست منه.

از اين اتفاقها توي دنيا زياد افتاده...مثلا يازدهم سپتامبر...براي سياسيون دنيا چيزي كه اهميت نداره مردم و جان اونهاست...براي سياسيون دنيا تنها چيزي كه اهميت داره هدفشونه و سر مشق همه اونها اينه كه (هدف وسيله را توجيح ميكند).سياستمدارهاي دنيا هنوز به اين معتقدند كه (مرگ يك نفر يك تراژديست ولي مرگ ميليونها نفر فقط آمار است...) گوينده اين جمله قصار جناب استالين بودن.

بگذريم از فاجعه هاي تك تكي كه در گوشه و كنار دنيا به خاطر جنگ هاي مسخره هر لحظه در حال وقوعه....در عراق...افغانستان...آفريقا....هر چند راحت گذر كردن از كنار هر كدوم از اين فاجعه هاي تك تك...گناه بزرگيه.

امروز دوازده تيره...علي اگر الان بين ما بود...درست سن منو داشت...نه علي و نه اون دويست و نود نفر ونه هيچ كدوم از كسايي كه جنگ اونهارو از پا درمياره...فراموش نكنيم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 8:44  توسط آیدین  | 

من عاشق فيلم Ronin  هستم...يعني هم خود فيلم و هم موسيقيش ، كه واقعا آرامش دهندس.اين فيلم سه تا ديالوگ داره كه دوستشون دارم.اينجا مي نويسم شايد يكي خوشش اومد:

ممكنه به خاطر محبتهامون در پايان راه مجازات بشيم.

اولين درسي كه بهمون ياد ميدن اينه: وقتي كه ترديد کردی...ترديد نكن!

وقتي كه ايمانت رو از دست ميدي چي هستي؟....يك مرد بدون ارباب!

پ.ن:من عاشق فيلمRonin هستم...به خصوص صحنه آخرش كه رابرت دنيرو توي اون كافه منتظره...و نگاه آخرش از توي ماشين...شاهكاره.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 23:57  توسط آیدین  | 

اولين باري كه سر صف توي مدرسه شعر خوندم سوم دبستان بودم...مادرم هم در همون دبستان معلم بود...و من اولين شعر سر صفم به مناسبت روز مادر بود  و جايزه اي كه بهم دادن يك خودنويس بود...خودنويسه سالهاست كه گم شده...ولي يك هديه ديگه گرفتم كه نه خراب ميشه نه گم ميشه و نه فراموش...اونم لبخند همراه اشك مادرم سر صف صبحگاهي مدرسه بود كه كنار باقي معلمهام ايستاده بود...

يك بار در يك صحبتي كه مادرم  با يك راننده ماشين داشت بحث رسيد  به مادر و عشق مادري...آقاي راننده ازمن پرسيد هديه براي مادرت چي ميخري؟(روزمادر بود...خيلي وقت پيش) گفتم نمي خرم....گفت چرا...گفتم چون هيچ هديه اي يا هيچ تشكري نمتونه ذره اي از اون چيزي باشه كه مادر من بوده ....هست ...و ازخدا مي خوام كه باشه...هديه و تشكر در مقابل مادر من ناچيز ....غير قابل قبول و از نظر خودم غير قابل بخششه.

مدتهاست كه فقط بهش ميگم دوستش دارم...خيلي خيلي زياد دوستش دارم و اون هم خوب ميفهمتم....مثل هميشه كه دركم كرده و فهميده.

امسال هم براش يك كارت تبريك فرستادم كه گويا اشك اون و خاله ها و مادربزرگم در اومده از نوشته هاي كارت. (آخه مادر الاتن تهرانه و من بندرعباس و اونش بماند كه چي نوشتم توي اون كارت).

شعري كه سر صف خوندم اين بود:

مادر اي از تو روان من به تن

اي تو بحر گوهر هستي من

شير جانت شيره جان من است

از تو روشن عمر تابان من است

به اشك و خون تو سرشته شد گلم

پرورش ديده در آغوشت دلم

دامنت گهواره لالاييم

ديده ات آينه زيباييم

اين كه فرمودست آن نيكو سرشت

زير پاي مادران باشد بهشت

يعني آنجايي كه مادر زد قدم

نيست آنجا از بهشت خلد كم

...

...

...(و چند بيت ديگه كه فراموش كردم...)

 

پ.ن1:خيلي ها هستند كه الان وجود كسي به نام مادر در كنارشون نيست...ولي اونها هميشه جز دعاي هر شب منن كه از خدا براشون صبر مي خوام و دل بزرگي كه اين نبود رو طاقت بيارن.

 

پ.ن2:آخر بخش خبري ساعت 8 شبكه خبر متن كوتاهي خونده شد به مناسبت امروز...آخرين خط اين متن بسيار زيبا بود:

اي تمام من...چقدر شبيه دريايي!

 

پ.ن5:و خداي بزرگ به حق همه خوبي هايي كه به يك مادر ميدي...همه مادرهارو براي بچه هاشون حفظ كن.مادر خودم و همه مادرهامون رو مثل هر لحظه از زندگيمون به تويي ميسپاريم كه امنترين هستي.

 

پ.ن4:

اين فرشته مادر منه و اون قورباغه كه بقلشه منم....

 

 

اينجا فرشته همون فرشتس....قورباغهه يك مقدار بزرگ شده

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 1:58  توسط آیدین  | 

پارسال اين موقع وارد وبلاگ قبليم شدم و از دوستاي كمي كه داشتم براي مدت طولانيي خداحافظي كردم...راهي خدمت شدم و و 48 ساعت بعد هم معاف شدم از خدمت!!!

18 ارديبهشت وقتي از شما دوستاي خوبم توي اين خيابون جديد براي دو هفته خداحافظي كردم اصلا فكرشم به ذهنم نمي رسيد كه ممكنه نبودنم و دوري از اين جا اينقدر طولاني بشه.

اما اين دوري بهم گفت كه چقدر به اينجا و به حرف زدن با شما ها دلبسته شدم و اين رو هم بهم ياد داد كه...(دوميرو بيخيالش بشين).

توي اين يك ماه و 14 روزي كه نبودم كلي اتفاق افتاده ...از اتفاقهاي شخصي بگير تا چيزايي كه همه ازش مطلعيم...مثل اعلام بازنشستگي اقاي خاتمي...برگشت دوبارشون...در گذشت اسماعیل داور فر و نادر ابراهیمی ...قهرماني پرسپوليس و تصميم درست اقاي قطبي ...هزارو يك فشار كه از بالا و پايين داره به همه ما مياد و....

كلي حرف داشتم درباره اينها...ولي بمونه براي بعد...الان اومدم از همه شما كه توي اين مدت جاي منرو توي خيابونم پر كرديد تشكر كنم و عذر بخوام براي دير اومدنم و قول بدم مطالب وبلاگ تك تكتون رو كه توي اين مدت گذاشته بوديد حتما بخونم...

...

...

...

((دست كم دشمنم باش!))چنين مي گويد احترام راستيني كه جرات دوستي خواستن را ندارد.

                                                                                                                   (نيچه)

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 19:34  توسط آیدین  | 

بعد از اينكه پست گذشته رو روي وبلاگ گذاشتم خيليها در مورد هژير از من پرسيدن. به همين خاطر حدس ميزنم توضيحي كوتاهي كه دادم زياد روشن نبوده . با وجود اينكه برام روشن كردن اين موضوع سخته ولي خب:

هژير هفت سال از من بزرگتر بود و درست بيست و دو بهمن 13۵۶ به دنيا اومده بود.حساس و بسيار بسيار مهربون.

خاطره هاي من با هژير اصلا كم و فراموش شدني نيست...چه موقعي كه با بستن آهن ربا به نخ و گرفتن باطري هاي قلمي خالي ماهيگيري مي كرديم...چه وقتي اولين بار بستني مگنوم ميهن به بازار اومد باقيمت 100 تومان و عيدي ما كلش مي شد 10 هزار تومان...و خب خيلي زور داشت 100 تومان بستني بخوريم و براي همين هر بار كه يك بستني مي خريديم...سه تا هم كش مي رفتيم و لذت مي برديم. روزهايي كه تووي خونه تنها بوديم (خونشون طبقه چهارم بود) از اون بالا آب ميريختيم روي سر مردم يا با مركوكوروم و آرد معجوني مي ساختيم تا رنگش نره و جلوي كسايي كه لباس روشن داشتن مي تركونديم و...

و خيلي چيزهاي ديگه كه فكر كردن بهشو هم خوشحالم ميكنه و هم ناراحت...چون ارديبشهت همين امسال..چهارمين ساليه كه ما هژير رو در اثر يك تصادف از دست داديم...و فقط خاطره هاش برامون مونده و روز عروسي همبازي كوچولو جاش خيلي خيلي خاليه.

منو ببخشيد ولي نوشتن در اينباره برام سخته.

 

پ.ن:اين عكس هژير كه بالا گذاشتم سه سال قبل از تولد من گرفته شده. توي پارك ساعي تهران.عكاس هم پدر من بوده.

پ.ن1:همبازي كوچولو پست قبليو خونده بود...و وقتي از توي كافي نت به من زنگ زد...از گريه نمي تونست حرف بزن...حتي وقتي نظرهاي شمارو خونده باز گريه كرده...اصرار نكردم چيزي بنويسه. مثل اينكه وقتي خاله م توي كافي نت بهش ميرسه از گريه حالش بد شده بود. (فكر كن!) همبازي كوچولو منو تهديد به قتل هم كرد بعد از اينكه سر حال اومد.

پ.ن2:مدتی نیستم...لااقل دو هفته...شایدم زودتر...متشکرم از تک تک شما که اومدین و برای همبازیم دعا کردین

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:1  توسط آیدین  | 

پايان تعطيلات عيد سال 1366....فرودگاه بندرعباس...پسر بچه 4 ساله يك طرف ميله هاي جدا كننده سالن انتظار و دختر بچه سه ساله طرف ديگه....طوري گريه ميكننن و اسم همو صدا ميزنن كه همه كسايي كه اونجا هستن با تعجب به اونها نگاه مي كنن....پسر 4 ساله باگريه خترخاله ش رو صدا ميزنه: ((هلال...)) و دختر سه ساله با گريه پسر خاله شو صدا ميزنه:‌((آيدين)). مدتها بود همديگرو نديده بودن...از مهر 1365 تا عيد 1366...فكر ميكردن كه دوباره جدا شدني در كار نيست...چون اون سه تا به جز همديگه كس ديگه اي رو نداشتن:هژير...هلال...آيدين.

