يادتون مياد اون قهرمان هارو....بامزي...قوي ترين خرس دنيا و كوزه و تيوپ عسلش...لاكپشت محبوب كارتون قوي ترين خرس دنيا ، شلمان ، كه درست در لحظه هايي كه نبايد ، خوابش مي برد...خانواده بارباپاپا...اون مادر بزرگ و نوه اش كه براي خونشون توي زمستون شال گردن مي بافتن...مهاجران و خانواده دكتر ارنست و بچه هاي مدرسه آلپ (من عاشق فرانچي و گالوني بودم...فرانچي بدجنس كه هي پشيمون مي شد از كارهاش و گالوني ساده و مهربو ن وقوي)...رامكال...بچه هاي كوه آلپ (چقدر من از اين كارتون بدم ميومد)...دختري به نام نل و هاچ زنبور عسل ( كه هنوز نفهميديم بالاخره مادراشونو پيدا كردن يا نه)...بل و سباستين...لي لي پوت ( من كه تازه فهميدم اون داييه توي لي لي پوت هميشه مست بود...فكر مي كردم خوابش ميومد )...حنا، دختري در مزرعه ( به شهادت مادر و پدر و فاميل، من با شنيدن صداي آهنگ تتراژ اين كارتون ميزدم زير گريه...آخه از خرسها و گرگهايي كه توي اين كارتون نشون مي داد مي ترسيدم)...پت پستچي...(يكبار هفته نامه چلچراغ پرونده اي داشت در مورد اين كارتونها...يكي از بچه هاي مجله نامه اي نوشته بود براي اين قهرمانها...در جايي از اين نامه اومده :...(و ما نفهميديم كه پت پستچي را در ميان كدام كوچه و خيابان گم كرديم)...هميشه اينجاي اين نامه بغضم ميگيره)...پرنده اي به نام واتو واتو ، كه هميشه به موقع مي رسيد (در به در عكسش شدم توي اينترنت...جز يكدونه كوچولو چيزي پيدا نكردم)...الفي اتكينز و باباش (من عاشق اين كارتون بودم...راستي تازگي ها كتاباش چاپ شده) سايمون و قلم جادوييش(كارتوني بود كه همه قهرمانهاش با خط بودن و روي ديوار)... دهكده اي بود كه شهردارش يك خرس و قهرمانهاي داستان هم دو تا بچه خرس به نام ميشا و ميشكا بودند (دراگو بچه ببري كه خيلي لوس بود و پشتش به باباي قويش گرم بود و اكثر لج همه مارو در مي آورد و اون خانواده گربه كه توي زندان زندگي مي كردن)...پسرشجاع...نيك و نيكو و ... زبل خان اینا زبل خان اونجا زبل خان همه جا...و پروفسور بالتازار و دستگاهی که کاش الان داشتمش.
از وطني هام اگر بخوام بگم كه مگه ميشه سريالهاي زيبا و ماندگار و دوست داشتنيي مثل مدرسه موشها (من عاشق دم باريك بودم و هستم) و خونه مادربزرگه(آقا قوقولي...گل باقالي خان...نوك طلا و نوك سياه...هاپو كومار و مادربزرگه و از همه مهمتر مخمل ...كه نميدونم كجا خوندم به چرالز برانسون تشبيهش كرده بود) و هادي و هدي( آخرش آقاي سوپر ماركتيه داد مي زد –راستي...خودمم آق بابام) اسم نبرد.
چند وقتيه كه خيلي خيلي دلم مي خواست اينارو بنويسم...كارتون هايي كه از همون دوران، خوب بودن و مهربون بودن رو به ما ياد مي دادن...سرگرممون مي كردن ...كارتونهايي كه هنوز كه هنوزه خيلي چيزهاش يادمون و گاهي هم ازشون مثال ميزنيم...اما...
نميدونم نوشتن و ياد اوري اين كارتونها به خاطر خودشون بود يا به خاطر...به خاطر دلتنگي براي اون روزهاي خوب...دلتنگيي كه باعث ايجادش شرايط و روز و روزگاريه كه توش گير كرديم ، بدون راه پيش و پس. به اون روزها و اون كارتونها چنگ ميزنيم تا يادمون نره چي بوديم و چي مي خواستيم بشيم...
خيلي از كساني كه ميشناختيم و دوست داشتيم...خيلي خيلي از مسيري كه اتظارش ميرفت دور شدن...اونقدر كه ديگه بهشون دسترسي نداريم.
