<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>خیابانهای سرد شب...</title>
<link>http://agar.blogfa.com</link>
<description>در خیابانهای سرد شب جز خداحافظ...خداحافظ صدایی نیست!!!</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 03 May 2012 11:37:47 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>شعر... ( سعدی)</title>
<link>http://agar.blogfa.com/post-307.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;سعدی!چو جورش می بری نزدیک او دیگر مرو&lt;BR&gt;ای بی بصر! من می روم؟او می کشد قلاب را&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 May 2012 11:37:47 GMT</pubDate>
<dc:creator>agar</dc:creator>
<guid>http://agar.blogfa.com/post-307.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این روزها</title>
<link>http://agar.blogfa.com/post-306.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;بعد از مدتها اومدم و فقط می خوام بنویسم که :این روزها هم باز همون رفیق قدیمی...مسافر کوچولو...بهم کمک می کنه که شبها بخوابم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Apr 2012 19:07:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>agar</dc:creator>
<guid>http://agar.blogfa.com/post-306.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خداحافظ و سلام...</title>
<link>http://agar.blogfa.com/post-305.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;توی قسمت شب عید خانه سبز ، همون اول اولش ، خانوادگی دم پنجره ایستاده بودن و منتظر این بودن که یک پرنده کوچیک که هر سال میامد و روی گلدون کنار پنجره شون مینشست بیاد و خبر از آمدن بهار بیاره. پرندهه اومد.نشست و همه شونو خوشحال کرد . عاطفه ( مهرانه میهن ترابی) از نگرانیش درباره اینکه اولین بار که شاهد این انتظار بود گفت و این سوال مطرح شد که آیا ممکنه بهار نیاد؟ و خب طبیعتا پاسخ منفی بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;متولد سومین ماه بهارم...اما عاشق پاییز و وزمستون....ولی میدونم که این دوتا هم بدون بهار معنی خودشونو از دست میدن.بهار نمیشه که نیاد.نمی تونه که نیاد.وقتی به اومدن چیزی ، اتفاق افتادن چیزی ، رخ دادن چیزی ایمان داشته باشیم...نمی شه که اتفاق نیفته.پس بهار ( شما از این بهار هر تعبیری که دوست دارین داشته باشین) میاد...و اونوقت که می تونیم دستو پامونو کش بدیم و یک آخیش از ته دل بگیم...لحظه ی اومدنشو شکر کنیم و توی اون لحظه برای همه از صاحب بهار خوب بخواییم.توی این چند سال ، همیشه این روزها از این لحظه حرف زدم.چون خیلی بزرگه.لحظه ایه که هیچی نیست اما اونقدر بزرگه که یه عالم چیزو توی خودش داره.28 ساله ( منهای 6 سال اولش) منتظرم توی این لحظه یک &lt;B&gt;&lt;U&gt;اتفاق&lt;/U&gt;&lt;/B&gt; بیفته...اما نیفتاده.اما دارم به این نتیجه می رسم &lt;B&gt;&lt;U&gt;اتفاقی بزرگتر از خود این لحظه وجود نداره&lt;/U&gt;&lt;/B&gt;:اینکه اونی که اون بالا نشسته و این لحظه رو خلق کرده بهت اجازه بده باز هم تجربه ش کنی و بهت بگه بیا! روبروی تو ممکنه!!! یک سال دیگه باشه...ممکنه بیشتر از یک سال باشه و خیلی چیزها ممکنه....اگر به این لحظه و به من که برات درستش کردم ایمان داری...بسپر همه چیزو به من و باز هم برو جلو.&lt;BR&gt;و من باز هم بغض می کنم (بغض که هیچی....جلوی اشکامو نمی تونم بگیرم) وقتی به این فکر میکنم که تا چند روز دیگه قراره به بزرگترین لحظه هر سال برسم و این اجازه رو دارم که بهش بگم:&lt;BR&gt;&lt;EM&gt;يا مقلب القلوب و الابصار *يا مدبر الليل و النهار*يا محول الحول والاحوال*حول حالنا الي احسن الحال&lt;BR&gt;&lt;/EM&gt;&lt;BR&gt;پ.ن:بله بله بله خود خودتو می گم! می دونم که ایمان داری بهار میاد...فقط خواستم باز بهت یاد آوری کنم...روزهای سخت چاره ای جز تموم شدن ندارن!می دونی امسال توی این لحظه بزرگ تو و عزیزانت توی ذهنم هستین و می دونی که برای تو و اونها بهترینهارو از صاحب این لحظه می خوام.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 16 Mar 2012 14:26:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>agar</dc:creator>
<guid>http://agar.blogfa.com/post-305.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دیالوگهای من و مامان...</title>
<link>http://agar.blogfa.com/post-303.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;بعد از یک صحبت طولانی و مبسوط با مامان اومدم با نمک بازی در بیارم ، بهش گفتم: پسرت خیلی خیلی آدم حساسیه...بهم گفت : ریدم به این حساس بودنت آیدین!!!&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 09 Mar 2012 11:43:27 GMT</pubDate>
<dc:creator>agar</dc:creator>
<guid>http://agar.blogfa.com/post-303.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ایکاروس</title>
<link>http://agar.blogfa.com/post-304.aspx</link>
<description>اکنون&quot;ایکاروس&quot; توام!