 

 

خب...هژير و هلال كه خواهر برادر بودن و من كه پسر خاله اون دوتا بودم.اون روز توي فرودگاه هژير گريه نمي كرد چون هفت سال از من بزرگتر بود يعني ده ساله بود و طبيعيه كه بدونه باز هم همديگرو
مي بينيم. ولي من و هلال اينو نمي فهميديم . به همين خاطر اون لحظه ها به وجود اومد كه توي ذهن  خيلي ها مونده.

بهترين روزهاي زندگي...تعطيلات عيد و تابستون.

نميشه خاطره اي از عيد و تابستون به ياد بيارم كه توي اون از هژير و هلال خبري نباشه.خيلي جالبه من به جز اون دوتا نه پسر خاله و دختر خاله ي ديگه اي داشتم و نه پسر دايي و دختر دايي ونه پسر عمو و دختر عمو...فقط دوتا پسر عمه كه به واسطه فاصله زياد همو نميديديم.پس حق دارم كه بگم  خاطره هاي عيد و تابستون بدون هژير و هلال نبوده.

بگذريم كه بازي هاي من و هژير به خاطر پسر بودنم و همينطور بزرگتر بودن هژير از ما، فرق داشت ، ولي هر بار كه با هم بوديم ساعتهاي معركه اي ميشد و بگذريم از تلخي اينكه هژير چند ساليه كه ديگه بين ما نيست.

من و هلال دنيايي با هم داشتيم...يك بزرگ دنياي كوچيك... گوشه هايي از اين دنيارو براتون ميگم:

 

 

همبازي كوچولو...

يادت مياد روزهايي رو كه براي گشتن يا خريد كردن ، اون كوچه خاطره انگيز و اون سربالايي نفس گير رو ميرفتيم و از اون پله هاي ته كوچه بالا مي رفتيم تا برسيم به سوپر ماركت آقا ناصر؟

پول توو جيبي هايي كه مي گرفتيم براي خريدن آدامس فوتبالي...بعد ميزديم زير قولي كه داده بوديم:(...نفري يكي ميخريم فقط) و بعد همه پول رو ميداديم براي آدامس...براي اينكه دستمون رو نشه همه  آدامسهارو مينداختيم توي دهنمون ...اون دهنهاي كوچولو و از خنده نميتونستيم بجوييمشون.ديگه فكر اينكه فردا بهمون ميگن پس پولاي ديروزي كو نبوديم...اونهام نمي گفتن.

يادته وقتي براي اولين بار با شكلات صبحونه پاك خريديم براي اينكه به خونه نرسه و دچار سهميه بندي صبح به صبح نشه با انگشت تا خونه تهشو درآورديم و وقتي رسيديم سر تا پامون و همه لباسهامون شكلاتي بود...تازه كلي هم مهمون اومده بود.(و دفعه بعد كه با هزار بدبختي دو تا قاشق از خونه كش رفتيم)

 

 

همبازي كوچولو...

بمب بازي هاي توي خونه يادته؟

هدفون خرابي كه بهش نخ وصل كرديم...بعد ته اتاق مادربزگ قايمش كرديم و باقي نخو از زير مبلها و صندليها و موكت و فرش رد كرديم تا ته اتاق داييها...اونجا هم اونيكي سرشو وصل كرديم به ته واكمن.توي واكمن هم نوار صداي خودمون بود كه اداي آدم بدهارو درآورده بوديم و مثلا داشتيم جاسوسيشون رو مي كرديم. يادته من بمب گذار بودم و تو ميكرفون گذار.دعوا هم هميشه سر عوض كردن اين دوتا مسئوليت بود.

سر همين بازي يادته آنتن بي سيم هژيرو شكستيم و روزي كه فهميد و بهمون گفت چرا اين كارو كردين ما هم انداختيم گردن دختر عموت؟

يادته اين بازي تا خيابون هم طول ميكشيد...فرار ما از دست آدم بدهايي كه روي پل عابر پياده بمب گذاشته بودن و تعجب كسايي كه روي اون پل بودن.

همبازي كوچولو...

يادته شوهرخاله مارو گذاشت اينور خيابون و خودش رفت اونور ساندويچ بخره...توي بمبارانهاي تهران...توي بي برقي...ما هم ول كرديم و اون همه راهو برگشتيم خونه...چند سالمون بود؟...من 4 سال تو 3 سال...ولي هنوز اون شب برام مثل روز روشنه...حال بد شوهر خاله وقتي رسيد خونه. راه كمي نبود...سه تا خيابون فرعي رو رد كرديم توي اون تاريكي.

 

 

همبازي كوچولو...

عروسكهاتو يادته كه يا بيمار ما بودن...يا شاگردامون...يا خواهر و برادرامون و يا بچه هامون؟ از اون عروسك موطلايي باوفا (آنا) معذرت بخواه كه گاه و بي گاه براي اذيت كردن تو...ما اونو دار ميزديم.

همبازي كوچولو...

بعد از ظهرها و كارتون ديدنهارو يادته؟فيلمهاي كه مارو بردن به ديدنشون يادته؟...كيا مي بردن كه ببينيمشون؟...مامانها...شوهر خاله....باباها...فيلما چي بود؟ دزد عروسكها....سفر جادويي...پاتال و آرزوهاي كوچك...گربه آوزه خوان...لوك خوش شانس....گودزيلا ....من زمين را دوست دارم....

همبازي كوچولو ...

اون تابستون كه (آوا) و مامانش اينا پيش مادربزرگ بودن يادته...؟ ما سه تا ، وقي صداي (آوا) رو كه همون روز صبح از شيمي درماني اومده بود و هر چي مي خورد رو بر مي گردوند مي شنيديم  دعا مي كرديم كه خوب بشه.

همبازي كوچولو...

جيگركي سه راه زندان ....ساندويچي 555...كله پزي سر تخت طاووس رو يادت مياد؟

يادته برنامه ريزي هايي كه براي رفتن به شهر بازي مي كرديم...اول كرم ابريشم و بعد ماشين برقي و به همين ختم ميشد...چون من و تو خيلي خيلي شجاع بوديم!!!

يادته زير تخت دايي كه يك طرفش من بودم و طرف  ديگش تو بودي...لامپ وصل كرديم و خوشحال از اين كار بزرگ تا مدتها همون زير پچ پچ مي كرديم و براي ماموريت هاي فردا برنامه ميريختيم تا صداي مامان من دربياد.

يادته از خنده هايي كه بي دليل ميامد و ول كن هم نبود سر روي بالشت فشار مي داديم و از ته دل داد مي زديم؟

 

 

همبازي كوچولو...

(پيروك) رو يادت مياد كه تقريبا هر روز عصر مي رفتيم اونجا و بستني و شيريني مي خورديم؟

اون سالي كه شايعه زلزله تهران بود رو يادته؟ شب هممون رفته بوديم پارك لاله...كلي خوش گذشت...و دايي مهربون به نوبت به من و تو و هژير توي مسير پارك لاله تا وليعصر كولي داد.

يادته سر بازي با آتاري و نينتندو دعوامون ميشد...و آخر سر يك ربع يك ربع بازي ميكرديم...چقدر من و تو كارتون ديديم با هم...سفيد برفي...سيندرلا...پري دريايي ( آنداداسي...آنان داسي...)و...كليپ پول گروه بلك كتز رو يادته كه اينقدر ديدم تو يك تابستون تا هيچي ازش نموند؟

همبازي كوچولو...

ساعتهاي شكنجه آور حل كردن پيك شاديو يادته؟...روزي يك ساعت....چقدر سخت بود.تراژدي به ياد موندي من و تو توي فرودگاه بندرعباس... بابا هنوز وقتي ياد اون روز ميفته بلند بلند مي خنده...

 

 

همبازي كوچولو...

يادته انباري وحشتناك خونه مادر بزرگ رو...يادته شوخي شوخي دايي مارو گريه انداخت وقتي توي حموم زندانيمون كرد و خودش رفت توي انباري كه پنجره ش به حموم وصل بود و شروع كرد به صداي ترسناك درآوردن؟

انباري امن خونه خودتون يادته با يك ظبط صوت قرمز كه توش نوار مي زاشتيم و صداي خودمون رو ظبط مي كرديم . برنامه هاي راديو رو من و تو دونفري بازسازي مي كرديم...هنوز اون نوارو دارم. حتي يك جاش كه من قهر كردم و رفتم و بعد ناگهاني كه برگشتم صدام وسطش ظبط شده كه درو باز مي كنم و مي گم: ( اصلانم هلال خانوم....) باقيش ظبط نشده..تو يادته چي گفتم؟ من فراموش كردم!

يادته قرار شد من و تو و هژير توي اتاق با اسباب بازي هاشهر بازي بسازيم و وقتي با هژير دعوامون شد اون رفت طرف خودش و تنهايي يك شهر بازي خوشگل درست كرد و من و تو اينور مثل خر توي گل مونده بوديم.از حسادت داشتيم خفه ميشديم.خاله هژيرو فرستاد پي خريد.من و تو هم زديم شهر بازيشو خراب كرديم و بعد در رفتيم خونه مادر بزرگ.

امان از اين خونه مادر بزرگ و خونه شما و اون چهل و سه تا پله!!!!

 

 

همبازي كوچولو...

بخوام بنويسم بايد بيست سال تابستون و عيد رو بنويسم. همه اينها و همه اونهايي كه ننوشتم، هم تو يادته هم من. من هنوز هم وقتي پيش تو هستم بچه گي ميكنم و اين عاليه.

ولي بار آخري كه توي شهر بازي مامور كرم ابريشم بهمون اجازه نداد سوار بشيم و گفت شما ديگه بزرگ شدين بايد مي فهميديم بزرگ شدن چه معني هايي داره.

همبازي كوچولو...

