<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>خیابانهای سرد شب...</title>
<link>http://agar.blogfa.com/</link>
<description>در خیابانهای سرد شب جز خداحافظ...خداحافظ صدایی نیست!!!</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 17 Nov 2009 10:43:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>تلفظ حرف (کاف) شما...یگانه بود</title>
<link>http://agar.blogfa.com/post-232.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آبان مثل اينكه امسال نفرين شده بود. مسعود رسام و مهدي سحابي و جمشيد لايق و امير قويدل و آقاي شيرزاد ،كسايي كه مثل اونها ديگه پيدا نميشه از دست رفتند.امروز هم &lt;STRONG&gt;نيكو خردمند&lt;/STRONG&gt; با اون صداي سكر انگيز و طرز تلفظ حرف (كاف) كه فقط و فقط مخصوص خودش بود.صدايي كه  روزهاي خوب زياديو به ياد ما مياره.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG height=247 alt=&quot;صدا و تلفظ حرف (كاف) شما يگانه بود خانم خردمند&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.ayandenews.com/storage/images/20091117120503cb-121655_242.jpg&quot; width=178 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;امروز سر نماز ظهر واقعا از خدا سوال كردم كه قصدش چيه؟چرا مرگ سراغ &lt;STRONG&gt;كساي ديگه&lt;/STRONG&gt; نميره؟&lt;STRONG&gt;چرا ميره سراغ كسايي كه ما دوستشون داريم&lt;/STRONG&gt;؟بعد پيش خودم فكر كردم كه اين كسايي كه رفتن...در مجموعه اي قرار ميگيرن به اسم هنرمند .اين يعني اونها روحيه اي شكننده و قلبي ظريف دارن و خب گاهي اين روحيه و اين قلب طاقت &lt;STRONG&gt;تلخي هايي كه اين روزها دوربر ما خيلي زياد&lt;/STRONG&gt; هستو نداره.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Nov 2009 10:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=agar&amp;postid=232</comments>
<dc:creator>agar</dc:creator>
<guid>http://agar.blogfa.com/post-232.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برای صاحب یک لنگه کفش سفالی</title>
<link>http://agar.blogfa.com/post-231.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اگر روزي&lt;BR&gt;اگر روزگاري&lt;BR&gt;در جايي از دنيا...&lt;BR&gt;لنگه كفش سفاليني ديدي&lt;BR&gt;كه درون آن&lt;BR&gt;تكه كاغذي بود،&lt;BR&gt;و روي آن تكه كاغذ&lt;BR&gt;سوالهايي بي جواب &lt;BR&gt;و&lt;BR&gt;جوابهايي بي سوال...&lt;BR&gt;به صاحب آن كفش&lt;BR&gt;سلام مرا به برسان&lt;BR&gt;و &lt;BR&gt;حال مرا از او بپرس...&lt;BR&gt;او&lt;BR&gt;هميشه از حال من خبر دارد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چيزهايي كه در ادامه مي نويسم شايد روزشمار دو طرفه اي باشد براي سيزده سال دوستي...اين نوشته خيلي كوتاه است...اما اگر خوب فكر كني، در كلمات آن مي تواني ما را پيدا كني كه در گوشه و كنار اين سيزده سال نشسته ايم...مي خنديم و گريه مي كنيم...در حال پرسه زدن هستيم ...و  بعد از هر كدام از اين لحظه ها...خودتان يك (حرف مي زنند) اضافه كنيد:&lt;BR&gt;و دوستان در سيزده سال بزرگ مي شوند...و ياد مي گيرند...و (خانه سبز) مي بينند... و (مسافر كوچولو) مي خوانند... و با هم نمايش راديويي بازي ميكنند و بدون هم برنامه راديويي اجرا نمي كنند...و  آدامس خرسي ميخورند...