
سراومد زمستون، شكفته بهارون
گل سرخ خورشيد باز اومد و شب شد گريزون
كوهها لاله زارن كوهها لاله زارن
لاله ها بيدارن لاله ها بيدارن
تو كوهها دارن گل گل گل آفتابو مي كارن
اين ترانه،شايد باور نكنيد...اما لالايي من بود.لالايي كه مادر براي خوابيدن و آرام كردنم مي خوند.اين ترانه و خيلي چيزهاي ديگر...مثل قصه دختراي ننه دريا و پريا و گل گلدون من و...
اما اين ترانه را خودش هم بيشتر دوست دارد. ولالايي يعني آرامش...يعني بخواب كه مادر هست و اين يعني همه چيز.لالايي ما را به خواب مي برد..و خواب كودكي، بد نيست و فقط و فقط روياست.
اما اين روزها...
اين روزها ما اين ترانه را به روي تصاويري از كسي مي بينيم كه معتقديم اميد است.سبز است.ايمان داريم كه قرار است با موجي سبز بيايد و وطن را دوباره سبز سبز كند.موج سبزي كه قطره قطره هاي آن ما هستيم...وما بزرگتر از آني هستيم كه چيزي بتواند جلويمان را بگيرد.
اين روزها لالايي كودكي من، كه سروديست انقلابي، نه براي خواب...كه براي بيداري زمزمه مي شود...براي به هوش بودن..براي اينكه به لاله هايي كه بيدارند، نشان بدهيم كه بيهوده لاله نشده اند...







