تبليغاتX
خیابانهای سرد شب... - حرفهای خودم...(و این بار بی حوصلگی)

خیابانهای سرد شب...

در خیابانهای سرد شب جز خداحافظ...خداحافظ صدایی نیست!!!

(آيه هاي زميني)

آنگاه...

خورشيد سرد شد،

و بركت از زمينها رفت.

 

وسبزه ها به صحرا خشكيدند...

و ماهيها به دريا خشكيدند

و خاك مردگانش را

زان پس به خود نپذيرفت.

 

شب در تمام پنجره هاي پريده رنگ

مانند يك تصوير مشكوك

پيوسته در تراكم و طغيان بود.

و راه ها ادامه خود را

در تيرگي ها رها كردند.

 

ديگر كسي به عشق نينديشيد

ديگر كسي به فتح نينديشيد

و هيچ كس...

ديگر به هيچ چيز ننديشيد.

 

در غارهاي تنهايي

بيهودگي به دنيا آمد.

خون ، بوي بنگ و افيون مي داد.

زنهاي باردار

نوزادهاي بي سر زاييدند

وگاهواره ها از شرم

به گورها پناه آوردند.

 

چه روزگار تلخ و سياهي

نان، نيروي شگفت رسالت را

مغلوب كرده بود

پيغمبران گرسنه و مفلوك

از وعده گاه هاي الهي گريختند

و بره هاي گم شده عيسي

ديگر صداي هي هي چوپاني را

در بهت دشتها نشنيدند.

 

در ديدگان آينه ها گويي

حركات و رنگها و تصاوير

وارونه منعكس مي گشت

و بر فراز سر دلقكان پست

و چهره وقيح فواحش

يك هاله نوراني مقدس

مانند چتر مشتعلي مي سوخت.

 

مرداب هاي الكل

با آن بخارهاي گس و مسموم

انبوه بي تحرك روشنفكران را

به ژرفناي خويش كشيدند

و موشهاي موذي

اوراق زرنگار كتب را

در گنجه هاي كهنه جويدند.

 

خورشيد مرده بود ...

خورشيد مرده بود و فردا...

در ذهن كودكان

مفهوم گنگ گم شده اي داشت

آنها غرابت اين لفظ كهنه را

در مشق هاي خود

با لكه هاي درشت سياهي،

تصوير مي نمودند.

 

مردم...

گروه ساقط مردم

دلمرده و تكيده و مبهوت

در زير بار شوم جسدهاشان

ازغربتي به غربت ديگر مي رفتند

و ميل دردناك جنايت

در دستهايشان متورم مي شد

 

گاهي جرقه اي ، جرقه ناچيزي

اين جماعت ساكت بي جان را

يكباره از درون متلاشي مي كرد

آنها به هم هجوم مي آوردند

مردان گلوي يكديگر را

با كارد مي دريدند

و در ميان بستري از خون

با دختران نابالغ

همخوابه مي شدند.

 

آنها غرق وحشت خويش بودند

و حس ترسناك گنه كاري

ارواح كور و كودنشان را

مفلوج كرده بود.

 

پيوسته در مراسم اعدام...

وقتي طناب دار

چشمان پر تشنج محكومي را

از كاسه با فشار بيرون مي ريخت

آنها به خود فرو مي رفتند

و از تصوير شهوتناكي

اعصاب پير و خسته شان تير مي كشيد.

 

اما هميشه در حواشي ميدانها

اين جانيان كوچك را مي ديدي

كه ايستاده اند

و خيره گشته اند

به ريزش مداوم فواره هاي آب.

 

شايد هنوزهم

در پشت چشمهاي له شده، درعمق انجماد

يك چيز نيم زنده مشوش

بر جاي مانده بود

كه در تلاش بي رمقش مي خواست

ايمان بياورد به پاكي آواز آبها ،

شايد...ولي چه خالي بي پاياني!

خورشيد مرده بود...

وهيچكس نمي دانست

كه نام ان كبوتر غمگين

كز قلبها گريخته،ايمان است.

 

آه اي صداي زنداني

آيا شكوه ياس تو هرگز

از هيچ سوي اين شب منفور

نقبي به سوي نور نخواهد زد؟

آه اي صداي زنداني

اي آخرين صداي صداها...

                             (فروغ فرخزاد)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 1:52  توسط آیدین  |