تبليغاتX
خیابانهای سرد شب... - شعر...(فروغ)

خیابانهای سرد شب...

در خیابانهای سرد شب جز خداحافظ...خداحافظ صدایی نیست!!!

(به علی گفت مادرش روزی...) 
...
می برتش می برتش
از توی این دنیای دلمرده چاردیواریا
نق نق نحس ساعتا خستگیا بیکاریا
دنیای آش رشته و وراجی و شلختگی
درد قلنج و درد پر خوردن و درد اختگی
دنیای بشکن زدن و لوس بازی
عروس دوماد بازی و ناموس بازی
دنیای هی خیابونارو الکی گز کردن
از عربی خوندن یه لچک پسر حظ کردن
دنیای صبح سحرا
تو توپخونه
تماشای دار زدن
نصف شبا
رو قصه آقابالاخان زار زدن
دنیایی که هر وخت خداش
تو کوچه هاش پا میذاره
یه دسه خاله خانباجی از عقب سرش
یه دسه قداره کش از جلوش میاد
دنیایی که هر جا میری
صدای رادیوش میاد
میبرتش میبرتش از توی این همبونه کرم و کثافت و مرض
به آبیای پاک و صاف آسمون میبرتش
به سادگی کهکشون می برتش
...

پ.ن:سه چهارتا از شعرهای استاد محمود کیانوش این روزها وقت و بی وقت توی فکرم  و روی زبونم میان و میرن.
پ.ن۱:مدتهاست که فقط ترانه (برادر جان) و (گهواره) میتونن باعث خوابیدنم بشه.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 8:14  توسط آیدین  |