يادته آخرين باري كه همين چند روز پيش به من زنگ زدي براي چي بود...توي اسباب كشي به نسخه هاي دكتر بازي هامون...اسناد مخفيمون...برگه هاي نقشه هامون رسيده بودي...زنگ زدي و براي من هم خونديشون....و كلي خنديديم.

 

 

همبازي كوچولوي من...

اول خرداد شب عروسيته...مطمئنم بهترين شب اين سالهاي اخير همه فاميله.دل توي دل هيچكدوممون نيست.هممون بهترين آرزوهامونو براتون داريم...هم براي تو...هم براي مهدي عزيز كه قراره با هم دوره جديديو شروع كنين.

من هم ميام...ميخوام همبازي كوچولومو توي اون لباس سفيد قشنگ ببينم و از ديدن اين صحنه حسابي لذت ببرم...من هم ميام تا ماموريت بچه گي رو به پايان برسونيم.ولي از خدا ميخوام كه هيچكدممون كودكي رو فراموش نكنيم...نه من...نه تو....نه مهدي....و نه هيچ كس ديگه.

ميسپاريمت به خدا كه هيچ وقت تنهامون نميذاره و  وقتي كسي رو ميسپاريم بهش مطمئنيم كه نا اميدش نمي كنه...ممكنه سخت بگيره گاهي...كه اون سخت گرفتن هم لازمه حتما...ولي نا اميدت نميكنه.

و بعد خودمون در كنارتون مي مونيم...تا هر وقت سختي پيش اومد (كه همه از ته دل مي خوايم پيش نياد)بتونين روي ما حساب كنين...حتي اگر كاري براتون نتونيم بكنيم....مثل گذشته لااقل در كنارتون هستيم.

...و اول و آخر از همه روي من حساب كن...من توي هيچ ماموريتي تنهات نميذارم.

 

 

پ.ن:آخ...اگر بدونين كه نوشتن اين دوتا پاراگراف آخر چقدر بهم فشار آورد...اشك بود كه موقع نوشتنشون ريختم...گاهي حتي بلند شدم و رفتم صورتم رو شستم تا ببينم كه چي دارم مينويسم.

 

پ.ن1:براي همبازي كوچولوي من و دوست جديدش دعا كنين كه به معني واقعي خوشبخت بشن.

 

پ.ن2:توي وبلاگ کدئین به يك پست بر خوردم در همين زمينه....کدئین هم تازگي ها دختر خاله ش رفته سراغ خونه زندگي خودش.ممنون از ش كه فكر اين پست با خوندن مطلبش به ذهن من هم رسيد.

 

 

توضیح: همبازی من داره میخنده ها...ما هر دوتامون همینطوری خلیم!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 1:43  توسط آیدین  | 

اعتماد:به غير از پديده بازيکن سالاري چه چيز هاي ديگري در ايران اذيت تان کرده؟

افشين قطبي: مشکلات هست، امکانات کم است، نظم نداريم و اين را نمي توان کتمان کرد.خيلي ناراحت مي شوم وقتي در خيابان دارم راه مي روم و مي بينم خانمي با چادر کنار خيابان زير باران مانده و ماشين ها نگه نمي دارند، يا آقايي خانمش را پشت موتور سوار کرده و دو بچه را هم روي پاهايشان گذاشته اند، بچه کوچک را هم خانم مثل بقچه زير بغل زده و هيچ کدام کلاه ايمني به سر ندارند. اين اتفاق درست نيست.وقتي مي بينم مردم در خيابان دعوا مي کنند، ناراحت مي شوم. ما فرهنگ بزرگي داريم. کشور متمدني هستيم و اين اتفاقات درخور نام کشورمان نيست. اين چيزها مرا ناراحت مي کند.مي خواهم در اين مصاحبه آن چيزهايي را که مي بينم به آنها بگويم. ما کشور خوبي داريم، پس کمي با هم مهربان تر باشيم و شهرمان را تميزتر نگه داريم. تهران و ايران خانه خودمان است. در اين مدت دو سه بار به کوه رفتم و ديدم پر از آشغال شده و خيلي ناراحت شدم چون فکر مي کنم طبيعت هم مثل خانه ماست. ما بايد کشورمان را هم مثل خانه مان تميز نگه داريم. فکر مي کنم اين وظيفه شما هنرمندان و ما ورزشکارهاست که درباره اين مشکلات با مردم حرف بزنيم و در رفع اين مشکلات موثر باشيم.

**

من از فوتبال اصلا خوشم نمياد.اينكه ميگم اصلا خوشم نمياد واقعيته.من تا دو سال پيش نمي دونستم كه آفسايد چيه.فوتبال بازي كردم ، ولي بدون هيچ تمايلي.چون وقتي همه دوستاي آدم بهترين بازي رو فوتبال ميدونن كاري از كسي كه فوتبال دوست نداره بر نمياد. در بين فوتباليستها و كسايي كه به نوعي به فوتبال مربوط ميشن، به غير از كسايي كه اسمشون رو هر روز ميشنويم و يا كسايي كه در اين زمينه اسطوره شدن ، كس ديگه اي رو نميشناسم.اينهارو گفتم...تا برسم به اين موضوع كه : با همه اينها (افشين قطبي) كسي نيست كه بتونيم به راحتي از كنارش بگذريم. نه به خاطر فوتبال.من هيچي از سبك فوتبال اروپا يا آسيا يا ايران نميدونم كه بخوام در اين زمينه چيزي بگم. ولي اينرو خوب ميدونم (افشين قطبي) براي فوتبال ما كاري هم نكنه ، همين بس كه  خيلي از مربي ها و بازيكنها و دست اندركاراي فوتبال ما تحت تاثير رفتار و پرستيژ و شخصيتش قرار گرفتن و سعي كردن تا نوع برخوردشون (حداقل جلوي دوربين و در مقابل تماشاگر و مخاطب) بهتر از گذشته باشه و از لوده گري و بي ادبانه حرف زدن(حرف زدني كه ميشناسيم و سالها در بينشون رواج داشته) دست بردارن.

سادگي (نه ساده لوحي)، صداقت ، خلوص و كلا چيزي كه از افشين قطبي مي بينيم و مي شنويم نميتونه ساخته گي باشه . كسي كه به جز (پديده بازيكن سالاري) به چيزهايي مثل (آشغال ريختن و سوار شدن بر موتور اون هم به اون شكل) اشاره ميكنه...نمي تونه اينهارو براي تحت تاثير گذاشتن بگه...اينها واقعا براش سخته و عجيب.

شكي نيست كه ما در بين فوتبالي هاي كشورمون كساني مثل آقاي حاج رضايي و آقاي محسس و دكتر ذوالفقار نسب و آقاي فرهاد كاظمي (و خيلي هاي ديگه كه اسمشون رو نمي دونم ولي به چهره مي شناسمشون) داريم ، ولي اون عده اي كه مثل اينها نيستند ، طي اين همه سال نخواستند كه حتي براي لحظه اي سعي كنندكه مثل اونها باشند تا ببيند كه چه فرقي براي طرفدارهاشون خواهند داشت . شايد افشين قطبي كه بعد از اين همه سال به ايران برگشته...چيز ديگه اي رو در بين اين دوستان فعال كرده كه اونها تغيير رفتار دادن...چيزي مثل حسودي.

مي تونيم براي اون آرزو كنيم كه تحت تاثير جوي كه توي فوتبال و كلا در بين ما هست قرار نگيره و همين افشين قطبيي كه هست بمونه...ساده و بي آلايش و خوب.

و به اون بگيم كه :آقاي قطبي متشكريم به خاطر چيزهايي كه به ما ياد آوري مي كني...ولي ما همه خيلي خيلي زود همه چيز رو  فراموش مي كنيم.

 

پ.ن:در مراسم شب چله مجله 40چراغ كه به مناسبت خداحافظي با آقاي سيد محمد خاتمي برگزار شده بود ، فيلمي از ابراهيم رها به نمايش  درآمد كه در اون از عكسهاي آقاي خاتمي استفاده کرده بودن و نوشته هاي ابراهيم رها بر روي اون قرار داده شده بود. نوشته هايي كه بعضا لبخند بر لب مي نشوند...به فكر فرو مي برد و گاهي بي هيچ تعارفي اشك جاري مي كرد.موسيقي انتخاب شده هم براي اين فيلم كوتاه ،زيبا و بسيار مناسب و تاثير گذار بود.

در پايان اين فيلم روی عکس آقای خاتمی(که کوچیکش رو این پایین هم گذاشتم) 
نوشته اي گذاشته شده بود... نوشته اي كه مي گفت:

((...اون رفت و به ما معني محترم بودن رو فهموند))

 

 

 

پ.ن:راستي امروز روز بزرگداشت سعدي بزرگ هم هست.اين روزها توي همه بخشهاي خبري در اين باره حرف ميزنن و آخرش هم ميگن :سعديا مرد نكو نام نميرد هرگز....مثل اينكه سعدي فقط همين يك شعر رو داره...

من كه عاشق اين بيت از يكي از غزلهاشم:

در رفتن جان از بدن گويند هر نوعي سخن

من خود به چشم خويشتن ديدم كه جانم مي رود

 

درباره سعدي در يك پست اختصاصي صحبت مي كنيم...راستش اينه كه امروزرو فراموش كردم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 21:22  توسط آیدین  | 

و حالا يك حس تازه نسبت به كتاب جغدي كه از تاريكي شب مس ترسيد:

پلاپ ، روي من ، در آن دوره كه از تاريكي شب مي ترسيدم(تاريكي اتاقي كه چراغش خاموش بود) تاثير درست خود را گذاشت...فهميدم كه شب هيجان انگيز...مهربان...پر از دوستهاي ناشناخته و پر از زيباييست.

...تاريكي شب ديگر ترسي ندارد...تاريكي شب و اتاق بي چراغ را دوست دارم.اما تاريكي هاي ديگري وجود دارد، كه مثل تاريكي شب نيست... بعضي چيزها و بعضي افراد و بعضي حسها در عين روشني، تاريك و سياه هستند...

اين تاريكي و سياهي را در كتاب جغدي كه از تاريكي شب مي ترسيد هم مي توان پيدا كرد(اما مطمئنا منظور نويسندة اين كتاب آن موارد نبوده).

