ویکتور را کنار مادرم دفن کردیم و آسمان همان موقع که آنجا ایستاده بودیم و تماشا می کردیم که چطور دوستمان توی زمین ناپدید می شود٬ به شدت بر سرمان بارید.
***
فهمیده بودم که شاید بشود بدون اینکه سقفی بالای سرت باشد دوام بیاوری٬ اما نمی توانی بدون آنکه بین درون و بیرونت توازنی برقرار کنی ادامه دهی.
(مون پالاس- پل استر)
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 1:34  توسط آیدین
|







