اي برادر اينك
شب فرا مي رسد از راه خيال
با سكوت و آرامش و خواب.
لحظه ها را در خيمة روز
گذراندي به تلاشي سنگين؛
گه فرو رفتي در چشمة رنگ...
گه فرا رفتي از برج دروغ...
تا تراشيدي از خود بت من.
اكنون...
شب فرود آمده از اوج عبث...
تو هم از بستر افسون بر خيز...
بت من را بشكن!
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 0:37  توسط آیدین
|