و گريه ميكنند... و مي خندند... و جاكليدي هديه مي دهند(يادم نيست دويستمين بود يا سيصدمين جا كليدي من، كه تو دادي؟)...و نگران مي شوند...و براي نگرانيشان دادگاه تشكيل مي دهند و محاكمه مي شوند و محاكمه مي كنند... و در دادگاه بالش بقل مي كنند... و شاعر مي شوند...و حرف مي زنند...و دلخور مي شوند...و از پشت تلفن هم دلخوري را حس مي كنند و گدا هاي شب جمعه را به ياد هم مي آورند... و قول مي دهند...و  يكيشان عينكش را براي خوب ديدن...درست ديدن در يك ليوان سفالي آبي رنگ مي شورد...&lt;B&gt;و در جايي كه همه طور ديگري فكر مي كنند درمقابلشان مي ايستد و دوست خود را به نام كوچك صدا مي زند&lt;/B&gt;(نمي دانم مي داند يا نه كه اين كار براي من چقدر مهم و زيبا و با ارزش بود؟)...و هميشه حسرت اين را مي خورد كه چرا انسانها علاقه هاي صادقانه و پاك را باور نمي كنند...و ديگري يك نقاشي را 64 تكه مي كند ...و با هم از پشت تلفن استانبولي درست مي كنند ...و دانشجو مي شوند...و از اين همه كلاس فقط سر (ادبيات عمومي ) همكلاس مي شوند...و روزگاران دانشجويي را با همه پستي و بلندي هاي آن طي ميكنند‌( خودت كه مي دوني!!)...باز هم نگران مي شوند  و باز هم دادگاه(آن دفعه او محاكمه شد و اين دفعه من)... و يكيشان ازدواج مي كند و خودش و همسرش مي شوند مايه هاي دلخوشي آن يكي ...و خانه ي كوچكشان در چهارشنبه هايي دلپذير معني واقعي يك (خانه سبز) را پيدا ميكند.(حالا كه خانه سبز دارند آن يكي خيالش راحت شده...فقط برايشان دعا ها و آرزو هاي خوب مي كند)...او هنوز هم نگران من مي شود...هنوز وقتي بعضي حرفها را مي زنم كه نبايد بزنم فوري مي گويد:(آيدين نگرانت شدم...فكر مي كنم نياز داري حرف بزنيم.مي خواي زنگ بزنم؟)...&lt;B&gt;او خيلي مهربان است...و دوست داشتن و مهربان بودنش ساده ساده است&lt;/B&gt;(اينها را مادرم درباره او گفته) و دوست مي مانند و مي مانند و مي مانند...اگر بعد از سيزده سال...هنوز دوست بوديد...هوز &lt;B&gt;همان&lt;/B&gt; دوستها بوديد...به دوستتان و خودتان افتخار كنيد.من يك طرف اين دوستي هستم و امروز تولد &lt;A href=&quot;http://www.1navdoon.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;طرف دیگر این دوستیست&lt;/A&gt;.تولدش مبارك.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Nov 2009 20:32:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=agar&amp;postid=231</comments>
<dc:creator>agar</dc:creator>
<guid>http://agar.blogfa.com/post-231.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شعر...(کلیم کاشانی)</title>
<link>http://agar.blogfa.com/post-230.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=4&gt;خنده بد مستیست در دوران ما هشیار باش&lt;BR&gt;محتسب بو می کند اینجا دهان بسته را&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Nov 2009 08:43:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=agar&amp;postid=230</comments>
<dc:creator>agar</dc:creator>
<guid>http://agar.blogfa.com/post-230.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزی...</title>
