تبليغاتX
خیابانهای سرد شب... - شعر...(احمد شاملو)

خیابانهای سرد شب...

در خیابانهای سرد شب جز خداحافظ...خداحافظ صدایی نیست!!!

قصة دختراي ننه دريا

 

يکي بود يکي نبود.

جز خدا هيچ‌چي نبود

زير  اين تاق  کبود،

نه ستاره نه سرود

عمو صحرا تپلي

بادو تا لپ گلي

پا و دستش كوچولو

ريش و روحش دو قلو

چپقش خالي و سرد

دلکش درياي درد،

در  باغو بسه بود

دم باغ نشسه بود

عو صحرا پسرات كوو؟

لب دريان پسرام

دختراي ننه دريارو خاطر خوان پسرام

طفليا تنگ غلاغ پر پاكشون

خسته و مرده ميان از سر مزرعشون

تنشون خستة كار

دلشون مردة زار

دستاشون پينه ترك

لباساشون نمدك

پاهاشون لخت و پتي

كج كلاشون نمدي

مي شينن با دل تنگ

لب دريا سر سنگ

طفليا شب تا سحر گريه كنون

خوابو از چشم به در دوختشون پس مي رونن

توي درياي نمور

ميريزن اشكاي شور

مي خونن

آخ كه چه دلدوزو چه دلسوز مي خونن

((دختراي ننه دريا دلمون سرد و سياس

چشم اميد ما اول به خدا بعد به شماس

کوره‌ها سرد شدن

سبزه‌ها زرد شدن

خنده‌ها درد شدن

از سر تپه، شبا

شيهه‌ي اسباي گاري نمياد،

از دل بيشه، غروب

چهچه سار و قناري نمياد،

ديگه از شهر سرود

تک‌سواري نمياد

ديگه مهتاب نمياد

کرم شب‌تاب نمياد.

برکت از کومه رفت

رستم از شانومه رفت:

تو هوا وقتي که برق مي‌جه و بارون مي‌کنه

کمون  رنگه‌به‌رنگ‌اش ديگه بيرون نمياد،

رو زمين وقتي که ديب دنيارو پرخون مي‌کنه

سوار رخش قشنگ‌اش ديگه ميدون نمياد

شبا شب نيس ديگه، يخ‌دون  غمه

عنکبوتاي سيا شب تو هوا تار مي‌تنه

ديگه شب مرواري‌دوزون نمي‌شه

آسمون مثلِ قديم شب‌ها چراغون نمي‌شه

غصه‌ي کوچيک  سردي مث  اشک

جاي هر ستاره سوسو مي‌زنه،

سر هر شاخة خشک

از سحر تا دل شب جغده که هوهو مي‌زنه

دلا از غصه سياس

آخه پس خونه‌ي خورشيد کجاس؟

قفله؟ وازش مي‌کنيم!

قهره؟ نازش مي‌کنيم!

مي‌کشيم منت شو!

مي‌خريم همت شو!

مگه زوره؟ به خدا هيچ‌کي به تاريکي‌ شب تن نمي‌ده

موش کورم که مي‌گن دشمن نوره، به تيغ  تاريکي گردن نمي‌ده!

دختراي ننه‌دريا! رو زمين عشق نموند

خيلي وخ پيش باروبنديل شو بست خونه تکوند

ديگه دل مثل قديم عاشق و شيدا نمي‌شه

تو کتابم ديگه اون‌جور چيزا پيدا نمي‌شه

دنيا زندون شده: نه عشق، نه اميد، نه شور،

برهوتي شده دنيا که تا چش کار مي‌کنه مرده‌س و گور

نه اميدي ــ چه اميدي؟ به‌خدا حيف اميد!

نه چراغي ــ چه چراغي؟ چيز  خوبي مي‌شه ديد؟

نه سلامي ــ چه سلامي؟ همه خون‌تشنه‌ي هم!

نه نشاطي ــ چه نشاطي؟ مگه راه‌اش مي‌ده غم؟

داش آکل، مرد لوتي،

ته خندق تو قوتي!

توي باغ  بي‌بي‌جون

جم‌جمک، بلگ خزون!

ديگه ده مثل قديم نيست كه از آب در مي گرفت

باغاش انگار باهارا از شكوفه گر مي گرفت

آب به چشمه! حالا رعيت سر آب خون‌مي‌کنه

واسه چار چيکه‌آب، چل‌تارو بي‌جون مي‌کنه.

