تبليغاتX
خیابانهای سرد شب... - آقای خاتمی...حسین منزوی...و من!!!

خیابانهای سرد شب...

در خیابانهای سرد شب جز خداحافظ...خداحافظ صدایی نیست!!!


از زمزمه دلتنگيم، از همهمه بيزاريم
نه طاقت خاموشي، نه ميل سخن داريم
آوار پريشاني‌ست، رو سوي چه بگريزيم؟
هنگامۀ حيراني‌ست، خود را به که بسپاريم؟
تشويش هزار «آيا»، وسواس هزار «اما»،
کوريم و نمي‌بينيم، ورنه همه بيماريم
دوران شکوه باغ از خاطرمان رفته‌ست
امروز که صف در صف خشکيده و بي‌باريم
دردا که هدر داديم آن ذات گرامي را
تيغيم و نمي‌بريم، ابريم و نمي‌باريم
ما خويش ندانستيم بيداريمان از خواب
گفتند که بيداريد؟ گفتيم که بيداريم.
من راه تو را بسته، تو راه مرا بسته
اميد رهايي نيست وقتي همه ديواريم

پ.ن:این شعر آقای منزوی خیلی نزدیک به این روزهای همه ماست...با این تفاوت که یک دوست خوب کم کم داره از (تشویش هزار آیا٬ وسواس هزار اما) کم میکنه و به زودی امید دارم...امید داریم به مصرعی از حافظ بزرگ:
زده ام فالی
و فریاد رسی می آید

پ.ن۱:راهی شهری هستم به نام پایتخت...برای همون امتحانی که بارها ازش حرف زدم.امیدم اول به خداست و بعدم به خدا و بعد به چیزهایی که توی این یکسال خوندم.پس فعلا تا...بر گردم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 1:8  توسط آیدین  |