و حالا يك حس تازه نسبت به كتاب جغدي كه از تاريكي شب مس ترسيد:
پلاپ ، روي من ، در آن دوره كه از تاريكي شب مي ترسيدم(تاريكي اتاقي كه چراغش خاموش بود) تاثير درست خود را گذاشت...فهميدم كه شب هيجان انگيز...مهربان...پر از دوستهاي ناشناخته و پر از زيباييست.
...تاريكي شب ديگر ترسي ندارد...تاريكي شب و اتاق بي چراغ را دوست دارم.اما تاريكي هاي ديگري وجود دارد، كه مثل تاريكي شب نيست... بعضي چيزها و بعضي افراد و بعضي حسها در عين روشني، تاريك و سياه هستند...
اين تاريكي و سياهي را در كتاب جغدي كه از تاريكي شب مي ترسيد هم مي توان پيدا كرد(اما مطمئنا منظور نويسندة اين كتاب آن موارد نبوده).
...پيرزن لبخندي زد و گفت:((شب كه مي شود تاريكي مثل يك دوست مهربان از راه مي رسد.اول اسباب و اثاثية كهنة خانه و سوراخهاي فرش اتاق و حتي چين و چروكهاي دست و صورتم را در خودش پنهان مي كند آنوقت من فراموش مي كنم كه زن پير و فقيري هستم...))1
نمي خواهم بگويم: چرا پيري؟...نه پيري حقيتيست روشن...خداداد...و نعمتيست (شايد) كه در صورت درك شدن، لذت بخش هم خواهد بود...اما...چرا انسان...براي فرار از چيزهايي مثل سوراخ فرش...فقر...و پيري همراه با فقر، بايد به تاريكي شب پناه ببرد؟ چرا بايد چنين تاريكي هايي باشد كه ما را وادار به فرار به سوي تاريكي شب كند؟
چرا بايد دورة پيري ما آنگونه باشد كه از آن فراري باشيم...چرا با اين همه تجربه زندگي تا رسيدن به پيري، براي تسكين غم به كودكيي پناه ببريم كه خود بي پناه بود؟
((...بعد به آرامي دورم را مي گيرد و كمكم مي كند كه به گذشته هايم فكر كنم ؛به زمان كودكي فرزندانم و به ياد بازيها و خنده هاي آنها بيفتم و لذت ببرم. شب همة روزها و كارهاي خوبي را كه كرده ام به خاطرم مي آورد و حتي به من كمك مي كند كه به ياد اشتباهاتم در گذشته بيفتم و از خدا معذريت بخواهم..))2
چرا انسان (ما...همه ما...همه بشر)بايد دوران خوب زندگي خود را در تاريكي به ياد بياوريم؟چرا نمي توانيم در روشنايي آن را با ديگران تقسيم كنيم و از شاديهاي آنها لذت ببريم؟
در اين كه شب ، وجدان تمام انسانها را بيدار مي كندشكي نيست.منظور آنهاييست كه ته ماندة وجدان نيمه جان خود را با خود دارند...نه آنهايي كه وجدان خود را كشته اند و از اين بابت خرسند هستند.اما مگر نمي شود با وجدان (حتي همان وجدان نيم بند باقي مانده) در روز زندگي كرد؟
درست است كه ...(( روح مهرباني خدا از روح عدالت او بيشتر است...و ما بايد به روح مهرباني خداوند اعتماد كنيم...))3 اما...خوب خدا را مي شناسيم...در جايي كه بايد...مهرباني را كنار مي گزارد و مي شود همان عادل مطلق كه خود مي گويد و آنوقت است كه مي گوييم((... واي به حال ما اگر خدا فقط عادل بود))4 .
اما...نمي دانم از چه كسي خوانده ام:(زندگي انسان آن سوي نااميدي آغاز مي شود)...دو راهي عجيبيست..از كدام طرف بايد رفت؟...به دنبال آخرين ميراث صندوقچه پاندورا(5) يا به راهي كه از او در آن خبري نيست.
((...پيرزن خنديد و گفت: تو مرا به ياد دوسالگي پسرم مي اندازي...پاهاي او هم مثل پاهاي تو لاغر و كم زور بودند و زبانش مثل زبان تو شيرين...پلاپ سرش را خم كرد تا پاهايش را ببيند ولي شكم گرد گنده اش جلو نگاهش را گرفته بود . وقتي سرش را بلند كرد احساس كرد چشمهايش از بس كه پايين بوده چپ شده ، گفت من كه نتوانستم چيزي ببينم...پيرزن با مهرباني گفت: نگران نباش.كمي كه بزرگتر شوي زانو ها و پاهايت نيز قويتر خواهند شد...))6
پاهاي قوي..دستان قوي...دلي قوي...ايماني محكم و قوي...تاریکی ترسی نداره...به شرط اينكه فراموش نكنيم ((تاريكي فقط براي اين ترس داره كه ما اونو نمي شناسيم و نمي دونيم چيه...به همين خاطر بزرگ و وهم آور و ترسناك به نظر مير سه))...فقط كافيه كليدرو بزنيم تا همه جار روشن بشه...
**
- جغدي كه از تاريكي شب مي ترسيد
- جغدي كه از تاريكي شب مي ترسيد
- سرگشته راه حق . نيكوس كازانتزاكيس
- سرگشته راه حق . نيكوس كازانتزاكيس
- اساطير يونان . افسانه پرومته مقدس.
- جغدي كه از تاريكي شب مي ترسيد