صبح تلخی دارم
تلخ٬
و به نومیدی می کوشم که جنون را از خود دور کنم.
مثل این است که در صحرایی خشک...
تا افق از همه سو وحشت و تنهایی
سر گردانم
مثل این است که ناگاه مرا٬
دست جادویی بادی پنهان
از سر قله امید٬
به دهان دره تاریکی انداخته است...
که تهش راه به دوزخ دارد٬
و سقوط من در آن
تا صبح قیامت
کش خواهد یافت.
صبح تلخی دارم
زیرا دیشب
دسته ای دزد وقیح و سفاک
خانه ام را
با خاطر آسوده زدند.
هر چه از عمق وجودم
با درد کشیدم فریاد
یکی از این همه همسایه در ظاهر پابند اصول
بیدار نشد٬
یا اگر شد٬
نه صدایی از او برخاست٬
نه چراغش را روشن کرد
تا اقلا دزدان را به هراس اندازد.
صبح تلخی دارم
تلخ
روز وحشتناکی خواهم داشت٬
تلخ و وحشتناک!
(محمود کیانوش)
تلخ٬
و به نومیدی می کوشم که جنون را از خود دور کنم.
مثل این است که در صحرایی خشک...
تا افق از همه سو وحشت و تنهایی
سر گردانم
مثل این است که ناگاه مرا٬
دست جادویی بادی پنهان
از سر قله امید٬
به دهان دره تاریکی انداخته است...
که تهش راه به دوزخ دارد٬
و سقوط من در آن
تا صبح قیامت
کش خواهد یافت.
صبح تلخی دارم
زیرا دیشب
دسته ای دزد وقیح و سفاک
خانه ام را
با خاطر آسوده زدند.
هر چه از عمق وجودم
با درد کشیدم فریاد
یکی از این همه همسایه در ظاهر پابند اصول
بیدار نشد٬
یا اگر شد٬
نه صدایی از او برخاست٬
نه چراغش را روشن کرد
تا اقلا دزدان را به هراس اندازد.
صبح تلخی دارم
تلخ
روز وحشتناکی خواهم داشت٬
تلخ و وحشتناک!
(محمود کیانوش)
+ نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 20:54  توسط آیدین
|