...پيرزن لبخندي زد و گفت:((شب كه مي شود تاريكي مثل يك دوست مهربان از راه مي رسد.اول اسباب و اثاثية كهنة خانه و سوراخهاي فرش اتاق و حتي چين و چروكهاي دست و صورتم را در خودش پنهان مي كند آنوقت من فراموش مي كنم كه زن پير و فقيري هستم...))1

نمي خواهم بگويم: چرا پيري؟...نه پيري حقيتيست روشن...خداداد...و نعمتيست (شايد) كه در صورت درك شدن، لذت بخش هم خواهد بود...اما...چرا انسان...براي فرار از چيزهايي مثل سوراخ فرش...فقر...و پيري همراه با فقر، بايد به تاريكي شب پناه ببرد؟ چرا بايد چنين تاريكي هايي باشد كه ما را وادار به فرار به سوي تاريكي شب كند؟

چرا بايد دورة پيري ما آنگونه باشد كه از آن فراري باشيم...چرا با اين همه تجربه زندگي تا رسيدن به  پيري، براي تسكين غم به كودكيي پناه ببريم كه خود بي پناه بود؟

((...بعد به آرامي دورم را مي گيرد و كمكم مي كند كه به گذشته هايم فكر كنم ؛به زمان كودكي فرزندانم و به ياد بازيها و خنده هاي آنها بيفتم و لذت ببرم. شب همة روزها و كارهاي خوبي را كه كرده ام به خاطرم مي آورد و حتي به من كمك مي كند كه به ياد اشتباهاتم در گذشته بيفتم و از خدا معذريت بخواهم..))2

چرا انسان (ما...همه ما...همه بشر)بايد دوران خوب زندگي خود را در تاريكي به ياد بياوريم؟چرا نمي توانيم در روشنايي آن را با ديگران تقسيم كنيم و از شاديهاي آنها لذت ببريم؟

در اين كه شب ، وجدان تمام انسانها را بيدار مي كندشكي نيست.منظور آنهاييست كه ته ماندة وجدان نيمه جان خود را با خود دارند...نه آنهايي كه وجدان خود را كشته اند و از اين بابت خرسند هستند.اما مگر نمي شود با وجدان (حتي همان وجدان نيم بند باقي مانده) در روز زندگي كرد؟

درست است كه ...(( روح مهرباني خدا از روح عدالت او بيشتر است...و ما بايد به روح مهرباني خداوند اعتماد كنيم...))3 اما...خوب خدا را مي شناسيم...در جايي كه بايد...مهرباني را كنار مي گزارد و مي شود همان عادل مطلق كه خود مي گويد و آنوقت است كه مي گوييم((... واي به حال ما اگر خدا فقط عادل بود))4 .

اما...نمي دانم از چه كسي خوانده ام:(زندگي انسان آن سوي نااميدي آغاز مي شود)...دو راهي عجيبيست..از كدام طرف بايد رفت؟...به دنبال آخرين ميراث صندوقچه پاندورا(5) يا به راهي كه از او در آن خبري نيست.

((...پيرزن خنديد و گفت: تو مرا به ياد دوسالگي پسرم مي اندازي...پاهاي او هم مثل پاهاي تو لاغر و كم زور بودند و زبانش مثل زبان تو شيرين...پلاپ سرش را خم كرد تا پاهايش را ببيند ولي شكم گرد گنده اش جلو نگاهش را گرفته بود . وقتي سرش را بلند كرد احساس كرد چشمهايش از بس كه پايين بوده چپ شده ، گفت من كه نتوانستم چيزي ببينم...پيرزن با مهرباني گفت: نگران نباش.كمي كه بزرگتر شوي زانو ها و پاهايت نيز قويتر خواهند شد...))6

پاهاي قوي..دستان قوي...دلي قوي...ايماني محكم و قوي...تاریکی ترسی نداره...به شرط اينكه فراموش نكنيم ((تاريكي فقط براي اين ترس داره كه ما اونو نمي شناسيم و نمي دونيم چيه...به همين خاطر بزرگ و وهم آور و ترسناك به نظر مير سه))...فقط كافيه كليدرو بزنيم تا همه جار روشن بشه...

**

  1. جغدي كه از تاريكي شب مي ترسيد
  2. جغدي كه از تاريكي شب مي ترسيد
  3. سرگشته راه حق . نيكوس كازانتزاكيس
  4. سرگشته راه حق . نيكوس كازانتزاكيس
  5. اساطير يونان . افسانه پرومته مقدس.
  6. جغدي كه از تاريكي شب مي ترسيد
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 23:13  توسط آیدین  | 

و آخرين پست سال 1386

از روزي كه فهميدم معني كلمات را...فهميدم دور و برم چه خبرست...فهميدم لغاتي مثل فقر...طبقه اجتماعي و...از ماه اسفند بدم آمد. گناه از اسفند نيست...گناه از انسان ست.

هميشه از نيمه دوم اسفند فراري بودم . تنها لذتم خانه تكاني بود كه هميشه خاطره انگيز مي شد. هميشه از بيرون رفتن از خانه در نيمه دوم اسفند فراري بودم و هستم...در اين روزها (نيمه دوم اسفند) انگار نگاه ها سنگين تر مي شوند و آدمها فقط و فقط به دستهاي هم خيره اند.

 

امسال به كمك خانه تكاني دچار درد كمر شدم و ديسكهاي آماده به خدمتم بيرون زدند و اين ده دوازده روز گذشته مرا خانه نشين كردند...درد بود و لي خوشحال بودم كه بيرون نمي رفتم. اماباز هم كه وقتي پا به بيرون از خانه گذاشتم...تا قدمي بزنم...همان بود كه بايد...دخترها و پسر ها...مادر ها و پدر ها و فرزندانشان...گاهي هم افرادي كه تنها بودند... همه و همه بوي ماه پايان سال را ميدادند...براي همه شان خوشحال بودم ولي تمام فكرم مشغول كساني بود كه اسفند برايشان چيزي نبود كه من مي ديدم...بگذريم...(و سهم من...پير زني كه راه مي رفت و اشك مي ريخت...نمي دانم چرا هر سال يك پيرزن را در اين حالت بايد ببينم...).

 

تمام اسفند را منتظر سه چهار ساعت پاياني و بعد از آن منتظر لحظه تحويل سال هستم.

لحظه ي تحويل سال هميشه ي هميشه براي من هيجان انگيزه ست. هميشه منتظرم كه يك اتفاق بيفتد...يك لرزش...يه صدا...يك بيگ بنگ ديگر شايد...ولي نه...نيفتاده و نميفتد. درست مثل لحظه قبل مي آيد و به همان سرعتي كه آمده بود ميرود.

اين هيجان يك طرف...هيجان سه چهار ساعت قبل از تحويل سال هم يك طرف...همه چيز مرتب است؟ همه هستند؟ اين هم ديوانه كننده ست. آماده شدن براي رفتن از يك سال به يك سال ديگر...

دست و پنجه نرم كردن با يك لحظه كه با وجود سرعت و كوتاهيش بسيار بسيار تاثير گذارست . درست مثل عجين شدن سلام و خدا حافظي در يك لحظه...تولد و مرگ...تولد سالي كه ميايد و مرگ سالي كه ميرود.

لحظه اي كه بايد قدرش را دانست...كه پاكترين لحظه هاست...كه يكي از نعمتهاي زيباي خداست...به خاطر پاكي خود آن لحظه با خلوص نيت دست به دعا برداريم و اول از همه به خاطر وجود داشتن اين لحظه شكرش كنيم و بعد هر چيزي كه در دل داريم  با او كه خالق اين لحظه شگرف است در ميان بگذاريم و از او بخواهيم كه حتي يك لحظه...حتي كي لحظه هم ما را تنها و به حال خودمان وانگذارد كه تصورش نيز وحشتناك است و مطمئن باشيم كه اگر صلاح باشد....در رساندن ما به
 خواسته هامان...كوتاه نمي آيد...حتي اگر لازم باشد معجزه مي كند.

 

پ.ن:مي خواستم دعايي را كه هميشه مي گويم اينجا هم بگذارم...ولي دلم نيامد...چيز فوق العاده اي نيست ولي براي من بهترين دعاهاست ...سالهاست با من است.بين من و خداي من.

 

پ.ن1: استادي داشتيم در سال سوم دانشگاه...استاد درس متون حقوقي...آقاي حسيني نوه...در آخرين روز قبل از شروع تعطيلات عيد به ما پيشنهادي داد:

هر چيزي را كه براي سال بعد يا حتي سالهاي بعد مي خواهيد قبل از تحويل سال روي يك كاغذ بنويسيد...درست لحظه تحويل سال آن را لاي ورق هاي متبرك قرآن بگذاريد...حتي اگر خواستيد براي رسيدن به خواسته هايتان وقت تعيين كنيد...من خودم اين كار را بارها و بارها انجام داده ام و هر بار كه صلاح بود،درست راس زماني كه معين كرده بودم جواب گرفتم...قبولي در دانشگاه و كانون...ازدواج...به دنيا آمدن پسرم و...امتحان كنيد...حتما جواب مي گيريد.(من هم اين كار را انجام دادم...و ديدم كه جواب مي دهد...ديدم.)

 

پ.ن2:مي خواهم سال نو و نو شدن را تبريك بگويم به شما كه در اين دنياي مجازي تنها
 نگذاشته ايد مرا:

اول به همه كساني كه آمدند و مي آيند و بي نشاني مي روند.

و بعد شما كه هميشه هستيد:

به حامد عزیزم...اولين دوست من در اين دنياي مجازي . با سابقه اي طولاني از وبلاگ قبلي...با راهنمايي هايي كارساز و محبتي هميشگي.

به زهرای عزیزم...مثل خودش: بدون هيچ گونه توضيحي.

به همه برزخی ها...كه دلم مي خواست پيششان بودم.

به توت فرنگی های نه چندان وحشی كه باعث آشنايي من با وبلاگها و سايتهاي خوبي شد و خودش خوبيهاي زيادي را يك جا دارد.

به الهام و کتایون و نوشته ها و گاهي هم خاطره هايشان كه براي من هم يادآور دوره ايست كه عيد ها بي دغدغه بود.