نعشا مي‌گندن و مي‌پوسن و شالي مي‌سوزه

پاي دار، قاتل بي‌چاره همون‌جور تو هوا چش مي‌دوزه

چي مي‌جوره تو هوا؟

رفته تو فکر خدا؟

نه برادر! تو نخ  ابره که بارون بزنه

شالي از خشکي درآد، پوک  نشا دون بزنه:

اگه بارون بزنه!

آخ! اگه بارون بزنه

دختراي ننه‌دريا! دل مون سرد و سياس

چش اميدمون اول به خدا بعد به شماس

ازتون پوست پيازي نمي‌خايم

خود تون بسمونين، بقچه‌جاهازي نمي‌خايم

چادر يزدي و پاچين نداريم

زير پامون حصيره، قالي‌چه و قارچين نداريم

بذارين برکت جادوي شما

ده  ويرونه‌رو آباد کنه

شبنم موي شما

جيگر تشنه‌مونو شاد کنه

شادي از بوي شما مس شه همين‌جا بمونه

غم، بره گريه‌کنون، خونه‌ي غم جابمونه.))

پسراي  عموصحرا، لب درياي کبود

زير ابر و مه و دود

شبو از راز سيا پرمي‌کنن،

توي درياي نمور

مي‌ريزن اشکاي  شور

کاسه‌ دريارو پردر مي‌کنن!

دختراي  ننه‌دريا، ته آب

مي‌شينن مست و خراب

نيمه‌عريون تنشون

خزه‌ها پيرهن شون

تن شون هرم سراب

خنده‌شون غل‌غل آب

لب شون تنگ نمک

وصلشون خنده‌ي  شک

دل شون درياي  خون،

پاي  ديفار خزه

مي خونن ضجه كنون:

((پسراي عموصحرا لب تون کاسه‌نبات

صدتا هجرون واسه يه وصل  شما خمس و زکات!

دريا از اشک شما شور شد و رفت!

بخت مون از دم در دور شد و رفت!

راز عشقو سر صحرا نريزين

اشکتون شوره، تو دريا نريزين!

اگه آب شور بشه، دريا به زمين دس نمي‌ده

ننه‌دريام ديگه مارو به شما پس نمي‌ده.

ديگه اون‌وخ تا قيامت دل ما گنج غمه

اگه تا عمر داريم گريه کنيم، باز کمه.

پرده زنبوري‌ دريا مي‌شه برج غم مون

عشق تون دق مي‌شه، تا حشر مي‌شه هم دممون.))

مگه ديفار خزه موش نداره؟

مگه موش گوش نداره؟

موش  ديفار، ننه‌دريا رو خبردار مي‌کنه:

ننه‌دريا، کج و کوج

بددل و لوس و لجوج،

جادو در کار مي‌کنه.

تا صداشون نرسه

لب درياي خزه،

از لج‌اش، غيه‌کشون ابرارو بيدار مي‌کنه:

اسباي ابر  سيا

تو هوا شيهه‌کشون،

بشکه‌ي خالي  رعد

روي بوم  آسمون.

آسمون، غرومب‌غرومب!

طبل  آتيش، دودودومب!

نعره‌ي موج  بلا

مي‌ره تا عرش خدا;

صخره‌ها از خوشي فرياد مي‌زنن.

دخترا از دل  آب داد مي‌زنن:

((پسراي عموصحرا!

دل  ما پيش شماس.

نکنه فکر کنين

حقه زير سر  ماس

ننه‌درياي حسود

کرده اين آتش و دود.))

پسرا، حيف! که جز نعره و دل‌ريسه‌ي  باد

هيچ صداي ديگه‌ اي

به گوشاشون نمياد!

غم شون سنگ  صبور

کج‌کلاشون نمدک

نگاشون خسته و دور

دل شون غصه‌ترک،

تو سياهي، سوت و کور

گوش مي‌دن به موج سرد

مي‌ريزن اشکاي  شور

توي  درياي  نمور...

جم جمک برق بلا

طبل  آتيش تو هوا!

خيزخيزک موج عبوس

تا دم عرش  خدا!

نه ستاره نه سرود

لب درياي حسود،

زير اين تاق کبود

جز خدا هيچ‌چي نبود

جز خدا هيچ‌چي نبود!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 20:33  توسط آیدین  |