اين روزها ، ناشناخته موندن توي دنياي بزرگ و مجازي اينترنت و دسترسي داشتن به فضا براي نوشت چيزهايي كه دوست داريم بسيار آسونه.
اين روزها تعداد افرادي كه تازه دو روزه روزنامه خوندن ياد گرفتن.....دو روزه فهميدن چيزي به اسم كتاب هم وجود داره...دو روزه تصميم گرفتن از اينترنت و امكاناتش استفاده كنن بسيار بسيار زياده...وبلاگهايي كه توسط اين افراد بوجود مياد حتما بخشهاي سياسي و اجتماعي و فرهنگي و هنري داره...
اين روزها هر كسي كه از راه ميرسه توي وبلاگش....بدون ترس از اينكه شناخته بشه....از سياست حرف مي زنه....نقد ميكنه...پيشنهاد ميده.
ادبيات همه اين وبلاگها با هم متفاوته و از روي همين ادبيات ميشه تشخيص داد كه صاحب وبلاگ چطور آدميه...و سياست رو چطور فهميده. توي اين وبلاگها از هر سه نوع ادبيات سياسي ميشه پيدا كرد.(من سه نوعشو ميشناسم و به زير مجمعه هاي اون سه نوع كاري ندارم. منظورمو
مي فهمين..اگرم نه...كمكي از من بر نمي آد.)
يك نكته: خود سياستمدارها هم بازيچه هستن...درست مثل عروسكهاي خيمه شببازي...سياست تمام دنيا دست كسانيه كه سرمايه دارن...كساني كه با پول، قدرت (هر كاري كردن) و (ناديده گرفتن ) رو دارن...پس من...شما...و كسايي كه از سياست حرف مي زنيم از بازيچه هم بازيچه تريم.سياست گستاخي لازم داره...و در اون جايي براي آدمهاي نجيب نيست.. آدمهاي نجيبي كه وارد سياست ميشن رنج مي برن...نميخوام بگم كه پاك و نجيبم...ولي مطمئنم كه گستاخ هم نيستم.
اما...چرا اينهمه نوشتم وحرف زدم؟
چون من قصد ندارم اينطور كه توصيف كردم باشم...قصد ندارم...مثل هزاران وبلاگ ديگه...از سياست حرف بزنم و توي بوق بكنم كه :(آهاي...منم هستم!)...از اول قصد داشتم اينجا چيزهايي رو كه دوست دارم بنويسم...چيزهايي رو كه دوست دارم معرفي كنم...
مگه نه اينكه شعر زمستان آقاي اخوان ثالث براي همه زمانها نوشته شده...من اين شعرو توي وبلاگم آوردم...
مگه نه اينكه توي وبلاگم از ولتر نوشتم : شما با كسي كه معتقد است با بريدن سرتان به
بهشت مي رود ، نمي توانيد منطقي صحبت كنيد...
اينها حرفهايي هستن كه سالها و قرنها پيش گفته شدن...ولي تازه تازه موندن و تا ابد خواهند موند...چون آدميزاد تغيير نمي كنه و (زير اين خورشيد هيچ چيز تازه نيست).
شكي نيست كه هر انساني براي خودش فكر و نظر و عقيده خاصي داره...من هم دارم...اما اصلا دوست ندارم در جايي به اين بي درو پيكري عقيدمو جار بزنم.(مطالبي كه از ديگران توي وبلاگم
مي نويسم با روشني تمام افكار من رو نمايش ميدن...افكاري كه خودم نميخوام و گاهي نمي تونم به اون زيبايي بيان كنم.)
مگه نه اينكه وقتي توي (حرفهاي خودم....) مشكل بعد از ازدواج يك دوست رو مطرح ميكنم...از دردي كه اجتماع داره حرف زدم...
راستش اينه: من دوست ندارم مثل همه از همه چيز به وضوح صحبت كنم.من لزومي نمي بينم كه مشخص كنم چه كسي رو دوست دارم و چه كسي رو دوست ندارم. (هر چند توي همين حرفهايي كه الان نوشتم حسابي مشخص شده... ).
خلاصه كلام:
من و خيابونم دوست داريم همينطور اروم بمونيم...و توي بازي سياست (دستهاي آلوده) نداشته باشيم...(پيشنهاد مي كنم (دستهاي آلوده) نوشته ژان پل سارترو بخونيد تا معناي سيست رو به واقع درك كنيد.
اميدوارم من رو به خاطر حرفهايي كه نوشتم ببخشيد...ولي فكرم زيادي مشغول شده بود...به خداي بزرگ قسم قصد توهين به احدي رو نداشتم...من كم و بيش فكر مي كنم آدم مودبي باشم.
...
...
همين.