به خانم زهراسادات كه مي شود زندگي را در وبلاگشان دنبال كرد...(هم به خودشان...هم به امين و هم به محمد).

به ستاره...كه باز هم مي گويم : خوب است آدم هم به ستاره سلام كند....هم با او خداحافظي كند و هم به او سال نو را تبريك گفت.

به آرامش...به نمايندگي از همه معلمهاي خوب سرزمينم كه تك تكشان را دوست داريم.

به نگارعزيز...با نوشته هايي كه اكثرا مي توانم حسشان كنم...(آ مثل كلمه عزيز...امسال اميدوارم كه آري هست ها برايت پيش بيايند...هم براي تو هم براي همه.)

به هاکس كه وقتي به او سر مي زنم...هميشه با يك نوشته عجيب برخورد مي كنم كه بايد خواند و فكر كرد و فكر كرد و فكر كرد.

به یوکابد و سادگي حرفهايش.

به فاطمه كه او هم قديميست ولي كم پيدا.

به آرتین كه مدتهاست نيست...ولي تقريبا هر ماه دو سه دفعه اي مي بينمش و دوستش دارم.

به آقای تیپ و كلاه آبيش كه باد آن را برد.

براي همه شما آرزوي سالي دارم كه در  آن با معيارهاي خودتان موفق باشيد...خوش باشيد...به آرزوهايتان برسيد...و به معيار من سلامت و خوب و مهربان باشيد.

 

يا مقلب القلوب و الابصار

يا مدبر اليل و النهار

يا محول حول و الاحوال

حول حالنا الي احسن الحال

...خدايا!

ما را به حالي سبز...و هميشه سبز برگردان.

(آمين)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 23:42  توسط آیدین  | 

كلماتي مثل: شايد...ممكنه...حدس مي زنم...وحتي اسم وبلاگ خودم يعني اگر..و كلا كلماتي كه شرط يا دوپهلو بودن رو با خودشون دارند كلمات بسيار بسيار عاليی هستند...چون بالاخره يك راه فرار باقي مي گذارند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 23:52  توسط آیدین  | 

                                       

سالها ميگذره...نمي دونم چقدر ، ولي ميگذره...از چي؟ از اون روزهايي كه هيچ وقت ساعتهاي پخش برنامه هاي كودك از تلويزيون رو فراموش نمي كرديم...ساعتهايي كه همه تلاشمون براي اونها بود ، كه راس اون دقايق با ارزش، فارغ باشيم از درس و مشق و يا هر كار ديگه اي كه داشتيم...

لحظه هاي پر هيجان و خوبي بود...لحظه هايي كه با نگاه كردن به كارتون هايي كه خيلي وقته ازشون خبري نيست سپري مي كرديم...كارتونهايي كه براي ما همه چيز بودند...

حتما با خواهرها و برادرهاتون...دختر خاله ها و پسر خاله هاتون و... دعوا كرديد سر اينكه كدوم يكي از شما ، كدوم قهرمان كارتون محبوب و مشتركتون باشيد...

(به ادامه مطلب سر بزنيد...اين حرفها حرف خيلي از شما هم هست...)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 2:20  توسط آیدین  | 

دوستي به نام م.م كه مشخصات بيشتري از خودش نگذاشتن كه در صورت لزوم بهشون دسترسي داشته باشم، از من خواستن تا لينك هاي صوتي قصه (شاپرك خانوم) رو براي دانلود كردن بگذارم...ضمن اينكه پيشنهاد مي دم ايشون و ساير دوستان اقدام به خريد كاست يا CD اصل اين اثر كنند...اين لينكهارو هم اينجا و هم در پست معرفي شاپرك خانوم و هم در پست توضيحي بعد از اون مي گذارم..با وجود اين باز هم توصيه ميكنم اصل اين اثر رو تهيه كنيد...چون فايلهاي صوتي (شاپرک خانم) موجود در اينترنت ، كيفيت بالايي ندارند.

 

شاپرك خانم (1)

شاپرك خانم(2)

پ.ن:اگرلينكها خراب بود...بگيد تا مشكلشون رو حل كنم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 19:55  توسط آیدین  | 

 

دوست عزيز، توت فرنگيهاي نه چندان وحشي منرو باز به يك بازي دعوت كرده...اسم اين يكيو ميزارم بغل بازي!! قرار شده پنج نفري كه اگر وسط خيابون ببينم بغلشون مي كنم نام ببرم...البته پنج نفر خيلي كمه...چون تعداد اين افراد خيلي خيلي بيشتر از انگشتاي يك دسته...شصت هفتاد نفري مي شن...خارجي و ايراني...فكر كن!

به غير از هانيه توسلي...هديه تهراني...گلشيفته فرهاني...ترانه عليدوستي...باران كوثري و عزيز دل همه ما خانم آتشين!!!... من اگر افرادي رو كه در پايين اسم مي برم ببينم حتما بغلشون مي كنم (البته اينها از ايرانيا بودن ، دوستان اونور آب هم هستن) ولي از شوخي گذشته:

 

آقاي عزت الله انتظامي...كه هم بغلشون مي كنم...هم گريه ميكنم...هم دست عزيزشون رو مي بوسم....(آقاي انتظامي سمبل تمام كساني مثل خودشون هستند كه هر جا ببينم همين  عكس العمل رو نشون ميدم...اسم بردنش طول مي كشه...از اقايان نصيريان...كشاورز...مشايخي...كيانيان...پرستويي...شكيبايي...و....)

 

خانمي به اسم...مهري ماهري...معلم كلاس سوم دبستانم...(ايشونم به نمايندگي از همه كساني كه تا آخر به همشون مديون هستم.)

 

خانم ژاله علو...چه دليلي بهتر از صداي جادويي و آرامش بخش ايشون...كه هميشه منرو ياد پاييز و زمستون (دو فصلي كه عاشقشونم ) ميندازه...چه دليلي بهتر از نوار قصه (قصه ني) كاري از كانون پرورش فكري...كه همه قصه ها توسط ايشون اجرا شده و رفيق من توي مسير سخت مشق نوشتنهام بوده!

 

گابريل گارسيا ماركز...يا همون گابوي عزيزم (البته به قول مادرم كه كتاب صد سال تنهايي رو بيشتر از سي بار خونده)...فقط اميدوارم تا قبل از اينكه سرطان گابورو از دنيا بگيره موفق به انجام اين كار بشم(مي گين ميشه؟)

 

شبكه ام بي سي 4 يك شو داره به كه به اسم مجري و تهيه كننده اين شو نام گذاري شده...خانمي به اسم ريچل ري...اين خانم خنده هاي بسيار بسيار زيبا و بانمكي دارن...و من واقعا خنده هاشون رو دوست دارم...(به نيابت از همه مردم دنيا كه زيبا مي خندن)

 

و اما...اونهايي كه موفق شدم بغلشون كنم:

سيد محمد خاتمي...درست زماني كه هفت ساله بودم ايشون وزير ارشاد بودن...براي بازديد از اداره ارشاد بندرعباس اومده بوند...من هم در يكي از كلاسهاي اين اداره مشغول يادگيري سه تار بودم...ايشون بالاي سر من ايستادند و گفتند: آقا كوچولو....شما هم سه تار مي زني؟ سرم رو تكون دادم...گفتند: بزن! من هم كه جلسه پنچمم بود يك صداي از سه تارم درآوردم...ايشون هم خنديدند و منرو بغل كردند و بوسيدند.

 

آقاي بهزاد فرهاني...بانك ملي...درست روبروي دانشگاه تهران (حالا يه ذره بالاتر يا پايين تر...) دنباشون رفتم...كنار ئكه اي كه همون نزديكي بود رسيدم بهشون و ازشون خواستم توي دفترم برام يادداشتي براي يادگاري بنويسند....همينطور كه داشتند مي نوشتند من بغلشون كردم  بوسيدمشون و گفتم: آقاي فراهاني...همه نقشها و كارهاتون كي طرف...شما براي من فقط روباه شازده كوچولو هستين.

 

آقاي رامبد جوان...از نمايندگي هاكوپيان ميرداماد بيرون ميومدم كه دم در ايشون رو ديدم...بي اختيار پريدم و بغلشون كردم...و بوسيدمشون...با تعجب و لبخند دلنشيني كه فقط مخصوص به خودشونه تشكر كردند و پرسيدند: چرا...؟ من هم گفتم: چون ما با شما و همه اهالي خانه سبز زندگي كرديم...(سه سال از پخش اين سريال زيبا و ماندگار گذشته بود...ما البته اونرو ظبط كرديم و تقريبا هر سال دو بار ديديمش.)

 

زنده ياد حميد عاملي...قصه گويي كه صداشون هميشه مانده گاره...نمايشگاه كتابي كه در بندرعباس برگزار شد...ايشون از دوستان پدرم بودند...و توي اون نمايشگاه حضور داشتند...همراه پدر و مادر به ديدنشون رفتم...پدرم من رو معرفي كرد...من هم كه هيجان زده بودم از ديدن صاحب صداي نوار
قصه هام (نوارهايي مثل كدو قلقله زن...نخودي و يك داستان ديگر...و...) با ايشون دست دادم...بغلشون كردم...و اين خاطره و كتاب و نوار (شغال خر سوار) يادگاري از اين ديدار ، هنوز براي من باقي موندن.... 

زنده ياد حسين منزوي به واسطه اينكه زماني معلم و دوست پدرم بودند...و در اولين كنگره شعر و قصه جوان در بندرعباس ايشون رو ديدم...و ضمن چند خط يادگاري براي من و يك غزلشون به خط خودشون در دفترم...منو بغل كردن و بوسيدن.

 

و اما مادرم...و پدرم...همه اعضائ خانواده ام كه انگيزه هاي من هستند براي نفس كشيدن!!! چيز زيادي درباره اونها نمي گم...چون هر چچقدر بگم..كم و واقعا ناچيزه.

 

و متاسفانه كساني كه ديگه هيچ كدوم از اونهارو نميتونيم در آغوش بگيريم :

كساني مثل احمد شاملو كه (دختراي ننه دريا) ي ايشون لالايي دوره كودكيم بود...