شايد دلم براي لحظه هايي كه با دختر خاله و پسر خاله م جلوي تلويزيون خونه مادربزرگمون ميشستيم...روي پاهامون يك بشقاب بيسكوييت يا لقمه هايي كه برامون گرفته بودن ، بود و يك ليوان شير...كارتون هارو مي ديديم و خوش بوديم و بي دغدغه و بي ترس.كل كل مي كرديم سر اينكه كي ديرتر شيرشو تموم كنه تا حرس دو تاي ديگه دربياد...
شايد دلم براي بازي هامون تنگ شده...(چهار پنج دفعه رفتيم و با هم فيلم دزد عروسكارو نگاه كردم..اونقدر كه به راحتي توي خونه بازيش مي كرديم...)(يك بار هم خواستيم توي خونه با وسايلمون شهربازي درست كنيم كه من و دختر خاله م با پسر خاله م دعوامون شد و اتاقو نصف كرديم...هركي يه طرف...پسر خاله م كه هفت سال از ما بزرگتر بود تند تند شهر بازيشو راه انداخت و ماهم همينوطر نگاهش مي كرديم...تا اينكه خاله م فرستادش براي خريد...ما هم شهر بازيشو خراب كرديم و در رفتيم و رفتيم خونه مادر بزرگم...).
دلم براي اينها تنگ شده يا براي كارتونها؟
توي دنيايي هستيم كه دور و برمون پر از انواع اقسام مواد مخدره... ديگه اينقدر زيادن كه نمي دونيم هر كدوم چه بلايي به سر آدم ميارن...دور وبرمون پره از انواع بيماري ها يي مثل ايدز و انواع سرطان و...دور و برمون پره از جنگ...خودكشي...عمليات انتحاري.قدرت نمايي هايي بي فكر بدون اينكه يادشون باشه توي دنيا كساني به اسم كودك هم وجود دارن ...همين دنياي مجازي و تكنولوژيها ،چيزهايي كه براشون تنها چيزي كه اهميت نداره حرمت و احترام و انسانه...وخب همين انسان قشنگ باعث به وجود اومدن همه اينها شده...
دلم براي كارتونها تنگ شده يا براي روزگار بي دغدغگي؟
از اون موقع ها كه جلوي تلويزيون خونه مادربزگم مي شستيم خيلي گذشته...پسر خاله م چهار ساله كه ديگه بين ما نيست...دختر خاله م رفته سر خونه زندگيش و من هم در حال تلاش هستم براي زندگي خودم.
پس كارتونهاي به ياد موندي ما ، بهانه اي شدند براي يادآوري روزهايي كه فكر مي كرديم تموم نميشن...عوض نميشن...يا اگر بشن رو به بهبودي حركت مي كنن...
دلم نمي خواست حرف زدن از دوستاي خوبي مثل بامزي به اينجا برسه....ولي نشد...هر كاري كردم نشد.انگار گره خورده بودند به هم و هر كاري كردم نتونستم بازش كنم.
ولي...تنها اميد ما..به خداييه كه خلقمون كرده و گفته كه تنهامون نميگذاره...و تا الان هم تنها نگذاشته (لااقل براي من كه اينطور بوده)...اگر اميدمون به خدا و رحمت و مهربونيش نبود...تا حالا هزار دفعه جا زده بوديم.
پ.ن:هفته پيش با يك پسربچه هفت ساله برخورد داشتم...(هفت سالگي سن همين كارتون هايي بود كه راجع بهشون حرف زدم)....سر صحبت رو با اين آقا پسر باز كردم.....كاشف به عمل اومد كه قراره توي اتاق ايشون يك عدد تلويزيون و يك عدد از اون دستگاههاي تهاجم فرهنگي!!! بزارن...
ازش پرسيرم: حتما ميشيني پاي كارتون و ديگه همه چيزو بي خيال ميشي درس و مشقم كه تعطيل.
عين جواب اين آقا پسر: (برو بابا...كارتون چيه...من اين كانالاي ف.ش.ن و دوست دارم...
خانمهاي ل.خ...(شرمنده)...از اين فيلما كه توش خون ميپاشه به دوربين...با تبر همديگرو
مي كشن...). چي مي تونستم بگم...
پ.ن1:عنوان اين پست رو از وبلاگ الهام به عاريه گرفتم...كه مي دونم مثل من دلتنگ و نگران پاكي و خاطرات سالهای ربوده شده ست.
پ.ن2:هر كودكي با اين پيام به دنيا مي آيد: كه خدا هنوز از انسان نا اميد نشده. (تاگور)
پ.ن3:اين هم چند تا از دوستاي قديمي توي يك فایل زیپ
پ.ن۴:این هم آرشیو موسیقی یکی از دوستان که مجموعه ای از آهنگهای کارتونهامونه.
....
همين...