<link>http://agar.blogfa.com/post-229.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;روزی روزگاري  (عده اي) به دور بزرگترين كشور جهان پرده اي دوخته بودند به نام (پرده آهنين) و يك (عده)ي ديگر در جايي ديگر ديواري كشيده بودند كه به  (ديوار برلين) مشهور شده بود.روزي روزگاري (افكار عمومي) كه به فراموشكاري متهم هستند هميشه، مردمي كه به نا حق (عوام) خوانده مي شوند ، (پاپتي ها)...هم آن پرده را دريدند و هم آن ديوار را فرو ريختند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;روزي روزگاري...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 13:42:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=agar&amp;postid=229</comments>
<dc:creator>agar</dc:creator>
<guid>http://agar.blogfa.com/post-229.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تركه خيس آلبالو يه جاي قصه مي شكنه</title>
<link>http://agar.blogfa.com/post-228.aspx</link>
<description>&lt;P align=left&gt;Hey you &lt;BR&gt;.Don&apos;t tell me there&apos;s no hope at all&lt;BR&gt;.&lt;FONT size=4&gt;Together we stand&lt;/FONT&gt;, divided we fall&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=1&gt;**عنوان پست از یکی از ترانه های رضا یزدانی&lt;BR&gt;    متن هم آخرین قسمت ترانه (Hey You) گروه PinkFloyd&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 20:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=agar&amp;postid=228</comments>
<dc:creator>agar</dc:creator>
<guid>http://agar.blogfa.com/post-228.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مسعود رسام ...خسرو شکیبایی...خانه سبز...سرزمین سبز</title>
<link>http://agar.blogfa.com/post-227.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;مطمئنم برای مرگ هر کسی توی درد دلهای شبانه دعا کرده باشیم برای (&lt;FONT color=#009900&gt;مسعود رسام&lt;/FONT&gt;) دوست داشتنی آرزوی مرگ نکرده بودیم.اما چرا اون بایده بره؟بره تا در کنار &lt;FONT color=#009900&gt;خسرو شکیبایی&lt;/FONT&gt; توی (&lt;FONT color=#009900&gt;سرزمین سبز&lt;/FONT&gt;)شون٬ درست کنار گوشها و چشمهای خدا٬ برای &lt;FONT color=#009900&gt;ما&lt;/FONT&gt; که این پایین موندیم غصه بخورن و دعا کنن...دعا کنن که...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 15:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=agar&amp;postid=227</comments>
<dc:creator>agar</dc:creator>
<guid>http://agar.blogfa.com/post-227.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یادم بیاور</title>
<link>http://agar.blogfa.com/post-226.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;يك بار يادم بياور&lt;BR&gt;تا برايت از بهارهايي كه رفت&lt;BR&gt;هم ز خاطره&lt;BR&gt;هم ز دست&lt;BR&gt;بگويم...&lt;BR&gt;برايت بگويم&lt;BR&gt;وقتي خواب بد ديدي چه كار كني...&lt;BR&gt;يادم بياور تا برايت از آسمان بگويم&lt;BR&gt;كه روزگاري نزديك بود&lt;BR&gt;مي شد به آن دست كشيد و آبي شد.&lt;BR&gt;به يادم بياور&lt;BR&gt;برايت ازقهقهه هاي بي دليل &lt;BR&gt;و مسري &lt;BR&gt;و تمام نشدني بگويم.&lt;BR&gt;برايت بگويم&lt;BR&gt;راه رفتن&lt;BR&gt;روي جدول كنار خيابان&lt;BR&gt;و&lt;BR&gt;ترس پيچ خوردن پا&lt;BR&gt;چه لذتي دارد.&lt;BR&gt;يادم بياور&lt;BR&gt;از شب برايت بگويم&lt;BR&gt;واينكه ترس ندارد&lt;BR&gt;دلهره اش...به خاطر آن است كه نميشناسيش.&lt;BR&gt;اگر به يادم بياوري&lt;BR&gt;برايت از اولين ها هم خواهم گفت&lt;BR&gt;اولين قدم ها&lt;BR&gt;گردش ها&lt;BR&gt;خنده ها&lt;BR&gt;دروغ ها&lt;BR&gt;و&lt;BR&gt;نگاه ها...