اخوان ثالث كه با هربار خوندن هر كدوم از شعرهاي ايشون حسهاي زيادي به سراغم مياد و در عين حال سبك ميشم...

فروغ فرخزاد كه (ان روزها ) رو براي همه ما به همون ميزاني كه آن روزهارو چشيديم زنده مي كنه...

سهراب سپهري كه خط خط شعرهاش براي من خاطره از دوران و كسانيه كه دوستشون دارم.

 حسين پناهي...به خاطر صداقتي كه كمتر كسي روي زمين ازش برخوردار بود...(به خاطر گريه تلخ احساس گناه اون به خاطر خوردن شير برنج سحري مادرش.)

رولد دال...به خاطر لحظه هاي به ياد ماندنيي كه با نوشته هاش براي من بوجود اورد (كتابهايي مثل ماتيلدا، نادانها، لاك پشت و مجموعه داستان گوسفند قرباني).

شل سيلور استاين...به خاطر اينكه همه چيز رو ساده مي گرفت و با همين روش...دنياي زيبايي رو به مردم نشون ميداد.

 

خدا وكيلي اين يكي بازي خيلي سختي بود...حسابي گيج شده بودم...كلي هم به خودم فشار آوردم....

 

و پنج نفر من:

زهراي عزيز...صاحب وبلاگ شش و بش...

زهرا سادات عزيز...صاحب گل شب بو (ايشون هم منرو به يك بازي دعوت كردند كه توي پست بعدي مي رم سراغش...ولي حق تقدم رو رعايت نكردم كه اميدوارم ببخشند)

یوکابد عزيز...كه دير به دير به روز ميشه و قالب وبلاگشم عوض کرده...

فاطمه خانم که تازه دعوت قبلیرو دیده...بازم دعوت میشه.

الهام عزیز...چون می دونم از کسانی که نام بردم خوشش میاد و خودشم دوست داره بگه.

...ویک دعوت اختصاصی از کتایون عزیز که هم از بازی خوشش اومده و هم نوار قصه هاشو دوست داره

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 1:20  توسط آیدین  | 

زهراي عزيز ، منرو به يكي از اين بازي هاي وبلاگي دعوت كرده...توي اين بازي بايد پنج كتابي رو كه نصفه خوندم معرفي كنم... هر وقت به كتابهايي كه نيمه كاره رها كردم فكر مي كنم يه جورايي خجالت مي كشم...اصلا كار جالبي نيست...خودمونيم...براي نيمه كاره رها كردن اين كتابها هيچ
بهانه اي نمي تونيم بياريم...بالاخره براي خوندن روز لااقل دو سه صفحه كه وقت داريم...نداريم؟

واما اون پنج كتاب نيمه كاره:

 

(بخش سرطان):نوشته آلكساندر سلژنيتسين...تا صفحه صد و هقتاد و دو و بعد...

 (سقوظ):نوشته آلبر كامو...يك تك گويي بسيار بلند از طرف يك وكيل ..تا صفحه 76 خوندم و بعد...

 (عشق در زمان وبا):گابريل گارسيا ماركز...از بچگي اين كتاب تووي خونه خودمون...خاله هام...مادر بزرگم...عمه ام بود و خيلي دوست داشتم يك رز بخونمش تا بفهمم اين چيه كه همه بايد داشته باشنش ولي...حالا كه مي تونم بخونمش....اينقد ركم ازش خوندم كه حالا داستانشم يادم رفته...حدود بيست و پنج صفحه...(البته اون موقع ها اين كتاب با يك ترجمه ديگر توي بازار بود به نام عشق سالهاي وبا).

 (گور به گور) نوشته ويليام فاكنر...تا صفحه صد و بيست و هفت خوندم...ولي يك مسافرت پيش اومد و بعد...

 (خنده در تاريكي): نوشته ولاديمير ناباكوف..بعد از (بادبادك باز) و (چرك نويس ) اين كتابرو دستم گرفتم ...و بعد از خوندن هفتاد و يك صفحه ...گذاشتم كنار كه بخونمش...

 

من هم با وجود اينكه وبلاگم تازه كاره (اگر وباگ قبليم يود الان يازده ماهه بود) و دوستاي كمي دارم از پنج تاشون دعوت مي كنم...:

حامد ماهوتی عزیزم...با فكرها...كارها...و راهنمايي هاي خوبش...

خانم زهرا سادات...با دو تا وبلاگ زيباشون...خصوصا وبلاگ معرفي كتاب كودكشون...

برزخی ها!!!هر كدومشون كه دعوت رو اجابت كنن( مطمئنما كتاب نيمه كاره  زياد دارن...).

فاطمه... که یک مقدار زيادي هم از مسير اوليه وبلاگش خارج شده.

محسن گل...که مدتهاست ازش خبری نیست...

 

و يك تشكر دوباره از زهرا (شش و بش) كه منرو توي اين بازي راه داد!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 0:17  توسط آیدین  | 

شهريور گذشته توي خیابون دنبال یه کت می گشتیم(من و مادرم)...وارد یه مغازه شدیم...مارو فرستادن پیش یک آقا که میشه گفت یه جور خاصی بود(از نظر رفتار...حرکات و نوع حرف زدن...امیدوارم متوجه منظورم شده باشید...چون نمی خوام اون اسم مسخره و بي ادبانه رو به کار ببرم)..همینطور که حرف می زدیم متوجه شد که ما ساکن بندرعباس هستیم...گفت((بندرعباس حتما باید جای سختی باشه واسه زندگی...چطوری تحمل می کنین؟))...مادرم گفت ((خدا بنده هاشو پوست کلفت آفریده))...اونم لبخند زد و گفت((خدا آدمهارو برای ساختن ساخته...))

...

...

شاید خیلیها به خاطر طرز حرف زدن و رفتارش اذیتش کردن...یا سر به سرش گذاشت...به همین خاطر که به این نتیجه رسیده...به هر حال نتیجه زیبا ولی قابل فکر و تاملی بود...هم برای اون...هم... به خصوص برای ما که گاهی نمی فهمیم چی کار می کنیم...

همين.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 19:52  توسط آیدین  | 

يك توضيح:

نوار قصه هايي كه در پست قبل معرفي كردم، مربوط ميشه به سالهايي دور(من متولد1362 هستم...حتي قبل از اون) چيزي حدود سي يا سي و پنج سال پيش....تاريخ دقيق ندارم.

اما از اونجا كه پرسنل بسيار خوب و حرفه اي يي روي اين داستانها كار كردند...و از طرفي داستان هايي دارن كه هيچ وقت كهنه نميشن...هميشه ارزش داشتن...گوش دادن و لذت بردن رو  دارن.

...

...

مثلا در مورد داستان شاپرك خانم....من اين كاست رو سالهاي ساله كه دارم...ديگه چيزي ازش نمونده...تابستون گذشته توي يك مغازه روبروي دانشگاه تهران چشمم خورد به اين نوار و نوار كوتي و موتي...داشتم از خوشحالي به خاطر انتشار دوباره اينها بال در مي آوردم....تازه هيجان زده هم بودم چون كاست من 4 دقيقه پاياني داستان شاپرك خانوم رو هم نداشت...وسط مغازه از خوشحالي بغض گلومو گرفته بود.اين بود كه تصميم گرفتم اينجا معرفيشون كنم...تا اونهايي كه مثل خودم دنبالشون مي گردن راحتتر پيداشون كنن و اونهايي هم كه نميشناسنشون...آشنا بشن...تهيه كنن و اميدوارم لذت ببرن.

لینک فایلهای صوتی شاپرک خانم برای دانلود:

شاپرک خانم یک

شاپرک خانم دو

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 0:17  توسط آیدین  | 

گاهي فكر مي كنم درست است كه مرگ هم يكي از قوانين طبيعت است ، اما آدم تنها در برابر قانون است كه احساس حقارت و كوچكي مي كند  . يك مسئله ايست كه هيچ كاريش نمي شود كرد. حتي نمي شود براي از ميان بردنش مبارزه كرد.فايده اي ندارد . بايد باشد. خيلي هم خوب است.

                                                                           (فروغ فرخزاد)

**

اول مي خواستم عنوان اين مطلبرو بگذارم(چهل و يكمين سالگرد خاموشي يك فروغ)...اما مادر گفت : وقتي تويي كه از نسل چهارم و پنجم بعد از فروغ شعرهاشو ميخوني و دوست داري...چطور مي توني بگي خاموشي فروغ؟

پس ننوشتم...چون براستي كه خاموشي براي كساني چون فروغ فرخزاد كلمه اي ست بس ناجوانمردانه...هر چند كه او و كساني مثل او از اين ناجوانمردي ها زياد ديده اندو همچنان هم مي بينند...

اولين شعر فروغ كه خواندم لذت بردم...(آن روزها ...) بود.هرچند (ما) (آن روزها) يي به يادنداريم...ولي با اين همه جاي جاي اين شعر ...براي من هم خاطره بود از دوستاني كه با آنها ( عشقمان را در غبار كوچه مي خوانديم...)...آن روزها براي همه ياد آور پاكي...معصوميت...و قداستيت به اندازه ترس از تاريكي...(هر كه از تاريكي نمي ترسيد...در چشمهايم قهرماني بود...)...وخب...بادبادكهايي كه از روزنامه مي ساختيم...و از چوبهاي پر خار نخل...برايشان تراز مي گذاشتيم...(...آن بامهاي بادبادكهاي بازيگوش)...

و اين روزها...كه ديگر واقعا حتي طعم آن روزهاي ما را هم ندارد...چه برسد به روزهايي كه فروغ فرخزاد حسرت آنها را داشت...

همين.

...

...

در ادامه قسمتي از شعر (مرگ در مرداب ) فروغ فرخزاد و بعد دو مرثيه براي فروغ...يكي از زنده ياد (احمد شاملو) و  ديگري از زنده ياد (مهدي اخوان ثالث)...انتخاب شده از كتاب (جاودانگي).(هر چند دوستان و دوست داران فروغ آنقدر زياد بودند و هستند كه انتخاب يكي يا دوتا از آنها بسيار سخت است.

و بعد ...مجموعه اي از عكسهاي فروغ...

(مرگ در مرداب)

...