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو خورشیدِ من&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گرم و درخشان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هوای بالهایم را داشته باش!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(آیدین - زمستان ۱۳۹۰)&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 08 Feb 2012 22:19:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>agar</dc:creator>
<guid>http://agar.blogfa.com/post-304.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اندیشه های ناب...(آنتوان سنت اگزوپری)</title>
<link>http://agar.blogfa.com/post-302.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;گفتم: «چیزی که تو شهریار کوچولوی خوابیده مرا به این شدت متاثر می‌کند وفاداری اوست به یک گل: او تصویرِ گل سرخی است که مثل شعله‌ی چراغی حتا در خوابِ ناز هم که هست تو وجودش می‌درخشد...» و &lt;STRONG&gt;آن وقت او را باز هم شکننده‌تر دیدم. حس کردم باید خیلی مواظبش باشم: به شعله‌ی چراغی می‌مانست که یک وزش باد هم می‌توانست خاموشش کند.&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;                                                                          (شازده کوچولو - آنتوان سنت اگزوپری)&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Jan 2012 00:31:51 GMT</pubDate>
<dc:creator>agar</dc:creator>
<guid>http://agar.blogfa.com/post-302.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خب...گاهی اوقات ریتم زندگی آدم خیلی خیلی به هم می ریزه</title>
<link>http://agar.blogfa.com/post-299.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;مدتها ست اینجا ننوشتم...من اینجارو خیلی دوست دارم ولی خب...اون بالا هم گفتم که گاهی اوقات ریتم زندگی آدم تغییر میکنه.دیروز اینجا ۵ ساله شد.چه پنج سالی.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 23 Dec 2011 07:56:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>agar</dc:creator>
<guid>http://agar.blogfa.com/post-299.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اندیشه های ناب... (کریستین بوبن)</title>
<link>http://agar.blogfa.com/post-301.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;شیطان آنجاست.در سایه خود خوابیده ، در چین دامن زن حلقه زده . برای دیدن شیطان ، باید به نام صدایش زد . اما امروزه چه کسی این نام مسخره ، این نام غیر رایج را می داند . با این همه او اینجاست . صبور و شکیبا . وفادارترین عاشق موجود . در کمین جزئیترین اشتباه . در کمین آن لحظه ای که افکارش را به خیلات تضیف شده ما تحمیل کند . فکر او هرگز اشتباه نمی کند . متقاعد کننده است ، متقاعد کننده تر از فکر خداوند ، متقاعد کننده ار از هر فکر دیگری . مثل یک قضییه ساده ریاضی ، با وضوحی جاودانه . فکری متشکل از سه کلمه: (چه فایده دارد....چه فایده دارد).&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 Dec 2011 23:09:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>agar</dc:creator>
<guid>http://agar.blogfa.com/post-301.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اندیشه های ناب... (کریستین بوبن)</title>
<link>http://agar.blogfa.com/post-300.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;انسان در بیست سالگی در مرکز جهان می رقصد.در سی سالگی میان دایره پرسه می زند . در پنجاه سالگی روی حاشیه راه می رود و از نگریستن به درون و بیرون پرهیز می کند. پس از آن....دیگر اهمیتی ندارد.&lt;BR&gt;(زن آینده - کریستین بوبن)&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Nov 2011 23:03:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>agar</dc:creator>
<guid>http://agar.blogfa.com/post-300.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اندیشه های ناب...(جورج اورول)</title>
<link>http://agar.blogfa.com/post-298.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چند قدم برنداشته بودند که مکث کردند.هیاهویی از ساختمان بلند شد.با عجله برگشتند و دوباره از درزهای پنجره نگاه کردند. نزاع سختی در گرفته بود. فریاد می زدند و روی میز مشت می کوبیدند ، به هم چپ چپ نگاه می کردند و حرف کدیگر را تکذیب می کردند . سرچشمه اختلافات ظاهرا این بود که ناپلئون و پیل کینگتن هر دو در آن واحد تک خال پیک را روکرده بودند.دوازده صدای خشمناک یکسان بلند بود.دیگر اینکه چه چیز در قیافه خوکها تغییر کرده ، مطرح نبود. حیوانات پشت پنجره ، از خوک به آدم از آدم به خوک و باز از خوک به آدم نگاه کردند ولی دیگر امکان نداشت که یکی را از دیگری تمیز دهند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آخرین پاراگراف از کتاب ( قلعه حیوانات) - جورج اورول &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 06 Oct 2011 04:30:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>agar</dc:creator>
<guid>http://agar.blogfa.com/post-298.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