&lt;BR&gt;...&lt;BR&gt;...&lt;BR&gt;يادم بيانداز&lt;BR&gt;از گريه هاي بي دليلي&lt;BR&gt;كه مي آيند&lt;BR&gt;و سبك مي كنند&lt;BR&gt;از انسانهاي فراري و&lt;BR&gt;نشانه هاي پشت سرشان&lt;BR&gt;از لذت گفتن : نه...&lt;BR&gt;برايت حرف بزنم.&lt;BR&gt;يادم بياور&lt;BR&gt;هيولايي را برايت توصيف كنم&lt;BR&gt;كه صداي تق تق چوبهاي موريانه زده&lt;BR&gt;زير يك سقف شيرواني &lt;BR&gt;به جانم انداخت.&lt;BR&gt;برايت مي گويم&lt;BR&gt;اگر به يادم بياوري&lt;BR&gt;كه از تبسم &lt;BR&gt;تا اشك راهي نيست...&lt;BR&gt;كه اگر به آرزوهايم برسم&lt;BR&gt;خدايِ دومي خواهم شد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تو يك بار به يادم بياور&lt;BR&gt;من به يكباره همه را برايت خواهم گفت.&lt;BR&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;BR&gt;                                                         (آیدین - ۲۱ مهر ۱۳۸۸)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;**(يادم بياور) ها و (انسانهاي فراري و نشانه هاي پشت سرشانِ ) این نوشته از &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.shahir33.persianblog.ir/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT size=1&gt;نگار&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=1&gt; قرض گرفته شده...پس اين نوشته هم ، به خاطر قرض گرفتن یک طرفه باشد براي &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.shahir33.persianblog.ir/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT size=1&gt;نگار&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=1&gt; به عنوان پيش پرداختي براي درمان.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 18 Oct 2009 08:31:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=agar&amp;postid=226</comments>
<dc:creator>agar</dc:creator>
<guid>http://agar.blogfa.com/post-226.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شعر...(فروغ)</title>
<link>http://agar.blogfa.com/post-225.aspx</link>
<description>(به علی گفت مادرش روزی...) &lt;BR&gt;...&lt;BR&gt;می برتش می برتش&lt;BR&gt;از توی این دنیای دلمرده چاردیواریا&lt;BR&gt;نق نق نحس ساعتا خستگیا بیکاریا&lt;BR&gt;دنیای آش رشته و وراجی و شلختگی&lt;BR&gt;درد قلنج و درد پر خوردن و درد اختگی&lt;BR&gt;دنیای بشکن زدن و لوس بازی&lt;BR&gt;عروس دوماد بازی و ناموس بازی&lt;BR&gt;دنیای هی خیابونارو الکی گز کردن&lt;BR&gt;از عربی خوندن یه لچک پسر حظ کردن&lt;BR&gt;دنیای صبح سحرا &lt;BR&gt;تو توپخونه &lt;BR&gt;تماشای دار زدن &lt;BR&gt;نصف شبا &lt;BR&gt;رو قصه آقابالاخان زار زدن&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;دنیایی که هر وخت خداش &lt;BR&gt;تو کوچه هاش پا میذاره &lt;BR&gt;یه دسه خاله خانباجی از عقب سرش &lt;BR&gt;یه دسه قداره کش از جلوش میاد &lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;دنیایی که هر جا میری &lt;BR&gt;صدای رادیوش میاد &lt;BR&gt;میبرتش میبرتش از توی این همبونه کرم و کثافت و مرض &lt;BR&gt;به آبیای پاک و صاف آسمون میبرتش&lt;BR&gt;به سادگی کهکشون می برتش &lt;BR&gt;...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=1&gt;پ.ن:سه چهارتا از شعرهای استاد محمود کیانوش این روزها وقت و بی وقت توی فکرم  و روی زبونم میان و میرن.&lt;BR&gt;پ.ن۱:مدتهاست که فقط ترانه (برادر جان) و (گهواره) میتونن باعث خوابیدنم بشه.&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 16 Oct 2009 04:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=agar&amp;postid=225</comments>