آهوان اي آهوان دشتها

گاه اگر در معبر گل گشتها

جويباري يافتيد آواز خوان

رو به استغناي درياها روان

جاري از ابريشم جريان خويش

خفته بر گردونه طغيان خويش

يال اسب باد در چنگال او

روح سرخ ماه در دنبال او

ران سبز ساقه ها را مي گشود

عطر بكر بوته ها را مي ربود

بر فرازش در نگاه هر حباب

انعكاس بي دريغ آفتاب

خواب آن بي خواب را ياد آوريد

مرگ در مرداب را ياد آوريد

                                 (فروغ فرخزاد)

**

(مرثيه)

بجستجوي تو

بر درگاه  كوه مي گريم ،

در آستانه دريا و علف.

 

بجستجوي تو

در معبر بادها مي گريم،

در چهار راه فصول ، در چارچوب شكسته پنجره اي

كه آسمان ابر آلوده را

قابي كهنه مي گيرم.

 

به اتظار تو

اين دفتر خالي

تا چند

         تا چند

                 ورق خواهد خورد؟

 

جريان باد را پذيرفتن ،

عشق را

كه خواهر مرگ است.

و جاودانگي

                 رازش را

                     با تو در ميان نهاد.

 

پس به هيات گنجي در آمدي:

بايسته و آز انگيز

گنجي از آن دست

كه تملك خاك را و دياران را

                                از اين سان

                                      دلپذير كرده است!

 

نامت سپيده دمي است كه بر پيشاني آسمان مي گذرد

- متبرك باد نام تو!

و ما همچنان

             دوره مي كنيم

                             شب را و روز را

                                               هنوز را...

                                                          (سروده  احمد شاملو براي فروغ فرخزاد)

**

(و از شعري ناتمام...)

...هنوز از مرگ نيما من دلم خون بود...

 

چه بود ، اين تير بيرحم ، از كجا آمد

كه غمگين باغ بي آواز ما را باز

درين محرومي و عرياني پاييز

بدينسان ناگهان محرو و خالي كرد

از آن تنها و تنها قمري محزون و خوشخوان نيز...

...

دريغا آن پري شادخت شعر آدميزادان

در ين نفرين شده مسكين خراب آباد

...زني مردانه تر از هرچه مردانند...

زني آزاده و آزاد...

                         (سروده مهدي اخوان ثالث براي فروغ فرخزاد)

**

چند عکس:

فروغ فرخزاد یک

فروغ فرخزاد دو

فروغ فرخزاد سه

فروغ فرخزاد چهار

فروغ فرخزاد پنج

و یک کار فلش(خودم ساختم...ببخشید که حرفه ای نیست)..روی لینک راست کلیک کنید و Save target as... رو بزنيد...:

به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد

این هم یک فایل زیپ شامل چند عکس از فروغ فرخزاد با کیفیت بالا و سایز بزرگ(مثل فایل فلش دانلود میشه):

فروغ فرخزاد(پک عکس)

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 2:7  توسط آیدین  | 

خيلي خيلي برام صحبت كردن از مسافر كوچولو مهمه...

نمي خوام اغراق كنم...ولي يك جورايي احساس جدا نشدنيي نسبت به اين كتاب دارم...داستانش طولاني...شايدم با خودتون مي گيد به ما چه ربطي داره كه مي خواي داستان خودت و مسافر كوچولورو بگي؟

ميدونم ممكنه خسته كننده باشه...ولي احساس منرو نسبت به اين كتاب بخونيد تا شايد نظرتون نسبت بهش عوض بشه...چون متاسفانه ديدم كسانيرو كه ادعاي كتابخوني و روشنفكريشون ميشه ولي يك كلمه از مسافر كوچولورو نمي فهمن و كسايي رو كه اين داستانرو دوست دارن مسخره مي كنن.نه اينكه فكر كنيد  كساني كه مسافر كوچولورو خوندن  و دوستش دارن آدماي كتابخون و روشنفكري هست...نه قصد من روشن كردن تفاوت ميون اين قشر با اون قشر نيست ...ازمم بر نمي آد.

ولي اينو مطمئنم كساني كه مسافر كوچولورو داستاني((كودكانه))يا ((صرفا سرگرم كننده)) يا حتي ((داستاني پراكنده و بدون ربط به هم)) يا ((اصلا نفهميدم جريان پسره و گله چي بود!)) مي دونن يه چيزي كم دارن...اينا مسافر كوچولرو با فيلم هندي اشتباه گرفتن...و من براي خودم متاسفم كه كتابمرو براي مطالعه به چنين كساني دادم،...بگذريم...

مادرم از روزي كه قصد كرد براي من كتاب بخره و يك كتابخونه درست بكنه(زماني كه من هنوز نبودم..)، يك دفتر برداشت...از اولين كتابي كه برام خريد، به ترتيب شماره توي اين دفتر نوشت، بعد هم براي كتابام يك فهرست الفبايي درست كرد. (هنوز هم هر كتابي كه مي خرم اول شماره مي خوره بعد توي فهرست الفبايي نوشته ميشه...)اينارو گفتم تا برسم به اين كه شمارة مسافر كوچولو توي اين دفتر هست 136 و سال خريدش 1365. يعني درست وقتي من سه سالم بود...از وقتي يادم مي آد نوار مسافر كوچولو توي گوشم بوده...صداي خود زنده ياد شاملو...... زنده ياد مقبلي...زنده ياد مهدي فتحي و خانم اميري ...آقاي بهزاد فراهاني... آقاي احمد آقالو...و....(يعني اينجوري بگم كه يك روز بر حسب اتفاق...از اون اتفاقاي خوب...توي خيابون آقاي فراهاني رو ديدم،بعد از اينكه تونستم شونة ايشون رو ببوسم گفتم:همه كارهايي كه كرديد يك طرف...اما شما براي من روباه مسافر كوچولو هستيد).

اما راستشو بخواين...اوايل (اين اوايل كه مي گم يعني تا  هفت هشت سالگيم) از اين داستان و اين نوار بدم مي اومد...مادرم اين داستانرو خيلي خيلي دوست داره و اكثر اوقات وقتي با هم قرار بود نوار قصه گوش كنيم ، اين نوارو مي ذاشت(ولي من دلم اون موقع مدرسه موشها...مهمان ناخوانده...خرگوشها و ستاره ها..خانم حنا...و...مي خواست)به همين خاطر از نوار مسافر كوچولو زده شدم...

اما وقتي تونستم با كمك مادرم مفاهيم رو(مثل دوست داشتن...وابستگي...تنهايي)جوري درك كنم كه تا حدودي ماجراي مسافر كوچولورو برام روشن كنن، شنيدن و خوندن مسافر كوچولو براي من لذت بخش شده بود.راستشو بخواين سال 76 بوديا ديرتر كه ديگه واقعا مسافر كوچولو...گلش...تنهاييش...روباهش و اهلي كردنشو كاملا مي فهميدم و بيشتر و بيشتر از قبل دوستش داشتم.

(شبها موقع خواب يك بار كامل گوشش مي كردم بعد مي خوابيدم...mp3 اين داستانرو هم گير اوردم كه هم موقع كار با كامپيوتر و هم بوسيله mp3 player اونرو گوش بدم...فرمت آكربات ريدرشم از اينترنت گرفتم و هميشه تو كامپيوترم دارمش...و اين اواخر هم از طريق يك سايت خوب به اسم آسان افزار نرم افزار جاواي مسافر كوچولورو هم به دست آرودم و روي گوشيم نصب كردم وهر جا مي رم با خودم دارمش.)

اما خيلي خيلي ناراحت كننده بود وقتي  اين داستانرو به چند تا  از همكلاسي هام در دانشگاه معرفي كردم و اون كتاب قديمي عزيز خودمرو براي خوندن بهشون دادم...بعد از دو سه روز بهم گفتن...((ديگه وقت قصه خوندنت گذشته، يه ذره كتابهاي بزرگترارو بخون...)) يا ((من كه نفهميدم پسره و گلش چرا اينجوري با هم رفتار مي كردن و آخر ماجراشون چي شد...))...اينارو كه ميشنيدم فقط يك صدا توي گوشم بود((...اين آدم بزرگا راستي راستي چقدر عجيبن...))

نمي دونم فاصله گرفتن از دنياي بزرگي براي بعضي از ماها ، حتي براي يك مدت كوتاه ،( به اندازه خوندن يك كتاب با حجم مسافر كوچولو )اونقدر سخته كه حاضر بشيم براي خالي نبوندن عريضه و اينكه صرفا نظري داده باشيم همچين قضاوتها و فكرهاي وحشتناكي در مورد اين كتاب بكنيم؟

من كسي هستم كه معمولا مقدمه كتابهارو نمي خونم(مي دونم اشتباه بزرگي)...اما بعضي از كتابها، مثل همين مسافر كوچولو، مقدمشون راهنما و راهگشاي كل ماجراي كتاب هستن...اگه اين مقدمرو بخونيم،همون اول كار خيلي چيزها دستگيرمون  ميشه...بعد مي تونيم تصميم بگبريم كه اين كتابرو بخونيم يا نه....

نمي دونم...شايد چون من زود با مسافر كوچولو...عشقش به گلش...تنهاييش...تلاشش براي پيدا كردن دوست...و...آشنا شدم فهمش برام راحته...شايد چون باهاش بزرگ شدم...اينقدر ساده مي فهممش.

چيزهايي كه من از اين داستان فهميدم خيلي خيلي ساده ست . مثلا اينكه مسافر كوچولو به خاطر تنهايي كه داشت ساده و صادقانه عاشق گل سرخي شد كه توي اختركش شايد زيباترين چيزي بود كه وجود داشت.

اينكه واقعا دوست داشتن و ابراز علاقه كردن و جلب توجه كردن و نشان دادن دوست داشتن، راه هايي داره كه بايد اونارو ياد گرفت تا مثل خود مسافر كوچولو و  گل سرخش، باعث دلخوري و دل شكستن همديگه نشد.

اينكه هر چقدر زيادتر بگردي، كمتر، كسي رو  براي دوستي خوب و صادقانه پيدا مي كنيم. ( يار در خانه و ما گرد جهان مي گرديم...)

