تبليغاتX
خیابانهای سرد شب... - حرفهای خودم...(هژیر مهربان)

خیابانهای سرد شب...

در خیابانهای سرد شب جز خداحافظ...خداحافظ صدایی نیست!!!

بعد از اينكه پست گذشته رو روي وبلاگ گذاشتم خيليها در مورد هژير از من پرسيدن. به همين خاطر حدس ميزنم توضيحي كوتاهي كه دادم زياد روشن نبوده . با وجود اينكه برام روشن كردن اين موضوع سخته ولي خب:

هژير هفت سال از من بزرگتر بود و درست بيست و دو بهمن 13۵۶ به دنيا اومده بود.حساس و بسيار بسيار مهربون.

خاطره هاي من با هژير اصلا كم و فراموش شدني نيست...چه موقعي كه با بستن آهن ربا به نخ و گرفتن باطري هاي قلمي خالي ماهيگيري مي كرديم...چه وقتي اولين بار بستني مگنوم ميهن به بازار اومد باقيمت 100 تومان و عيدي ما كلش مي شد 10 هزار تومان...و خب خيلي زور داشت 100 تومان بستني بخوريم و براي همين هر بار كه يك بستني مي خريديم...سه تا هم كش مي رفتيم و لذت مي برديم. روزهايي كه تووي خونه تنها بوديم (خونشون طبقه چهارم بود) از اون بالا آب ميريختيم روي سر مردم يا با مركوكوروم و آرد معجوني مي ساختيم تا رنگش نره و جلوي كسايي كه لباس روشن داشتن مي تركونديم و...

و خيلي چيزهاي ديگه كه فكر كردن بهشو هم خوشحالم ميكنه و هم ناراحت...چون ارديبشهت همين امسال..چهارمين ساليه كه ما هژير رو در اثر يك تصادف از دست داديم...و فقط خاطره هاش برامون مونده و روز عروسي همبازي كوچولو جاش خيلي خيلي خاليه.

منو ببخشيد ولي نوشتن در اينباره برام سخته.

 

پ.ن:اين عكس هژير كه بالا گذاشتم سه سال قبل از تولد من گرفته شده. توي پارك ساعي تهران.عكاس هم پدر من بوده.

پ.ن1:همبازي كوچولو پست قبليو خونده بود...و وقتي از توي كافي نت به من زنگ زد...از گريه نمي تونست حرف بزن...حتي وقتي نظرهاي شمارو خونده باز گريه كرده...اصرار نكردم چيزي بنويسه. مثل اينكه وقتي خاله م توي كافي نت بهش ميرسه از گريه حالش بد شده بود. (فكر كن!) همبازي كوچولو منو تهديد به قتل هم كرد بعد از اينكه سر حال اومد.

پ.ن2:مدتی نیستم...لااقل دو هفته...شایدم زودتر...متشکرم از تک تک شما که اومدین و برای همبازیم دعا کردین

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:1  توسط آیدین  |