<dc:creator>agar</dc:creator>
<guid>http://agar.blogfa.com/post-225.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برای مادرم...</title>
<link>http://agar.blogfa.com/post-224.aspx</link>
<description>برای مادرم که امروز به دنیا آمده:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آنقدر به آنچه هستي ايمان دارم&lt;BR&gt;كه اگر خدا را انكار كني...&lt;BR&gt;ديگر به آسمان...&lt;BR&gt;                   نگاه نخواهم كرد.&lt;BR&gt;حادثه اي...&lt;BR&gt;به هيچ زمان و مكاني...&lt;BR&gt;در اين جهان و حتي آن جهان _چرا كه نه!_ &lt;BR&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;مقدستر از تو&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;اتفاق نخواهد افتاد.&lt;BR&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;BR&gt;(آیدین- ۱۶ مهر ۱۳۸۸)&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Fri, 09 Oct 2009 04:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=agar&amp;postid=224</comments>
<dc:creator>agar</dc:creator>
<guid>http://agar.blogfa.com/post-224.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک کتاب...(یک روز دیگر - میچ آلبوم)</title>
<link>http://agar.blogfa.com/post-223.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;يك روز ديگر - ميچ البوم&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.caravan.ir/Uploads/Books/223.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;BR&gt;...&lt;BR&gt;زمزمه كردم : مامان؟&lt;BR&gt;اين كلمه را مدت ها بود به زبان نياورده بودم. وقتي كه مرگ مادرتان را از شما مي گيرد، اين كلمه را براي ابد از شما مي دزدد.&lt;BR&gt;(مامان؟)&lt;BR&gt;اين در واقع فقط يك صداست،زمزمه اي كه لبهاي باز در آن مداخله كرده اند.اما ميليونها كلمه روي زمين وجود دارد، و حتي يكي از آنها مثل اين كلمه از دهان شما بيرون نمي آيد.&lt;BR&gt;(مامان؟)&lt;BR&gt;او بازوي مرا به نرمي با ليف تميز كرد.&lt;BR&gt;آه كشيد و گفت:(چارلي، تو توي دردسر افتاده اي.)&lt;BR&gt;**&lt;BR&gt;رز گفت: ( بچه ها از وجود والدينشان شرمنده مي شوند...)&lt;BR&gt;مادرم تكرار كرد: (بچه ها از وجود والدينشان شرمنده مي شوند)&lt;BR&gt;اين حقيقت داشت، من در نوجواني مادرم را از خود رانده بودم.حاضر نبودم در سينما كنار او بنشينم . از بوسه هايش خجالت مي كشيدم .ظاهر زنانه اش ناراحتم مي كرد و از اينكه در آن حوالي او تنها زن طلاق گرفته بود عصباني بودم.مي خواستم او مقل بقيه مادرها رفتار كند ، لباس خانه بپوشد ، آلبوم بريده تكه جرايد درست كن و كيك شكلاتي بپزد.&lt;BR&gt;...:(رز، گاهي بچه ها زننده ترين چيزها را به آدم مي گويند....نمي گويند؟ طوري كه دلت مي خواهد بپرسي: اين بچه مال كي است؟)&lt;BR&gt;رز خنديد.&lt;BR&gt;(اما معمولا آنها فقط از چيزي ناراحتند.احتياج دارند آن مشكل را حل كنند) نگاهي به من مي اندازد :(چارلي...