اينكه تنهايي همه جا هست...بعضي وقتا خوب نيست و بعضي وقتا بهترين حسي كه ميشه داشت...

راجع به مسافر كوچولو  سالهاي ساله كه دارن حرف مي زنن...اپرا ميسازن...كتاب مي نويسن...و خيلي چيزهاي ديگه هم مي تونيم دربارش يگيم اما:

جز با دل هيچ چيزرو چنان كه بايد نميشه ديد...نهاد و گوهر رو چشم سر نمي بينه .

(آنچه اصل است از ديده پنهان است....)

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 11:40  توسط آیدین  | 

شعري كه در دو پست قبلتر نوشته بودم يك قسمت از ترانه اي با نام (Everybody knows)   نوشته آقاي لئونارد كوهن هست كه خودشون هم اين ترانه رو خوندن.

(Hallelujah)و(Dance me to the end of love) دو تا ديگه از كارهاي كوهن هست كه من بسيار دوست دارمشون.

من به عنوان ترجمه براي اين قسمت چيزي نمي نويسم...چون اصطلاح در اين متن زياد به كار برده شده . به مدد ديكشنري اون چيزي كه برداشت مي كنم رو اينجا مي زارم:

 

همه مي دانند كه تاسها ريخته شدند

همه مي دانند كه انگشتهايي صليب وار گره خورده تاسهارو ريختند

همه مي دانند كه جنگ به پايان رسيده

همه مي دانند كه آدمهاي خوب از دست رفته اند

همه مي دانند كه مبارزه يك تباني بود

فقير ، فقير مانده و ثروتمند ، ثروتمند تر شده

اين گونه مي گذرد...

همه مي دانند...
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 18:52  توسط آیدین  | 

به ياد شير زن دشت كربلا...

پناه غريبان شام غريبان...

اسطوره صبر...

...

...

...

سر ني در نينوا مي ماند اگر زينب نبود...

                         كربلا در كربلا مي ماند اگر زينب نبود...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 19:45  توسط آیدین  | 

شاه حسين...

              كاش بودم....

                   پاسدار خيمه بي پاسدارت مي شدم...

...

...

باز هم عاشورا...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 23:16  توسط آیدین  | 

بسيار گريست تا كه بي تاب شد آب

خونريخت ز ديد گان و خوناب شد آب

از شدت تشنه كامي ات اي سقا

آن روز ز شرم روي تو ، آب شد آب

                                    (محمد رضا سهرابي نژاد)

***

با پرچم و مشك گفتگويي داريم

از خو دل خويش ، وضويي داريم

هر چند شما لشكر و خنجر داريد

ما هم به خدا قسم ، عمويي داريم!

                                           (محبوبه زارع)

***

در حريمت نه فقط دلشدگان حيرانند

عشق هم دست به دامان تو دارد عباس!

***

به دريا پا نهادو تشنه لب بيرون شد از دريا

جوانمردي نگر ،همت ببين ، غيرت تماشا كن

***

فردا تاسوعاست....روزي كه به اسم حضرت عباسه....

منو كه تا حالا تنها نذاشته و شرمندشم...ازش هر چي ميخواين بگين...دست رد نميزنه
به سينه تون...امانتدار مهربون و خوب...امكان نداره اسمش براي من با بغض همراه نباشه....

يا اباالفضل!

از همه دنيام كه نا اميد بشم ....اول خدارو دارم...بعدم شما...متشكرم به خاطر همه چيز!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 0:28  توسط آیدین  | 

غروبگاهان، همواره ،؛ ميان شب و روز مبارزة كوتاهي در ميگيرد. شب هنگامي كه با كله گنده سياهش ، از كرانه هاي دوردست ، به زمين سرك مي كشد ، انگشت اشاره اش را بلند مي كند و تهديد كنان به روز مي گويد :(( راهت را بكش برو! من آمدم.))

البته اين تهديد، كم و بيش ، به اين معني است كه (( لطفا جل و پلاست را جمع كن و تشريف ببر!))

اما روز كه ساعتها لم داده و خوابيده است ، زورش مي آيد از جايش بلند شود ، اين است كه در هر گوشه و كناري ، روي هر بامي و بناي بلندي ، به تنبلي‌، مي خوابد و از جايش جنب نمي خورد.

شب ، آفتاب در حال فروفتن را به روز نشان مي دهد و مي گويد :(( حالا ديگر نوبت من است، پاپوشهايت را بپوش و راه بيفت ! وگرنه مجبور مي شوي پابرهنه بروي.))

سپس شب دهان سياهش را باز مي كند و روز را با نفس پر قوتش ، كه باد شامگاهي نام دارد ، فوت مي كند و تا دوردستها مي راند‌، اول به نروژ  و چند ساعت بعد به ايسلند مي اندازد كه اقامتگاه بعدي روز است.

آن وقت ، شب مي شود.

مه نمناك و سفيدي همه جا را مي پوشاند ، هوا سرد ميشود ، زيرا شب ميليون ها سال است كه در تلاش و تكاپوست ، و چون سراسر جهان را سينه خيز در مي نوردد ، تنش همواره عرق كرده و به گفته خودمان ، مه آلود است.

مردم كارشان را تعطيل مي كنند .ماشينهاي كارخانه ها از كاركردن باز مي ايستند ، در كوچه ها و خيابانها چراغها روشن مي شوند . مردم در كنار خيابانها صف مي بنددند تا سوار تاكسي و اتوبوس بشوند و به خانه هايشان بروند و بنشينند تلوزيون تماشا كنند يا غذا تهيه كنند و شكم بچه هايشان را سير كنند و بالاخره بخوابند و خوابهاي خوش ببينند.

شب، در كوچه و خيابان كمي احساس تنهايي مي كند و زير لبي مي لندد، (( هيچ كس مرا دوست ندارد ، هر وقت مي آيم چراغها را روشن مي كنند. كسي كه واقعا دوستم داشته باشد وجود ندارد.))

اما در واقع ، شب اشتباه مي كند. زيرا هنگامي كه مردمان روز روانه خانه هايشان شدند ، آدمهاي شب ، كم كم ، سرو كله شان پيدا مي شود . درهاي پناهگاهها آهسته به صدا در مي آيند، و چشمهايي با ترديد ، بيرون را  نگاه مي كنند تا ببينند آيا وقت بيرون رفتن رسيده است يا نه؟ آن وقت ، پاركها ، لابلاي درختان ، سايه هايي ديده مي شوند.

اينها كساني هستند كه سر پناهي براي ماندن ندارند و شبها را در پاركها ، در بستر بي آب جويها ، در حالي كه تكه روزنامه اي زيرشان انداخته اند ، بيتوته مي كنند .

همه شهر زندگي پنهاني را آغاز مي كند . تا انسان شبهايي را دربيرون از خانه نگذراند ، و به راستي ، با شب دوستي نكند ، هرگز نمي فهمد كه در دل شب چه ها مي گذرد .

چه بسا آدمهايي كه شبهايشان را در زير پلها ، باراندازها ، و هر كجايي كه سر پناهي در برابر برف و باران داشته باشند به سر مي برند.

در اينجور جاها آدمهايي هستند كه از سرما مي لرزند و يخ مي زنند ، آنها يقه پالتوي كهنه شان را تا زير چانه بالا مي كشند و در زير آن كز مي كنند و به خود مي پيچند . در چنين شبهايي كه هوا بسيار سرد است ، در هواي آزاد خوابيدن اصلا لطفي ندارد ، مخصوصا كه گاه گاه پليش هم سر مي رسد ، چراغ قوه اش را روشن مي كند و مزاحم مي شود.

گاهي هم موشها پاچه شلوار آدم را مي جوند و از آن بالا مي روند. خيلي شبها هم سوز مي آيد و خفتگان زير پلها را ،از سرما ، مي لرزاند.

 اين آدمهاي آواره چراغهاي روشن خيابانها و خانه ها را مي بينند ، و مردم پولدار هم كه در رستورانها شاد و خندان ، مي خورند ، مي آشامند ، مي بينند .

معمولا ويترين مغازه ها پر از آنچنان اشياي گرانبهايي است كه كمتر كسي قدرت خريدن آنها را دارد. اين آدمهاي ژنده پوش كه زير پالتو هاي پاره پورشان كز كرده اند ، وقتي اين ويترينها را مي بينند ، زير لبي ، با خود مي گويند :(( تمامي اين چيزها به خاطر آن است كه مردم به زور باور كنند ، زندگي خوب و خوشي دارند . مردم بيايند ما را ببينند كه در اينجا ، بيرون – زير آسمان – شبهايمان را به روز مي رسانيم ، چرا كه پول كرايه منزل و يك لقمه غذا را نداريم . در اين سرزمين آدمهايي مثل ما فراوانند.))

خودروهاي پليس ، بي وقفه ، در كوچه هاي تاريك در گشت و گذار است و آژير آزاردهنده آنها چون زوزه گرگهاي گرسنه ، يك لحظه خاموش نمي شود .

آژيرها داد مي زنند :(( ما براي شكار آمده ايم، شكار آدمها فقير!))

***

متن بالا...از كتاب (قيام در كودكستان ) نوشته (گورماندر)و ترجمه آقاي (علي كاتبي) آورده شده....

اين كتاب رو سوم دبستان بودم كه خوندم، داستان يك عده بچه كه عليه مربي ها و مدير كودكستان خودشون دست به قيام ميزنند....داستاني ساده و مهيج براي همون سن....اما اين بخش از كتاب ...تووي اون دوران هم برام تعجب آور بود.... چرا همچين متني در يك كتاب كودكان آورده شده بود؟...اون روزها هم اين قسمت كتابرو بيشتر از باقيش دوست داشتم.

حالا اينجا نوشتمش....چون مثل اينكه اين گفته ها هميشه مصداق دارند و كهنه نمي شن.

                                   ((...آدمهايي مثل ما در اين شهر فراوانند))

 

پ.ن:اين كتابرو انتشارات سروش چاپ كرده...من چاپ دوم اين كتاب رو به سال 1369 دارم...دنبالش نگردين....ديگه تجديد چاپ نشده...خود انشاراتيش هم نداره.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 1:53  توسط آیدین  | 

مطالب قديمي‌تر