روبان سبزي كه معروف است به( سبز سيدي)، از دوستی به من رسيد.هميشه لاي يك قرآن همراهم بود.براي حاجتي، به دوستي سپردمش كه دخيل ببندد به ضريح امام رضا...جواب گرفتم و شرمنده امام رضا كه هنوز به خدمتش نرسيدم.
روبان سبزی كه به دستهاي همسن و سالهاي خودم مي بينم... به دست پدر ها و مادرها مي بينم، به دست مادر بزرگها و پدر بزرگها مي بينم مرا به ياد روبان خودم مي اندازد.اين روزها همه دخيل بسته ايم.دخيل بسته ايم از دل هاي شكسته مان به خدايي كه بزرگ است و عزيزي را به دستان مادري سپرديم كه (سيد) بودن را،(مير) بودن را برايش به هديه آورده.
دخیل سبزی که تکه تکه های آن به درو ديوار و دل شهر بسته شده.به دستان ما بسته شده كه نشان دهد حاجتمنديم. وقتي روبان كوچك من به ضريح امام رضا بسته شد و زود جواب آمد اگر به هم گره بزنيم ، اين همه دخيل سبز را... ناديده گرفته نمي شوند.
ما به آن سيد و اين مير ارادت داريم
ما به خرداد پر از حادثه عادت داريم