يادت باشد . گاهي، بچه ها مي خواهند تو را همانطور كه خودشان آزار ديده اند آزار بدهند)&lt;BR&gt;همانطور كه آزار ديده اند آزار بدهند؟ اين كاري بود كه من كرده بودم؟ خواسته بودم در چهره مادرم همان پس زده شدني را ببينم كه از پدرم حس كرده بودم؟دخترم همين كار را با من كرده بود؟&lt;BR&gt;زمزمه كردم:( مامان، از اين كار هيچ منظوري نداشتم.)&lt;BR&gt;...:(از چه كاري؟)&lt;BR&gt;(شرمنده بودن.به خاطر تو...يا لباسهاي تو يا...موقعيت تو.)&lt;BR&gt;او شامپو را از دستهايش شست و آب را به طرف سر رز هدايت كرد.&lt;BR&gt;گفت:( &lt;B&gt;بچه اي كه از مادرش شرمنده است....صرفا بچه اي است كه به اندازه كافي عمر نكرده&lt;/B&gt;.)&lt;BR&gt;**&lt;BR&gt;زير لب گفتم: ( ما با مادر.)&lt;BR&gt;بوسه ي نرمي را روي پيشاني ام حس كردم.&lt;BR&gt;او جمله ام را تصحيح كرد: ( &lt;B&gt;مادر و من&lt;/B&gt;.)&lt;BR&gt;و رفت.&lt;BR&gt;**&lt;BR&gt;من احتمالا تشنه بودم..چون مادر زير بغلهايم را گرفت و مرا بلند كرد و اول صف برد.يادم است چطور از ميان آن مردهاي عرق كرده، با بالاتنه هاي برهنه، راهش را باز كرد و چطور يك دستش را دور سينه من فشرد و با دست ديگرش دستگيره آب سرد كن را چرخاند.در گوشم زمزمه كرد:( چارلي ، آب بخور) و من در حالي كه پاهايم در هوا تاب مي خورد به جلو خم شدم و آب خوردم و همه آن مردها منتظر شدند تا كار ماتمام شود.هنوز هم مي توانم بازوي مادرم را دور سينه ام احساس كنم.هنوز هم مي توانم جوشش آب را ببينم.اين اولين خاطره  من است، &lt;B&gt;مادر و پسر، دنيايي مال خودمان&lt;/B&gt;.&lt;BR&gt;**&lt;BR&gt;(يك روز ديگر) نوشته (&lt;A href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Mitch_Albom&quot; target=_blank&gt;میچ البوم&lt;/A&gt;)...ترجمه خانم (گيتا گركاني).ناشر هم انتشارات (&lt;A href=&quot;http://www.caravan.ir/BookDetails.aspx?BookId=223&amp;CategoryId=2&quot; target=_blank&gt;کاروان&lt;/A&gt;).این هم &lt;A href=&quot;http://mitchalbom.com/home/#&quot; target=_blank&gt;سایت شخصی&lt;/A&gt; نویسنده کتاب.&lt;BR&gt;اين كتابو &lt;STRONG&gt;بايد خوند&lt;/STRONG&gt;...يه قول مادر...يك بعد از ظهر بيشتر طول نمي كشه و به قول پسر...توي اين يك  بعد از ظهر به چه چيزهايي كه فكر نمي كنيد.&lt;BR&gt;حتما همه ما بارها در مقابل اين سوال كه مادرتو بيشتر دوست داري يا پدرتو؟ قرار گرفتيم و اون موقع كه نمي دونستيم ميشه زد توي دهن كسي كه اين حرفو زده...يك كمي دستو پامونو گم كرديم.حتما همه ما موقعيت هايي توي زندگيمون هست...كه از ته دل آرزو مي كنيم تكرار بشه...يا براي تجربه دوباره...يا تغيير دادن اونها و يا جبران چيزي...حتما براي همه ما پيش اومده كه در اثر يك خشم احمقانه يا چيزهايي مثل اون...مادرمونو ناديده بگيريم...يا ازش بي دليل عصباني بشيم(مثلا سر اينكه توي هفت سالگي بهت گفته يكذره مشقتو خوش خط تر بنويس عصباني بشي و ميزو بر گردوني و...هنوز شرمنده اون روز باشي...با وجود اينكه مي دوني از ته دل بخشيدتت).&lt;BR&gt;خوندن اين كتاب يك تلنگر نيست...يك كشيده ست...كشيده اي كه از خواب بيدار مي كنه...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 Oct 2009 07:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=agar&amp;postid=223</comments>
<dc:creator>agar</dc:creator>
<guid>http://agar.blogfa.com/post-223.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
